خدایا شکرت!
پرچنان:
دیروز که در پلاسکو بودم. بیشتر وقتم را در خیابان گذاراندم تا در ماشین. مگه چند بار در زندگی با موقعیت خاص روبرو میشی؟
در خیابان جمهوری ول بودم، دیدم یک عده کاور مدیریت بحران پوشیده اند اما قیافه هاشان به این آدم ها نمیخورد. رفتم تو جمعشان و بله متوجه شدم کسبه مغازه های کناری پلاسکو هستند و دل نگران مغازه و اجناس اش. تا چند مغازه کناری را آتش نشانی اخطار داده که ریزش خواهد کرد و دو تا مغازه هم که نیمه شب ریخت و تخریب شد. صاحب مغازه در شُک بود و چشمانش تر میشد و خشک. مثل خود آتش آوار پلاسکو ریز و بی صدا میسوخت. کاسبها برای هم دردی سیگار بود که بهش میدادند و روشن میکردند برایش.
کاسبها برای این که به خط مقدم آوار برداری برسند کلی زحمت کشیده بودند که از گیتهای پلیس رد شوند. چندتایی شان توانستند اجناس دو سه تا مغازه که اخطار گرفته بود را بار کامیون های شهرداری کنند و به مغازه ای سمت دیگر لاله زار انتقال دهند.
مغازه دار دیگری که تا همسایه اش آتش نشانی اخطار تخریب داده بود آمد. به او گفتند که به مغازه اش گزندی نمیرسد. قیافه اش خندان شد و سر به آسمان کرد و خدایی شکر از ته دل گفت و مغازه را باز کرد و تنها اسنادش را برداشت و بست.
این موضوع نظرم را جلب نکرده بود تا امروز که این مطلب را خواندم و تازه این واقیع در ذهنم مرور شد:
دیروز که در پلاسکو بودم. بیشتر وقتم را در خیابان گذاراندم تا در ماشین. مگه چند بار در زندگی با موقعیت خاص روبرو میشی؟
در خیابان جمهوری ول بودم، دیدم یک عده کاور مدیریت بحران پوشیده اند اما قیافه هاشان به این آدم ها نمیخورد. رفتم تو جمعشان و بله متوجه شدم کسبه مغازه های کناری پلاسکو هستند و دل نگران مغازه و اجناس اش. تا چند مغازه کناری را آتش نشانی اخطار داده که ریزش خواهد کرد و دو تا مغازه هم که نیمه شب ریخت و تخریب شد. صاحب مغازه در شُک بود و چشمانش تر میشد و خشک. مثل خود آتش آوار پلاسکو ریز و بی صدا میسوخت. کاسبها برای هم دردی سیگار بود که بهش میدادند و روشن میکردند برایش.
کاسبها برای این که به خط مقدم آوار برداری برسند کلی زحمت کشیده بودند که از گیتهای پلیس رد شوند. چندتایی شان توانستند اجناس دو سه تا مغازه که اخطار گرفته بود را بار کامیون های شهرداری کنند و به مغازه ای سمت دیگر لاله زار انتقال دهند.
مغازه دار دیگری که تا همسایه اش آتش نشانی اخطار تخریب داده بود آمد. به او گفتند که به مغازه اش گزندی نمیرسد. قیافه اش خندان شد و سر به آسمان کرد و خدایی شکر از ته دل گفت و مغازه را باز کرد و تنها اسنادش را برداشت و بست.
این موضوع نظرم را جلب نکرده بود تا امروز که این مطلب را خواندم و تازه این واقیع در ذهنم مرور شد:
گفت سی سال است که استغفار میکنم از یک شکر
گفتتد ....چگونه
گفت ...بازار بغداد بسوخت اما دکان من نسوخت. مرا خبر دادند گفتم...الحمدالله
از شرم آنکه خود را به از برادران مسلمان خواستم و دنیا را حمد گفتم..
از آن استغفار میکنم...
سری سقطی
راستش فکر میکنم من هم اگر جای آن مغازه دار بودم آن گونه رفتار میکردم، چرا که در آن لحظه آن رفتار مغازه دار نظرم را جلب نکردو طبیعی پنداشتم. در کنار آوار پلاسکو بودم و هیبت مرگ را میدیم و باز دنیا، بازی آن، نیرنگ آن، گولم زد. کافیست لحظه ای از مرگ اندیشی غافل شوی تا با صد فریب و مکر به سراغت آید.
با یک خدایا شکرت.
خداوندا از خود به تو پناه می آورم. دریاب مرا.
کانال تلگرامی:
@parrchenan
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۵ ساعت توسط سهیل
|