شب تهران در حال بارش است. مامان ازم می پرسه : فردا با دوچرخه می روی؟  مامام این چه سوالی ازم می پرسی؟ هنوز نشناختی من ُ؟ نرو. خیس و یخ بندان. کلاً خانواده ام ، میانه خوبی با چمبر ندارند. یادمه دوچرخه  قبلیم( مرحوم اکبر را که دزدیده شد ) را که خریده بودم، مادربزرگم یه لگد بهش زد و گفت دوچرخه بازی هم شد کار؟؟ با همکارم از پرونده سختی به اداره بازگشته ایم، هوا سرد کرده و بارش صبح به یخبندان تبدیل شده وسرمای شب خودش را بر چهارستون تهران حاکم کرده،  میروم مقدمات حاضر شدن برای رمابیدن  سمت منزل را فراهم کنم، همکارم میگوید: من جای مامان شما بودم نمی گذاشتم با دوچرخه این ور و اون ور برید، در این تهران به این خطرناکی ، کوه برید، کارهای خطرناک بکنید، مامان تون گناه نداره؟ من که اجازه نمیدم بچه ام از این کارها بکند. همکارم را کم میشناسم، اما همین قدر می دانم که بر هویت مادرانه خود تاکید ویژه ای دارد. وقتی که فردی  هویت خود را در مادری تعریف کند ، شاید  به فرزندانش حس مالکیت پیدا کند  و اجازه رشد به آنها ندهد.یادمه اولین کوه ها را که با بابا می رفتیم، ما را محدود نمی کرد، حتی خودش جلو می رفت و ما مثل بچه شتر می دویدیم تا به او برسیم، کوه هایی که با دوستانم رفتم را تشویق کرد. او بود که برای رفتن به مدرسه برایم دوچرخه خرید، یکی دوباری هم که تصادف کردم، پیگیر تصادف نشد، فقط کمکم کرد بروم لنگی دوچرخه را بگیرم، یکبار که تصادفم شدید بود، پیشنهاد داد طرقه آلومنیومی که آن زمان تازه به بازار آمده بود بگذارم. یادمه اول بار که به تنهایی با دوستانم و در پانزده سالگی قله توچال رفتم و از آنجا شهرستانک و انصافا  مرزهای مرزی زندگی را نیز تجربه کردم و دست و بالم کلی زخم برداشت  زخمی شده بودم و پیراهنم خون آلود بود، بعد از سه روز که آمدم خانه، مادرم مرا دید و گریه کرد، اما پدرم به رفتن بیشتر تشویق. گاهی وقتها که صبح ها سرد و تاریک و برف زده دو دل میشوم که با چمبر بروم یا نه، سوال دیگری از خود می پرسم، آیا امروز بدون رکابیدن و تحرک سلولی( اسمش را دیگران ورزش می گذارند) و بدون چمبر می توانی خوش و راضی باشی؟ می توانی تا آخر شب خندان بمانی؟ مطمئنی که فردا هم می توانی برکابی و از رکاب بردن بهره ببری؟ با این سوالهای کلیدی دقایقی دگر می بینم روی چمبر هستم و باد سرد به صورتم می خورد و اشک سرما از چمشانم به پایین می ریزد و دارم از لای ماشینها با سرعت و کیف رد میشوم. اینجا دو تربیت داریم، اسمش را تربیت مادرانه و پدرانه( در این مقدمه ای که ذکر کردم) می گذارم، تربیت پدرانه، باعث میشود با حداقل ترین ها به ناب ترین های زندگی برسی.به مرزهای رضایت. نگاهت برای رضایت از زندگی بجای عوامل بیرون از خود، به عوامل درون خود معطوف میشود، این نگاه ، این تربیت را از فرزندانتان دریغ نکنید. اجاره اشتباه کردن، خطر کردن و زخمی شدن را به ایشان بدهید.

 در کانال تلگرامی قسمتی از نوشتار آرش نراقی را بابت این مطلب ضمیمه می کنم