وابستگی

از استاد منصوری چیزها آموخته ام.

 یکی از آنها مفهوم مرزی بودن احوالات انسانی است.

روزهای اولی که با دوچرخه می رفتم سرکار، بچه ها تقاضا می کردند که سوارش شوند و بنده هم با قاطعیت رد می کردم. به دوچرخه خیلی وابسته شده بودم. با خودم هم می گفتم هر مهارتی نیاز به تمرین دارد و مهارت نه گفتن را هم باید در اینجا تمرین کنم. به بچه ها هم چنین جواب هایی می دادم.

 مهارت نه گفتنم قوی شده بود. قوی.

روزی به خود آمدم دیدم این مهارت در وجود و احوالات انسانیم تغییراتی بوجود آورده، کم کم راه را برای خودپسندی باز کرده، دل دیگری شکستن را تاب آوری می کند و...

از همه مهمتر وابستگی آورده. آن هم نه وابستگی انسانی به انسانی. نه حتی وابستگی انسانی به حیوانی( مثلن سگ و گربه و مرغ عشق و طوطی و قناری). یا حتی وابستگی انسانی به گیاهی ، گلدانی، گلی، درختی.

وابستگی انسانی به موجود غیر زنده ای به نام دوچرخه.

 وابسته شده بودم به دوچرخه ام. یادم می آمد روزهایی که نمی دیدمش هنگام باز کردن در انباری سلامی حواله اش می کردم!!

 مگر ن آن بودم که :

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود  زهر چه رنگ تعلق پذیر آزاد است.

پس با اولین درخواست بچه ها برای سوار شدن در هفته گذشته بر دوچرخه موافقت کردم و این روزها بچه ها ساعتها با آن سواری می کنند( امیدوارم بلایی سرش نیاورند، هنوز دل نگرانم!!).

وسوسه دوچرخه در آنها زنده تر شده ، تصمیم گرفته اند بعضی شان بخرند ، بعضی شان از خانه اقوام بیاورند و من به هدف درونی( کاهش وابستگی) و بیرونی( دوچرخه سوار بودن به منظر شاد بودن) خود رسیده ام.

دیگر این روزها کمتر وابسته هستم.

 اون بحث مرزی بودن احوالات انسانی را برای خود و در خود این گونه جستجو می کنم. در هر کار و فعل و صفت و چیزی دقیق شوی نمی تونی خوبی یا بدی بودن آن را با قاطعیت اعلام کنی، بستگی به احوالات خود دارد.

برای رها بودن باید هزینه  مالی، روحی ،و... کرد.

 حال یک سئوال باقی می ماند:

 چرا رها بودن در نظر بنده و شاید افرادی دیگر نسبت  به  وابسته بودن برتری دارد خود به تفکری دیگر، شاید پستی دیگر . یا گفتگویی نوشتاری با شما

***

 فحش رکیک

برای فحش رکیک کار کردهایی می توان در نظر گرفت. مثلن خالی شدن از یک فشار عصبی، خار کردن فرد مقابل و ...

 یک کار کرد دگیر آن احساس بزرگ شدن است.

 بچه هایی که به بلوغ می رسند و متوجه می شوند که بزرگ شده اند، راحت تر بی ابا تر و دلپذیر تر فحش رکیک می دهند و از گفتن آن حتی شاد می شوند.با چنین ادبیاتی به دیگران اعلام می کنند، اقا از این به بعد من هم هستم، رو من حساب باز کنید. من هم قاطعی دنیای شما شدم. کودکی خدا حافظ

 آی تو مربی که فکر می کنی من بچه ام فلان در فلان اگر فکر می کنی!!(البته این ها رو بیتشر تو دلشون می گن ها)

این روزها ،همه تلاشم این است که فضا را کنترل کنم و اجازه ندهم مدتهای زیادی فضا در الفاظ نا مطلوب بچرخد.

 یک دعوای سخت و جانانه بین نگهبان با یکی از بچه ها بدلیل عادی شدن این نوع حرف زدن آن بچه رخ داد و ذهنم بیشتر درگیر این موضوع شد.

 حال اصلن یک تفکر و بحث ذاتی بشود که چرا این فضا بر فضای غیر رکیکی بهتر است نماند برای وقتی دگر و حالی دگر.

این وقت و حال دگر را در کامنتها امیدوارم پیدا کنیم

***

 اگر دوچرخه سوار باشید و در خیابان های تهران رکاب بزنید، خواهید دید گنجشک ها چه مانورهایی بالای سر عابرین پیاده در پیاده رو ها می دهند. گویی می خواهند مهارت پرواز و جسارت خطر کردنشان را به رخ پرنده مد نظر برسانند.

 و شما عابر گرامی مراقب باشید یک وقت گیر یک گنجشک جسور اما کم مهارت، نیفتی که چش و چالت در نیاد!!

لاله های آزاد

این هفته برنامه چشمه شاهی از سمت روستای واریش را اجرا کردیم.

روز قبلش:

 بعد از نزدیک به 9 ماه توانستم ممد و مریم و کیانا را بلاخره ببینم. حال و روزشان خوب بود. بر عکس آنچه فکر می کردم حال و روز ممد با اینکه کوه نمی آید این چند وقته خیلی خوب بود . خوب تر شده. و با کیانا مشغول بازی بود.

 حس کردم به یک معرفتی عمیق تر رسیده که من حتی به حلبی آباد های آن معرفت نزدیک نشده ام.

کیانا بزرگ شده بود. همزمان با او مریم و ممد هم بزرگ شده بودند. بزرگ شدن معرفتی. این رو می شد در چشمانشان خواند. می شد در عمق وجودشان دید.

خوشحالم که خوشحال بودند. از این دوستان عزیر عذر می خواهم که دیر به دیر به آنها می رسم یک زمانی رفیقان آخر هفته ام بودند و در طول هفته به آنها برای برنامه بعد فکر می کردم  و بودند. بهترین لحظات عمرم را با آنها سپری کرده ام. و از آنها تشکر می کنم که مرا وسوسه معرفتی کردند که زمانی بچگانه و خود خواهانه می اندیشیدمش.

دندان های کیانا در آمده است و لذت شیر دادن به او با سرکشی هایی !! همراه است.اما مادر نگاه مادرانه ای به او می اندازد که دنیایی آن را نخواهند فهمید

، به لطف دوستی  داستان بلند تک درخت ، نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب  را خواندم.

کتاب عمیقی است، اما نگاه درخت انار کوچک روییده بر کنار تک درخت به شوکوفه هایش( فرزندانش) نگاه مادرانه ای بود. تک درخت 1000 سال طول کشید خدا شود و او چند صباحی. چرا که مادر بود.( جا برای گفتگو باز باشد تا با دوستان خوانش کرده گفتگویی پیرامون این کتاب انجام بدیم)

بله امروز رفته بودیم کوه و هوای کوهستان دوباره بر ریه هایمان دستی کشید.هفته ای بی طبیعت بودم و این روز زندگی باز یافتم.

 لاله های وحشی قرمز و زرد در همه جا آکنده بود.نه از این شهری ها که نشان دست آدمیراد در بزرگی و خش رنگ و لعابی آنها مستتر است. از ان آزادگانی که جز دست خدا دستی ندیده اند!!.

من لاله ی آزادم خود رويم وخود بويم
در دشت مکان دارم هم فطرت آهويم

آبم نم باران است فارغ ز لب جويم
تنگ است محيط آنجا در باغ نمی رويم

از خون رگ خويش است گر رنگ به رخ دارم
مشاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم

بر ساقه خود ثابت فارغ ز مدد کارم
نی در طلب يارم نی در غم اغيارم

هر صبح نسيم آيد بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم از ديدن من روشن

سوزنده چراغستم در گوشه اين مامن
پروانه بسی دارم سر گشته به پيرامن

از جلوه ی سبز و سرخ طرح چمنی ريزم
گشته است ختن صحرا از بوی دلاويزم

خم می شوم از مستی هر لحظه و می خيزم
سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگيزم
مخ
وجوش می و مستی بين در چهره گلگونم
داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم

آزاده و سر مستم خو کرده به هامونم
رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم

از سعی کسی منت بر خود نپزيرم من
قيد چمن وگلشن بر خويش نگيرم من

بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من
آزاده برون آيم آزاده بميرم من

شاعر افغان, محمد ابراهيم صفا

چه روزهایی بر این ملت گذشته که روزهایی (20 سال پیش) مردم با دیدن این گل غمین می شدند و یاد عزیران پر کشیده می افتادند.سرگذشت جوانان خود را در رگان سرخ این گل زود گذر می دیدند.

 دوست داشتم پای هر لاله ، لاله های آزاد بیستم و آنها را ببینم،بفهممشان،بخوانمشان، به قول رافعی ، بعضی داغ دار تر بودند.

در راه گله ای از بزهای کوهی دیدیم و لذتمان را تکمیل کردند. پریدند بر صخره هایی . و آنگاه گم شدند.میدیدم و باور نمی کردیم. دوست داشتم اگر انسان نبودم بز کوهی می شد، رها . همچون پرنده صخره ها.

 روز خوبی بود.

 هفته بعد هم دوستان آلاله ای به همراه خانواده های خود در ارفع کوه خواهند بود به سنت همیشگی.

اگر بودید خبرم کنید.

 روز زن و روز مادر را به همه آنان تبریک می گویم.

امسال هم شیفت خواهم بود آن شب را.

امیدوارم مادران این نسل از دیدن لاله های اینده  لذت ببرند!!!


نا مگذاری ها را به غزلیات شمس سپردم

در دو چشم من نشین ، ای آن که از من من تری


اندرآ در باغ، تا ناموس گلشن بشکند

چون فلک سرکش مباش، ای نازنین، کز ناز او

نرم گردی چون زمین، گر از فلک توست نری

هله ، عاشقان، بشارت که نماند این جدایی

برسد وصال دولت، بکند خدا خدایی



به مقام خاک بودی، سفر نهان نمودی

چو به ادمی رسیدی، هله ، تا به این نپایی

تو مسافری روان کن، سفری به آسمان کن

 تو بجنب پاره پاره، که خدا دهد رهایی


تو اگر بزرگواری، چه اسی تگنایی؟

شادی

قبل ترها و این روزها  بیشتر زیاد به آدرس توجه نمی کردم و نمی کنم. مثلاً اگر آدرس خیابان فلان بود تو ذهنم ثبت می کردم همونی که سر کوچه اش شیرینی فروشیه!!!

 حال و هوای کوهی داره زندگی در شهر ما هم

 این روزها حتی به ممنوع یا آزاد بودن کوچه ها هم دقت نمی کنم، فقط شیب یا سرآشیبی ها برام مهم است

 قبل از مسیر یک ارزیابی می کنم مسیر را در ذهنم و آن وقت با آیتم پستی و بلندی و البته نبودن در اتوبان مسیر را انتخاب می کنم

، یکی از بچه ها را برده بودم مشاوره. به مشاور گفت: پیش پزشک هم رفته بوده است، می پرسد اسمش چیست؟میگوید معصومه!!

میگه فامیلی نداشت؟

 میگه چشماش آبی بود!!!

 کارت خودش رو می دهه می گه خوب اسم من رو یاد گرفتی؟

 میگه : مریم!!!

 میگه بابا فامیلی ها رو یاد بگیر .

می بینم  سبک زندگی در طبیعت هم که این بچه داشته به سبک آدرس دهی بنده هم نزدیکه.

اصولن بعضی ها هستند که شهری نمی شن، هر کاریشون که بکنی.

اصولن ما ها از پشت کوه آمدن را دوست داریم.


***

پسره برداشته ابرو کمون برای خودش درست کرده و خوب چند روزی راهش ندادیم. بعدش که وضعیت قابل قبولی پیدا کرده می گیم بیاد

می بینم دست و بالش رو خط خطی کرده.

 با خودم فکر می کنم بنده تا 20 سالگی حتی این خط کشی در بدن رو نمی دونستم، اما این روش آرامش رو این بچه ها می دانند.از هم می آموزند

روش ها و سبک های زندگی بشدت قابل آموختن هستند حتی از کودکی

 شما ها که بچه دارید مراقب باشید چه چیز یاد کودک خود می دهید.

***

با دوچرخه که در شهر رکاب می زنی سرعت متوسطی داری، معمولن در چهره ها دقیق می شوم و از کنار چهره ها به آرامی می گذرم.

خوشا نظر بازی که تو آغاز کنی

آنها متوجه دقت بنده در تیپ و چهره شان نمی شوند، چرا که زود گذر است. همین رفتار را در مترو داشتم، یک نوع تیپ شناسی، چهره ها را می دیدم و برای خود تفکر می کردم. اما در مترو طرف می فهیمد و مجبور بودی چشم بدزدی.

اما دوچرخه این حسن را دارد که فرد متوجه نمی شود. دیگر لازم نیست نگاه بدزدی.تیپ ها هم  و از هر جنس و سنی هستند.گاهی شد و اکثر غمگین. گاهی شنگول اکثراً جدی.گویی کوهس هستند ، اما آتشفشانی، نیمه فعال.

بعضی وقتها می بینم درون این چهره ها و تیپها شادی وجود ندارد، یا بگویم شادی کمی وجود دارد و بنده در آن لحظه سرشار از شادی هستم.انگار رکاب زدن و نفس کشیدن هر لحظه باعث می شود در تک تک سلول ها چیزی به اسم شادی ایجاد شود. کاش می شد آن هم همچون بیماری های مسری دار مسری می کردیم.

آرزو  دارم می توانستم این شادی را بین آن مردمان و آن چهره ها و تیپ ها پخش می کردم تا همه با هم تصاعدی شادی بی آفرینیم.

طفلی به نام شادی

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر



شفیعی کدکنی

بوی خوش سفر ( قسمت دوم)

روز دوم  ،صبح  از ابوزید آباد حرکت کرده و پس از گذشتن از روستاهای پیش رو و خوردن صبحانه در بین راه، ساعت 11:00 به بادرود رسیدیم.

 در نگاه اول نام باد رود برایم جالب آمد که پس از پرس و جو مشخص شد بر گرفته از عناصر 4 گانه فلسفه دوران کهن که همان آب ، خاک ، باد ، آتش است.

شهر همانند دیگر مناطق سفرمان معطر بود ، از پرستشگاه آدینه و خانه قدیمی تفنگدار قدیم رضا شاه و موزه شخصی دکتر رهگشای دیدن کردیم

 در خانه دکتر رهگشای که استاد زمین شناسی دانشگاه شهید بهشتی است و تنی چند از دوستان زمین شناس را می شناخت، بیشتر ماندیم و با ایشان و همسر مهربان و خون گرمشان صحبت کردیم و از مهمان نوازی این خاندان نصیب و بهره ای بردیم.

 این خانه زیبا بود و پر معنا. خانم رهگشا ، اصلیتی فرانسوی داشتند و با توجه به آنکه با چندین فرهنگ در ارتباط بوده اند توانسته اند از هر فرهنگ نقاط برجسته آن را کسب کنند و خود را به مراتب بالا برسانند.

 به قول امیر، دکتر کسی است که با زندگیش حال می کند. از ان معدود افرادی که اینگونه می زیند.

 از ابوزید آباد تا بادرود 35 کیلومتر بود.

 به لطف و سعی و مهربانی آقای اختری(09139617488) شهروند بادرودی  ، بود که توانستیم نقاط برجسته شهر را ببینیم.

اگر بادرود بودید با ایشان هماهنگ کنید.

لطف ماجرا آن است که در همین هین رکاب زدن بود که با ایشان آشنا شدیم.

ناهار را باد رود خورده و سپس به سمت مغار رکاب زدیم. ساعت 18:30 بعد از 25 کیلومتر موغار بودیم . دهی از دنیای کهن.

 یک قلعه ، یک مسجد زیباتر، (معماریش همانند مسجد جامع ورامین است)و خانه های کهنی که متاسفانه رو به ویرانی میرود در این روستا وجود دارد.

 در آنجا نیز به لطف کمک آقای خدامی(09133631440) در حسینه روستا شب را ماندیم.

 در روستا نهری وجود دارد که از کوه های بالادست سرچشمه می گیرد ، اهالی و کهن سالان روستا می گفتند قدمت آن بیش از 2500 سال است در انجا جاری است. این نهر شاهرگ روستا است. در آنجا با آقا رضا آشنا شدیم، پسری 13-14 ساله که آروزی محیط بان شدن دارد.

 با معلومت محیط زیستی خوب.شاید قسمت شد که باز هم ببینیمش.

 پر آب و مصفا بمانی موغار.

صبح از موغار به سمت مهاباد و از آنجا به سمت زواره رفته و و نرسیده به زواره از روستای میران به سمت اردستان رفته و ساعت 12:00 اردستان بودیم.(25 کیلومتر)

 جالب آن است که از ابوزید آباد تا اردستان چند گویش و زبان وجود دارد که این روستا نسبت به روستای هم جوار آن را نمی فهمد، قدمت از سر و روی منطقه می بارد و راز آلودگی آن را چند برابر می کند.

 در راه اردستان فردی از امیر پرسیده بود، شعاری هم برای سفر خود دارید، امیر هم پس از کمی تفکر، گفته بود تداوم و تقویت رفاقت ها و دوستی ها. به نظرم رکاب زدن در روستا ها و شهر ها چنین خاصیتی دارد، حال آنکه در کوهنوردی این خصیصه کمتر است.

به نظرم شاه بیت غزل این سفر ، کلام امیر است. امید آنکه تا می توانیم ابتدا بین خود و سپس بین مردمان رفاقت و دوستی ایجاد کنیم، زمانی برسد که در آرمانشهری مردمانی زندگی کنند که همه با هم دوست باشند.به امید آن روز

برای برگشت 12000 تومان داده و 3 نفره در قسمت پایین اتوبوس (قسمت خواب راننده)چنباتمه زدیم.

 

 در قم اتوبوس ایستاد و نفری دو تا بستنی یخی خوردیم.

 دومی را در همان صندوقچه و در تاریکی داشتم می خوردم، لذت آن بستنی هنوز زیر زبانم است.دوست نداشتم تمام بشود اما حیف که تمام شد.

 ساعت 19:00 تهران بودیم و ساعت 20:00 خانه.

هزینه برنامه سی هزار تومان.که بیست و دو هزار تومان هزینه حمل و نقل بود.

افراد شرکت کننده :

امیر و شجاع شجاعی، زهرا صمدی( خانم امیر شجاعی)، جواد اسفندانی و بنده

 با تشکر از امیر و همسرش و دیگر دوستان.

دوچرخه یک خانواده(کارونسرای ابوزید آباد)

دریای گندم زار، رقص کنان در برابر ما عشوه می فروخت

سرای رهگشای

گندم ، درخت ، دوچرخه

ضد نور


«آدمی پرنده نيست‌
تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی‌
برگ‌،
وقتی از بلند شاخه‌اش جدا شود،
پايمال عابران کوچه‌ها شود»

علی تاش شاعر افغان

بوی خوش سفر ( قسمت اول)

 گزارش برنامه دوچرخه سواری از کاشان به اردستان مورخه 6 تا 8 اریبهشت 91


 ساعت 15.30 بعد از ظهر  چهارشنبه به کاشان رسیدیم.با دوچرخه ها نفری 10 هزار تومان اتوبوس از ما گرفت و آورد کاشان.

 از آنجا تا روستای ابوزید آباد که نزدیک 30 کیلومتر بود رکاب زدیم

 به امامزاده آنجا رسیدیم پرسای متولی آنجا شدیم. بر خلاف روستا های دیگر که تعصب نسبت به صحبت کردن آقایان با خانمهای روستا دارند، اینجا چنین مسائلی مطرح نبود و دختر متولی ما را به سمت پدر هدایت کرد که ما به اقای مزرعتی برخورد کردیم. ریس شورای ده.

با آغوش باز از ما استقبال کردن و با هماهنگی ایشان شب را در کارونسرای عباسی  روستا که اینک به سفره خانه دیر کهن تبدیل شده است رفتیم و شب ماندیم.

 در کارونسرا یک اتاق را به صورت سوئیت در آورده و تمام امکانات رفاهی از قبیل آشپزخانه ، دستشویی، حمام در آن ایجاد کرده اند

 شب مهمان آقای مزرعتی بودیم و در دل تاریخ خواب رفتیم

تلفن آقای مزرعتی:09133613826

مرد نازنینی از دل کویر که مهمان برایش حبیب خداست.

 اما از ابوزید آباد بگویم که روستا سراسر  معطر به عطر شکوفه های درختی به نام زیتون تلخ بود که در همین روزها اوج عطر افشانی اش است( درختی شبیه اقاقیا با گل های آویزان و میوه های شبیه عناب). مست از بوی این درختان بودیم. قبل از آن که به روستا برسیم عطر میوه های پسته ما را با خود همراه کرده بود و گاهی عطر شکوفه های سنجد هوش از سر می ربایید. بقدری این سه روز فضا عطر آگین بود که تصمیم گرفتم نام گزارش را بوی خوش سفر قرار دهم.

ابوزید آباد محصور بین چند موقعیت جغرافیایی است. در شمال  آن خط الرس لطیف و یخاب است و بالا دست آن کویر مرکزی ایران و در جنوب آن رشته کوه مرکزی با محوریت قله کرکس قرار دارد.

 به دلیل چنین موقعیتی توانسته است خود را از تاریخ بیرون بکشد. و زبان یا گویش راژی را همچنان محفوظ دارد.گویشی که از پارسی پهلوی به یادگار با دستمان رسانده اند

 همچنین به خاطر این موقعیت و نزدیکی به کوه های رشته کوه مرکزی ایران آب در آنجا هست و زمین ها بزرگ  و گندم زار و کشتزار های وسیعی منطقه را احاطه کرده است.

صبح روز بعد به سمت بادرود حرکت کردیم. در راه گندم زارها خود نمایی می کرد و کشاورزان سرگرم محصول خویش بودند.

 در حال رکاب زدن بودم و با باد بر گندم زارهها رقصان.

 دلم حسرت برد بر لذت کشاورز.

هیچ یک از ما مردمان شهر نشین لذت یک کشاورز را درک نخواهیم کرد.

 اصولن ما متوجه عمق و معنای کلمه دست رنج نمی شویم.

کشاورز زمین را اماده می کند سپس بذر می پاشد . بعد از آن منتظر می ماند. به انتظار می نشیند، خود انتظار کلمه پر معنایی است در دل آن صبری نهفته است که کتاب مقدس و شاعران یکی از وسیله های سعادت انسان معرفی کرده اند. توکل می کند بر خدایی که همان نزدیکی است و البته چاره ای جز توکل ندارد. و چه پر شکوه است ایمان کشاورز و چه زجری می برد انسان شهری بی توکل. انسان شهری که توکل جز لق لقه زبانش بیش نیست. طبیعی است البته . چرا که تمرینی عملی برای این واژه نمی تواسته انجام دهد.

 بعد از آن گندم ها رویش می کنند. اول سبزند و روح افزا. سپس طلایی می شوند و دریای طلاست که در روزهای آخر با باد رقصان می شود. کشاورز از دیدن آن هم طلا چشمانش طلایی است، پس چه نیازی به طلای سکه ها

 و در آخر حاصل دست رنج خود را برداشت می کند، می بیند و برداشت می کند، می بوید و برداشت می کند، می شنود و برداشت می کند،

 حاصل آن همه را می بیند و این عمق رضایت را در عمق چشمانش ، عمق جانش می چکاند، می سراند.

اما انسان شهری سعادت این لحظه آخر را هرگز نخواهد فهمید.

 بی خود نبود که مارکس از الینه شدن انشان شهری دل نگران بود. از کارگرانی که لذتی از کار خود نمی برند.

 همه سختی کشاورز در دیدن حاصل دست رنج به لذتی شگرف تبدیل می شود، لذتی که ما ان را نخواهیم فهمید.

 باد رود و شهر باد و خانه دکتر رهگشا  و روزهای دیگر سفر باشد برای پستی دیگر.

 جرعه ای از باد و خاک

در گندم زار

دوچرخه کشاورز

پیام آشنا یان