پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.
پیشنهاد می کنم چنانچه فیلم را هنوز ندیده اید از خواندن این مطلب و هر مطلب مرتبط با فیلم صرف نظر نمایید.
جدایی نادر از سیمین:
چقدر دوست داشتم آخر فیلم با ترمه گریه کنم.
ترمه یعنی من – یعنی تو – یعنی هم نسلان من و تو و آنهایی که بعد از ما آمدند و خواهند آمد.
ما گرفتاریم. بین ماندن یا رفتن؟
در اواسط فیلم بود که این سئوال به جانم افتاد بمان یا برو. سئوالی که هر کس از خودش شاید در طول زندگی پرسیده باشد.
و در آخر در تنگنای همان سئوال قرار گرفتم: براستی باید ماند یا رفت ؟
مسئله فرهادی بسیار به مسئله بنده نزدیک است. دروغ.دروغی که اینک مسئله بسیاری از ماها شده است. در فیلم الی هم با دروغ جریانش را ادامه داد و در این فیلم هم.شاید با دوستان نزدیکم در این مورد ساعتها صحبت کرده باشم.
در جامعه ما دروغ گسترش عجیبی پیدا کرده. در وجود من و امثال من.
می خواهیم انسانی زندگی کنیم اما نمی شود. دست تقدیر یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاری نمی گذارد آن طور که می خواهی زندگی کنی.تو را وادار می کند دروغ بگویی. دوران بلوغ ما شده آموزش دروغ گفتن.( این تجربه در کار و هنگام ترخیص بچه ها به عینه داشته ام)
سالها قبل که محیط کارم در جوار کفاشان و کارگران کفاشی بود، زندگی ها و بدبختی هایشان را دیده ام و می دانم، زندگی سخت کارگ رکفاشی یعنی چه؟
این فیلم برای حرف زدن جای صحبت زیاد دارد. نه صحبت با دیگران که با خود.صحبتی درون تنی.
فرهادی سخترین سئوال را از بیننده پرسیده می خواهی با توجه به این شرایط بمانی یا بروی؟
و من مخاطب کارم آسانتر بود اگر این فیلم جایزه جشنواره برلین را نمی برد.
دلم می خواهد از افرادی که این جایزه را به این فیلم دادند تشکر کنم. چرا که نشان داد این مسئله ، مسئله تنها من ایرانی نیست. بلکه مسئله ای فرا ایرانی و جهانی است و امکان دارد در هر جای جهان هم رخ دهد.(دروغ جهت نجات زندگی).البته احتمالن درصدهایش کم یا زیاد خواهدبود.
پس با این خرس طلایی می توان به این نتیجه رسید که جایی برای فرار کردن وجود ندارد.همین الان همینجوری یاد جمله ای در دعای کمیل افتادم. لایمکن الفرار..(یه همچین چیزایی که بنده به خداش می گه جایی نیست که از دستت بتونم فرار کنم و تو نباشی).
اکنون می دانم انتخاب ترمه چیست. از اشکهاش می شد فهمید . این اشکها ،اشکهایی ناشی از تلاش و رنجی است که خواهد کشید تا خود - جامعه و جهانش را از این بلای بزرگ برهاند. حتی اگر نشدنی باشد.حتی اگر اپسیلنی باشد. حتی اگر همه ضد آن را بگویند.ماندن و ساختن شرط زندگی این جهانی است. ساختن .حتی شده ساختن خود. ساختن درون و برون خود.یاد مردمان ژاپن می افتم که بعد از زلزله دزدی نگردند- غارت نکردند. کاری که ما در موقعیت هایی بسیار کم تر از این نتوانسته ایم انجام دهیم. کاری که حتی آمریکایی ها با آن همه ادعا و فرانسوی ها نتوانستند انجام دهند(طوفان کاترینا و غارت های بعد از آن را بیاد دارید دیگر)
در فیلم تقریباً پایان کار دو خانواده چیزی در حد فاجعه بود.متلاشی شدن هسته سلول خانواده.
در سینما که بودم . کنار دستیم از این تماس گرفتن ها و پرسیدن سئوالات شرعی اون خانم پرستار حرص می خورد.
اما به نظر بنده تنها کسی که توانست خودش را تطهیر کند. همان خانم بود. با اینکار که حاظر نشد بر دروغ خود اصرار بورزد و لجاجت کند.توانست توبه کند. توانست عملی اخلاقی انجام دهد. تنها کسی در فیلم که توانستند رفتاری اخلاقی از خود سر دهند.عملی که مرد بانکی نتوانست انجام دهد و دروغ خود را باز گو نماید و حتی فرزندش را در عملی انجام شده قرار داد تا آن را هم شریک جرم خود کند.و زن مدرس زبان هم نتوانست خود را تطهیر کند بخاطر لجاجت بر جدایی.
و کارگر کفاش که اصرار کرد و زنش قبول نکرد. اگر زنش قبول می کرد دیگر شوهرش در زندان نمی افتاد و می توانست زندگی را به جریان عادی باز گرداند. اما قبول نکرد. بخاطر عمق مذهبی که درونش بود.بخاطر آنکه حرام و حلال سرش می شد.بخاطر آنکه به این باور رسیده بود که پول حرام نمی تواند در زندگی خوبختی بیاورد. اما اما اما مرد بانکی نتوانست این جسارت را به خرج دهد و به دروغ خود معترف شود. چرا که شاید تا یکسال به زندان می افتاد(زندگی از کنترلش خارج می شد).در این قیاس است که ارزش کار آن زن هویدا می شود. ارزش سنتها و معانی که در این سنت ودین نهفته است و نسل ما به هزاران دلیل می خواهد از آن فاصله بگیرد.
اما من:
من ( با آنکه کراهت دارم این واژه را بکار برم) در فیلم گنهکار ماندم . این فیلم نشان داد که انسانی اخلاقی آنگونه که فکر می کردم نیستم. چرا؟
به دو دلیل: اینکه خودم را که جای مرد بانکی می گذارم و یاد پدر بیمارش می افتم و اینکه سالها در خانه او زندگی کرده ام و حتی زندگی می کنم، نمی توانم وجدانم را رازی کنم که او را به موسسه های نگهداری بسپارم و ترکش کنم(ابتدای فیلم) و در ادامه باید دروغ می گفت تا پدرش نمیرد.تا به زندان نیفتد. تا عمل مرگ او تسریع نشود.(پدر بزرگ خودم را 5 سال پدر و عمو ها و عمه ام تقریباً با شرایطی این چنین نگه داشتند. خدایش بیامرزد).
و دوم که به یک پیشدواری دست زدم؛ در اواسط فیلم به این نتیجه رسیده بودم که با توجه به وضعیت آشفته مرد کفاش ، زنش از ناحیه او مورد ضرب و شتم واقع شده و بچه افتاده است. این قضاوت عجولانه که در زندگی شاید تکرار کرده باشم. اول آمدم خودم را راضی کنم که خوب قرائن و شواهد این گونه بود. اما یاد آن قسمت از فیلم افتادم که ماشین ها ، پیر مرد و زن در قاب فیلم بود و در دلم گفتم یا این یا آن تصادف می کند و بعدش فراموش کردم. کارگردان به من بییننده این گرا را داده بود و من نادیده انگاشته بودم.
یاد قسمتی از فیلم می افتم که مرد بانکی را بابت تهمت دزدی که به زن و قضاوت عجولانه ای که انجام داد، و در ذهن خود چگونه توبیخ کردم که می افتم ،و رفتارم را مقایسه می کنم، می بینم از او چیزی کم ندارم.
در واقع در زندگی هم ،روزگار برای گرفتن یک تصمیم درست شواهدی نشان می دهد اما این ما هستیم که با سهل انگاری تصمیم و قضاوت اشتباه می گیریم.
فیلم درباره الی یادتون هست؟ این نقل قول را چی؟
احمد از زن آلمانیش جمله ای قصار می گوید:
پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.
نتیجه:
به قول دزموند(لاست)، برادران و خواهرانم بیاید برای رسیدن به آرمان شهری که در ایده آل خود هر کداممان ساخته ایم از خودمان شروع کنیم.بیاید نه اینکه دروغ نگویم. به دروغ هایی که می گویم لا اقل فکر کنیم.
نگاه کردن این فیلم یعنی اقرار یعنی اعتراف . عزیزان بیاید همگی اعتراف کنیم. چون سنت مسیحیان. شاید که آمرزیده شویم.
*این فیلم نکتهای زیادی داشت و دارد. از آموزش فرزندان تا سنتها. اما به نظرم باید این گفتها به صورت شفاهی و رو در رو باشد تا به صورت نوشتار
* در ضمن ظاهراً یکی از اولین فیلم های اصغر فرهادی به نام شهر زیبارا جمعه یکی از شبکه های ماهواره ای پخش خواهد کرد.
*این فیلم مرا یاد احساسی که بعد از دیدن تاتر ملاقات با بانوی سالخورده در وجود افتاده بود انداخت
*نقد وبلاگ مجمع دیوانگان هم خوب بود.