شهر آشوب
شهر آشوب که بر اساس زندگی فروغ فرخزاد است. چند مدتی بود که فکر می کردم او را بهتر است بیشتر بشناسم. با او بیگانه بودم، با شعر هایش با افکارش و هر تلاشی که کردم برای ارتباط با اشعارش نتوانسته بودم.
چند بار مجوعه اشعارش را گرفته بودم و هر بار به دیگران هدیه داده بودم.
تا اینکه چند ماه پیش کتاب اشعار فروغ را هدیه گرفتم. مصمم شدم این رمان را بخوانم.
قلم نسبتا خوبی دارد نویسنده اما خیلی خوب نیست. جاهایی الکی کش داده نوشته هایش را.
با پرویز زندگی کردم
با عشق و خاطره عشق او
و فروغ را توانستم تا حدودی بشناسم.
فردی متاقض نُما، پارادکسیکال.
دم از حقوق زن میزند و در نهایت آوار زن و زندگی زن دیگری میشود.( یادمطالب وبلاگ خرمالوی سیاه می افتم، زنان علیه زنان)
از پدرش و زن دوم پدرش می رنجد و حتی باعث شکل گیری هویت همیشه معترض فورغ جوان میشود و خود برای مردی دیگر همان نقش زن دوم را ایفا می کند.

واقعا من نتوانستم معنای این رفتارش را پیدا کنم.
دلش بر حسین می سوزد اما بر کاوه و لیلی نه.
با خودم دارم فکر می کنم از جامعه روشنفکری ایرانی که او را همچون امازاده ای بالا برده است( این پست سال پیش)
این زندگی پارادوکسیکال او را هم در زندگی با پرویز و هم در رابطه با کامی و هم در رابطه با مفهوم عشق و هم در رابطه با ابراهیم چگونه حلاجی می کند؟
آیا او را و زندگی او را می توان نُماد زندگی اخلاق محور زنانه دانست؟
چگونه؟
به نظرم خودش هم متوجه این پارادوکس شد و یه جورهایی خود خواسته به استقبال مرگ رفت.***