اینجانب یک کوهنورد مددکار هستم.

فکر کنید آدم رفته دنبال جوابهایی که ذهنش رو درگیر کرده که هنگامه راه، یک پیرزن مفلوک را یک راننده مسافر کش مفلوک تر  بزنه و پیرزن را نقش زمین کنه و وقتی که بری پیرزن رو ورانداز کنی ، یک ساق پای آویزان ببنی که جلوی چشمات تلق و تقوق می کنه و می ترسی که هر آن استخون پوست رو بشکافه و دیگه ...

یا خیر سرت بخوای 3 -4 روز برای یافتن همین سئوال جواب بروی سفر و با خودت خلوت کنی و جواب را از طبیعت استمداد کنی که روز اول مجبور می شی بخاطر تبحر و قلب مهربانت!! که دیگران از تو در ذهن ها ساخته اند، کله و پاچه گوسفد مفلوک قربانی و پاک کنی و به پوست کندن سر این مفلوک نگاه کنی و موها و پشمهای پاچه همین بابا رو بسوزنی( لامصب این سیبیل ها قیافه آدم رو شبیه چنگیز خان کرده، حالا خوبه نگفتن بیا خودت کار گوسفند مفلوک رو یک سره کنه).

روز دوم که دیگه زدی کوه و طبیعت و داری تو جنگل های دو هزار  بالا- پایین می کنی از دیدن قلهای زیبای آن – بخصوص سیالان لذت می بری، که اد ، همکارت تو اون نقطه ، فقط همون نقطه، همون و همون نقطه می زنگه و شروع می کنه از بدی ها و مشکلات مرکز گفتن و گفتن گفتن و این لامصب هم هی خط می ده و خط می ده خط می ده، تا اینکه می گی عموجون، من تو مرخصی هستم ها و بعد که تلفن رو تموم می کنی به این فکر می افتی که چرا باید تو آدم یلا قبا موبایل داشته باشی. تو اصلاً چیکاره مملکتی که موبایل داری؟ تاجری( لابد تاجر پوست کله گوسفند)، مالکی،(مالک قو خاورمیانه لابد)، کاسبی،(پدیده شاندیز که نیست)، نه چیکاره ای ؟. بازم خط می ده باز موبیال می زنگه و این بار  عسل خانه (خط نده یک جور فحش می شنوه- خط بده یک جور دیگه. والا با این نوناشون)کلی شاد می شی و وقتی که داری داری زیرآب زنش و می زنی و از مرد سالاری و این حرفها می گی،نامردی نمی کنه  گوشی رو می ده به زنش و هر چی گفتی را خانومش میشنفه و ... کلاً الان احساس می کنم آدم خیلی باحالیم..

 شب موقع خواب می گی بیرون بخوابم ، نزدیک ترین جا به درختهای پرتقال  و شکوفه های بهار نارنجش تا شاید اگر خفه شدم از بوی همین بهار باشه. صبح اول وقت همون لامصب می زنگه باز!!! و یک خانومی ؟!؟!؟ پشت خط بوده و  مامان بزرگم که به اون ما می گیم ملوس  بر می داره و می گه فلان بچت فلان شده و مامان بزرگت که یکمی ترکه،- و فارسی رو یکمی متوجه نمی شه می یاد می گه سهیل یه خانومی زه زده بود؟؟؟؟ یک خانومی البته؟؟؟؟.

خوب دیگه بعد که می ری و خودت تماس می گیری می فهمی آره، فلانی ، فلان رفتار را انجام داده و تق ، قشنگ، همچین مشتی تو خود سئوالت غرق می شی.

آخه خدا چرا باید آدم 300 تومن پول بی زبون رو بده و موبایل بگیره که بعدش برن تو مخت؟

و بوی بهار نارنج رو ول می کنی و میری بیل می زنی و کلی با باغبونها صحبت می کنب (حتماً این دیالوگها را یک پست می کنم)و می گی آخه مهارت بیل زنی که در حد متوسط داری پس چرا نرفتی دنبال همین کارها.

فردا صبحش هم تو مترو و تو یک گله جا ورقه در می یاری و می نویسی و می نویسی و این خزعبلات از توش در می آوری. مردم با چشماشون هی تو این گله جا می فحشن (از بس که تنگ بود جا)و تو خدا خدا می کنی ، زیاد نخراشیده و آب نکشیده نباشه این فحشاشون. تازه تو که خط گیرمزت یکم پایین تره چرا که آبجی مابجب نداری، برا همین یکم خیالت راحت می شه!!!

تازه فکر می کنی که آیا به جواب رسیده ای یا نه؟

البته شاید که به جواب کاملی نرسیده باشی اما تصمیم داری تو وبلاگت ، اون گوشه سمت چپ این کلمات را برای معرفی خودت اضافه کنم:

اینجانب یک کوهنورد مددکار هستم.

*

در این جریان یافتن جواب، نقاط خندان و شادی بخش بسیار بود که باعث شد من خمیر مایه طنز را بر مطلب اضافه کنم. از دیدن دشت زیبای دریاسر و دره 2000 و بازی والیبال بعد سالها که بعدش آخر شب متوجه بشی که انگشت گردن کلفت شصت دست چپت تا ساعات باقی مانده روز بصورت نیمه رسمی و استند بای به زندگی خودشون مشغولند.از هم صحبتی با  صاحبان اندیشه های سبز( محیط زیستی ها، فکر سیاسی نکنید ها، آخر کار خطرناک ما خوردن چای شیرینه)تا بودن در فضای معطر از بهار نارنج شمال. پیشنهاد تاکیدی دارم در این ایام شمال را از کف ندهید. ...







دریا سر

در یافتن جواب سئوال به این موجود ناشناخته برخورد کردم

در نزدیکی سیالان

2000


کارت پستال

توت خوران

منطقه ای که ما زندگی می کنیم نزدیک طرشت است و در این منطقه درخت توت بسیار. این روزها هم که توتهای رسیده مرد و نامرد را آویزون درختها کرده است .قبلها یادم می آمد که بچه ها بالا درخت می رفتند و توت می چیدن و آخر سر همساده رو بروی درخت که از سر و صدای بچه های توت خور ذله می شد با پرتاب یک عدد دمپایی ماجرا را به اتمام می رساند. اما این روزها مردان خیلی گنده آویزان می شوند و با دمپایی نمی توان از شرشان خلاص شد. نمی دانم توت گران است. آبرو ارزان است. مردم عشقی شدند.برنامه حیات وحش تلوزیون بالا رفته. زور مردم زیاد شده، دمپایی نایاب شده...

باری به هر جهت احیاناً شما هم تصمیم گرفتید این عمل را انجام دهید حتماً یک لباس بلند بپوشید تا اماء و احشای شکم و لباس زیر و لباس خیلی زیر و... کمتر دیده شود(آقایون را می گویم ها ، خانمها به خودشون مربوطه).البته یک راه حل ساده همکاری و تعاون است. به این صورت که دو نفر با یک چادر یا ملحفه بر زیر درخت ایستاده و نفر سوم که کمی تنومند و هیکل مدار و کار کشته است با کمی تکاند درخت ، آنچه دلخواه هست را کسب خواهند کرد و پس از آن یا تقسیم بر 3 کرده یا همان فرد تنومند آن دو نفر چادر به دست را تکانده و خود همه را  به راحتی بالا می کشد.با این روش همه ژانگولر بازی و آویزون شدن ندارد. هم دونه دونه لازم نیست بخورند و هم اینکه اون اماء و... معلوم نمی شود.

نمی دانم

تو مثل همون پرنده افسانه ای می مونی که رو گرده اش سوار می شم و از تو طوفان و ابرای سیاه و طوفان و گرد و غبار رو به سوی آفتابم می بری.لحظه دیدار دوباره آفتاب در حالیکه پشتت در آن سیاهی آذرخشهایی اژدها گون می زند را به انتظارم

امروز هنگام دویدن در پارک هوا خیلی منقلب شد و دلم می خواست همون لحظه آفتاب رو ببینم و یاد این پرنده افسانه ای افتادم.هوا بارانی نبود. یک ابر ی خاکستری آسمان رو پوشانده بود که اصلاً بوی و هوای بهاری نمی داد. باران هم از آسمان چون قطره های گِل بر سر ما می ریخت. باران نبود. گِل بود.

 اصلاً ما مردم شرقی با آفتاب یک  برخورد دیگه داریم. یادمه تو زمستون که هوا تاریک بود. مترو سوار شدن مشکلی نداشت. در هوای تاریک یا حداکثر گاو گم ،می رفتی داخل زمین و وقتی از حفره زمینی دیگر بیرون می آمدی به آفتاب سلام می کردی. اما این روزها فرق کرده. هوا تازه روشن شده و درخشش اول صبح و سلام اول آفتاب رو که می دی، مجبوری دوباره از او خدا حافظی کنی به چراغهای مصنوعی مترو که دوست دارند جای آفتاب رو بگیرند  سلام کنی. این فراق اذیت کننده است.

 ما ترکا یک دعا داریم که خیلی پر معناست:

الاه نِینِیم  نینمیم سالماسون (خدا به چه کنم  چه نکنم گرفتارت نکنه)

 و من اکنون گرفتار و درگیری ذهنی دارم . قبلها این پیچ ها رو تو وب مطرح می کردم و هم مشاوره می گرفتم و هم تفکرات خلاقی تو ذهنم جرقه می زد. اما این یکی رو بیخیالش شدم.

این عکس رو بگراند کامپیوتر کردم و هر روز چند دقیقه ای می بینم و تو فکر فرو می رم. راستی ما کجا رفته بودیم؟



سنگچال به دیوا 89

این هفته برنامه سنگچال به دیوا را اجرا کردیم. مسافتی نزدیک به 25.5 کیلومتر را در گل و جنگل و بهشت و زیبایی حرکت کردیم. گِل نوردی ، رودخانه نوردی، ... همه در برنامه گنجانده شده بود. روستای سنگچال 25 کیلومتری آمل و سمت چپ جاده هراز است و ما مثل همیشه در امامزاده آن شب را به صبح رساندیم. ساعت 6.45 از روستا به سمت جنگل حرکت کرده و در نزدیک خط الراس جنگل در جاده مالرویی به سمت بلندترین قسمت آنجا حرکت کردیم و سپس سرازیر دره شدیم و در ساعت 20.15 به روستای دیوا رسیدیم. این برنامه رکود مرغانه را شکستم و 11 عدد مرغانه صرف نمودیم. در قسمتهایی از مسیر تا بالای زانو در گل می رفتیم و دو بار به قدر محکم در گِل قرار گرفته بودم که با صورت در گِل شیر جه رفتم. با تمام این حرفها بسیار لذت بردیم. در ساعت 2.5 صبح در تهران بودیم .

ای کاش همیشه سال اردیبهشت بود.


دارم هوای عاشقی

ناز دختران صبحگاهی

گمشدگان

همین جوری

صنما

پل خیالی

بهشت آدم و حوا

کهن سکوت طبیعت

نقش خیال

قسم که هستم

یادمه تازه فیلد کاریم رو عوض کرده بودند و با بچه هام تازه آشنا شده بودم.یکی از بچه ها کارش بیخ پیدا کرده بود و مجبور بودیم با رفتارش بر خورد کنیم. در محوطه بیمارستان نشسته بودیم و کم کم اعتمادش بهم جلب می شد. دفتر خاطراتش رو نشانم داد. از دوست دخترهایی که داشت می گفت و اینکه همشون او را یاد مادرش می اندازند.از اینکه تمام پول شارژ موبایلش رو مزاحم تلفنی می شد تا با یک دختری حرف بزنه و یاد مادرش بیفته. تو دفتر خاطراتش یک دستمال کنفی خونی پیدا کردم. پرسیدم این چیه؟ خون زمانی بود که خود زنی کرده بود . گفتم این دستمال آلودست بگذار بندازم دور. با جدیت از من گرفت و یک نگاه عاقل اندر صفیه انداخت که صدتا حرف توش نهفته بود :

 آخه تو چه می دانی اون لحظات من در چه حسی آویخته بودم.

آخه تو که سوخته دل نیستی بفهمی نگاه به خونی که از زیر دست خودت با شیشه ای که خودت رو دست کشیده ای چه آرامشی به آدم می دهد.

آخه تو چه می فهمی درد چیست؟ غم چیست؟ مادری هر جوری داشتن یعنی چه؟

تو چی مفهمی مادری داشته باشی که با تمام عشقی که به تو داره نتواند با تو صحبت کند.

 تو هیجی نمی فهمی...

آره من هیچ چیز از این چیزها نمی فهمیدم. امروز تو پردیسان مشغول دویدن بودم و یاد بچه جدیدم افتادم که مجبور شدم دیگه نگذارم بیاد.مجبور شدم یکی رو خونش رو بگیرم. برای اولین بار بود که از کاری که داشتم لذت نمی بردم. با تمام دلایل و برهانها و تذکرات پیاپی و ... کارم برای خودم آزار دهنده است و غیر اخلاقی. اما امان از مصلحت و صلاح خود یا دیگر بچه هام.

این آهنگ اشکان کوشان در این عوالم در  mp3  افتاد.

 قسم که هستم. امشب که مست مستم. روبان سیاهت هنوز روی دستمه. قسم به خطی که روی دستمه. قسم به  غمی که تو رقصمه، هستم  که هستم. ...

این رو که با کوب ترنس آهنگ می کبوید رو ملاجم  تازه می فهمیدم که اون بچه چرا اون دستمال خونی رو می پرستید.

 و اینکه برای مرد ره بودن و مددکار بودن حتی باید پا روی خیلی چیزها بگذارم، یا باید دست از ایده ها و آرمانهام بکشم و بشم مثل بقیه مردم یا به راهم ادامه بدم...

 اما امروز ثابت قدم تر از دیروز مصمم هستم که راهم رو ادامه بدهم.

 یادم رفت بگم، اگر یکی مزاحم تلفنیتون شد ...

... شاید لازم باشه هواش رو داشته باشید.

 و باز هم قسمتی از کلیدر

و باز هم قسمتی از کلیدر...

 با این توضیح که در کلیدر اینگونه، شخصیتها ترسیم می شوند که اگر دنیا بکامشان باشد ، منظره پیش رویش ناب ترین تصویر و و بغیر  آن ، پست ترین می باشد.

 اما در هر دو حالت تفکر بر انگیز است .

 

راستی که زن هم جانور عجیبی است!همان دم که چشم به تو دارد، می تواند دل به دیگری چار چار بزند. دست در دست تو دارد، اما می تواند زبانش را به دلخوشی دیگری بجنباند. زبانش روح تو را قلقلک می دهد، اما می تواند با نوک انگشتش کف پای دیگر را قلقک بدهد. در وجود او یک پیچ نا گشودنی، یک دروغ خدایی، یک شعله ی نمیرنده، انگار نهفته است! شعله ای هماره، و دروغی که گاه بیزار کننده است، اما هیچگاه زشت نیست. و از آن رو که بسیار کهنه و قدیم است، خوبردار می نماید.به خالی می ماند بر کنج لب. زیبا، سمج و همیشگی است.

 

 

_خدا خلقشان کرد تا مرد را بشکنند. زن را خدا خلقت کرد تا مرد را ناکار کند. آدم می ماند که با این جانور ها چکار بکند! خوب و بد! نفرت به دل آدم می اندازند و... باز هم آدم بی آنها نمی تواند روزگار خودش را بگذراند. حتی اگر کنار دست تو نباشد، فکر و خیالشان، یادشان با تو است. حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی. حتی اگر قدرت  مردی نداشته باشی، باز هم به یک زن فکر می کنی. یک زن؛ یک زن! برای چی، ستار؟ یک رمزی در این کار باید باشد؟ برای این نیست که مرد، به تنهایی، یک نیمه است، یک لِنگ؟

قسمتی از کلیدر.  

شما تا به حال چیزی به نام آرمیتا شنیده اید؟ (اگر درست تلفظ کرده باشم)

توچال10-20-88

این هفته به همراه دو تن از دوستان ، ممد رافعی و زکریا قله توچال را صعود کردیم. راستش دیروز که روی قله ایستادم احساس کردم به توچال خیلی بی وفایی کرده ام.

ارزان و سریع می توانی بهش برسی. ارتفاع 4000 متر را صعود کنی و از بهترین ویویی که ممکن است تهران را تماشا کنی. بطوریکه اگر بخواهی یک دهم این منظره را از برج میلاد ببینی باید تا 15 هزار تومان پیاده شوی.

از امیر یک واژه وام بگیرم که توچال رفیق روزهای خوب است. رفیق روزهای تنهایی است. روزهایی که فرصت نداری جاهای دور دست بروی، جیبت خالیست و نمی توانی رحیل سفر بندی و یا رفیق و همنوردی همراهت نیست، توچال می گوید، بیا حبیبم که من در کنارت هستم.

در پایین دست آن ریواس های تازه از دل خاک آشنا سر برآورده و بر تهران نظر می کند و در بالادست آن هوایی زمستانه با برفی نو که شاعر را به خوشامد گویی آن سر ذوق بیاورد و بگوید برف نو سلام، می توانی ببینی. از چشمه ساران واقعاً گورایی که دارد تا سر حد جان می توان لذت برد و حیران شود که از چنین آبی چرا شهرت بی بهره  است.از چشمه نرگس و اوسون و فراخ لا و...

خیلی هم اهل بخیه باشی می توانی هر بار از یالی، گرده ای ، دره ای بالا بروی و مسیری ، نو کنی، البته به این شرط که همراهانت همراه باشند و سر آخر کاسه ، کوزه سرت نشکنند.

یک هفت – هشت ماهی بود که قله توچال نرفته بودم و احساس می کنم نارفیقی در حقش روا داشته ام. البته همیشه دلم با او بوده ، هنگام دویدن در، دم دمای غروب که چشمانم به یالهای زیبایش می افتد  دلم برایش همراه می شود. غمزه می رود. هری می ریزد و یا سحرگاهان در نور آفتاب پس از بارش باران ، که دیگر با آن برف سفید ،که چون نو عروسان، محفل آرای مردم و مجلس نکته سنجان شده،   دلبر دل افزای من می شود و بر بودن با او در آن لحظات حسرت می برم. اما با این حال نباید اینگونه تنهایش می گذاشتم.

بر من ببخش.



توچال 89


در تنگنای درخت

دو سوی یک خط


ره نشان


سردخوشان اردیبهشت


طرب


دیروز  نزدیک غروب بود که برای رفع خستگی چای گذاشتیم و با نبات سوغات مشهد امیر دهان را شیرین نمودیم. شما هم رفتید سفر سوغاتی یادتون نره. بجاش خرج می شه. امیر باز هم سپاس گذارم











و قسمتی از کلیدر

صبح اول وقت بود و در مترو نشسته بود و کلیدر می خواندم. گل محمد من، گل محمد مارال، یاغی شده و سرنوشتش نگرانم کرده است.

گل محمد و خان عمو و برادر کوچکتر در خانه قربان خوابیده بودند و دم دمای صبح بود و باز دولت آبادی با کلمات جادو می کرد. آنچنان خواب دم صبح و چشم خوابی پگاه صبح را ترسیم می کرد. که خواب آلود شده بودم. آنچنان در کلمات غرق شده بودم که چشمانم را نمی توانسم از ورود خواب به آن جلو گیری کنم. که ناگهان تیری بسمت خان عمو پرتاب شد. باور کنید اول دو رو برم را نگاه کردم ببینم در ایستگاه مترو تیر در کردند یا در خیال من. خواب را تا هفت پشتم از سر پراند. باور کنید هیچ تیری نمی توانست این گونه صدایش در ذهنم بپیچد. حیف که به ایستگاه موعود رسیدم و مجبور شدم گل محمد و با ژاندرمری تنها بگذارم. کاش می شد به کمکش قدمی بردارم.

بی بهانه ببوس

از ماموریت تازه آمده بودم و مجبور بودم دو تا از بچه ها را ببرم بیمارستان.پس بدون آنکه ناهار بخورم با بچه ها رفتیم.بعد از گرفتن نوبت  3 تایی  کنار خیابون و کنار چمن نشستیم و با هم ساندویچ خوردیم و منتظر نوبتمون شدیم.یک مرض گندی که من دارم اینکه اگر ناهار را به موقع نخورم معده و دل و روده ام به هم می ریزه و یک دل درد ریزی اماء و احشایم را به هم می ریزد که تا ساعتها ادامه پیدا می کند. خو ب ناهار را دیر خورده بود و دو باره دل درد شروع شده بود.مجبور شدم 3 – 4 تا قرص بخورم تا دل دردم آرام بگیرد. بچه ها که می دانند من از خانه ناهار می آورم ،همیشه که از غذا می نالند می گویند شما که از غذای ما نمی خوری.( اما واقعاً گهگاهی که با آنها هستم می خورم ) یکی از بچه ها که فکر کرد دل درد من از ساندویچی که خورده بودیم است گفت : آقا قدر مامانت رو بدون رفتی خونه حتماً از طرف من ببوسش.نمی دونم چرا ، (یعنی می دونم چرا ،برای آنکه از سرگذشت زندگی او کاملاً مطالع هستم)، سخنش بر دلم نشست. یکم هم دلم گرفت.

خونه که رفتم به بهانه درست کردن دلمه برگ، که مادرم بعد از مدتها درست کرده بود بی بهانه بوسیدمش. از شما هم می خوام حرف این بچه رو گوش کنید و بی بهانه مادراتون رو ببوسید. آخر سر نفمیدم با بهانه بود یا بی بهانه. اما بعد از مدتها بوسیدمش.


حضورم در دانشگاه ال..

کم کم به فکر پایان نامه افتاده ام و برای همکاری با پایان نامه ای که نزدیک ایده پایان نامه خودم هم است راهی دانشگاه الزهرا شدم. این بار دوم بودم که در طول زندگیم به دانشگاه الزهرا قدم می گذاشتم. اول بار 4 – 5 سال پیش بود که برای جشن کاریکالماتور رفته بودم  و سخت گیری  خاصی هم نبود. اما این بار دوم حراست بیشتری از نوامیس مردم می شدم. ظاهراً آن موقع ها مردم را به دید مردم می دیدند امروز ه ...

راستش هنگامی که وارد دانشگاه می شدم طبق عادت دیرینه می خواستم  یه یالاه بلند سر بکشم که خدایی نکرده به معصیتی گرفتار نشوند و البته نشوم.

به نظر من باید در همه مکانهای عمومی ، خصوصاً پاساژها یک قانونی تصویب کنند که مردان هنگام ورود یک صدای بلند از خود خارج کنند. باور کنید دیگر نه نیاز به گشت ارشاد می شود و نه کلی آدم برای حراست مشغول به کار می شوند. البته این راهکارها در ادامه همان راهکارهایی است که برای جلو گیری از زلزله عنوان شده است. یعنی با یک تیر دو نشان می زنیم.

باری بدون کوچکترین ضایع بازی وارد دانشگاه شدم. (چرا که اگر من این کار را می کردم چون هنوز فرهنگ نشده است باعٍث تمسخر می شد، (این هم از 2 سال خواندن فرهنگ )).

کم کم حس کارشناس ارشد شدنم  در درونم برجسته می شود و این یعنی دور رفیق بازی رو باید خط بزنم. این طور پیش بره باید رفیق های محل رو بیخیال بشم. خوب امیر جون ، علی جون از دست تلفن هایم خلاص دارید می شید ها.

برای ملاقات با استاید و دکترهای متخصص وارد دانشکده شدیم. از این جا به بعد را کمی جدی تر می نویسم تا خدایی نکرده طنز موجود به استاید محترم آنجا بی حرمتی تلقی نشود.

رابطه های استاد و شاگردی را در اینجا جور دیگری مشاهده کردم. یعنی طوری بود که تا به حال ندیده بود. خیلی این رابطه استاد و شاگردی عمیق بود. مثالی می آورم:

 شاگرد که از موضوعی غمگین بود، خود را در آغوش استاد انداخته بود و درد دل می کرد. بیشتر به رابطه فرزند و مادر پهلو می زد و این برایم تازگی داشت.از مشکلات پایان نامه میگفت و عدم همراهی نظام بروکراتیک با او  و..

.

و مادر هم نه ببخشید استاد هم مادرانه به او گوش فرا می داد.همان گونه که پای درد دل فرزند خود می نشیند.فکر کنید من بخواهم چنین رابطه ای را مثالاً با دکتر کاووسی (استادی از جنس مردان و با هیکلی چهار شانه و حتی بیشتر ) داشته باشم. در همان 5 ثانیه اول فکر کنم دکتر با یک حرکت رزمی بنده را به دیوار عکس برگردان بکنند. خوب حق هم دارنند دیگر. مگه ایشان والدینم هستند که این کار را بکنم. اصلاً بخواهم خود را در آغوش پدر گرامی بی اندازم. ایشان در کمتر از 15 ثانیه حرکت بالا را انجام می دهند. حالا از مرحله پرت نشویم.

 به نظر بنده بوجود آمدن چنین رابطه هایی که مثبت هم به نظر می رسد باعث آرامش خاطر شاگرد می شود و انگیزه کار بهتر در دانشجو را بیشتر می کند و شاگرد به راحتی می تواند از موانع پیش رو استقبال کند.اما به خاطر داشته باشیم که  این  گونه رفتارها  شاید تنها در دانشگاه تک جنسیتی الزهرا اتفاق بی افتد.

آقا هر چی فکر کردم دیدم نمی شه رفیق بازیمون رو بیخیال بشم. خوب این کار را بکنم با چه کسی کوه بروم؟ تو محل چه طور بروم و بیایم؟ آقا ما رفتار و شخصیتمان قوام گرفته. بیخیال ما بشید.

کلاً فکر می کنم شناخت جنس مونث بسیار پیچیده است و بنده از درک آن ناتوان.

در کلیدر یک توصیف پیرامون افرادی مثل من که گنگ از شناخت این جنس هستند آمده است که دوست داشتم در اینجا ذکر کنم. اما به حرمت و بزرگواری اساتید الزهرا ترجیح می دهم در پست جداگانه بیاورم و سو تفاهمی پیش نیاید.