اینجانب یک کوهنورد مددکار هستم.
فکر کنید آدم رفته دنبال جوابهایی که ذهنش رو درگیر کرده که هنگامه راه، یک پیرزن مفلوک را یک راننده مسافر کش مفلوک تر بزنه و پیرزن را نقش زمین کنه و وقتی که بری پیرزن رو ورانداز کنی ، یک ساق پای آویزان ببنی که جلوی چشمات تلق و تقوق می کنه و می ترسی که هر آن استخون پوست رو بشکافه و دیگه ...
یا خیر سرت بخوای 3 -4 روز برای یافتن همین سئوال جواب بروی سفر و با خودت خلوت کنی و جواب را از طبیعت استمداد کنی که روز اول مجبور می شی بخاطر تبحر و قلب مهربانت!! که دیگران از تو در ذهن ها ساخته اند، کله و پاچه گوسفد مفلوک قربانی و پاک کنی و به پوست کندن سر این مفلوک نگاه کنی و موها و پشمهای پاچه همین بابا رو بسوزنی( لامصب این سیبیل ها قیافه آدم رو شبیه چنگیز خان کرده، حالا خوبه نگفتن بیا خودت کار گوسفند مفلوک رو یک سره کنه).
روز دوم که دیگه زدی کوه و طبیعت و داری تو جنگل های دو هزار بالا- پایین می کنی از دیدن قلهای زیبای آن – بخصوص سیالان لذت می بری، که اد ، همکارت تو اون نقطه ، فقط همون نقطه، همون و همون نقطه می زنگه و شروع می کنه از بدی ها و مشکلات مرکز گفتن و گفتن گفتن و این لامصب هم هی خط می ده و خط می ده خط می ده، تا اینکه می گی عموجون، من تو مرخصی هستم ها و بعد که تلفن رو تموم می کنی به این فکر می افتی که چرا باید تو آدم یلا قبا موبایل داشته باشی. تو اصلاً چیکاره مملکتی که موبایل داری؟ تاجری( لابد تاجر پوست کله گوسفند)، مالکی،(مالک قو خاورمیانه لابد)، کاسبی،(پدیده شاندیز که نیست)، نه چیکاره ای ؟. بازم خط می ده باز موبیال می زنگه و این بار عسل خانه (خط نده یک جور فحش می شنوه- خط بده یک جور دیگه. والا با این نوناشون)کلی شاد می شی و وقتی که داری داری زیرآب زنش و می زنی و از مرد سالاری و این حرفها می گی،نامردی نمی کنه گوشی رو می ده به زنش و هر چی گفتی را خانومش میشنفه و ... کلاً الان احساس می کنم آدم خیلی باحالیم..
شب موقع خواب می گی بیرون بخوابم ، نزدیک ترین جا به درختهای پرتقال و شکوفه های بهار نارنجش تا شاید اگر خفه شدم از بوی همین بهار باشه. صبح اول وقت همون لامصب می زنگه باز!!! و یک خانومی ؟!؟!؟ پشت خط بوده و مامان بزرگم که به اون ما می گیم ملوس بر می داره و می گه فلان بچت فلان شده و مامان بزرگت که یکمی ترکه،- و فارسی رو یکمی متوجه نمی شه می یاد می گه سهیل یه خانومی زه زده بود؟؟؟؟ یک خانومی البته؟؟؟؟.
خوب دیگه بعد که می ری و خودت تماس می گیری می فهمی آره، فلانی ، فلان رفتار را انجام داده و تق ، قشنگ، همچین مشتی تو خود سئوالت غرق می شی.
آخه خدا چرا باید آدم 300 تومن پول بی زبون رو بده و موبایل بگیره که بعدش برن تو مخت؟
و بوی بهار نارنج رو ول می کنی و میری بیل می زنی و کلی با باغبونها صحبت می کنب (حتماً این دیالوگها را یک پست می کنم)و می گی آخه مهارت بیل زنی که در حد متوسط داری پس چرا نرفتی دنبال همین کارها.
فردا صبحش هم تو مترو و تو یک گله جا ورقه در می یاری و می نویسی و می نویسی و این خزعبلات از توش در می آوری. مردم با چشماشون هی تو این گله جا می فحشن (از بس که تنگ بود جا)و تو خدا خدا می کنی ، زیاد نخراشیده و آب نکشیده نباشه این فحشاشون. تازه تو که خط گیرمزت یکم پایین تره چرا که آبجی مابجب نداری، برا همین یکم خیالت راحت می شه!!!
تازه فکر می کنی که آیا به جواب رسیده ای یا نه؟
البته شاید که به جواب کاملی نرسیده باشی اما تصمیم داری تو وبلاگت ، اون گوشه سمت چپ این کلمات را برای معرفی خودت اضافه کنم:
اینجانب یک کوهنورد مددکار هستم.
*
در این جریان یافتن جواب، نقاط خندان و شادی بخش بسیار بود که باعث شد من خمیر مایه طنز را بر مطلب اضافه کنم. از دیدن دشت زیبای دریاسر و دره 2000 و بازی والیبال بعد سالها که بعدش آخر شب متوجه بشی که انگشت گردن کلفت شصت دست چپت تا ساعات باقی مانده روز بصورت نیمه رسمی و استند بای به زندگی خودشون مشغولند.از هم صحبتی با صاحبان اندیشه های سبز( محیط زیستی ها، فکر سیاسی نکنید ها، آخر کار خطرناک ما خوردن چای شیرینه)تا بودن در فضای معطر از بهار نارنج شمال. پیشنهاد تاکیدی دارم در این ایام شمال را از کف ندهید. ...
2000
کارت پستال