اخلاق و فوتبال و ما غیر فوتبالی ها

  به نظر شما رفتار پرسپولیس در ندادن توپ به تیم مقابل حرکتی درستی بود یا نه؟

شماره 1 درست بود  و 2 درست نبود.

 

راستش بنده اصلن فوتبالی نیستم ، اما این سئوال باعث شد تا ساعت نزدیک 2 بامداد بیدار بمانم ، با اینکه صبح زود باید بر می خواستم و روز پرکاری داشتم، چرا که احساس کردم چند روزی پیرامون این مسئله ذهنم درگیر بود، چرا که، این موضوع بر می گشت به اخلاق ،آن چیزی که در عالم فوتبال می گیوند جوان مردی و فیر پلیر.

 همین طور می خواستم قضاوت مردم را در یک برنامه ای که به نتایج و آمار آن اطمینان دارم ببینم.

 امیدوارم برنامه 90 و سئوالی که در برنامه مطرح شد که در بالا آن را آوردام را دیده باشید.

 اما خلاصه ای از آن ذکر خواهم کرد:

 دروازبان استیل آذین در دقایق آخر بازی احساس مصدومیت می کند و توپ را به بیرون(اوت) پرتاب می کند و در مقابل پرسپولیس در حالیکه در عرف فیر پلیر باید توپ را به طرف مقابل می داد به بازیکنان خود داد و همان توپ گل شد.

طرفین ماجرا حرفهای زیادی زدند ، در طول برنامه و زوایای پنهان می شد فهمید که دروازه بان استیل آذین(سوشا) هیچ مصدمیتی نداشته و برای وقت کشی این رفتارها را انجام می داده است( ضد فوتبال).

 دو داور آمده بود که یکی این طرفی و دیگری آن طرفی بود و هر یک دلایل خود را آوردند.

با تمام این حرفها که شنیدم بنده به گزینه یک رای می دهم، چرا که معتقد بودم، اصولن مصدومیت و مجروحیتی صورت نگرفته است که بخواهد حرکت جوانمردانه رخ دهد و ما نباید به خاطر اینکه کسی از رفتار انسانی می خواهد سوئ استفاده کند، به دلخواه او رفتار کنیم و وارد بازی او شویم. عکسهای قبل و بعد از حرکت نشان می داد که او تمارض به مصدمیت می کرده است.

البته با این دلیل دایی که چون آنها جوانمردانه بازی نکرده اند ، ما هم دلیل ندارد جوانمردانه بازی کنیم مخالفم.

 در واقع شاید بتوان آن را قیاس کرد با این رفتار مولا علی در جنگ با معاویه که لشگر مقابل قرآن در نیزه کرد ( در آن زمان وحتی اکنون صلح دوستی و احترام به قرآن یک حرکت اخلاقی محسوب می شد و می شود) و یاران مولا به این دلیل که ما حرکت غیر اخلاقی نمی کنیم رکب خوردند.

ما در واقع باید با توجه به یک برایند کلی از یک موضوع به این نتیجه برسیم که رفتار درست بوده است یا نه؟

برای توضیح این مطلب باید در فوتبال و فسلفه آن وارد شد که خارج از حوصله بنده و احتمالن شما خوانندگانم هست.

 این مطالب را دیروز می خواستم بنویسم که سر کار بودم و نتوانستم. امروز آمدم دیدم همچین دقدقه ای را وبلاگ مجمع دیوانگان(آرمان امیری) نیز داشته و برایش پستی گذاشته است. او گزینه ی 2 را انتخاب کرده بود. البته بدون  آوردن دلایلیش و از اینکه اقلیت 33 درصدی این گزینه داشته است استقبال کرده است.با توجه به فیلتر بودن این وبلاگ نمی توانم با او به بحث بپردازم. اما امیدوارم شما هم  دلایل خوانش او از موضوع را بروید ببینید.

لازم به ذکر است با تمام این مسائل هنگامی که به رای نهایی رسید (یعنی فرستادن اس ام اس به برنامه 90) بنده نتوانستم داوری نهایی خود را انجام دهم.

چرا که احساس می کردم با فرستادن رای نهایی خود ، دیگر نمی توانم کاری انجام دهد.راستش یک نگاه سوفسطایی وار پیدا کرده ام که در لحظه انتخاب آخر با شک روبرو می شوم( شاید به این دلیل که برهان قوی نداشته ام و شاید به این خاطر که نسبی نگر شده ام)

بنده معتقدم اگر قرار است انسانهایی اخلاق مدار باشیم، نباید ساده لوح بودن را اخلاقی فرض کرد. باید به دنیال روش و گزینه ای رفت که اخلاق عملی بشود نام داد. (توده ای یا ابری، یعنی همچون ابر حواشی آن را نیز دید) و سعی در تبین اصول و روشهای  آن کرد و تفاوت های آن را با اخلاق (نظری) بدون در نظر گرفتن محیط و شرایط ( شاید بشود گفت اخلاق نقطه ای) را بیان کرد.

 به نوعی معتقدم روشی باشد که دو مبحث اخلاقی و پراگماتیسمی را سعی در جمع کردنشان کرد.

 در آخر برنامه 90 نیز که رکورد اس ام اسش نیز شکسته شد( بالای 3 میلیون نفر شرکت کردند) 67 درصد به گزینه 1 و 33 درصد گزینه 2 رای داده بودند.

 و بنده از آن طرف که آرمان امیری(مجمع دیوانگان) گفته می خواهم بگویم اکثریت مردمان ایرانی ،دیگر فرق بازی در آوردن و واقعی رفتار کردن را متوجه شده اند.

( بنده هیچ گونه دلبستگی به آن دو تیم نداشته ام).

امیدوارم از دوستان فوتبال نویسم، بهلول نیز پیرامون این موضوع مطلبی بنگارد.

خداحافظ آبشار شوی 25-1-90

خداحافظ آبشار شوی 25-1-90

چنانچه متن اصلی نظرتان را جلب نکرد حاشیه سفر که در انتها نوشته شده را مطالعه بفرمایید.

 

 

 

برای سومین باربرنامه آّبشار شوی را به کمک حاج احمد طاهر جویان و آقای رئوفی  اجرا کردیم

 چهارشنبه ساعت 11.20 از تهران با قطار اندیمشک به سمت تله زنگ حرکت کردیم و ساعت 1.30 بامداد در تله زنگ بودیم! به قدری قطار  آرام می رفت که یک دونده می توانست قطار را بگیرد!ریز گرد منطقه را فرا گرفته بود.در کنار پل قدیم تله زنگ در حال ساختن یک پل بتنی قوی بودند و ادوات این کار در منطقه پخش بود*.یک ایستگاه جلوتر هم در حال ساختن سد بختیاری بودند.*تصمیم گرفته شد شب هنگام حرکت کنیم که آفتاب سوزان منطقه و گرمای آن ،صبح اذیتمان نکند.از کنار رودخانه سزار که در ادامه راه به دز تغییر نام می دهد حرکت کردیم. بعد از اولین دره که یک رودخانه فصلی نیز دارد از جوار قبرستانی به سمت چپ منحرف شدیم و تا رودخانه شوی در مسیر پاکوب رفتیم.با توجه به آنکه چراغ پیشانیم سولفاته شده بود مجبور به استفاده از چراغ موبایلم شدم که خیلی قشنگ مسیر 3 ساعته را جواب داد.کنار رودخانه شوی ساعت 5:00 رسیده بودیم. تصمیم گرفته شد که تا روشنایی روز کمی استراحت کنیم. ساعت 7 از خواب بیدار شده و و ساعت 8 از رودخانه گذشتیم( مسیر بهتر آن است که در امتداد رودخانه حرکت کرده و پس از رسیدن به یک ده با چند خانوار از روی پل رد شوید).

 بعد از گذر از روستای شوی و مسیرهای صخره ای ساعت 11.00 در جوار آبشار بودیم. ریز گرد اجازه نمی داد آبشار به راحتی دیده شود.پس از مستقر شدن در دریاچه زیر آبشار دوم به آب زدیم. آبی تگری و دل انگیز. تنها بنده و داداشم و دایم به آب زدیم و بقیه صبرکردن بعد از ظهر که هوا  و آب گرم تر می شد به آب بزنند. اما اصولن ما ترک زبانان گویی محیط زیستمان را دوباره بازیافته بودیم.نزدیک یک ساعت در آب بودیم و زیر آبشار 20 متری آن می رفتیم. در اواخر بدن همچون بید می لرزید .

پس از صرف ناهار و گشتی در بالای منطقه متوجه شدیم که از منطقه شهیون دزفول نیز جاده ای در حال احداث است برای آبشار**. گروهای زیادی در منطقه حضور داشتند.از ساعت15:00 به بعد ریز گردها بر طرف شد.

بعد از ظهر نیز در یک مسیر دیگر آب تنی کردیم و شب در هوایی نسبتاً سرد خوابیدیم و صبح به قصد تهران به سمت ایستگاه حرکت کردیم .ساعت 15:00 سوار قطار اهواز تهران شده و ساعت 6:30 صبح تهرانم بویدم!!

این ستاره ** ها که در متن دیدید، نشان می دهد که به پایان شوی خاطره انگیز نزدیک می شویم.اکنون که کوهنوردان و دوستداران محیط زیست می آیند آنجا، منطقه آلوده است. وای به حال آنکه مردمان 13 بدری بیایند.به کوهنوردانی از اصفهان که در یک چاله 20 سانتی انبوهی از آشغال های خود را خاک می کردند، تذکر دادم و به این جواب رسیدم: ما درایم به محیط زیست کمک می کنیم ، تا خاک پودر آهن بدست آورد.!!!!!

با ساخته شدن ایسگاه جدید و سد، احتمالن در آینده نشانی از آبشار خاطره انگیز باقی نخواهد ماند.تعداد افراد شرکت کننده 18 نفر به سرپرستی آقای رئوفی.

اما حاشیه:

در مسیر برگشت با توجه به آنکه  کوپه واگن قطار، صندلی اتوبوسی داشت هر کدام دو عدد بلیط گرفته بودیم تا بتوانیم شب بخوابیم و صبح بر سر کار حاضر شویم.

بسیاری از مردمان محلی بودند که بدون بلیط و هزینه آن سوار می شدند و در این کوپه ها می نشستند و ما کلی دعوا داشتیم تا جا بجایی صورت پذیرد.هر 3 نفراز ما در کوپه بود و مردمانی با زن و بچه در راه رو ها و جلوی دستشویی ها نشسته بودند. به دوستانم گفتم بیایید ما هر کدام  در یک صندلی بنشینیم  تا عده بیشتری از این افراد در راحتی بنشینند و این استدلال را کردم که این صندلی طراحی شده که یک فرد بنشیند نه اینکه من نوعی پاهایم را دراز کنم، با مخالفت بعضی از دوستان ،این پیشنهاد رو برو شد و دلیل آوردند که اکثر این افراد تا دو ساعت دیگر در درود پیاده می شوند و اینکه هیچ هزینه ای پرداخت نکرده اند  و یکی حتی گفت باید تنبیه بشوند تا دفعه بعد بلیط خریداری کنند.

 باری  با توجه به آنکه نتوانستم دوستانم را قانع کنم و درآن موقعیت بودن یک حس منفی داشت. حسی که یک راکب به یک پیاده دارد. یک سرمایه دار به یک کارگر دارد، حسی که در طول تاریخ بوده و گاهی فکر می کنیم می توان آن را عوض کرد.

حالا شما اگر جای بنده بودید چه می کردید؟ لازم به ذکر است که تا تهران 15 ساعت راه بود!!

مردان و سنگان

بازی آب و سنگ مناظر بسیار زیبا و غول آسایی خلق کرده است

سنگ شکسته

آبشار شوی


از منظری دیگر

سمندری که در حال انقراض است

آبشار دوم(اگر به انسانهای ریز در عکس دقت کنید ارتفاع و بزرگی دریاچه دستتان می آید)


دریاچه زیر آبشار دوم و یخی آبی که نعره از آدمی طلب می کند

چشمه شکاف سنگی

بهار شوی



آقا داداش ما در حال عبور از مسیر صخره ای


اینها فروشی نیستند.(نقد دوم بر فیلم جدای نادر از سیمین و چیزهایی دیگر)

فیلم جدایی نادر از سیمین را برای دومین بار رفتم دیدم، این بار با بچه ها.

می خوام باز به همون روش اول این بار به همراه همراهانم حس خودم را در این دو روز بیان کنم.

 

فیلم شروع شده بود و هنوز بچه ها با هم حرف می زدند. مسخره بازی در می آوردند.از پف فیل هم کش می رفتند.بعد از بیست دقیقه در جریان فیلم افتادند. با فیلم همراه شدند. آن همه سختی نگهداری پیرمرد را که نگاه می کردند. یکی از بچه ها بلند ازم پرسید چرا سالمندان نمی گذاره؟( هی مجبور بودم بگم تو خونه با هم دربارش صحبت می کنیم . مزاحم بقیه نشیم) اون یکی با صدای بلند می گفت من بودم می کشتمش . مجبور شدم بپرسم چرا؟ گفت آخه زجر نکشه.

 در صحنه ای که دکتر  به نادر و سیمین گفت بچه راضیه  افتاده یکی از بچه ها هین بلندی کشید.  یکی دیگه از بچه ها که از هین اون جا خورده بود ، گفت مگه بچه تو افتاده.کاملاً در جریان فیلم افتاده بودند)

 در بار اول متوجه نشده بودم که راضیه هم در بردن آشغالها و پاره شدن کیسه زباله دروغ گفته( دروغی که ظاهراً بی اهمیت بود) البته یادمان باشد راضیه معتقد ترین فرد بود. اما ظاهراً دروغ به بچه کم اهمیت است. ظاهراً نیاز ندارد به دفتر مراجع زنگ بزند.اما همین دروغ های کوچک که در ادیان نیز نکوهیده شده است باعث آسیب های بزرگ می شود.

 در نقد اولم بودند افرادی که از سیستم آموزشی نادر و سیمین نسبت به ترمه استقبال کردند. در اینجا با توجه به دیدن دوباره می خواهم موضوع را باز تر کنم.

در فیلم هر گاه می خواستند موضوع بحثشان را جدی کنند ترمه از آن اتاق بیرون می کردند، چرا که ظاهراً مناسب سن او نبود. اما همین که در بسته می شد صدایشان نیز بلند تر می شد. گویی این رفتار تنها رفتار فرمالیته و از دید روشنفکرانه شان بود که در عمل باعث می شد ترمه هم در جریان صحبتهایشان باشد. دوم با این که ترمه را در جریان دیالگشان قرار نمی دادند اما داوری نهایی را بر عهده  ترمه می گذاشتند.حتی سیمین که در دادگاه اول به قاضی گفت اون نمی فهمه.

هنوز معتقدم که در سن کودکی نباید کودک را داور سخترین انتخابهای زندگی کرد. چرا که در آینده روحی شکننده خواهد یافت. هم در کارم تجربه آن را داشته ام و هم این اواخر به کمک خانم رشیدی وبلاگ کسی که به تازکی انتحار موفقیت آمیز داشت را می خواندم و در نوشته ها او به عینه دیدم که طلاق چه نابودی برای کودک می آورد و باعث می شود چگونه در بزرگسالی به  فردی نابود شده تبدیل شود.

 پس لطفاً به اسم آزادی و حق انتخاب یادمان باشد فرزندانمان را نشکنیم.( برای بهتر فهمیدن موضوع رجوع شود به جواب کامنتهای باغبان در  پست پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه).

 صدای تاج اصفهانی چه لطف بزرگی بود که فرهادی در آن مخمصه به بیننده هدیه کرد.ظاهراً یک هافتایم بود برای دیدن بقیه فیلم.

از سینما بیرون آمده بودیم و سوار بی آرتی بودیم.در فکر بودند که به نادر خواهد پیوست یا به سیمین. چند تا شون اصرار داشتند که کاری خواهد کرد که جدا نشوند.(خیلی پیرامون جدایی موضع گرفته بودند) توضیح می دادم که نه جدا شدن حتمن انجام می گیرد. آخر سر راضی شدند که یک هفته پیش نادر باشد و یک هفته پیش سمین. گفتم سیمن می خواست خارج از کشور برود و پس نمی تواند اینگونه باشد.هنگ کرده بودند. گفتم تو اگر جای ترمه بودی چه می کردی؟ هر کدام جوابی دادند. در خانه نیز پیرامون فیلم و زندگی خودمان صحبتها کردیم.اما همچنان در فکر بودند. هر جوابی که می دادند ، دلایلیلی جهت مخالف آن می آوردم.

 نگاههای پرسشگر سمیه را هرگز فراموش نخواهم کرد. جالب این است که در بار اول دیدن این نگاه ها به نگاهم گره نخورده بود.لحظه نگاه کردن سمیه به ترمه در خانه راضیه و پیش کشی قرآن کریم هرگز فراموشم نخواهد شد.هرگز.به نظرم  بازیگری سمیه نادیده گرفته شده است. شاید بتونم با ناتالی پورتمن در فیلم حرفه ای قیاسش کنم.

خانه بودم و یکی از بچه ها فیلم 127 ساعت را داشت می دید. 10 دقیه آخرش را باهم دیدم. وصل شدنش به جامعه و جمعیتهایی که نشان می داد باز مرا به یاد فیلم جدایی نادر .. انداخت.شاید یک تناقض را در ذهنم ایجاد کرده بودند.

 صبح نیز در مترو سخنرانی سروش را گوش می دادم(حجاب و هویت اسلامی- تورنتو- رمضان شهریور 89). به نظرم شاهد خوبی بود، برای نقد اولم و نقشی که سنت و ایین در تطهیر شدن راضیه داشت. البته به این سخنرانی نقد دارم. چرا که بحث عقلانی برگزیده شدن آن پوشش را بیان نکرد.

در بهار ، بوستان پردیسان ساعاتی در هفته می دوم. هوای بهاری لذت دویدن را چند برابر می کند. شادی مردمانی که به پارک آمده اند نیز ، شادمانیم را افزون می کند. حساب کنید : دویدن، تحرک زیاد تک تک سلولهای بدن + هوای بهاری + بوی شکوفها و درختان ارغوان+ دیدن شادی مردان و زنان و کودکانی که بادبادک هوا کرده اند، وسطی بازی می کنند. می خندند، شادی می کنند+ شندین آهنگهایی شاد = لذتی عمیق تر، فرح مند شدن روح انسانی.

 اینها را گفتم نه این که خدایی ناکرده از خودم تعریف کرده باشم. بلکه انگیزه ای باشد تا شما هم امتحان کنید.

از ورزش آمده بودم و در راه خانه  صحنه ای از زندگی دیگران را دیدم:

در کنار یک مغازه ساعت فروشی دختر بچه ای حدوداً دو ساله به مادرش گفت : من این ساعت را می خواهم. مادر که حوصله نداشت و با همراهش درباره چیزهایی که احتمالن خودش می خواست خرید کنه حرف می زد،سریع دروغی گفت و دست بچه را گرفت و رفت: اینها فروشی نیستند.

دیدن این فیلم ما را به خیلی چیزها حساس کرده.

 تا آخر هفته نباشم احتمالن. عکسهای خوبی از آبشار شوی خواهم آورد.

 

قله ورجین(3200 متر) 20-1-89

قله ورجین(3200 متر) 20-1-89

 

 

این هفته به همراهی حاج احمد قله ورجین را صعود کردیم.

برنامه خیلی خوبی بود.هوای بهاری  و دل انگیز ی بود و بسیار چسبید.

 کلاً دلم برای صدای جویبارهای – هوای مخصوص و ویژه  کوهستان- آسمان آبی و بازی ابرهای سپید آن و گل های ریز تازه شکفته شده تنگ شده بود. دلم برای کوهستانی که از درو دیوارش چشمه زده باشه بیرون تنگ شده بود. دلم برای دیدن آب شدن برف ته دره ها تنگ شده بود. خیلی برنامه خوبی بود. اولین برنامه امسالمان نوید از سالی دل انگیز می دهد.

 ما از روستای رودک واقع در لشگرگ  از خیابان بهارستان حرکت کردیم . از روی پل فلزی روی رودخانه به آن سمت رفته و از داخل دره و کنار رودخانه به سمت بالا ادامه مسیر دادیم.آن قدر بالا رفتیم تا ابتدای رودخانه زیر شن ها و سنگها گم شد و در نهایت به روی  یال رسیدیم و یک برف کوبی بیست دقیقه ای ما را به قله رساند. در مسیر برگشت و در داخل دره . ناگهان چندین عدد سنگ نسبتاً بزرگ داخل دره شد که با هوشیاری همنوردان و اطلاع  بهنگام و کمی شناس و در نهایت لطف پرودگار بزرگمان  بخیر گذشت. اگر یکی از سنگها به هر کداممان اثابت می کرد، احتمالن تو مایه های 127 ساعت می شدیم. ناهار یک نیمرو مشتی خوردیم و ساعت 6:30 کنار جاده بودیم.در کنارهای رودخانه مردم نشسته بودند و آشغالها هم در کنارشان جولان می داد. مناظر زشتی از کثیف کردن مناظر دیدیم که حتی ترجیح دادم از آنها عکسی نداشته باشم.امید آنکه روزی تک تک ما انسانها به رشد و بالندگی خود برسیم.

 جا دارد از حاج احمد آقا و بقیه همنوردانم بابت این صعود خوش تشکر و قدردانی کنم.

 بهار آمده این دو برج اول سال، کوهستان را از دست ندهید

 

 

*********

 

پرچنان هم امروز  4 سالش تمام شد.

 با توجه به آنکه نمی خواهم همچنان زندگی یکنواختی داشته باشم. یک فتو وبلاگ راه اندازی کرده ام که می خواهم تقریباً هر روز عکسی که در همان روز از زندگی نظرم را جلب کرده در آن قرار دهم. باشد که این نعمت زندگی  را به تمام معنی لمسش کنیم.







ریشه های کهن

در این برنامه پاییز حتی حضور داشت

پلی بین فصول





آخرین پست پیرامون 90

آخرین پست پیرامون 90

در مسافرت که بودیم مادر بزرگم افتاد و دستش شکست. چشمانش بد جور باد کرد و شبیه این بوکسورها شده بود.مجبور شد دو روز در بیمارستان بستری شه. نکته جالبش این بود که برای اولین بار در عمر 84 ساله اش در بیمارستان بستری شد. جالبی ماجرا این که 7 تا بچه هم بدنیا آورده بود و البته 6 تا از بچه هاش در تهران و منطقه سرچشمه تهران بدنیا آمده اند.خوب بازی روزگار است دیگر. امیدوارم خدواند سالهای سال طول عمر به او ارزانی دارد.

 3 روز آخر سال شیفت بودم و خوب تلوزیون هم فیلم زیاد می داد. برای اولین بار در طول زندگیم یک فیلم هندی دیدم و از انصاف نگذریم پسندیدم. اسم من خان را فیلم جالب و پر مغذی دیدم. با این که صدا سیما در بعضی قسمتها مصادره به مطلوب کرده بود و سانسور هم که جای خودش را داشت.

 البته پایتخت هم دیدنی بود. البته بازی گری بازیگرانش بخصوص مرد گچ کار و راننده نقش مهمی در خوب در آمدن فیلم داشت.در مجموع یک الگو باور پذیر برای خانواده ایرانی پیرامون هم درد شدن در دردها ارائه کرد. به غیر از آخر غیر باورش که قابل حدس بود.

 فامیل دور هم که ازدواج کرد. فکر کنم تهیه کنندگان برنامه صدای بنده را شنیدن و آخرش را بیشتر برای مخاطب بزرگسال ساختند.اما امیدوارم سالهای آینده اون شوخ و شنگی کلاه قرمزی و رو مخ رفتناش دوباره به حالت سابق برگرده و آقای مجری همون آدم کم حوصله باشه .جادارد به فامیل دور  و دوری جان تبریک بگم.

و چند عکس از بهار خنک و گاهاً سرد شمال:

این سفیدی ، سفیدی شکوفه های گوجه سبز است. درختان پیر دنیا دیده در جوار درختان جوان پرتقال




هنوز این درختان جنگلی باور نکردند بهار آمده


 امسال مثل هر سال آجیل نخوردم. اما تخمه آفتاب گردون زیاد خوردم

 این شعر  بنا به تذکر وبلاگ پنجره های نیمه باز برای آقای اکسیر است هم برای کسایی مثل خودم:

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !





پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.

پیشنهاد می کنم چنانچه فیلم را هنوز ندیده اید از خواندن این مطلب و هر مطلب مرتبط با فیلم صرف نظر نمایید.



جدایی نادر از سیمین:

چقدر دوست داشتم آخر فیلم با ترمه گریه کنم.

ترمه یعنی من – یعنی تو – یعنی هم نسلان من و تو و آنهایی که بعد از ما آمدند و خواهند آمد.

 ما گرفتاریم. بین ماندن یا رفتن؟

 در اواسط فیلم بود که این سئوال به جانم افتاد بمان یا برو. سئوالی که هر کس از خودش شاید در طول زندگی پرسیده باشد.

 و در آخر در تنگنای همان سئوال قرار گرفتم: براستی باید ماند یا رفت ؟

مسئله فرهادی بسیار به مسئله بنده نزدیک است. دروغ.دروغی که اینک مسئله بسیاری از ماها شده است. در فیلم الی هم با دروغ جریانش را ادامه داد و در این فیلم هم.شاید با دوستان  نزدیکم در این مورد ساعتها صحبت کرده باشم.

 در جامعه ما دروغ گسترش عجیبی پیدا کرده. در وجود من و امثال من.

می خواهیم انسانی زندگی کنیم اما نمی شود. دست تقدیر یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاری نمی گذارد آن طور که می خواهی زندگی کنی.تو را وادار می کند دروغ بگویی. دوران بلوغ ما شده آموزش دروغ گفتن.( این تجربه در کار و هنگام ترخیص بچه ها به عینه داشته ام)

سالها قبل که محیط کارم در جوار کفاشان و کارگران کفاشی بود، زندگی ها و بدبختی هایشان را دیده ام و می دانم، زندگی سخت کارگ رکفاشی یعنی چه؟

این فیلم برای حرف زدن جای صحبت زیاد دارد. نه صحبت با دیگران که با خود.صحبتی درون تنی.

فرهادی سخترین سئوال را از بیننده پرسیده می خواهی با توجه به این شرایط بمانی یا بروی؟

و من مخاطب کارم آسانتر بود اگر این فیلم جایزه جشنواره برلین را نمی برد.

دلم می خواهد از افرادی که این جایزه را به این فیلم دادند تشکر کنم. چرا که نشان داد این مسئله ، مسئله تنها من ایرانی نیست. بلکه مسئله ای فرا ایرانی و جهانی است و امکان دارد در هر جای جهان هم رخ دهد.(دروغ جهت نجات زندگی).البته احتمالن درصدهایش کم یا زیاد خواهدبود.

پس با این خرس طلایی می توان به این نتیجه رسید که جایی برای فرار کردن وجود ندارد.همین الان همینجوری  یاد جمله ای در دعای کمیل افتادم. لایمکن الفرار..(یه همچین چیزایی که بنده به خداش می گه جایی نیست که از دستت بتونم فرار کنم و تو نباشی).

اکنون می دانم انتخاب ترمه چیست. از اشکهاش می شد فهمید . این اشکها ،اشکهایی ناشی از  تلاش و رنجی است که خواهد کشید تا خود - جامعه  و جهانش را از این بلای بزرگ برهاند. حتی اگر نشدنی باشد.حتی اگر اپسیلنی باشد. حتی اگر همه ضد آن را بگویند.ماندن و ساختن شرط زندگی این جهانی است. ساختن .حتی شده ساختن خود. ساختن درون و برون خود.یاد مردمان ژاپن می افتم که بعد از زلزله دزدی نگردند- غارت نکردند. کاری که ما در موقعیت هایی بسیار کم تر از این نتوانسته ایم انجام دهیم. کاری که حتی آمریکایی ها با آن همه ادعا و فرانسوی ها نتوانستند انجام دهند(طوفان کاترینا و غارت های بعد از آن را بیاد دارید دیگر)

 در فیلم تقریباً پایان کار دو خانواده چیزی در حد فاجعه بود.متلاشی شدن هسته سلول خانواده.

در سینما که بودم . کنار دستیم از این تماس گرفتن ها و پرسیدن سئوالات شرعی اون خانم پرستار حرص می خورد.


 اما به نظر بنده تنها کسی که توانست خودش را تطهیر کند. همان خانم بود. با اینکار که حاظر نشد بر دروغ خود اصرار بورزد و لجاجت کند.توانست توبه کند. توانست عملی اخلاقی انجام دهد. تنها کسی در فیلم که توانستند رفتاری اخلاقی از خود سر دهند.عملی که مرد بانکی نتوانست انجام دهد و دروغ خود را باز گو نماید و حتی فرزندش را در عملی انجام شده قرار داد تا آن را هم شریک جرم خود کند.و زن مدرس زبان هم نتوانست خود را تطهیر کند بخاطر لجاجت بر جدایی.

 و کارگر کفاش که اصرار کرد و زنش قبول نکرد. اگر زنش قبول می کرد دیگر شوهرش در زندان نمی افتاد و می توانست زندگی را به جریان عادی باز گرداند. اما قبول نکرد. بخاطر عمق مذهبی که درونش بود.بخاطر آنکه حرام و حلال سرش می شد.بخاطر آنکه به این باور رسیده بود که پول حرام نمی تواند در زندگی خوبختی بیاورد. اما اما اما مرد بانکی نتوانست این جسارت را به خرج دهد و به دروغ خود معترف شود. چرا که شاید تا یکسال به زندان می افتاد(زندگی از کنترلش خارج می شد).در این قیاس است که ارزش کار آن زن هویدا می شود. ارزش سنتها و معانی که در این سنت ودین نهفته است و نسل ما به هزاران دلیل می خواهد از آن فاصله بگیرد.

اما من:

من ( با آنکه کراهت دارم این واژه را بکار برم) در فیلم گنهکار ماندم . این فیلم نشان داد که انسانی اخلاقی آنگونه که فکر می کردم نیستم. چرا؟

 به دو دلیل: اینکه خودم را که جای مرد بانکی می گذارم و یاد پدر بیمارش می افتم و اینکه سالها در خانه او زندگی کرده ام و حتی زندگی می کنم، نمی توانم وجدانم را رازی کنم که او را به موسسه های نگهداری بسپارم و ترکش کنم(ابتدای فیلم) و در ادامه باید دروغ می گفت تا پدرش نمیرد.تا به زندان نیفتد. تا عمل مرگ او تسریع نشود.(پدر بزرگ خودم را 5 سال پدر و عمو ها و عمه ام تقریباً با شرایطی این چنین نگه داشتند. خدایش بیامرزد).

 و دوم که به یک پیشدواری دست زدم؛ در اواسط فیلم به این نتیجه رسیده بودم که با توجه به وضعیت آشفته مرد کفاش ، زنش از ناحیه او مورد ضرب و شتم واقع شده و بچه افتاده است. این قضاوت عجولانه که در زندگی شاید تکرار کرده باشم. اول آمدم خودم را راضی کنم که خوب قرائن و شواهد این گونه بود. اما یاد آن قسمت از فیلم افتادم که ماشین ها ، پیر مرد و زن در قاب فیلم بود و در دلم گفتم یا این یا آن تصادف می کند و بعدش فراموش کردم. کارگردان به من بییننده این گرا را داده بود و من نادیده انگاشته بودم.

 یاد قسمتی از فیلم می افتم که مرد بانکی را بابت تهمت دزدی که به زن و قضاوت عجولانه ای که انجام داد، و در ذهن خود  چگونه توبیخ کردم که می افتم ،و رفتارم را مقایسه می کنم، می بینم از او چیزی کم ندارم.

در واقع در زندگی هم ،روزگار برای گرفتن یک تصمیم درست شواهدی نشان می دهد اما این ما هستیم که با سهل انگاری تصمیم و قضاوت اشتباه می گیریم.

 فیلم درباره الی یادتون هست؟ این نقل قول را چی؟

احمد از زن آلمانیش جمله ای قصار می گوید:

پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.

 

نتیجه:

به قول دزموند(لاست)، برادران و خواهرانم بیاید برای رسیدن به آرمان شهری که در ایده آل خود هر کداممان ساخته ایم از خودمان شروع کنیم.بیاید نه اینکه دروغ نگویم. به دروغ هایی که می گویم لا اقل فکر کنیم.

 نگاه کردن این فیلم یعنی اقرار یعنی اعتراف . عزیزان بیاید همگی اعتراف کنیم. چون سنت مسیحیان. شاید که آمرزیده شویم.

*این فیلم نکتهای زیادی داشت و دارد. از آموزش فرزندان تا سنتها. اما به نظرم باید این گفتها به صورت شفاهی و رو در رو باشد تا به صورت نوشتار

* در ضمن ظاهراً یکی از اولین فیلم های اصغر فرهادی به نام شهر زیبارا جمعه یکی از شبکه های ماهواره ای پخش خواهد کرد.

*این فیلم مرا یاد  احساسی که بعد از دیدن تاتر ملاقات با بانوی سالخورده در وجود افتاده بود انداخت

*نقد وبلاگ مجمع دیوانگان هم خوب بود.

راستی شما به دهه 80 خود چه نمره ای می دهید؟

به سلامتی سال نو را  بر دوستان پرچنانی تبریک و شاد باش می گویم

 امیدوارم  سال نکویی باشد برای تک تک دوستان این دهه جدید.

طبق معمول عید به سفر رفتیم و در روستا های شمال و اجباراً گاهی در شهرهایش بهار را لمسیدیم.

به علت ذوق زدگی بیش از حد نسبت به اکسیژن زیادی که در هوای شمال جاری است شبها را در هوایی سرد و حتی بارانی بیرون می خوابیدم و در لحظه تحویل سال هم به همین علت و اینکه امکان نداشت جا به آن گرمی را رها کنم  و از زیر خروار ها پتو بیرون بخزم، در خواب تحویل کردم.یکی دیگه از دلایلی که زیاد تلاشی نکردم که به بیرون بخزم، کلن از این که از این حس های روحانی و از این که گوشه چشمی تر بکنم نداشتم و زیاد به آن رغبت نداشتم.

باری در این چند وقت کلاه قرمزی را توانستم قسمتهاییش را ببینم. خیلی خوب بود. اما نسبت به سال گذشته نمره کمتری را می گرفت. تو خونه کلاه قرمزی که شروع می شد پا ثابتش هم سن و سال های ما بودند تا کودکانی که الان کلی خاله و عمو دارند.زمان ما خاله و عمو نبود. خانم خامنه بود و خانم فلانی و البته یه قلقلی هم بود.که آخرش در آن دوران  نفهمیدم واقعاً لال بود یا نه؟ کلاه قرمزی برای ما بود. ما بودیم که ساعتها در صف سینما ایستادیم، ما بودیم که بابامون را کچل کردیم ما را سینما ببره ما بودیم که ژولیپولیکا نگاه کردیم .این برنامه ما ها بود و نباید قسمت کودکانه اش را گسترده می داد باید به این درک می رسید که مخاطبین کلاه قرمزی ما ها هستیم..

کلاه قرمزی که شروع می شد مادر بزرگم داد می زد سهیل بیا شروع شد و می پرییدم یک متری تلوزیون.

 به نظرم کارگردان برنامه اشتباه کرد که فکر کرد مخاطبین این برنامه بیشتر کودکانند.

باشه کلاه قرمزی را هم از ما بگیرید.

 در فیلم ها یک 7-8 قسمتی از پایتخت را دیدم و با هر کلمه خمسه جمع 10 نفره ما خنده اش به هوا می رفت. کار قشنگی بود البته که آب هم به آن زیاد بستند.(البته حساس نشو)

lمجری مردان آهنین حالم رو به هم زد(احتمال می دهم ندیده باشید) پس قسمتی از دیالگ آن برنامه را در اینجا می آورم:

مجری: در حالی که کنار یک غول در حال نفس زدن ایستاده،

: تو از باشگاه آمدی و حسابی خسته ای، می بینی یک ماشین تو جوب افتاده کمکش می کنی یا نه؟

غول در حال نفس زدن: بله کلن باید به مردم کم کرد( اینجا را با صدای بم بخوانید).همین


دیگه این که برای دیدن پدر بزرگ و مادربزگم مجبور شدیم به قسمت غربی مازندران برویم و نزدیک به 4.5 ساعت در ترافیک بسر ببریم.

 کل مماس شدن ما با خط ساحل  و دریا در این 4.5 ساعت کمتر از یک دقیقه بود!!!با دیدن ساختمان ها و برج ها ی نو ساز یا در حال ساخت یاد قولهایی افتادم که ظاهراً هیچ وقت قرار نیست اجرا شود.

کلن این ده که ما در آن ساکن بودیم به تمام شهرها و برج های رو به دریایش می ارزید.

 در آخرین روز حضور در تنکابن یا همان شهسوار برای ساعتی گفتم برویم یک ساحلی که در آن آدم نباشد پیدا کنیم. پیدا کردیم اما با انبوه زباله.زباله هایی که دیدن کوبیده شده موج بر سنگها را بر آدمی حرام می کرد.

شما به فکر مجوز برای ساختن برجهایتان باشید و با این فکر که زباله کنار ساحل چقدر زشت است و طبیعت چه زخمی از آن را تحمل می کند روح خود را ناراحت نکنید.

***

هیچ خبر دارید دهه 80 زندگیمان هم تمام شد. برای بنده این  دهه، دهه  سرنوشت سازی برای قالب بندی زندگیم بود. چقدر نوسان داشت. نمی دانم دهه نود مان هم به این پرتلاطمی خواهد بود یا نه؟ شاید حتی پر تلاطم تر.به نظر بنده، دنیای هر چقدر در این دهه کوچک شد سخت تر هم شد. نمی دونم باید از این دهه خود راضی باشم یا نه؟ اما اگر قرار باشد به خود نمره ای بدهم فکر کنم اگر قانون تک ماده را هنوز حذف نکرده باشند با زیر میزی و این حرفها نمره قبولی بگیرم. اگر ماندیم و انتهای 90 را هم دیدم باید خود را برای چلچلی آماده کنم. امید آنکه در پایان آن دهه راحت تر بتوانم به خود نمره دهم.

 راستی شما به دهه 80 خود چه نمره ای می دهید؟

پس اگر نمره دادید و در پستی آن را آوردید خبر دهید آن را بخوانیم.

 در ضمن چند صباحی است اینترنت پر سرعت گرفتم و کلن راحت شدم از سوهان روح(دیال آپ). شاید هوسی شدم یک فتو وب هم ضمیمه ی پرچنان کردم. احساس می کنم در این دهه باید با دقت بیشتری دنیای خود را ببینم.