جنگل ابر

آخرین روزهای آبان 89 :

برنامه سه روز جنگل ابر اجرا شد. با قطار به شاهرود رفتیم و از آنجا به روستای ابر در 52 کیلومتری شاهرود. روستای ابر بر دشت شاهرود مشرف است و افق دید بسیار زیبایی دارد. بیابانی را می توانی ببینی و از افق دیدی گسترده لذت بری.خیلی وقت بود به شهر های بیابانی گام ننهاده بودم و اکنون باز به بیابان آمده بودم. انسان که وارد شاهرود می شود، کمی به خودش شک می کند که در این منطقه جنگل چه می کند؟ به روستای ابر که می رسی ، این شک به یقین نزدیک می شود، اما باید شبی در روستا بخوابی و از اکسیژنی که مدتها از آن بی بهره بودی اسنتشاق کنی و فردایش به ارتفاع 2550 متری سرکوه بروی تا ببنی پشت آن کوه چه جنگل بزرگی نهفته است. ابری نبود و جنگل خشک بود .جنگل تشنه است.گام بر برگهای درختان می گذاری و در راههای پاکوب قدمی می گذری. جایی می رسی که برگهای ریخته استخری از برگ را مانند، دوستی بسیار جدی فریاد می زند:

لطفاً برگها را لگد نکنید!!

از سر کوه تا روستای شیرین آباد 11 کیلومتر راه بود و ما بعد از ظهر به روستا رسیدیم . روستایی با مشخصات روستاهای شمالی و خانه و معماری ها مخصوص شمال. از مسیر جاده به روستای ابر بازگشتیم. در راه افراد بسیاری را دیدم که در جاده به این سو و آن سو می رفتند، خوب توریست هم جای پای خود را در منطقه پیدا کرده ،اما ما از مسیری کمتر شناخته شده و به دور از جاده در ابر گام گذارده بودیم. هر تور از توریستهای خود ناقابل 145 هزار تومان دریافت می کند!!

جاده های متعددی در جنگل کشیده اند و رمق جنگل را هر روز بیشتر می کشند. جاده هایی که گاه می خواهند ترانزیتی شوند!!! و ...     و چیزی چون درد در جانم پیچید.

جنگل پاییزی بود. پاییزی از نوع برگ ریزان.و بر عکس دیگر انسانهای تقویمی که در شهر های بزرگ زندگی می کنند و تغییر فصول را کمتر احساس می کنند، با تمام وجود پاییز را حس کردیم.


شب به ابر باز می گردیم. از این که در ابر هستم خوشحالم. دم دمای غروب یاد گل محمدم افتاده بودم ، یاد کلیدرم و غمی که غروب بیابان دارد و سوزی که سوز بیابان است با سوز دلم همراهی می کرد، احساس می کردم تنهایم . با هر بهانه بیرون می رفتم و در روستا گام می زدم.تنهایی را به بهانه خرید میوه با امیر، و نه امیر چوبی پر کردم.

هوای بیابان چیز دیگریست. مردمان بیابان چیز دیگری هستند. با خود سئوالی مطرح کردم که اگر روزی قرار بود یک هفته در بین این دوجا: روستای  ابر یا روستای شیرین آباد ( با مشخصات کاملن متفاوت که بیان نمودم) می ماندی کدام بود؟

تقریبن بدون کمترین مکثی جوابی در درونم شنیدم: ابر

این سئوال را از دیگران هم پرسیدم و تفکری که بنده داشتم در اقلیت بود، اما بیابان تفکر بر انگیز است و جنگل نه.

هوای بیابان پاک و ساده و بی غل و غش است و جنگل نه و...

 من کلیدرم را می خواهم ، من دیالگ ستار و گل محمدم رو می خواهم من معاشقه مارال و گم محمد رو می خواهم، من تار بیگ محمد رو می خواهم و ...

روز سوم به آرامگاه خراقانی رفتیم.خالی از معنایی که او داشت. مجسمه ای از افسانه رو بجای کلماتش بر بینندگان جاری ساخته بودند.ای کاش کلام ابولحسن رو زنده می کردند نه شکل و شمایلش را. ای کاش بخاطر آنچه که او اکنون زنده است، زنده اش می کردند :

 هر که در این سرا در آید نانش دهید.

نانش دهید و از ایمانش مپرسید.

چه آنکس که به درگاه باری تعالی بجان ارزد

البته به خوان بولحسن به نان ارزد.

آنان بوالحسن رو یک رامشگر سیرک کرده اند که دو شیر کاریکاتوری را به زیر پاهایش کشیده است.

در آن فضا بنده تشنه کلمات او بودم و هر چه گشتم کمتر یافتم.

 بعد از آن بسطام رفتیم، بارگاه بایزد، یک بی آلایشی داشت که آدمی را با خود همراه می کرد، با اینکه دو بارگاه در کنارش بود، اما قبر در وسط حیاط و فضای کوچکی همچون چله خوانه اش قرار داشت.به داخل رفتم. سه نفر در کنار قبر با خدای خود مناجات می کردند. ترکمن ها ارادت ویژه ای به بایزد دارند.لحظاتی در فضای آن سه تنفس کردیم.

 در آخر نیز به مجن رفتیم و آبشار آن را دیدیم. آنجا هم آزرده دل شذم. از سدی که یک بهانه بود. بهانه ای برای بستن ...

با قطار به تهران بازگشتیم. فضای برنامه یا شاید حال کویر طوری بود که در قطار هم اندیشیدن و گفتگو پیرامون جامعه و فلسفه زیستن دست از ما نکشید.

 اگر خواستید به ابر بروید و البته در دام شرکتهای توریستی نیفتید،با آقای زمانی تماس بگیرید: 09192734510 و 

09392734510

خانه که آمد  ترانه پاییز آمد را گوش فرا دادم.

عکسهای برنامه را در روزهای آینده آپلود خواهم نمود.

اجرا شده در گروه آلاله

 به سرپرستی آقای احمد طاهر جویان


کاکتوس


چند صباحی است که این وبلاگ رو شروع کردم به خواندن. بر بنده که بسیار تاثیر گذار بوده، بعد از خوانش آن تصمیم گرفتم بعضی اعمالم را به اعمال آنان نزدیک کنم.

در جریان کاری بنده مجبور به جابجایی شده ام و از این قسمت به شبه خانواده منتقل شده ام.

 مسیر راهم این چند صباح طوری بود که سعی می کردم از میدام امام حسین رد شوم، هم رفت و هم برگشت مسیر محل کار تا مترو را پیاده می رفتم که هر کدام بین 20 تا 25 دقیقه طول می کشید.

خیابانی به نام شهرستانی در این منطقه وجود دارد که بازرچه محلیی در آن قرار دارد، بازرچه ای که شبیه بازارچه های شمال کشور است و همیشه از این که راهم را کج کنم و از آن گذر رد شوم حس خوبی بدست می آورم.

12082010146.jpg

در ابتدای 17 شهریور و شهرستانی پیرمردی می نشیند که 88 سال عمر دارد. یک کار ابتکاری که او انجام می دهد آن است که بجای آنکه دست فروشی از نوع معمولش مانند وزنه گذاری یا فال فروشی انجام دهد ،کاکتوس می فروشد.

او حدودن از شهریور شروع به ثابت نشستن در آنجا کرده است. از آن موقع تا حالا 30 و چند تایی کاکتوس ازش خریده ام و با این کار اول خودم خیلی مسحور می شوم، چرا که به این کشف رسیده ام که کاتوس با آن قیافه و شکل فرا منطقی به نوعی باعث می شود به چیزی که نمی دانم چیست بی اندیشم؟ در ضمن گلهای ریز زیبایی دارد که تو را یاد گل سنگهای کوهی می اندازد. و دوم او نیز به نوایی شاید برسد، در ضمن آنکه نسبت به گل فروشی ها خیلی ارزان تر می دهد. هر گلدان 500 تومان و گلدان بزرگ که گهگاهی می آورد بین 2000 تا 5000 تومان است.


اکنون که دیگر سخت است از آن منطقه رد شود، بدلیل جابجایی. یک نوعی دلم برای پیرمد و کاکتوس هایش تنگ می شود. اگر روزی روزگاری خواستید کاکتوس بگیرید، یا از آن محل رد می شدید به پیرمد ما هم سری بزنید.

 چند روزی در جنگل های ابر خواهم بود.

 عید شما مبارک



12082010145.jpg


سنگچال به هراز (قسمت دوم)



صبح ساعت 6:00 بود که از خواب پاشدیم. هوا شیری رنگ بود و در کلبه و سقف سوراخ سوراخ آن گویی آسمانی تازه با ستارهایش جان گرفته بودند.

 صبحانه خوردیم و راه افتادیم. دیروز بی هیچ گم شدگی راه پیموده بودیم و امروز هر لحظه گم می شدی. 3 ساعت بعد حسابی گم شده بودیم  و نمی دانستیم به کجا می رویم.

 ما هر چند که گم بودیم اما سرخوش بودیم. سرخوش سرخوش

(نمونه سرخوشی ، این آقا در حال شکستن چیزی نیست، بلکه در حال آویزان شدن و ژانگولر بازی در آوردن است)

جی پی اسی که از علی گرفته بودم دائم در حال خط خطی کردن بود. گویی مدادی دست بچه ای داده اند و او تنها بلد است خط خطی کند.بالا، پایین. پایین،بالا.

 جنگل مثال بارز و عینی همانی است که در اسلام به خوف و رجا مشور است. گاهی امیدوار می شوی که مسیر را درست پیموده ای و گاهی دیگر نا امید. در عمق جنگل ها بی خیال ما هر دوان راه می پیمودیم و از زیبایی که فقط ما دونفر می دیدیم لذت می بریدیم. هر لحظه که گم می شدیم، طنازیمان افزون تر می گشت. ساعت 12:30 یک گله گاو دیدیم و صدای زنگوله هاشان شنیدیم، سگی سیریچ، هی پارس کرد، تا آخر صاحبش آمد و گفت این راه که شما می روید به ولیران نمی رود. و ما دوباره آغازیدیم. در انتها سر از رودخانه هراز و جاده هراز در آوردیم. ساعت 14:00 بود.از جنگل خدا حافظی کردیم. ندانستیم چگونه این راه را آمدیم.  در حدود 37 کیلومتر راه آمده بودیم. کمی در جاده ناصری راه پیمودیم. مسیر از سنگفرش و ساروج بودبه پهنای یک متر.مسیری که ناصرالدین شاه آن را ساخت و به ناصری مشهور گشت. با خود فکر می کردیم. همین مردمان 100 پیش ایران که از کنار جنگل می گذشتند با نگاهی توامان با ترس و راز آلودگی به آن می نگرستند.اما ما مردمان مدرن امروز این راز آلودگی را نمی خواهیم کشف کنیم، بل می خواهیم پاک کنیم. چه معنی دارد ، جایی راز آلود باشد و ما نتوانیم آن را کشف کنیم، پس پاک می کنیم

دیدیم مسیر را ه نمی دهد. دوباره برگشتیم و سر از تاسیسات سد هراز در آوردیم ، گفتند اینجا چه می کنید؟ از کجا وارد شدید؟ های هوی؟!!

-         در جنگل گم  شدیم و سر از اینجا در آوردیم.نتوانستیم از رودخانه عبور کنیم و بدنبال پلی بودیم.

 به هر حال با غر و لندی از آنجا بسمت جاده رفتیم.

 راستی سد. چه واژه ی عجیبی است. دوباره سدی و غرق شدن هزاران اصله درخت و یک عمر ، یک تاریخ. حیف شدن

آنجا که تعریف انسانیت ها را بیان کردم که حتمن یادتان هست. آری اگر این اشرفیت است که به جان طبیعت افتی و به دیگر موجودات خدا اندازه لعنت سگ نگاه نکنی، لطفن مرا و امثال مرا از دایره خودتان خارج کنید.

امروز همشهری درباره خشک شدن ارومیه با قلمی از درد سنگین ،مهندس دره آشوری مصاحبه ای کرده بود که یاد خاطره آن سد و درختانی که بلدزر همچون آب خوردن آنها را بی ریشه کرده بود، در دلم زنده گشت.حالم خوش نیست، از این همه دردی که کم نیستند.

همیشه به کسانی که تا به ادم می رسند، می پرسند نمی روی آن ور، می گفتم، کی ما رو راه می ده؟اما بحث را اگر جدی می کردند، می گفتم : بنده همچون شماها نیستم، بنده هر هفته می روی این آب و خاک را لمسش می کنم، حسش می کنم، نفس می کشمش.

 می ترسم ، می ترسم از آن روزی که آب و خاکی نماند که منطقم کور شود.

 در آخر آخر این دردنامه می خواهم تعریف دیگری از انسان را بیان کنم،که نه جامع است ، نه کامل است ، نه مانع است، فقط خود خود تعریف دل است:

 انسان= حیوانی طبیعی

 

سنگچال به ...




20و21-8-89

این هفته دوباره جنگل رفتیم. این برنامه هدیه خداوند بر آنانی بود که آخر هفته هاشان را با او بودند ، هر ساعات و هر لحظه شان.(دوربینم را نبرده بودم و مجبور شدم به دوربین گوشیم اکتفا کنم)

صبح پنجشبه از تهران به سمت آمل راه افتادیم و ساعت 12:00 در سنگچال بودیم. من و ممد، تنها حریفان  بودیم. قرار بود از سنگچال به ولیران برویم.

 برنامه ای که دو سال پیش در آن گم شدیم و سر از آنجا در آوردیم. این بار می خواستیم حقیقت آن مسیر را بیابیم.

3 ساعت در جنگل ها راه پیمویدم و پاییز را تنفس کردیم. تا دیگر هوا در شرف تاریک شدن بود. در راه پسرک چوپانی دیدم که از گاوهایش نگهداری می کرد. راه را پرسیدیم و گفت تا به حال ولیران نرفته. البته فارسی نمی توانست حرف بزند و محلی صحبت می کرد و ما هم دست و پا شکسته منظور او را می فهمیدیم. اهل دیوا بود و هیچ وقت شهامت آنکه مسیری دیگر در آن جنگل را بیازماید پیدا نکرده بود. درس نخوانده بود و زندگیش در 2 کلید واژه خلاصه می شد: جنگل – گاو. همین.

نه سوادی، نه  حس دانستنی، گویی تمام آنچه باید یک انسان داشته باشد ،همانی است که او فرا گرفته. راستش همیشه به زندگی های ساده غبطه می خورم، اما این بار خیلی دوست داشتم دست پسرک(شاید15 سال داشت) بگیرم و بگویم دنیایی که تنها در جنگل و دیوا(روستایی در بابل) خلاصه شود، دنیای کوچکی است. بیا بزرگ باش. تویی که در این دنیا در این جنگل می توانی جاودانه باشی و به هزاران رازی برسی که دیگران هرگز فکر آن را نمی کنند، محدود نشو!!

آری او هم کودک کار بود. کودکی که جبر اقتصادی و فرهنگی و هزار جبر دیگر واداشته بود ، در زندگی و دنیای کوچک خود بماند.

 شب را در کلبه ای که دامداران منطقه ساخته بودند و دیگر حضور نداشتند ، من و ممد آغازیدیم. هوا سرد شده بود و آتشی که از چوب های خشک بر می داشتیم، گرممان می کرد.آتش را طوری درست کرده بودیم که احتمال سرایت به جایی دیگر وجود نداشت. گهگاه پهنی خشک بر آن می انداختیم تا آتش را درونی تر و گرمتر کند. در کاسه ای بودیم که دور تا دورمان جنگل بود و ماه لاغر 3 – 4 روزه  و ستاره تاج این کاسه بودند.هیچ کس جز ما نبود. کمی از خود گفتیم، از سختیهایی که این هفته آن را سپری کرده بودیم. و خدا پدر این نوکیا را بیامرزد با این مدل 5800 اش. صدای آهنگش در آن فضا، آدم را بدهکار می کرد.چای و نیمروی و سپس خواب.مجبور شدیم برای آن که در کلبه بمانیم، دو توله سگی که در کنار هم بی جان افتاده بودند را از آنجا برداشته و به خارج از کلبه و در عمق جنگل ببریم.زنده ماندن در جنگل بر هر موجودی سخت است.غریب وار در کنار هم مرده بودند. گویی سرما وادارشان کرده بود اینگونه در کنار هم بمانند.زندگیست دیگر. این جا ها که می روی باز تعریفی که از انسان داری را تغییر می دهی. انسان= حیوان ناطق.این تعریف چه تفاوت فاحشی دارد با انسان= اشرف موجودات. به این موضوع در انتها باز خواهم گشت.

دو روز بود که سرم درد می کرد و این سر درد، آن روز نیز رهایم نکرده بود و فشار بار کوله آن را بصورت ریز ادامه داده بود. پس مجبور شدم، برای معدود دفعاتی در کوهنوردی یک قرص بخورم و بخوابم. راستی سرم عجیب گرم بود. این را هم بگذارید در روزهای آینده خواهم گفت.


تک گویی

تک گویی هایی از صبح اول وقت:

یک هفته ای بود بابت باران نتوانسته بودم به پارک بروم و ورزش کنم، شروع به دو کردم، افرادی که نه حتی نامشان را می دانستم، نه حتی متوجه حضورشان شاید در پارک هم نبودند.

 چوب خط های نیامده را می انداختند:

 پهلون نبودی؟

 غیبت داشتی؟

مشکلی که بوجود نیامده بود؟

غیبت غیر مجاز داشتی ها؟...

و در درونم یک حس خوبی در حال رشد کردن است که حتی می شه با غریبه ترین ها بود و در عین حال نبود.حس ملحق شدن به گروهی که در واقع گروهی نیست.

 جامعه شناسان تعاریف گوناگونی از گروه دارند، اما به نظر بنده باید یک واژه مابین گروه و فرد قائل شد که چنین حالاتی را هم در بر گیرد.

بعد از گیر دادن های آن غریبهایی که حالا غریبیه نبودند، اما در واقع بودند، حس بسیار خوبی داشتم.

***

در این پارکی که ما می دویم یک زن و شوهر مسن هستند که هر روز می آیند، خانم مقداری پایش می لنگد. آقا با یک سر زندگی خاصی به همه خداقوت و خسته نباشید می گوید. همه اهالی پارک به بابا علی صدایش می کنند. از آن جور ترک هایی است که فارس ها هم متوجه ترکی حرف زدنشان می شوند.

اصولن آقا به همراه یک یا دو نفر آقای دیگر و خانم با دسته خانمها به پیاده روی تند مشغول هستند.و تقریباً وقفه ای در هر روز آمدنشان رخ نمی دهد.

خانمها که دسته ای حرکت می کنند ، هنگامی که به آنان برخورد کنی مجبوری سرعتت را کم و یا حتی متوقف کنی، تا با آنان برخورد نکنی، چرا که گذر گاه بزرگی ندارد، این پارک ما. پشت خانمها رسیدم و هر کاری کردم نتوانستم با همان سرعت اولیه حرکت کنم و مجبور شدم، سرعتم را کند کنم، حرفشان داغ شده بود و مادرها ظاهراً داشتند از فرزندانشان می نالیدند( این مادران حدودن بین 40 تا 50 سال سن داشتند) ناگاه این بانویی که ذکر خیرش آمد سرعتش را تند کرد،و در حالیکه از آنان فاصله می گرفت گفت:بٌچٌها گولن. گول.

دیگه سرعتم زیاد شده بود و متوجه بقیه صحبتهایشان نشدم.

فکر می کنید ، دختران امروز همانند مادران دیروز خواهند بود، یا به قول سمیه یاد می گیرند که خود را نفله نکنند.

قلعه دختر


حسرت به یک زندگی ساده ساده




این هفته 14-8-89 قسمت شد و در هوایی بسیار زیبا و دل نشین قله قلعه دختر را صعود کردیم.

 ساعت 7:15 از آهار به سمت ابتدای دره و رودخانه حرکت کردیم و در ساعت 12:15 بر روی گردنه بودیم و از آنجا در حالیکه پا بر روی اولین برفهای تازه می گذاشتیم به سمت قلعه حرکت کردیم و ساعت 14:00 در کنار قلعه بودیم. ارتفاع قلعه حدودن3300 متر می باشد.مسیر پاییزه باغات و گهگاهی زرشک کوهی ، چشم و دلمان رو به خود مشغول داشته بود.

برف تازه و هوایی لطیف و آسمانی صاف و ساز لطفی زیبایی برنامه را چندین برابر کرده بود.

 قلعه دختر ، یکی از مکانهای مذهبی دوران ساسانیان می باشد.

 متاسفانه هیچ حفاظتی از این ابنیه تاریخی انجام نمی گیرد.

 قلعه دختر و پسوند دختر نشان از مادر و دختر و الهه  آناهیتا به معنای الهه آب دارد که معبد اصلی آن در کنگاور  می باشد( به نقل از همنورد دانایم امیر شجاعی).

با خود در حالیکه صعود می کردم ، فکر می کردم که ما ایرانیان(گذشتگانمان) چه اندیشه بزرگی داشته ایم. مکانی را در اوج آسمان ساختند ، که برای آمدن به آنجا سختی و مهنت دارد. سرما و گرما دارد. برف  و آفتاب دارد و در این آمدن مجبوری تلطیف شوی، به قول همنورد عزیرم، آقا رضا ،در این تلطیف شدن است که هر هفته هوس می کنیم کوهستان بیاییم. همان پرتقال و میوه و چای و ناهار و نیمروی معمولی در شهر ، تا سر حد ، نعمت بهشتگون مزه می دهد. حال اگر این احساس با احساسات دینی همراه شود، اثری شگفت خواهد انداخت.

 بالا می آیی و بر الهه ای که قرار است آب ها به فرمان او جریان یابد شکر گذار می شوی.در نتیجه تو در خدمت آب و طبیعت هستی . نه آن. در نتیجه آلودگی معنایی نخواهد داشت.

 ابن تفکر ایران قدیم را با تفکر همان سالهای عرب بدوی مقایسه می کردم که اینان اینگونه فلسفه خداوندی درست می کردند و آنان در همان پیش پای خودشان بتی می ساختند و آن را خدای خود می ساختند. این کجا و آن کجا.

 باشد که تفکراتی افرادی از نوع  آقای مشایی باعث شود که این آثار تاریخی  هر چه سریعتر حفظ و نگهداری شود.بخدا این اثر اکنون در همین ترکیه خودمان بود،چنان کاری و درآمدی از آن داشتند که آب دهنمان راه افتاده و به به و چه چهمان بلند گشته بود.




نعلی برای خوشبختی

بفرما زرشک

برف نو سلام

مرز حق و باطل همچون سفید و سیاه.


تماشا کنان بستان

قلعه دختر در نمایی دور

هی سلام


و هیچ حصار و نگهبانی نیست


سوژه

طاق

تنها نگهبان دختر

مادر

در ایستگاه بی آرتی منتظر اتوبوس ایستاده بودم. ایستگاه و اتوبوس هایی که می آمدند در حد انفجار شلوغ بودند. دیدم پشت سرم خانمی ایستاد. خواستم بهش بگم که ورودی بانوان در کنارجلویی است، اما بعد پشیمون شدم. چون که به تیپ و قیافه اش نمی خورد که از این موضوع اطلاعی نداشته باشد.

باری ، اتوبوسی آمد و بنده و چند نفر دیگر شیرجه زدیم، تو جمعیت. آن خانم که در این لحظه کاشف به عمل آمد ، مادر است، پسر 10 -11 ساله خودش رو انداخت تو جمعیت اتوبوس و گفت این را هم جا بدید و خود همچون قرقی رفت ورودی بانوان و از آنهایی که دیگر نتوانسته بودن در اتوبوس سوار شوند یا در واقع جا نشده بودند جلو زد و با یک سختی داخل اتوبوس قرار گرفت . دائم دل نگران پسر خود، پسر هم سعی می کرد خود را از نگاه های مادر دور نگه دارد. شاید فکر می کرد بزرگ شده.!!!!

 من ماندن مادر با کدام انگیزه توانست خود را در بی جایی اتوبوس جا دهد.

شاید همین انگیزه مادر بودن کافی باشد.

آمدم خانه. طوطی سینا قشقرقی به راه انداخته بود که نگو. ذلم کرده بود. می رفتم می دیدم، آب و دون و چیزهایی که همیشه می خورد مرتب است. پس لعنتی قشقرقت برای چیه؟

بگذار یه دقیقه بخوابم. در  رو هم می بستی باز صدایش بلند بود.

 کاشف به عمل آمد جوجه نادان دست و پاچلوفتیش از لانه می خواسته بیرون را هم تجربه کند و تلپ افتاده پایین. حالا هم مادر نمی توانست آن را به داخل لانه ببرد. سر و صدا راه انداخته بود تا یکی از ماها کمکش کنیم.

او هم مادر بود. حتی اگر طوطی بود، اما طوطی مادر بود.

کشف کردم

اون روزی رفته بودم دانشگاه تهران، کمی زود رسیده و مجبور شدم در پیاده رو های جلوی درب اصلی دانشگاه پیاده روی کنم , و در این گشت و گذار ، یک نکته جالب را کشف کردم، فریاد زدم کشف کردم. کشف کردم ،:در پیاده رو ی جلو درب اصلی، هیچ سطل آشغالی وجود ندارد!!!

 نتیجه اخلاقی که می شود از این قضیه گرفت، این است که همانا دانشجویان دانشگاه تهران موادی مصرف نمی کنند که آشغال داشته باشد و یا آشغال زا باشد و یا آشغال پرور و احیاناً اگر موارد استثنایی موادی مصرف کردن که پوست آشغال داشت سعی می کنند آن را با همان ماده مغذی قورت بدن، واقعن بر محیط زیست دوست بودن این عزیزان غبطه می خورم. و هر چی خود را جای آنان قرا می دهم، نمی تونم تصور کنم، موز و با پوست چگونه بخورم!

 نتیجه دومی که همانا می شود از این موضوع گرفت ، همانا این است، که لازم نیست همانا 500 سال پیش باشد و تو کریستف کلمب باشی و  همانا کشتی زیر پات باشه و بروی آن سر دنیا و قاره ای را کشف کنی.همانا

 همین که یک جفت کفش پیاده روی در پاهایت باشد ، و آشغال تخمه دستت و اینکه یک هو کلاس برت دارد که جای آشغال در آشغال دانی است. در جوب نیست. در کف خیابان نیست. در کنار درخت نیست.می توانی به کشف های بزرگی نائل شوی.پس از این کشف آنچنان به وجد می آیی که دیگر کلاس دار بودن از سرت می پرد و آشغالهای پوست تخمه ات را در جوب می ریزی و فریاد می زنی : کشف کردم، کشف کردم، کشف کردم...

مرگ اندیشی

بنده دو سوال ذهنم را مشغول کرده است

 سوال اول:

دوستان ادبیاتی بنده کم نیستند،

 این جملات بار معنایشان چگونه است؟

 فلانی مرد

 فلانی مرحوم شد

 فلانی به لقلئ ا.. پیوست

 فلانی درگذشت

فلانی فوت کرد

فلانی بسمت خدا رفت

فلانی رو به آسمان پر کشید

و...

آیا همه اینها همان جمله اول نیست؟

 و اینکه آیا بیان این جمله(فلانی مرد) برای اطرافیان و حتی خود فلانی- کلمه و جمله ای بی ادبانه و گستاخانه است؟اگر گستاخانه و بار معنای مفی ندارد پس چرا از بکار بردن آن ابا داریم؟

چرا می ترسیم این جمله را برای مرگهامان بکار بریم؟

 و سئوال دوم:

 با اینکه مددکار هستم و باید جواب این سئوال را بدانم، اما چه کنم که سوادم کم است، اما علاقه به افزایش آن دارم.

چرا باید از خودکشی فردی جلوگیری کنیم؟

 کسی که خود را زبون و اضافه می بیند، چرا نباید به او اجازه بدهیم که کاری که می خواهد را انجام دهد؟

خوشحال خواهم شد که بنده را در یافتن این جوابها کمک کنید.

 چند روزی است که شیئی تزینی که بر آینه جلو ماشین ها می زنند نظرم را به خود مشغول کرده.

 یک طناب داری که از آینه آویزان است و با هر کلاژ و ترمز تکانی به خود می دهد.

 با خودم فکر می کردم، آیا این حرکات را هم می توان مرگ اندیشی حساب آورد؟

به جواب کاملی که خود را قانع کنم دست نیافتم. اما مطمئنم هدف از مرگ اندیشی ، همانی است که بدانی چگونه زندگی کنی تا بفهمی چگونه بمیری!! یا مردن را خود خواهی آموخت.

اما این حرکت، از نظر بنده روند زندگی را مختل می کند، و زندگی کردن را به  مردن یا همان جان کندن تبدیل خواهد کرد.

*این شبکه های ملعون شده همچون بی بی سی ، ظاهراً !! فیلم های مستند پخش می کند و به کمک دوستان سعی شده که بتوانم این مستند ها را ببینم.

 شهر خاموشان، فیلمی بود که این اواخر پخش کرد و با صحنه های لخت و عریان مرگ بیندده را میخکوب کرد. دیدن فیلم سخت  بود ، اما به قول مجری می ارزید. حتی چون منی که دو بار ببیند.

 فیلمی که ابتدا مرگ را لخت و عر و حتی بصورت نیمه صنعتی شده به مخاطب نشان می دهد. ضجه های اقوام متوفی ها را نشان بدهد و در آخر فیلم از آن بوی زندگی بر خیزد. از آن امید تبلور کند. همچون ققنوسی که از مرگ خود نسلی دیگر می آفریند.این فیلم، راهنمای بزرگی بود برای امثال چون بنده که چگونه از اندیشیدن پیرامون آن موضوع نگو ، امید و زندگی را بر خیزانند. ظاهرن تکرا این برنامه سه شنبه هاست.

، این پست اگر شما همراهی کردید ادامه پیدا خواهد کرد.و شاید در آینده خود پرونده ای مسقل شود.   

خاطره

2- 3 روزی مرخصی گرفته بودم و بعد از آن بر سرکار رفتم، بچه ها آمدند گفتند نبودی آقا ؟ کجا بودی؟ با کیا بودی؟

:با زن دومم رفته بودم ماه عسل.

 آقا می دونستم، دو تا زن داری آخه دو تا فرق سر داری و هر کسی دو تا فرق سر داشته باشه دو تا زن می گیره.

بچه سرتق تو فرق سر من رو از کجا دیدی؟

***

درباره خوصیات اخلاقی یکی از همکاران به بچه ها می گفتم:

من:ببنید چقدر کتاب می خوانند.

بچه: برو بابا همش الکی ، هر وقت کتاب می خواند و کتاب را روی تخت جا می گذارد و می رود پایین، ما می رویم علامت جایی که کتاب را خوانده عوض می کنیم و دوباره که آمد بالا از همان جایی که ما علامت را تغییر دادیم می خواند.!!

***

کلن افرادی که با بچه ها کار می کنند ، حواسشون رو خیلی جمع کنند. خیلی.

کوله

کوله:

معمولن یکی ازسنگین ترین کوله در کوه از آن بنده است، مخصوصن وقتی که با گروه های کوهنوردی دانشجویی می رویم،معمولن از بعضی وسایل مثل دستکش و کلاه و لباس گرم چندتا بر می دارم، چرا که آنان معمولن وسایل لازم نمی آورند. چرا که یک حس ریش سفیدی بین آنها آدم پیدا می کنه  ، که تجربه به آدم حوالت می دهد. بی خود نیست این پدر بزرگ ، مادربزرگا بیشتر از گرانی می نالیند، تا جوانها، چرا که تجربه به آنان این حوالت را می دهد که بیشتر هوای بچه و نوه و نتیجه را داشته باشند .اگر غذا را خوب خوب درست نکند ، حتی اگر بچه ها شادان از حضور در کنار آنان باشند، آن تجربت یک حس منفی از اینکه خوب نبود به آنان تزریق خواهد کرد.

اوایل که با پدر کوه می رفتیم، یک ساک از این هایی که یه طرفی می ندازی روی دوشت داشتیم که آن را می بردیم. بعد ها یک کوله سربازی از حسن آباد خریدم و سالها با اون میرفتم. یادم مییاد یه بار سر این تعارف بازی ها که کی کوله رو بالا ببره بین من و بابام کوله کشیده می شد و آخر یک بندش از دوخت پاره شد!!! ( این قدر که جفتمون یه دنده ایم). سوزن همراه بابام بود!! و با نخ نایلونی که روی زمین افتاده بود آن را دوخت و بعدها با همان دوخت هم برنامه می رفتیم

 چند سال با آن رفتم و سپس یک کوله گل گشت گرفتم. با آن دو سال بیشتر نرفتم. چون همیشه کج وا می ایستاد و بدن رو اذیت می کرد( 2 سال اون رو دوام آوردم)بعد ها یک کوله دست دو 80 لیتری فراز قرمز رنگ گرفتم و یکی هم فراز نو 40 لیتری.

 چندین سال هم با آنها بودم وقتی که دیدم بزرگه(به دلیل آنکه زیاد بار در آن می ریختم، دفرمه شده) رفتم فراز 80 لیتری اودیسه 3 گرفتم. 4 سال هم با آن بودم، همیشه بچه ها شاکی میشو ند که کوله هات رو تمیز نگه نمی داری و نمی شوری. یک 4 سالی با آن بودم و یک روز که با یکی از بچه ها رفته بودم منیریه، حوس کردم کوله رو نو نوار کنم.اما این بار یک کوله 55 دیوتر گرفتم، دیگه باید هوای سنمون رو هم داشته باشیم،دیگه جوانان آمده اند یا

به قول شهریار با جوانان ناز کن با ما چرا؟

حس و حال جوانی همانگونه که در بیست سالگی یا بیست و پنج سالگی داشتم را دیگر به آن شدت ندارم.

آشته در 3320 متر

قله آشته در۳۳۲۰ متر

دماوند-آینه ورزان. کوه بالادست روستا.

 ساعت ۸:۴۵ از امامزاده عبدا.. روستای آینه ورزان بسمت یال کوه حرکت کردیم و در ساعت ۱۲:۴۵ بر روی قله بودیم و از مسیر پشت دره پایین آمدیم وساعت ۱۵:۵۵ روستا بودیم.

هوا به اندازه مرداد ماه گرم بود .ابتدای آبان ماه و دماوند و این گرما؟؟

قاصد روزهای ابری داروک کی می رسد باران؟

کلن گویی طبیعت هم با حال و روز این روزهامان هم صدا شده است.

 بی خود نبود که شجریان بیداد را خواند. برای همچه روز هایی.


درخت کهنسال امامزاده


تخمی که ثمر نگشت


گل سنگهایی که لخت و عر بر سینه سنگ چسبیده بودند و منتظر بودن.


و دماوندی که ابهت خود را نداشت.

کلاه خود و کمربند سیمین حود را به عاریه گذاشته بود

و پاییزی که خشک رسید

آینه ورزان در دشت دماوند.

اجرا کننده: حاج احمد طاهرجویان

 شرکت کنندگان: آقایان شیر محمدی- نوروزی- شجاعی-فرهاد-بنده

گروه آلاله در حال احیا شدن است.