جنگل ابر
آخرین روزهای آبان 89 :
برنامه سه روز جنگل ابر اجرا شد. با قطار به شاهرود رفتیم و از آنجا به روستای ابر در 52 کیلومتری شاهرود. روستای ابر بر دشت شاهرود مشرف است و افق دید بسیار زیبایی دارد. بیابانی را می توانی ببینی و از افق دیدی گسترده لذت بری.خیلی وقت بود به شهر های بیابانی گام ننهاده بودم و اکنون باز به بیابان آمده بودم. انسان که وارد شاهرود می شود، کمی به خودش شک می کند که در این منطقه جنگل چه می کند؟ به روستای ابر که می رسی ، این شک به یقین نزدیک می شود، اما باید شبی در روستا بخوابی و از اکسیژنی که مدتها از آن بی بهره بودی اسنتشاق کنی و فردایش به ارتفاع 2550 متری سرکوه بروی تا ببنی پشت آن کوه چه جنگل بزرگی نهفته است. ابری نبود و جنگل خشک بود .جنگل تشنه است.گام بر برگهای درختان می گذاری و در راههای پاکوب قدمی می گذری. جایی می رسی که برگهای ریخته استخری از برگ را مانند، دوستی بسیار جدی فریاد می زند:
لطفاً برگها را لگد نکنید!!
از سر کوه تا روستای شیرین آباد 11 کیلومتر راه بود و ما بعد از ظهر به روستا رسیدیم . روستایی با مشخصات روستاهای شمالی و خانه و معماری ها مخصوص شمال. از مسیر جاده به روستای ابر بازگشتیم. در راه افراد بسیاری را دیدم که در جاده به این سو و آن سو می رفتند، خوب توریست هم جای پای خود را در منطقه پیدا کرده ،اما ما از مسیری کمتر شناخته شده و به دور از جاده در ابر گام گذارده بودیم. هر تور از توریستهای خود ناقابل 145 هزار تومان دریافت می کند!!
جاده های متعددی در جنگل کشیده اند و رمق جنگل را هر روز بیشتر می کشند. جاده هایی که گاه می خواهند ترانزیتی شوند!!! و ... و چیزی چون درد در جانم پیچید.
جنگل پاییزی بود. پاییزی از نوع برگ ریزان.و بر عکس دیگر انسانهای تقویمی که در شهر های بزرگ زندگی می کنند و تغییر فصول را کمتر احساس می کنند، با تمام وجود پاییز را حس کردیم.
شب به ابر باز می گردیم. از این که در ابر هستم خوشحالم. دم دمای غروب یاد گل محمدم افتاده بودم ، یاد کلیدرم و غمی که غروب بیابان دارد و سوزی که سوز بیابان است با سوز دلم همراهی می کرد، احساس می کردم تنهایم . با هر بهانه بیرون می رفتم و در روستا گام می زدم.تنهایی را به بهانه خرید میوه با امیر، و نه امیر چوبی پر کردم.
هوای بیابان چیز دیگریست. مردمان بیابان چیز دیگری هستند. با خود سئوالی مطرح کردم که اگر روزی قرار بود یک هفته در بین این دوجا: روستای ابر یا روستای شیرین آباد ( با مشخصات کاملن متفاوت که بیان نمودم) می ماندی کدام بود؟
تقریبن بدون کمترین مکثی جوابی در درونم شنیدم: ابر
این سئوال را از دیگران هم پرسیدم و تفکری که بنده داشتم در اقلیت بود، اما بیابان تفکر بر انگیز است و جنگل نه.
هوای بیابان پاک و ساده و بی غل و غش است و جنگل نه و...
من کلیدرم را می خواهم ، من دیالگ ستار و گل محمدم رو می خواهم من معاشقه مارال و گم محمد رو می خواهم، من تار بیگ محمد رو می خواهم و ...
روز سوم به آرامگاه خراقانی رفتیم.خالی از معنایی که او داشت. مجسمه ای از افسانه رو بجای کلماتش بر بینندگان جاری ساخته بودند.ای کاش کلام ابولحسن رو زنده می کردند نه شکل و شمایلش را. ای کاش بخاطر آنچه که او اکنون زنده است، زنده اش می کردند :
هر که در این سرا در آید نانش دهید.
نانش دهید و از ایمانش مپرسید.
چه آنکس که به درگاه باری تعالی بجان ارزد
البته به خوان بولحسن به نان ارزد.
آنان بوالحسن رو یک رامشگر سیرک کرده اند که دو شیر کاریکاتوری را به زیر پاهایش کشیده است.
در آن فضا بنده تشنه کلمات او بودم و هر چه گشتم کمتر یافتم.
بعد از آن بسطام رفتیم، بارگاه بایزد، یک بی آلایشی داشت که آدمی را با خود همراه می کرد، با اینکه دو بارگاه در کنارش بود، اما قبر در وسط حیاط و فضای کوچکی همچون چله خوانه اش قرار داشت.به داخل رفتم. سه نفر در کنار قبر با خدای خود مناجات می کردند. ترکمن ها ارادت ویژه ای به بایزد دارند.لحظاتی در فضای آن سه تنفس کردیم.
در آخر نیز به مجن رفتیم و آبشار آن را دیدیم. آنجا هم آزرده دل شذم. از سدی که یک بهانه بود. بهانه ای برای بستن ...
با قطار به تهران بازگشتیم. فضای برنامه یا شاید حال کویر طوری بود که در قطار هم اندیشیدن و گفتگو پیرامون جامعه و فلسفه زیستن دست از ما نکشید.
اگر خواستید به ابر بروید و البته در دام شرکتهای توریستی نیفتید،با آقای زمانی تماس بگیرید: 09192734510 و
09392734510
خانه که آمد ترانه پاییز آمد را گوش فرا دادم.عکسهای برنامه را در روزهای آینده آپلود خواهم نمود.
اجرا شده در گروه آلاله
به سرپرستی آقای احمد طاهر جویان














