رعایت حقوق دیگران نشانه فرهنگ بالای شماست(از هر دری)

تو مترو نشسته ام

 معمولن خط چهار که از کلاهدوز حرکت می کند و می رسد به دورازه شمران با حجم عظیمی مسافر روبرو میشود.

به چهره ها نگاه می کنم.

آن مردمی که در نزدیک در ورودی ها هستند و فشار خیلی زیادی رو دارند تحمل می کنند( از بابت پیاده و سوار شدن حجم قابل توجهی مسافر) دارند می خندند. از فشاری که بهشون داره میاد، یکی تیکه ای می ندازه، یکی لبخندی داره و  یکی ازز تعجب این همه مسافر نمی دونه چکار کنه و می خنده و...

 اما آن مسافرهایی که در راهروی بین دو در هستند و فشار کمتری از بابت مسافرهای کنار دستی تحمل می کنند، قیافه ای عبوس دارند. تقریباً هیچ کدومشون لبخندی بر چهره ندارند

 میشه این رو گفت که: شاید درد مشترک و جمعی کمی آسایشی درونش نهفته است؟ یا نه این لاتاعلات چیه که تو ذهنم میبافم.


 تا اینکه بلندگوی ایستگاه میگه رعایت حقوق دیگران نشانه فرهنگ بالای شماست.

 همه می خنیدیم، حتی عبوس ها.

**

 پسرک رو برده بودم بهداری

 گربه چنگش زده بود

من: خوب شد، سرم رو رو می کنم به آسمون می گم خدا دمت گرم دلم رو خنک کردی.

 بعد رو به او می کنم میگم آخیش ایشاا.. هاری بگیری تا دم مرگ بری، 10 روز بری بیمارستان، مرگ رو بچشی و بیایی. چقدر گفتم گربه ها رو اذیت نکن با دمپایی به جونشون نیفتد؟ یادت میاد؟ حالا یه بچه گربه کاری کرده که ایشاا.. بمیری!!

پسرک:آقا عین مامان ها نفرین می کنی!!

حسابی ترسیده بود ، فکر کنم بار آخر باشه که گربه های محل از دستش دمپایی بخورند.

رفتیم دکتر

خیلی می ترسید می گفت حالم به هم خورده و دل درد دارم دست هام باد کرده بدنم خارش داره.

دکتر معاینه کرد بعد گفت چیزی نیست به خودت خیلی تلقین کردی ، این دل درها ناشی از آن است.

یاد دعاها و حرفهای خودم میافتم!!


**

از پس پنجاه و اندی ز عمر،

نعره بر میآرم از هر رگی:

کاش بودم، باز دور از هر کسی،

چادر و گوسفندی و سگی

نیما

این شعر در ادامه پست قبل بود.




من گنجشک نیستم

داشتم مرحله پایانی آکادمی گوگوش را می دیدم، نفر سوم انتخاب شد

 آمد از همه تشکر کرد اول از همه از پدر و مادرش،چرایی این کار رو معمولن ما در پرورش در دامن آنها ذکر می کنیم ،اما او دلیل دیگری آورد(او ظاهراً از پدری غیر ایرانی متولد شده و در غرب زندگی کرده است( این جمله را بیشتر برای شناخت فضای ذهنیش و مکان پرورشش عنوان کردم))، او به این دلیل از پدر و مادرش تشکر کرد که باعث شده اند او به این دنیا وارد شود و قشنگی های اون رو ببیند.

یاد حرف مادرم افتادم تو روز تولدم. دادشم یک کتاب برام گرفته بود و تولدم رو تبریک گفت، مادرم گفت این روزها تولد گرفتن ها فرق کرده ، این روز ها کسی که روز تولدش است می یاد از مادرش تشکر می کنه که به این دنیا آوردتش.

 و من با خودم خیلی کلنجار رفتم تا از او به این خاطر تشکر کنم، اما نتونستم.

با این که دیدنی ها و زیبایی های دنیا رو خیلی دوست دارم اما سر جمع که حساب می کنم، می بینم نمی ارزه آمدن در این دنیا و تحمل دردش، ، درد دانستن،درد بودن، درد مردم، درد جامعه، درد انسان، درد خود،درد شناخت، درد آونگ بودن، درد درد و... را تحمل کردن، می شد نیامد و اینها را هم ندید همین طور زیبایی ها را.

 یعنی اگر مثلن این دو روز آخر که می ریم کوه و کمر نبود، اگر چند تا شعر یا کتاب یا.. نداشتم نمی دونستم این درد ها رو چگونه تحمل می کردم.

 اما مادرم، فکر کنم بالاترین درد رو اون کشیده برای آوردن من به این دنیا و اکنون تبدیل به یک نمک نشناسی شده ام که این درد رو نادیده گرفته.

**

کتابی این روزها خواندم به نام من گنجشک نیستم مصطفی مستور .

 بعضی از کتابهای قبلی این نویسنده رو خوانده ام،او را بیشتر یک نویسنده مذهبی خوش ذهن پیدا کرده بودم، اما تو این کتاب می بینم ذهن و اندیشه مذهبی او دستخوش سوالات بنیان بر کن شده است.

این کتاب و کتاب نون نوشتن دولت آبادی را برادرم برای روز تولدم در نظر گرفته بود. با سپاس از سینا.

برش هایی از داستان:

" دانیال رو سوال هاش به کشتن داد. صد بار ، هزار بار به ش گفتم داری زیاده روی می کنی. گفتم سوال عینهو یه ماده سگ می مونه که با خودش ده تا سئوال دیگه متولد می کنه. هر سوال جدید هم که به دنیا اومد با خودش ده تا سوال دیگه زاد و ولد می کنه. خوب تا به کی؟ که چی؟ آدم که با سئوال نمی تونه زندگی کنه. اتفاقا، سوال باعث میشه مدام از لبه های زندگی بیفته بیرون..."


" بدتر از کشتن آدم ها چیزهاییه که می دونیم. منظورم خیلی چیزهاست. کاش می شد همه درها و دریچه های دانستن رو بست.کاش می شد برگشت.می شد کسی شد مثل تاجی.مقل مادر دانیال. مثل مادر من که گاهی میآد این جا و حتی جدول ضرب رو هم بلد نیست.حتی نمی دونه که زمین دور خروشید می جرخه."


 یاد خودم افتادم که با ضرب زور و تشویق و تهدید می خوام به یکی  از بچه ها جدول ضرب یاد بدم. اصلن نیازش هست؟

مصطفی ملکیان در کتاب مشتاقی و مهجوری  میگه هدف روشنفکر کاستن از رنج مردم و آگاهیه.

ازش سوال شد که اگر این آگاهی باعث افزایش رنج بشه چی؟

اون نیمچه جوابی داده است که بنده رو قانع نکرد.

 مدتهاست که کتاب رو همین جور وسطش رها کردم.

*آخر هفته هم یکی از قله های تهران  یا حومه- یک روزه

برنامه سه روزه دوچرخه سواری تهران- دیر گچین- جاده قم - تهران(قسمت دوم)

قسمت دوم(پایانی)

صبح ساعت 7:50 به سمت قم در جاده و کنار جاده که خاکی بود حرکت کردیم. در قسمتهایی از مسیر - هامون دریا بود.

بارندگی های چند روز اخیر دریایی ساخته بود بغایت زیباف و ما که آرام حرکت می کردیم( میانگین سرعت 15 کیلوکتر بر ساعت )و رکاب می زدیم، لحظه لحظه این زیبایی را نفس می کشیدیم -

در جاده که رکاب می زنی چیزهایی را می بینی که کمتر دیده ای.

 گیاهانی که از دل قیرهای کنار جاده سبز شده اند و به تو نوید  و امید زنده گی می دهند

همین که سرگرم دیدن هامون- دریا( نامی که برای آن در ذهنم ابداع کردم) بودم و به این علف های کنار جاده با دیده حیرت نگاه می کردم ، لاشه دو پرنده زیبا را دیدم، پرهای زیبایی داشتند.زنده گی را با برخورد به ماشین به مرده گی یافته بودند.

این زنده گی مرده گی مرا یاد صحبت یکی از بچه ها برد:

0: آقا یعنی تا حالا شما دعوا نکردی؟

1: یادم نمی یاد

0: مگه میشه!

0:امروز تو مدرسه خانواده های دو تا بچه که دیروز با هم دعوا کرده بودند افتاده بودند جون هم.

:فلانی فرق انسان و حیوان چیه؟

:خوب ما عقل داریم ، اونها ندارند.

1: به نظرت وقتی دعوا میکنیم چقدر از عقلمون استفاده می کنیم؟ چقدر از غریزه مون؟

1:قبول داری پس  هر وقت که دعوا میکنیم شبیه حیونها میشیم چون از اون چیزی که فرق بین ما و حیوان هاست استفاده نمی کنیم؟

0:!

و اکنون حیوانهایی به دست ماشینی که انسان ساخته است بدون هیچ دلیلی مرده گی را در خود گرفته اند.

 و اندیشه کنان که آیا فرق انسان و حیوان فقط عقل است؟

ما از حدود 70 کیلومتری قم در جاده رکاب زدیم . در حدود 50 کیلومتری جاده قم روستای محمد آباد دیده می شود(سمت چپ جاده)، 3 چهار کیلومتری را در جاده خلوت آن رکاب می زنیم، به سمت قم- تا می رسیم به یک سه راهی در آن جاده قدیم.

که یک سمتش قم می رود و سمت دیگر روستای مبارک آباد و یک جاده خاکی هم دست چپش است که می رود به جاده جدید و تاسیس می خورد و از آنجا جاده خاکی تا به کوه ها ادمه پیدا می کند.ما مسیر جاده خاکی را انتخاب می کنیم.

پس دوباره عرض جاده کمربندی را طی می کنیم و خود را به ضلع شمالی جاده می رسانیم و از آنجا در جاده خاکی به دل بیابان و کویر و نمک می زنیم(10:40)

جاده خاکی جاهایش گلی- جاهایش نمکی است. در مسیر شترهایی را می بینیم که آنها هم از دیدن ما حیران هستند. مسیر فوق العاده زیبا می شود. در راه یک کانکس اداوت آنتن های موبایل(فکر کنم) قرار دارد و تا کانکس دوم که مردی مهربان به ما آب داد 12 کیلومتر رکاب می زنیم(12:20)

از مرد ساقی مهربان جدا می شویم و ساعت 12:30  خط راه آهن تهران قم را می بینیم. در کنار خط یک نیمروی جانانه می خوریم.لوکوموتیوران ها با دیدن ما سوت قطار را بصدا در می آورند. برعکس بوق های کامیون که گاهاً آزار دهنده می شد، این بوق ها بر ما می چسبید.به هر حال این ماشین با این گندگی جواب دست تکان دادن یک دوچرخه کوچک را می دهد دیگر. به قول سینا سوتهای قطار هم به احترام بیست و دو بهمن و هم ما سوتشان را زدند.

 در جاده کنار خط که جاده مناسبی است اما 10 کیلومتر آخر آن که به اتوبان تهران قم می رسدپستی و بلندی و گل و شل زیادی دارد حرکت می کنیم.(13:30 حرکت از کنار خط)-(نزدیکی اتوبان ساعت( 16:40) )تصمیم میگیریم شب را این بار در چادر و در بیابان بخوابیم.( از ابتدای جاده خاکی تا انتهای آن 42.5 کیلومتر می باشد)

برای شام ذرت را در کره تفت می دهم و با خوراک مرغ مائده مخلوط می کنم، مزه ای بکر از آن در میآید که کره بوی زمخت کنسرو را میگیرد(اگر کنسرو زیاد خورده باشید این مزه را (افزودنی ها)چشیده اید)و شب ساعت 7 بعد از آب بندی کردن دوچرخه ها و خوردن یک هات شاکلت غلیظ می خوابیم.

 دو بار در طول شب باران می بارد که یکی از آنها تا 20 دقیقه ادامه داشت.

 صبح روز سوم حرکت ما و جمعه ساعت 7:45 به سمت جاده حرکت می کنیم و 6:50 در جاده تهران قم هستیم

 دقیقاً در کیلومتر 50 جاده تهران - قم که با دو تابلو در هر دو طرف جاده به عنوان خروج اظطراری امداد ماشین علامت گذاری می کنیم.

از آنجا تا به تهران و تا به خانه ساعت 14:00 خانه بودیم.

روز اول 120 کیلومتر

 روز دوم65 کیلومتر

 روز سوم70کیلومتر

روز سوم از صبح تقریباً عضله پای راستم گرفته بود و تا 3 ساعت با درد آن مبارزه می کردم، یعنی با هر رکاب گوشه چشمی هم از درد تر می کردم

 تا انکه بر درد غلبه کردم.

 امیر از قول مالکی(مربی ورزشی) سخن جالبی گفت:درد موجودی مقدس است.

آری برای ما انسانهایی که روز به روز فرد گرا تر ، امانسیم تر می شویم و وجود خود لحظه لحظه برایمان مهم تر می شود این مقدس ترین است.چار که نشانه ای از به خطر افتادن این نازنین است. این فرد است. این انسان است. این خود است.

اما برای انسانهای کهن قبیله،توتم، آیین و... و کمتر کمتر خود، مقدس بود.

 و با خود فکر می کردم من بین کهن و مدرن جایی باید باشم.

جایی

*با تشکر از امیر شجاعی- فرهاد مقتدر- سینا رضازاده

که هم رکابانی قابل بودند.

*این برنامه اولین برنامه دوچرخه سواری 3 روزه آلاله بود. به قول سینا برای پرچم هم باید فکر کرد. گروه کوهنوردی و دوچرخه سواری آلاله نظر او بود.








*اکثر عکسها توسط دوربین موبایل و در هین حرکت گرفته شده است

** برای عاشورا تاسوعا احتمالن اگر هوا مساعد بود برنامه قصر بهرام به مرنجاب است

*** برای عید هم برنامه ای احتمالن ده روزه از طرود تا مصر و جندق و انارک


برنامه سه روزه دوچرخه سواری تهران- دیر گچین- جاده قم - تهران25-26-27-8-90

به لطف خدا برنامه سه روزه دوچرخه سواری تهران- دیر گچین- جاده قم - تهران اجرا کردیم.25-26-27-8-90

با توجه به اولین بودن از این دست از برنامه ها-

 گزارش فنی برنامه در خلال گزارش حسی آن در دو پست تقدیم حضور می گردد.

این برنامه بهترین هدیه ای بود که بدست هم رکابان  و البته هم قدم هایم برای روز تولدم ، در نظر گرفته بودند.

روز چهارشنبه 25-8-90 ساعت 6.05 صبح از خانه بیرون زدیم و ساعت 6:45در میدان راه آهن به دو دوست عزیر دیگر پیوستیم.

 برای برادرم روز سه شنبه دوچرخه ای تهیه کرده بودیم و او هم -همرکاب ما بود.

از میدان راه آهن  به سمت شهر ری و از آنجا به ورامین رفتیم. ساعت 11:00 آنجا بودیم

 در راه یک صبحانه مفصل کنار غازهای مزارع سبزی تهران خوردیم.

هنگام رکاب زدن جاده صفایی دیگر دارد. حرکت آرام باعث می شود اطراف را با دقت بیشتری ببینی.

انبوه گنجشکانی که در مزارع به صورت دسته جمعی در پروازند. پرندگان شکاری که در مزارع بدنبال شکار هستند.گنجشکان از تو نمی ترسند و به سرعت پروازهای سینوسی خود اضافه نمی کنند و تو از دیندن پرواز آنان خیالت به پرواز در می آید.

 به ورامین رسیده ای، هر 20 رکاب کسی از تو درباره مبدا و مقصدت می پرسد. ماشینی بر سرعتش می افزاید و سبقت می گیرد تا بگویید به تو: بیکارید هاا!!

اما جالبی ماجرا آن بود که در تهران کمتر با اینگونه سئوالات مواجهه می شدی.

شاید به این خاطر که مردمان تهرانی آن قدر چیزهای متفاوت دیده اند که متفاوتهای بعدی سئوالی در ذهن انسانیش ایجاد نمی کند و به نظرم این بد است، اگر دیدنی ها شنیدنی ها بوییدن های -تبدیل به سئوالی در ذهن اندیشه گر انسانی نشود،آیا این ذهن بجز در چیزهای روتین و عادی روزمره فعالیتی خواهد کرد؟

 این ذهن اکنون بی خاصیت شده توانایی فهم پروازی، لبخندی، هنری، خطی، زیبای غیر معمولی، خرق عادتی خواهد داشت؟آن وقت است که اگر نمایشگاه شکار و طبیعت گردی هم بگذارند می وری نمایشگاه!! و اگر نمایشگاه شیرآلات نفتی هم.حتی اگر مخالف شکار باشی و شیر نفتی به شیر چکان آب سینگ  خانه ات هیچ ربطی نداشته باشد!!رفته ای برای آنکه رفته باشی. همین.

اگر خودم را هم، با توجه به زندگی در این شهر در معرض این تهدید ببینم مجبورم بر خود بیمناک باشم.

 به قول دوستی ، قبل ترها گربه ها سر آشغال می جنگیدند، امروز انسانها و ما همچنان نظاره گریم.

 آیا این نه به خاطر این است که ذهن هامان به این دلیل که خرق عادتها فعالش نمی کند به نظاره گر تبدیل شده است؟

باری در ورامین از مسجد تاریخی و زیبای آن بازدید کردیم( یاد خانه قدیم آجان مرحومم افتادم)

 از آنجا ساعت 11:40 به سمت جاده چرم شهر حرکت کردیم.

 جاده باریک بود و ماشین ها از کنارمان رد می شدند. در راه بعد از آبباریک یک سه راهی است که سمت راست جاده به سمت حسن آباد قم می رود و ما در مسیر چرم شهر ادامه مسیر می دهیم.

جاده کمربندی خوبی است.

در راه دو واژه هم با توجه به کوهنودری ابداع کردیم

 سر رکاب (نفر جلویی)

رکابدار(نفر انتهایی)

3 کیلومتر مانده به چرمشهر ، هنگامی که جاده آسفالت به سمت چپ انحراف پیدا می کند ما در مسیر جاده خاکی می افتیم و در آن جاده رکاب می زنیم تا برسیم به جاده تازه ساز قم- گرمسار.بعد از دیدن تابلوی قم 75 کیلومتر 4 -5 کیلومتر دیگر در طول جاده به سمت راستمان که می شود سمت غرب رکاب می زنیم تا به کاروان سرای دیر گچین می رسیم.(14:30) که نزدیک جاده قرار دارد.

سالهای پیش که این جاده نبود این کاروانسرا هم کمتر بازدید کننده داشت.

 در آنجا با آقای رفیعی مسئول آنجا خوش و بشی می کنیم و قرار بر این می شود شب را در آنجا ماندگار باشیم.

 کاروانسرایی که در زمان شاه عباس مرمت شد و زمانی کاروان های تجاری  بزرگ شتر را در جاده ابریشم میهمان او بودندو در تاریخ رفتند و امروز دوچرخه سوارانی که 120 کیلومتر رکاب زده اند.

کاروانسرا سالهاست ( نزدیک به 3 سال) در حال مرمت است و هنوز نیاز به مرمت دارد. خوب این سوراخ دعا را که نباید سریع مرمت کرد!!تا وقتی که بشود از آن پول در آورد مگر لازم است جیبشان را آجر کنند !

داستان کاروانسرا هم داستان جالبی است. ساخته شده، قدیم شده، شاه عباس مرممت کرده تا 100 سال پیش که ماشین آمد و آنجا به سمت مخروبه بودن پیش رفت تا آنکه دوباره جاده اصلی کنارش آمد و مشغول تولدی دوباره است.

پس از خوردن ناهار می رویم کارونسرا را می گردیم و از آن عکس می گیریم و  با غروب آفتاب ما هم ساعت18:00 چشمانمان سنگین می شود.

برای شام شیر خریده ام تا با سوپ های آماده مگی یک سوپ شیر درست کنم.در ورامین هرچی دنبال قارچ گشتم نبود، سینا گفت مشکلی نیست اگر قارچ نیست، در لحظه مشغول خوردن آنیم!

بعد از 45 دقیقه سوپ قارچ ما حاضر می شود که بوی آن کاروانسرای قدیم را بر می دارد. می گویند مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید، اما الحق و النصاف که خوردنی بود.

 ساعت 7 شب تا 6 صبح خوابیدیم و هزاران خواب دیدیم که هیچ کدامش یادمان نماند.گویی خاطره دیواره های کهن کاروانسرا در حال بلوتث کردن دیده های خود بر ذهن هامان بودند.










پایان قسمت اول


از هر دری(10 از 10)

از هر دری:

تازه وارد خوابگاه شده بودم و می خواستم کاپشنم در بیارم

 پسر آمد جلو:

آقا ریاضی 10 از 10 شدیم، تنها فرد تو کلاس بودم که این نمره رو گرفتم.

خوشحال شدم، محکم به پشتش زدم و آفرین گفتم( فکر کنم یکم محکم زدم باید خوشحالیم رو کنترل بیشتری بکنم)

نمره دفعه قبلیت چند بود:

صفر آقا

یادت میاد میگفتی من نمی تونم. نمره ام همیشه صفر میشه! می خوام دیگه درس نخونم!!

یادت میاد میگفتی آقا شما با ما لجی؟!!

سرش رو میندازه پایین.

---

حالا مسابقات وزنه برداری است و راه به راه می یاد ریاضی با هم کار کنیم. براش توضیح می دم. می نویسه باز می پرسه.(ول کن هم نیست) . یکی از بچه ها میگه بسه دیگه!

 میگم نه اون مزه 20 شدن و لذتش رو کشیده ول کن هم نمی شه.

 می خنده.

**

مسابقات وزنه برداری است و اون پسره که 18 سالش است می خواد وزنه آخرش رو بزنه-  رو می کنم به پسره می گم:

فلانی هم سن توِ ها.

اون وقت از تو 2 تقسیم بر2 می پرسم میگی میشه صفر!!

می گم این کوفتی ها چیه تو گوشیته؟

میگی آقا 18 سالمون شده الان باید زن و زندگی داشته باشم!!برامون لازمه!!!

***

میاد میگه آقا عیدغدیر  می خوام برم قزل حصار عموم رو ببینم، میگم نمیشه تازه من سه شنبه نیستم.شروع می کنه درد دل کردن...

پدر اعتیاد بسوزه .

باهاش حرف می زنم، با اینکه سراسر زندگیه و شاد و سرخوش، غمی پنهان در دلش است. بزرگترین آروزش مرگه.

میگم چی بود شکست؟ میگه بشقاب رو تو سرم شکستم!

چرا؟

اعصابم خورد بود.

 میگم فلانی ریاضی 20 شده، با هم شروع کردید ها اون خواست تو نخواستی،

 معلم عربی آمد آخر شب با ناامید از معلم می پرسم وضعیت این پسر هم مثل قبل بود، میگه نه -خواست، فهمید.بهش می گم معلم ازت راضی بود ها. خواستی دیدی شد.

فهمید - فهمیدن نیاز به خواستن داره.

برنامه دو شاخ

 به لطف خدا این هفته هم برنامه را اجرا کردیم

 ساعت 7:45 از درکه به سمت کارا حرکت کرده و بعد از 25 دقیقه بر روی یال دو شاخ قرار گرفتیم.

تا به قله برسیم ساعت 14:00 بود. برف کوبی خوبی انجام دادیم. برف خوبی نشسته بود و هوا هم آفتابی بود.

به رسم مالوف بر روی قله یک هات شاکلت داغ خوردیم و تا ساعت 6:00 شب که میدان درکه بودیم.

 با تشکر از دوستان و همنوردان که به لطف آنان برنامه اجرا شد.

 تعداد افراد شرکت کننده:11 نفر.

 حال و هوای این روزهای بنده با حافظ می چرخد. پس هر عکس را با بیتی می آرایم

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود               به هر درش که بخوانند بی​خبر نرود

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود         گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود


مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد       قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد


کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش         عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد


نم از واسطه دوری دلبر بگداخت         جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

ببرد از من قرار و طاقت و هوش         بت سنگین دل سیمین بناگوش


حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست         سودای کج مپز که نباشد مجال تو

قله

یک دل بنما که در ره او                         بر چهره نه خال حیرت آمد

نه وصل بماند و نه واصل                        آن جا که خیال حیرت آمد

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن              یا رب مباد تا به قیامت زوال تو


* این هفته از سه شنبه برنامه 4 روزه دو چرخه سواری ، ورامین تا قم








از هر دری( به من چه)

  پسرک تازه آمده اما ریش و سبیل پر پشتی دارد. بلوغ زود رس و این حرفها.

گفتم تو 18 سالته؟

گفت نه آقا 16 سالمه!

مجبورش کردم ریش و سیبیلش رو بزنه. الان هم تو مدرسه هم تو خوابگاه با مشکلات کمتری همراه شده.همین که ریش داشت بچه ها در برابرش جبهه می گرفتند. سعی می کردند قدرت نداشته اش را زیر سئوال ببرند.

اما حالا خیلی کم شده.

حالا گیر داده :

آقا تا محرم نمی خوام بزنم ها.

حالا تا وقتی ریشت در بیاد وقت زیاد داریم.

شما محرم معمولن کجا می ری؟

بیشتر می روم مسافرت.

:چشماش داشت در میآمد.


 این واقع یک چیز دیگر هم بر بنده نمایان کرد:

 خیلی از ما انسانها با نگاه به فرد مقابل و ظاهر آن تصمیم به چگونگی ساختار رفتارمون در مقابلش می گیریم.

**

امتحانات شروع شده، با تشویق و تهدید و تبیه بچه ها رو وادار می کنم مشق بنویسند و درس بخوانند. خودم هم پا به پاشون می خونم و کمکشون می کنم.

یکی دو تا از بچه ها آمدن گفتند: آقا شما با ما لجی. بقیه مربی ها این جوری گیر نمی دند!

راستش این جمله اون دو تا اون شیفت خیلی خستم کرد- اون روز رو ولش کردم. به "به من چه ؟" افتادم. اما سالهای بعد را می بینم. هر کدامشان که در آن منطقه درس رو رها کنند، خود به خود به سمت خلاف کشیده می شوند. رد خور تا به حال نداشته. شیفت بعد یکی از برگهای تبلیغاتی معلم خصوصی پیدا کردم و بردم نشون دادم بهشون. گفتم ارزون ترین قیمت معلم رو ساعتی چند زده؟

گفتند 7 هزار تومان.

گفتم با هاتون چند ساعت کار می کنم هر شیفت؟

 3-4 ساعت

درس دادنم چطوره؟

 از معلمون هم بهتری آقا

 پس نامردی نیست این که مجانی دارم براتون درس می دم رو لج بازی تلقی کنید.!

باز هم کارم سخته - 4 تاشون فهمیدن مرا. اما یکشون که از همه شیطون تر و مهربون تره نه.

***

 به دوستام اس ام اس داده بودم هر کسی که می شناسه می تونه با بچه ها درس کار کنه و تدریس کنه و به کار با بچه های شبه خانواده علاقه داره خبرم کنه.

 سال پیش که گفتم دو - سه نفر همراهیم کردند. اما

امسال!!

دریغ از پارسال!!!!

به من چه های زندگی دارند زیاد می شوند.

***

میگه اگر بدونم کدوم پدر سگی درس خوندن درست کرد...

میگم درست رو بخون جدول ضرب سوم دبستان رو هنوز حفظ نکردی . شدی سوم راهنمایی.

8*8 تا=؟

****

 دو تا از بچه های ترخیص شده رفتاری انجام دادند که ناهار و شامشون قطع شد. یکی از بچه های مرکز  هم با آنها تو یک کارگاه کار میکنه. آمده بود ظهر خانه. گفتند بیا غذا بخور. گفت اونها نخوردند من هم نمی خورم.

با این که اون حرکت قطع کردن غذا رو تاییدش می کنم اما تا شب سر این کار و این مرام و این رفیق بازیش شنگول بودم.

 ****

 سارا شریعتی (برای نسلی که عاشق نمی شود):

 "...این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست..."

ای کاش همه بخونیم و درباره اش تبادل نظر کنیم.

این قدر عاشق نمیشیم که دنبال ژنش می گردیم!

****

جمعه به امید خدا قله دو شاخ.

ساعت 7 صبح میدان درکه.


از هر دری:

از هر دری:


کتاب تماماً مخصوص تمام شد، با شیوه مخصوص عباس،

تا یکی دو ساعت تلخ بودم، بخصوص که همزمان با انتهای کتاب- شبکه نمایش داشت من ترانه 15 سال دارم را نشان می داد و بچه ها داشتند آن را می دیدند.

 قسمتی از فیلم :

ترانه:تو بچه ات را نگه داشتی؟

آره.

پس الان کو؟

: دادمش بهزیستی.

 همین که بچه ها این کلمه رو شندند دو سه تایی هم که الکی ول بودن میخ کوب شدن جلو تلوزیون .

 دقیق شدن.می خواستند چرایی این کار را بشنود. حداقل از زبان بازیگری.

و  من با یانوشکا رفتم، عباس - تماماً مخصوت خیلی تلخ بود، خیلی . انتظارم این بود بعد از فریدون سه پسر داشت و مهاجرت از تلخی زندگی کم کنی. اما گویی در 2001 هم تلخ می شود زندگی کرد. حتی در برلین.

آقای ایرانی!

تمام آنچه که در شهر و واقعیت جریان دارد از تلخی حکایت دارد که تو قصه گوی آن بوده ای.

 اما نمی دانم چرا بنده هنوز شادم و به زندگی امید وار؟


امروز سوار ماشین بودم پسر بچه ای اسپند دود می کرد و آمد برای ماشینی که ما هم در آن سوار بودیم اسپند دود کرد و  چون جوابی از ما نگرفت رفت.

با خودم فکر کردم چقدر راحت از کنار این بچه گذشتم . قبل ترها این نبودم.یاد حرف استادمون(موسوی چلک) افتادم که می گفت ما مددکارا پوست کلفت می شیم و من حرف او را آن روز باور نکردم.

اما گویی باید باور کنم

اما راستش این که دوست ندارم پوست کلفت باشم.

**

یکی از بچه ها از انقلاب  کارت پستال خریده بود از اشعار حمید مصدق:

من ندانم که کیم
من فقط می دانم
 که تویی
شاه بیت غزل زندگیم

بهم نشان داد گفت چطوره آقا؟

:خوش به حالت شاه بیت غزل زندگیت رو پیدا کردی!

: آقا برو دلت خوشه ، همین جوری خریدم.

مگه بیکارم!!


احساس می کنم بعضی از بچه ها شیوه زندگی بنده را بنوعی ، الگوی خودشون قرار دادند.

 با هم که بحث می کنیم بعضی هاشون میگن آقا...               (نوشتم و ترجیح دادم پاک کنم)

اما از این که قسمتی ازاسلوب روش زندگیم الگو بچه ها باشه بیمناکم.

بریده هایی از کتاب:

"آندره ! عشق یعنی چه؟یعنی تپش های بی دلیل قلب! یعنی نگاهی که روی اجزای صورتت می چرخد و بعد دیگر نیست؟ یعنی دیر جنبیدن و حسرتی که می ماند؟..."


" احمد بن بن می گفت: سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی. وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی می روند به جای دیگر. هیچ درختی برایشان تازگی ندارد. این که سفر نیست"

 



توچال 12-8-90

همانگونه که گفته بودم این هفته برنامه توچال را اجرا کردیم. با توجه به این که دوربینم را نبرده بودم و دوربین موبایلم هم بازی در آورد نتوانستم از منظره های سفید و دل انگیز کوهها عکس بگیرم

 این نوید رو بدم که امسال سال پر آب به لطف خدا خواهد بود.2 تا 3 متر برف از هم اکنون بر قسمتهایی از توچال انبار شده است. برفی که اکنون دیدم بر توچال خوابیده ، سال پیش زمستانش هم نبود.

برای اینکه کمی به فضای لذت برنامه های زمستانه  شما را نزدیک کنم می خواهم قسمتی از حس لحظاتی از برنامه را بنویسم:

امیری را رد کرده ای. همین طور ابرها را. اکنون ابرها زیر پایت هستند.هوا سرد شده ، باد شدید است و برودت را بالا می برد.چقدر آفتاب درخشان دل چسب است.قسمتهایی از کاپشن که برخورد مستقیم با نور آفتاب دارد گرم است و تو از آن لذت می بری.کفش های تابستانی ات را پوشیده ای و سرما انگشتانت را اذیت می کند. البته یکی از کفش ها نور آفتاب می خورد و مشکلی ندارد. دائماً سعی می کنی سایه ات طوری قرار گیرد که روی آن لنگه کفش نیفتد. تا این انگشتان هم گرم شوند.

 اصولن آفتاب درخشان در برف سفید یک فضای عجیبی می شود.حتی اگر عینک دودی غلیظی زده باشی سفیدی نور اذیتت می کند. بازتاب نور خورشید در برف اینگونه تو را تصور می کند که گویی در دامن ، در وجود، در درون خورشیدی.هیچ چیز دیگری حتی آتش نمی تواند این حس را چنین تداعی گری کند.

 نزدیک قله هستی. بادگیر پوشیده ای و درون آن همچون کرسی گرم است. صدای ناظری برای خودش می خواند. بده ساقی آن می که حال آورد...

دماوند پیداست  و ابرهایی که در زیر دامنش کشان کشان دارند. آه که چه زیباست دماوند.

قله می رسی. یک هات شاکلت داغ می تواند تو را به جواب  چرایی صعود رساند.

گاهی وقتها با خودت فکر می کنی چرا باید بروم بالا. این یک لیوان داغ جوابت شاید باشد.فکر می کنم اگر خیام در این عصر زندگی می کرد - کوهنورد می شد. برای رسیدن به جواب راه حل های ساده ای پیش روی آدمی می گذارد ، کوه.





می خوردن و شاد بودن آیین من است                    فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است


گفتم به عروس دهر کابین تو چیست                             گفتا دل خرم تو که آیین من است


 


***


 


در دایره ای که آمدن و رفتن ماست                             آن را نه بدایت نه نهایت پیداست


کس می نزند دمی در این عالم راست                   که این آمدن از کجا و رفتن به کجاست


با تشکر از خانم گل مولا که سرقدمی ایشان ما را به راحتی تا قله کشاند



از هر دری

کلاس مهارتهای زندگی آخرین جلسه اش بود

استادش از مان خواست دو تا هدف زندگی را بالای صفحه ای بنویسیم

بعد هر کس نسبت به شناختی که در این جلسان نسبت به افراد شرکت کننده در جلسه کسب کرده بود می نوشت یا مثبت یا منفی.

بدون نوشتن نام و این صفحات در حلقه ای می چرخید

 اهداف بنده این بود:

 مدیر موفق شدن

 صعود زمستانه دماوند و دور دنیا رفتن با دوچرخه


 اهداف 17 نفر دیگر تقریباً خواستهای برای دیگران و خودشان بود. یا موفقیت فرزندانشان یا آرامش خانواده شان

 تقریبا می توانم بگویم تنها فردی بودم که هر دو هدفم صد در صد شخصی و خود خواهانه بود.

پس با این حساب در صفات منفی که دارم باید خود خواهی را برجسته تر کنم. امیدوارم راه حل منطقی برای درمان این صفت منفی کشف کنم. (دقت کنید منطقی، منطق + یی)


اما جمله ای که دیگران برایم نوشته بودند. عموما رک و صریح و با صداقت حرف زدنم بود.


***

نگهبان تازه عوض شده بود

 داشتم شیفت را ترک می کردم.رفتم با نگهبان جدید دست دادم  صبح را بخیر گفتم.

 دید ایستاده ام

 گفت:

مدرسه ات دیر نشه( بنده همیشه یک کوله پشتی دارم)

گفتم بنده از بچه های مرکز نیستم ، مربیشون هستم.

اما دلم غنج رفت از اینکه در آستانه 29 سالگی تو را با پسر بچه های 17 -18 ساله اشتباه بگیرند.

 از صبح شارژ شارژم

*****

راستی دیگه مثل اینکه چکمه تبرج نیست.چکمه دوباره نوعی کفش حساب می شه

****


با توجه به صاف بودن وضعیت هوای فردا

 به امید خدا اولین صعود زمستانه توچال اجرا خواهد شد.

دیده های روزهای بارانی

چند وقتی پیش بود که از طرف اداره کلاس مهارت های زندگی را اجرا کردند و بتبع آن بنده هم در آن شرکت کردم

 کلاسمون نزدیک به 15 نفر خانم و 3 نفر از آقایون بود

 در طول کلاس مباحثی پیش می آمد که نظرم را جلب مب کرد

 بانوان در بحث اضطراب خیلی وارد قضیه شدند . بسیاری از آنان از مسن ترین آنان که در شرف بازنشستگی بودند تا جوان ترین آنان که به تازگی مادر شده بودند یک اظطراب درونی داشتند. گویی مادر شدن توامان با مظطرب شدند است. اما دردهایشان چی بود:

اینکه آینده فرزندانمان چه میشود!!!

خیلی جای مباحث جامعه شناسانه در این زمینه باز است که چرا بخصوص بانوان برای فرزندانشان به چنین اضطراب هایی دچار می شوند؟

اما برای بنده مهم بود که چگونه بانوان سعی می کنند از شادی و خوشی به عنوان های اضطراب و استرس فرار کنند و به این دو پنهان ببرند!! بله احساس بنده آن بود که زنان به اضطراب پناه می برند!!

**

باران که می آید یا مثل بسیاری تک و تنها چتر بدست هستی یا مثل اندکی بادگیر پوش(مثل بنده) یا مثل بد اقبالها بی پناهی و داری می دوی یا مثل بعضی دو نفر یک چتر هستی.

اگر دو آقا زیر یک چتر باشند دو سمت شانه هاشان که از چتر بیرون زده خیس شده است و یک فاصله 5 سانتی متری نیز بینشان حاکم است.اگر بانوان باشند این دو نفر زیر چتر، کسی که چتر در دستش است کمتر خیس شده نسبت به آن فردی که دستش نیست. اگر یک خانم و آقا باشد جای نگرانی هست.!چرا؟ چون آن قدر به هم تکیه داده اند و فشار پهلو به پهلو از سمت شانه به هم می آورند که می ترسم اگر پای یکی بلغزد و بی افتد آن یکی نیز تعادلش را از دست بدهد و آن هم بی افتد.خوبی ماجرا این جاست که از گشت ارشاد خبری نیست و آن دو با خیال و فراق بازتری در زیر چتر قرار می گیرند.پیشنهاد بنده آن است که اگر با چنین ترکیبی  در روز بارانی قرار گذاشتید یعنی یک پسر و یک دختر- از چتر های بچه گانه استفاده کنند. این جوری خیلی .. آره .. همین دیگه..

***

 همش هم نباید از جنس های چینی بنالیم. یک خوبی که این جنس های چینی داشته آن بوده است که چتر رنگی در دست مردم زیاد و زیاد تر شده است. باران با چتر های رنگی زیبا تر است تا با چتر های سیاه.اصلن چرا سالهای سال چترها فقط سیاه بودند؟

***

باران تمام شد و از استشمام بوی کاج خانه محروم شدیم

****

 برنامه این هفته پنجشنبه یکی از قلل تهران.

جمعه شیفت هستم و نمی توانم در جمعه حضور داشته باشم

خنده خدا


عطار در مصیبت نامه برای باران یک بیت بسیار عجیب دارد:

لطفِ ما را او به هر روزی سه بار   می بخنداند چو گلبرگ بهار.

او باران را خنده خدا می داند و این چقدر بر بنده زیبا و شگفت انگیز بود.

 دو روز است که تهران بارانی است و بنده هم که هوای بارانی می بینم دلم می خواهد در خنده خدا خندان بمانم.

 پنجشنبه بود که دنبال بهانه ای می گشتم در باران باشم. بهانه ای دستم افتاد و زیر باران رکاب زنان گمرک رفتم. شلوار و کاپشن بادگیر اجازه داد باران را درک کنم، بدون آنکه خیس شوم.

 جمعه هم باران شدید بود، در هوای بارانی کوه  بودیم و دره اسون.( می گویم باران شما بخوانید یک شلنگ پر فشار)

یک پیشنهاد به باران دوستان محترم دارم. اگر می خواهید باران را درک کنید، یک دست کاپشن و شلوار ضد باران( به عنوان بادگیر در بازار معروف است) خریداری کرده( کف قیمت 25  هزار تومان به بالاست) و در زیر باران بی چتر
، بی هیچ سدی از خنده خدا استفاده کنید.( برای آنکه دمای بدنتان پایین نیاید پیشنهاد می کنم این روش را حداقل به روش پیاده روی تند و بالاتر از آن( همانند دوی آرام) انجام دهید. این نوع درک کردن باران را این چند روز به افرادی نشان دادم و هنوز زنگ می زنند و تشکر می کنند.

قرار بود 4 نفری کوه را برویم که دوستان با دیدن هوا ،بد قولی کردند و بعد از مدتها تنها در کوهستان بودم. یعنی تنها که نه . من و باران و شجریان.      باران!!!

باران شدید بود و جایی برای نشتن و خوردن نبود. جایی خشک پیدا کردم اما بدلیل آنکه تنها بودم حتی از غذای زمستانی مورد علاقه ام(نیمرو) گذشتم و شکم خالی کوه را بالا پایین رفتم.

امیدوارم دوستی که بد قولی کرد و نیامد در این هفته گیر آدم بد قول بی افتد.

*

اگر جمعه این هفته زیر خنده خدا در کوهستان نبودم تلخی آپارات این هفته که به سعید حنایی و فیلمی مستندی از آن اختصاص داشت ته حلقم را تا آخر هفته می سوزاند!

**

در روزهای بارانی بوی کاج باران خورده دیوانه ام می کند.رفتم پرسیدم گفتند زمانی عطرش بود،

 اگر عطری با بوی کاج باران خورده می شناختید ،آدرسش را بدهید ، که مشتاق آنم.


بدون شرح_گزیده ای از سخنان حاج آقا قرائتی:

"...می‌گویند: نه! ما می‌گوییم: مرد نباید هوس‌باز باشد، مرد نباید روی عیاشی زن دوم بگیرد. مردی كه پول ندارد، خانه ندارد، نمی‌تواند دو تا زن را اداره كند حرام است. اما اگر یك مردی توان جسمی دارد، توان مالی دارد، دو تا ماشین، دو تا خانه، دو تا موبایل، دو تا دو تا دو تا، ولی زن می‌گوید: نخیر! خدا یكی زن هم یكی. یعنی چه؟ یعنی آن یك میلیون زن جوان به درك! گناه می‌كنند به درك! می‌سوزند به درك! بخل زن‌ها است. بخل زن‌ها باعث می‌شود كه یك میلیون زن جوان بیوه هست..."

حال و روزهای آبانی


صبح داشتم از در خونه خارج می شدم

 برگهای ریخته شده از درخت اینک پیر گلابی و خرمالو حیاط عمومی را پر کرده بود.

 معمولن در حیاط های عمومی کسی مسئولیت تمیز کردن را بر عهده نمی گیرد.

 یاد حرف شب پیش بابام افتادم

گفته بود :جارو - خاک انداز بردار برو حیاط رو از برگها تمیز کن.

بنده هم با یک نگاه تعجب بار پیچونده بودمش

امروز خوشحال بودم که حرف بابام رو گوش نداده ام. حیاط زیبا و آبانی بود.


***

 این روزها- آفتاب دوست داشتنی شروع شده

تو کوهستان معمولن در تابستان اگر  لکه ابری جلوی آفتاب را بگیرد کوهنورد می گوید: آخیش، آخ جون یکم سایه

اما این روزها(پاییز ) اگر لکه ابری بیاد، میگی جون مادرت برو اون ور-برو تا آفتاب بتابه.آن وقت است که گرمای دوست داشتنی آفتاب رو پوست صورتت سر می خوره.

 حتی در شهر و تابستانش دائم مسیر خود را کج و ماوج می کنی تا از تو سایه دیواری- خانه ای- درختی بروی- هر وقت هم که به پیاده روی  که خانه ای در حال خراب شدن یا در حال ساخته شدن بر می خوری و مجبور می شوی پیاده رو اینک مسدود را به سمت آفتاب کج کنی -کدورتی از این ساخت و ساز بر دلت می نشید.

 اما این روزها دوست نداری زیر سایه هیچ دیوار و درختی باشی. دوست داری تن لخت آفتاب بر صورتت بر خورد کند.

***

این روزهای آبانی کتاب تماماً مخصوص عباس معروفی رو می خونم. شاید بتوانم بگویم اگر دولت آبادی را کنار بگذارم معروفی چیز دیگری است.

داشتم تو مترو می خوندم:

"صدای شکستن دنده های آن دختر ، و فریاد جگر خراشش نفسم را بند آورد:"مامان!""

 نفسم بند آمده بود

 سرم را بلا آوردم تا نفسی تازه کنم

 چشمم بر امیر افتاد!!

تلخی شکستن با دیدن رفیق جبران شد.

رمان  عجیب با حال و هوای پاییز هم خوان است.

 گزیده ای از رمان:

"همیشه می خواستم بدان مرز احساس و منطق کجا تعیین می شود. در آلمان فهمیدم که مرز احساس و منطق در فرهنگ تعیین می شود، در درازی تاریخ. آلمانی ها کانت دارند و ما حافظ."




"از اسارت بیزار بودم، از خانوادهِ کوچکی که به تدریج در خانه ام پا میگرفت متنفر بودم، از وطن، از خودم، از زندگی، از هر چه بوی وابستگی می گرفت نفرت داشتم، خانواده، مردانگی، غرور ملی، عزت و نطفه های فساد."

شاید همچون کلیدر قسمتهایی از کتاب را پرچنانی کردم

دورها

دانشگاه لیسانس ما حصارک کرج بود.

 تاکسی ها بیرون دانشگاه فریاد می زدند:

 نظر آباد       (حصارک- نظر آباد).خوشا نظر بازی را که تو آغاز کنی. اما نبود. اصلن جایی بود که نظر بازی نبود

کمال آباد  (حصارک - کمال آباد). ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد     مرغت شکار گردد صید حلال گیرد   قطعاٌ نه کمالی بود و نه جمالی و نه صیدی و نه شکاری.کمال که هیچ، نصفه تمدن شهری هم نبود

آزادی      (حصارک -آزادی) از حصار به آزادی رسیدن آرزوی هر موجودی است نه تنها انسان.اما آزادی نام داشت و عام نداشت.

 اما

تنها جایی که هم کمال بود و هم نظر بین و نظر باز و هم آزادی همان حصار بود. همان حصارک بود

 بازی روزگار بود. شاید از این لحاظ که همه چیزش با همه چیز پیرامونش فرق داشت حصار نام گرفته بود

این روزها اما ظاهراً حصارک به معنای اسم خود نزدیک شده است.

دانشگاه ارشد چهار دیواری بود. جایی که دیواری نبود. کوه بود و کوه بود و کوه بود. از کوه می زدی میرسیدی به کلاس درس. نه یک دویار بود و نه چهار دیوار

گویی از گذشته دور ایرانی جماعت طنز خود را در نام مکانها پنهان می کرد. بلند ترین مکان شهرش را تو  چال می نامید.

پست آخر سمیه رشیدی ما را یاد دورها انداخت