دماخ

پرچنان:
گاهی با خودم، به این معنای زندگی که برای خود انتخاب کرده ام فکر میکنم و همچنان خود را پایبند به آن میبینم. این که با لحظات مرزی انسان ها، سر و کار داری و...
این که همکارانی داری از جنس چشمه، چشمه های زلال کوهستانی.
همکارانم جهت یک خودکشی به ساختمان ده طبقه نیمه ساخت عزیمت کرده اند. پس از برگشت، همکارم یک رضایت درونی عجیبی دارد و بشگن میزد، معمولاً تجربه هامان را اگر فرصتی بیابیم، با هم شِیر میکنیم. تجربه اش را بیان کرد:
پس از دقایقی طولانی ، به آرامی و با شگرد خاص خود، فرد را منصرف میکنند ، همکارم اقدامات خود را پله پله توضیح داد و تا به مرحله پایانی رسید:
بیین، هوا سرده و او هم مادر یک کودک شش ساله است و می‌خواهد سر موقع برود بچه اش را ببینید. از سرما آب دماغش راه افتاده و ...
و مرد اقدام کننده، منصرف میشود و میرود از همکارمان که از شدت سرما، آب بینی اش راه افتاده عذر خواهی میکند و دیگر فضا از حالت اورژانس خارج میشود.
شاید بعضی با پول خود جان کسی را نجات دهند، یا با علم خود و پزشک باشند. یا بخاطر مهارتی که دارند. مثلا غریق نجات باشند. اما کمتر کار و شغل و حرفه ای هست که آب دماخ( دماغ)، دلیلی برای نجات بشود. اما در مددکاری، این هست. تو همه وجودت، حتی آن چه فکر نمیکنی، در جهت کمک به دیگری گذاشته ای.
واقعا معنای زندگی که در حرفه مددکاری یافته ام را، جایی دیگر نخواهم یافت. و معتقدم نظر خاصه حضرت حق شامل حال من و همکارانم بوده که در این راه کشیده شده ایم.
الهی مددکار بمانیم.
***
در مسافرت هستم و اواخر شب زنگ میزند که عیسی بلاخره قبول کرد برود کمپ. عیسی شوهر معتاد خانمی است که با چنگ و دندان تلاش میکند زندگی خود و فرزندانش را از غرق شدن نجات دهد.
میگویم: شنبه با هم بیایید اداره.
و در نهایت به لطف کمک هایی که دوستانم بهم کرده اند، در یک کمپ بستری میشود. ( هدف ام از این نوشتار، چشاندن آن لذتی است که از جهت کمک هایی که میکنند). به لطف خدا و آفتاب کاری که با فرزند بزرگ این خانواده، درس کار میکند، اثرات بیشتری بر آنها خواهیم گذاشت.

@parrchenan

سرما

به مدرسه مراجعه میکنیم. مدیر مدرسه عنوان میکند، یک هفته است که دخترک خواب را از چشمانش ،ربوده است. دختر را صدا میزنیم. بی قرار است و دارای استرس بالا، ناخن میجود، ارتباط چشمی برقرار نمیکند. میشیند و بلند میشود. بابت این که شبها در خیابان ، به همراه خواهر کوچکش و ناپدری اش میخوابند، سوال میکنم. ارتباط نمیگیرد. مجبور میشوم فسفر بیشتری بسوزانم. حریف جدی است و مهره های شطرنج را باید بهتر چیدمان کنم. بعد از یک ساعت نرم شده، ازش میخواهم در زمین من بازی کند. به عنوان یار من و در تیم من بازی کند تا پدر را راضی کنیم به کمک ما، شب ها در خیابان نخوابند.
پدر به مدرسه می آید. حرف خودش را می‌زند. پیشنهاد مسافر خانه، اسکان موقت، همه و همه را رد میکند. وقتی که پیشنهاد مالی بابت ماشینش را در شهرستان میدهم، آرام میشود و گوش میکند. میگوید ما زیر سایه خداییم. گفتگو را به مباحث متافیزیک می‌کشاند. میگویم ،خود خدا که نمیتونه بیاد مستقیم کمک کند، بنده خدا از جانب او برای کمک می آید، ما همان کمک خدا هستیم. شماره حساب آن ارگان که ماشینت در آن گیر است را بده، تا پول را واریز کنم و ماشین آزاد شود. بهش بر میخورد که تو به من اعتماد نداری؟ پول را به من بده. قبول نمیکنم.
قبول نمیکند. دست بچه ها را میگیرد که از مدرسه بیرون بزنند. همکارم به اقدام قضایی تهدید میکند.

خدا هم ما را نمیتواند از هم جدا کند.
به بیرون مدرسه میروند.

@parrchenan

مذاکره

قبل از محرم بود که پسرک بدلیل مشکلات با نامادری، زندان رفتن پدر و...
آواره خیابان ها بود و در مغازه های دوست دایی اش می‌خوابید. یک مذاکره یک ساعته کردیم و قرار شد تا بهبود وضعیت خانواده اش در بهزیستی باشد. فقط فرجه گرفت که محرم میخواهم در دسته خودمان، زنجیر بزنم و بعد از عاشورا بیایید.
خلاصه، پسرک را برای آخرین مراحل اداری، میخواستیم ببریم. پسرک چند روزی در مرکزی بدنام از لحاظ بهداشتی و رسیدگی، مانده بود. تا مرا دید، شروع به گریه کرد که مگه نگفته بودی بهزیستی شبیه خانواده است و...
باز وارد مذاکره شدیم؛ این که این جا مرکز موقت است و اصل، جایی دیگر است که امروز با حرفهای تو با آنها ، آن جا مشخص میشود. من هم کمکت میکنم که چه بگویی و چه نگویی. قبول کرد. همکارم گفت در پزشکی قانونی، میخواست فرار کند، از نگهبان آنجا کمک گرفتیم. گفتم مذاکره ما نتیجه داده و نگران نباشید. به اداره مورد نظر رفتیم. خانمی که کمترین هم دلی ممکنه را با این پسر داشت، گفت باید همان مرکز بدنام برود. سناریو را آغازیدیم. مثل کارگردان های تاتر، پرده ها را اجرا کردیم. در نهایت با اشاره انگشت به جاری شدن اشک از صورت، فهماندم که گریه کند. چند دقیقه در خود رفت و سپس شروع به اشک ریختن کرد و‌ کم کم در همان حال ماند و اوج گرفت. خانم مسئول، همچنان بی احساس بود. گریه های کودک در من هم اثر کرده بود و با او هم دلی میکردم، او را محق میدانستم آن مرکز بد نام نرود.
یاد سربازی می افتم، این که در رژه آخر، فرمانده خود جزئی از سربازها میشد، کاملا معلوم بود که از احاظ عاطفی و احساسی از ما و ما از او در حال اثر پذیری هستیم، و بعد از ساعتها رژه رفتن، خی لی خووب گرفتیم، فرمانده و سربازان، یکی شده بودند. کلا آن مرکز بد نام را سازمان ما با طرح های احمقانه، بد نام تر کرده است. سناریو دوم خود به خود شروع شد. خودم عصبی بودم، پسرک گریان ( گریه ابتدایی و استارت آن کارگردانی شده بود) اما اینک به بداهه خوانی رسیده بود و شور گرفته بود. با همکارم تماس گرفتم و‌شرایط را توضیح دادم و او با آن خانم، تماس گرفت.
چانه زنی از بالا، گریه کودک و عصبی بودن من و چانه زنی از پایین و کامنت های کوتاهی که میفرستادیم:
« این کار ما آیا مصداق کودک آزاری نیست؟»
در نهایت تَرَکی در خشک بودن آن خانم انداخت. از همکارش سوال کرد و مشاوره خواست و از این روزن استفاده کرده و با همکارش مذاکره کردیم و در نهایت، در مرکز قابل قبولی پذیرش گرفتیم.
پسرک در صندلی کنار دستیم می نشیند، دیگر نشانه های استرس و اضطراب ندارد، میخندد و میگوید: آقا رضازاده کارتون خیلی سخته، خیلی.
همکارم ، مشغول زیر سازی مجدد پرونده است و همه ما خوشحال. به همکارم میگویم اگر این رای را نمیگرفتیم، از این کار میزدم بیرون. او هم میگوید: اجازه میدادم فرار کند.
اداره ما هیچ نداشته باشد، همکارهای هم دل، مهر بان، مهر بان کم ندارد.

@parrchenan

رکابیدن در شهر

برای رکاب زدن در شهر شلوغی مثل تهران باید یک تحلیلگر باشی. ذهنت آن ساعت، رکابیدن، در بهترین حالت خود باشد. بخصوص که اگر این مسیر از شمال به جنوب باشد و بخاطر یک طرفه بودن قسمتی از خیابان هایی که میخواهی برکابی، ممنوع
این که تو اگر خود ممنوع میروی مثلا خ دربند با آن شیب تندش، یک ارزیابی از ماشینی که دارد بسمتت می آید باید انجام دهی، سرعتش، پهنایش و هوشیاری راننده اش، این که تو را دیده یا ندیده، همزمان باید حواست به ماشین های پارک شده هم باشد که یکهو از پارک در نیایند، یا از تقاطع ها که رد میشوی، حواست به ماشینی که می آید و البته به حق هم، توجهی به قسمتی که ممنوعه می آیی نیست هم باشد. این وسط اگر دیر به خیابان زده باشی و زمان عبور و مرور و رفتن دانش آموزان به مدرسه باشد، باید عامل عابر را هم لحاظ کنی. این که حواسش جمع هست و مرا میبیند؟ این که عابری که در طول خیابان میرود، قصد بناگاه رفتن به سمت دیگر خیابان و طی کردن عرضی هم دارد یا خیر؟
و در نهایت یک ارزیابی از سرعت خود و ترمزت داشته باشی که اگر یکی از این عوامل، از دستت در رفت، توان ترمز کردن بموقع داری یا خیر، و چند ثانیه طول میکشد تا متوقف شوی.
حال به خ اصلی رسیده ای . چها راه قدس و میخواهی تا ابتدای شریعتی بروی. خیابان خلوت باشد، کمتر مجبوری از بین ماشین ها لایی بکشی( چند بار جی چی اس گوشیم سرعت شصت و پنج را در بالادست خیابان، ثبت کرده است). این که رانندگان مسافر کش، همچون نارنجک‌های پرتابی هستند و یکهو ممکن است ، بزنند زیر ترمز، یا از لاین سه بروند کند رو ، یا وسط لاین دو، ترمز کنند و منتظر مسافر صبحگاهی که آرام سمت ماشینش میرود بشوند. واقعا این قدر پیش بینی ناپذیر هستند که کار را سخت میکند، اما برای این عامل نیز راهی پیدا میشود. این که اگر راننده مسافر کش را شکارچی و مسافرین را شکار تعریف کنیم، هر قدر رفتار شکارچی پیش‌بینی ناپذیر باشد. رفتار شکار،پیش بینی پذیر است. یعنی توِ رکاب زن بیشتر باید چشمت همچون مسافر کش ها دنبال شکار باشد و مثل انها تحلیل کنی که آیا مسافر هست یا نه؟ آن وقت است که رفتار شکارچی هم تحلیل پذیر میشود و با خطر کمتری میتوانی کنار آنها زندگی ( رکاب بزنی) کنی. در اینجا عامل شیب خیابان در سرعت تو بسیار موثر است و دیگری ایستگاه های متروست که همچون رم جمرات، همه را سمت خود میکشاند. قسمتی از مسیر در خط ویژه اتوبوس میگذرد و اینکه ماشین هایی هم دوست دارند در این خط با سرعت بالا عبور کنند و تو باید حتما چهره راننده را ببینی تا بفهمی تو برای او مهم هستی یا نه.
به نزدیکیهای خیابان پلیس که میرسی ، دیگر خیابانها شلوغ شده اند و تو قسمتی از مسیر را در پیاده رو می روی. حواست به عابرها باید باشد. آیا در دنیای خودشان هستند یا به پیرامون خود دقیق هستند؟ اگر دانش اموز هستند، اهل گفتگو آرام هستند یا از این ذرت های روی آتش دان.
و ماشین هایی که در پیاده رو پارک شده اند. آیا راننده دارد یا خیر؟ اگر راننده دارد میخواهد عقب برود و وارد خیابان بشود یا میخواهد به داخل دادگاه نظامی برود؟ سرعت من اجازه عبور سریع میدهد؟ ایا مرا میبیند؟ دیگر کم کم به خیابان های باریک نظام اباد و گرگان رسیده ای، حتما باید عامل خطر مسافر کش ها را چند برابر کنی و کوچه های باریک که به خیابان اصلی میخورند و ماشین هایی که معمولا استُپ کاملِ از فرعی به اصلی را انجام نمی‌دهند. تجربه بهم نشان داده، اینجا سرعتم باید کاهش معناداری داشته باشد و در نهایت از تجریش تا نزدیکی بازار گل محلاتی را در کمتر از چهل دقیقه رکابیده ای.
به همه عوامل بالا، عامل، چاله چوله های خیابان، دست اندازها، قسمتهایی که بواسطه کارگاه های ساختمانی شن و ماسه ریخته شده است. به قسمتهای خیس خیابان ( شهرداری در صبح زود بعضی خیابان ها را آبپاچی میکند و من تا به حالا نفهمیدم چراااا) ، از دو جهت، بخاطر لغزندگی و پاچیدن آب بر روی لباسهایم و سر و صورتم. خط کشی های سفید و سُر خیابان ها،
اضاف کنید تا ببینید یک رکاب زن که عشقِ سرعت با دوچرخه هم هست ، باید در هر مسیر، چند معادله چند مجهولی را حل کند.
یعنی یک چاله، یک خیابان خیس، یک مسافر کش ، یک عابر و سرعت چهل پنج دوچرخه تو.
این معادله وقتی حل شده که این صحنه را رد کرده و تو هنوز در حال رکابیدنی.
صبح اول صبح قهوه، هوشیاری لازم برای حل این معادلات را فراهم می‌کند.
البته یکی دوبار هم چاله ها را جدی نگرفته و یک هو دیدم موبایلم جلو چشمم، با سیم هدفونی که عربیک میرقصد، قمقمه ام هم کنارش با فاصله یک متری و چه جالب خودم هم گویی پرنده شده ام، همه به پرواز در آمده ایم و ثانیه ای بعد جاذبه لعنتی کار خودش را می کند و همه با هم، به زمین می افتیم.
امان از این جاذبه که اگر نبود، پرواز می‌کردیم.
@parrchenan

فکر میکنم

از آخرین شیفتم، خیلی تلخ به خانه برگشتم . رکابیدن شبانه هم کمکی در کم کردن این تلخی وجودی نکرد، با خودم هی فکر کرده و هی فکر میکنم و می اندیشم که چرا این قدر فکر میکنم.
به جنازه ای فکر میکنم که قبل از این که ما برسیم کار را تمام کرد. در پرت ترین جایی که میشد به سخت ترین روش انتحار کرد و فکر میکنم اگر میخواست انتقام بگیرد، چرا جلو چشمان دیگران انجام نداد؟ فکر میکنم میخواست از خود به سخت ترین حالت ممکنه انتقام بگیرد. از این که زودتر نرسیده ایم، خود را سرزنش میکنم، به او و داستان زندگیش فکر میکنم، چه داستانی و چه رنجی پشت این چیزی که اینک ملحفه سفید بر روی آن کشیده شده بوده ، می‌باشد؟ و اینکه چه مهربان بود که نخواست دیگران بیشتری شاهد رنج و درد و خاکستر شدنش باشند. فکر میکنم و فکر میکنم سرم از این همه فکر خواهد ترکید. به عکس بی ربط اول داستان فکر میکنم. از پارچی شکسته عکس گرفته ام و به آن همه فکری که سر گذاشتن آشغال، در سطل زباله بر من هجوم آورد فکر میکنم.
این که شیشه ای بزرگ بشکند و تو ندانی، شیشه های شکسته را باید داخل سطل بریزی، یا خارج آن. میریزی داخل سطل، فکر میکنی ساعتی دگر آشغال جمع کنی دست خود در سطل خواهد کرد و آنگاه دستانش...
دوباره بیرون می آوری، به مامور شهرداری فکر میکنی که اکر بخواهد بردارد و دستانش...
دوباره داخل سطل اینبار کناره دیواره میچینی، تا شاید دستی...
از سطل فاصله میگیری و به دستی فکر میکنی که شاید...
چرا شیشه شکسته فکرم آمد؟ شاید چون مردی شکسته... دیدم.
ای کاش لوله کش بودم با کلی سر و عایله، به فکر خودم و کارم و زن و بچه هام بودم، ای کاش اهنگر بودم و کنار کوره برای خود زندگی میکردم و کلنگ و تیشه می‌ساختم ، اما از این همه فکر رها بودم.
به حرف نقل شده از دکتر سروش فکر میکنم،در خدا باوری هنگام بدرود با شخصی میگویی: خداحافظ. در سکولار اندیشی میگویی : مراقب خودت باش من اما فکر میکنم چه میگویم؟
خیر پیش.
کدامین از این دو ام؟
به اخرین روز هفته فکر میکنم و سازمان گهی که در آن مشغولم. به این که توانایی نگهداری از یک سالمند داری هپاتیت را ندارد و همه ظلمش را بر پیرزنی ناتوان، بجا می آورد که او‌ جور کش این سازمان بی عرضه افلیج باشد. به بی برنامگی مدیریتی فکر میکنم که ناتوان از اسکان دادن زنی به همراه بچه شیر خواره اش است. به این گه فکر میکنم و تلخ تر میشوم، حوصله چنبر را هم ندارم. با اتوبوس بر میگردم و اگر دوستانم نبودند و مرا به کوه نمیبردند از این همه فکر و عفن و تلخی، این جمعه را چه میکردم؟
کوه میروم و درختی که سالها ارزپیش را داشتم و از دور میدیدم را از نزدیک میبینم. تک درخت رشد کرده بر یال.
حس سبکی دارم، دو روز صبر کردم و ننوشتم، تا سیاهی و تلخیم گم شود، کم شود. فکر میکنم، شده است و می نویسم.
یعنی میخواستم چه بنویسم، اگر این نوشته سیاه نیست، تلخ نیست؟ یعنی تلخ تر از این؟
مغزم سبک شدست.
به بابا علی که امروز در کوه یافتمش و آرامش اش، فکر میکنم، به کلبه ای که در دل کوه ساخته
و وقتی شب زنگ زد:
یک کلید از قفل آویز، برات میسازم که هر وقت رفتی کلید داشته باشی.
داکنون در دل کوه کلبه ای دارم که کلید اش را خواهم داشت. به آنجا پناه خواهم برد.
به چوپان فکر میکنم، به کسی که به بی همگان رسیده بود. خوشا سعادتش.

@parrchenan

این روزها

این روزهای خوش آب و هوایی نیمه دوم سال، بیشتر با دوچرخه و چمبرم میرکابم، تقریباً هر روز و هر شب.
با خودم به حرف پرستار اورژانس فکر میکردم:
کار شما از کار ما هم سخت ترِ
و راست میگوید. گاهی یک شیفت کاری مان بسبار یهت میشود، هم از بعد جسمانی و هم از بعد روانی ، حالا میتوانم این سختی را به کل زندگیم پخش کنم، یا آن را کنترل و مهار کنم.
یادمه وقتی هجده ساله شدم خیلی تمایلی به گرفتن گواهینامه رانندگی نداشتم، بارها و بارها شهرک راهنمایی و رانندگی میرفتم و رد میشدم، در بیست سالگی، گواهینامه ام را گرفتم. ماه های اول با کلی استرس و اظطراب رانندگی میکردم، دل درد و دل پیچه می‌گرفتم. از رانندگی داخل شهر بیزار بودم، از خود خواهی که افراد ، هنگام نشستن بر ماشینشان، دچار می‌شوند، بیزار بودم. و از غولی به نام ترافیک می ترسیدم و میترسم.
اما به کمک دوچرخه و چنبر، همه این تهدید ها را به فرصت تبدیل کردم.
ترافیکی نمیبینم، رانندگی بد، تاثیر کمتری بر من رکاب زن میگذارد و میتوانم، افکارم را جمع و جور کنم و از فشار کارم بکاهم. مجبورم بر قوای بدنم در طول روز یک مدیریتی داشته باشم و قسمتی از انرژی ام را برای رکاب زنی شبانه ذخیره کنم.در نتیجه به خورد و خوراکم، خوابم، در طول روز ،دقیقتر میشوم.
صبح ها زودتر بیدار میشوم تا شلوغی صبحگاهی گریبانم را نگیرد. و وای اگر قبل هفت صبح حرکت کنم. عابران دانش آموز از همه جا بیرون میزنند و احتمال برخوردم بیشتر می‌شود.
چند روز پیش بود که دیر از خانه بیرون زدم. خیابان دربند را طبق روالم، البته ممنوعه در حال عبور بودم که دختر دانش آموز عابری مرا دید و یک هو سرعتش را تند تر کرد، برای اینکه با او برخورد نکنم، خط ترمزی چند متری کشیدم و خودم را بوسط خیابان هل دادم، بخیر گذاشت. با خودم فکر میکردم، اگر به او برخورد کرده بودم، خودم هیچ، اما درد و محنت زیادی بر او وارد میکردم، تنم لرزید از این افکار. تصمیم گرفتم همیشه صبح زود حرکت کنم، قبل از بیداری و به خیابان زدن دانش آموزان. الانم دیگر ساعت بدنم خواب بعد از پنج و رب را بر من حرام کرده است.
این روزها با چنبر سختی کارم را میشکنم و اجازه نمیدهم بر سختی کار، چیزی به اسم ترافیک و شلوغی و راهبندان، اضاف گردد.
در نوشته ای دگر از رکابیدن در این شهر شلوغ و حل معادلات چند مجهولی برای رکابیدن، بیشتر خواهم نوشت.


@parrchenan

مادر و پسر باحاال

پدر مددجو آمده که پسرم را معتاد کردند. پسرک کلاس هفتم است و مصرف کننده شیشه. چند روز پیش، پدر را با چاقو زخمی کرده و از خانه بیرون انداخته است.و اما پدر،فردی بی نهایت ترسو، و شخصیتی وابسته. خودش مصرف کننده هیچ گاه نبوده، اما زنش مصرف کننده است. از صبح تا شب کار میکند و پول را تقدیم زنش میکند و او هم با دوست پسرهایش مصرف میکند. با بدبختی خانه می‌خرد و به اسم زن معتادش میکند
اما طنز ماجرا.
چه کسی کودک را معتاد کرده؟
مادر!!!
به او تعارف زده و مواد را او تامین میکند برای پسر گُلش.
پسرک درب را باز نمیکرد، مجبور شدیم از آتش نشانی کمک بخواهیم. آمدند و قفل درب را شکستند. با اوصافی که از پسر، شنیده بودم، منتظر یک گُلاخ بودم. اما پسرک بره بود. نشسته بود پشت درب و گریه میکرد. نگران آبرویش در مدرسه بود و واقعا مظلوم و نادان. میگم چرا یکسال مصرف میکنی؟ میگه مامانم تعارف میزنه و بعد از آن دیگر وسوسه میشوم.
وقتی مرد خانواده، مرد نباشد، اینگونه زندگی متلاشی میشود. او از مرد بودن، فقط کار کردن را یاد گرفته بود. میگم تا حالا پسرت را تنبیه کردی؟
: نصحیحتش کردم
وقتی فهمیدم سیگار میکشه کلی نصحیت اش کردم.
گفتم:
بابای من بود و می فهمید در این سن سیگار و شیشه مصرف میکنم اول کشیده را میزد.
گاهی قدر کشیده خوردن و ‌کشیده زدن را( تنبیه معنا دار) را باید دانست.
خانواده دهشتناک و طنز سیاهی بودند و هستند.
میگم مامان بعد از ناهار و شام دسر دَنت گیر نمی آورد میگفت پسرم بیا بجای دسر، شیشه مصرف کنیم؟!


@parrchenan

خُردک

بعد از ناهار بود که مادر مددجو بهم زنگ زد، گفت تا آخر ماه باید از خانه ای که نشسته ایم بلند شویم. دگر هیچ نداشتند. احتمالا باید چادر میزدند. حتی آن عروسک ترسناک را هم کودکش نخواهد داشت و آن چشم زخمهای آویزان را. آموزش و پرورش و مدرسه برای ثبت نام پسرک، بازی در می آورند. پسرک میگوید ما دیگه هیچ نداریم چرا و چگونه بروم درس بخوانم؟ کجا بخوانم؟
( لعنتی راست میگه، خیلی)
شوهر معتادش برای ترک نیامده از ما نامه بگیرد.
همچنان این خانواده و بخصوص ستون در نقش مادر یا همسر را، قوی میبینم و در نتیجه ساختار خانواده هنوز فرو نپاشیده، ارزش کار دارند.
تلفن را قطع میکنم، طوفانی از افکار با سرعت هزاران متر بر ثانیه در ذهنم میچرخد. همکار دلسوزم هم عصبی شده، بگذار یک هفته بیرون بخوابند تا مرد داستان به خودش بیاد.
سهیل، لعنتی، هوا سرده، و سرد تر میشه. خود خانه که بیخ بیابان هست و آن دو کودک دیگر به کمک مادر، مشکل خاصی نداشتند. پسر وسطی شبیه خان ها نشسته بود و زئوس خوبی داشت، دنبال درسش بود. دخترک هم شیطنک خاص کودکی داشت و خجالتی بود.
تماس میگیرم
هر چه پول مردم دستم هست را تصمیم میگیرم برای این خانواده هزینه کنم.
:فردا با نامه ثبت نام پسر بیا و شوهرت هم بیاد برای به کمپ رفتن( احتمال اش کمه شوهرش، بیاد). با صدای بلند تری صحبت میکنم . مادر پسرک قبول میکند و شروع به در دل میکند، نیاز به شنونده داشت. من اما تلفن را قطع میکنم.
تا شب کیفم کوک نیست، به خانه میرسم، پسرک شبانه روزی ام، پی ام میدهد که میخواهد انتحار کند. حتی به نوع و چگونگی آن فکر کرده و میخواهد از بلندی خود را پرتاب کند. له له ، وارد دیالوگ با او میشوم. حق نان و نمکی که گردن هم داریم را یاد آوری میکنم. وقت ملاقات میخواهم، قبول میکند. تا روزی دگر.

@parrchenan

 

 

 

این دو عکسی که برای این پست در کانال تلگرام گذاشتم را بسیار دوست میدارم

آفتابکارانه

پرچنان:
با این که دخترک چهار ساله ما به کمک شگرد مادرانه همکارم آرام گرفت ( پست قبلی) و به مراکز مربوطه تحویل دادیم، اما شبش با این که زیر باران تند تهران، رکابیده بودم و جانی در بدنم نمانده بود، خواب عمیقی نتوانستم بکنم. تا چشمانم گرم میشد، کابوسی به سراغم می آمد: کودکی مجسمه ای از جنس مجسمه های چینی در راهرویی جلوی رویم بود و آهسته که جلو میرفتم تا تماشایش کنم، حرکت میکرد و چون شبح ای وارد وجودم میشد. از خواب میپریدم و تلاش می‌کردم نخوابم، اما خسته تر از آن بودم و باز خوابم میبرد و باز...
*

دختری سیزده ساله است که عقد کرده است. به همراه معلمی( آفتاب کاری) به منزلشان میرویم. دخترک مزدوج،دو خواهر کوچکتر از خود هم دارد. معلم، به بهانه درس هایی که دخترک ضعیف بوده، به داستان زندگی آنها ورود کرده است. موج غم و افسردگی را در کودک وسطی و مادر نیز میتوان مشاهده کرد. معلم برای هر کدامشان، یک هدیه ای آورده و به کمک کاغذ کادو، کادو پیچ شده شده است. از نگاهشان و اینکه بلد نبودند باز کنند میشد حدس زد اول بار است این‌گونه، به آنها کادو میگیرند. ما هم چند عدد از عروسکها و اسباب بازی هایی که بدستمان رسیده است را برده ایم. هر کدام به نوعی تلاش میکنیم، یخ موجود در سپهر اتاق را ترکی بر آن وارد کنیم. نسبت به دو کودک آخری موفق ام اما متاسفانه نسبت به کودک مزدوج، یک گارد ذهنی دارم. نمیتوانم کودکانه بنگرمش. هر کار میکنم نمیتوانم بر این گارد ذهنی خیالی و زائد غلبه کنم. با او رسمی صحبت میکنم و عنان زبان را به دست معلم ( آفتابکار )باهوش و پر انرژی میسپارم که در کار خود در همین چند دقیقه تبحر خاصی نشان داده است.
پروژه سنگینی در پیش دارد و فقر فرهنگی که در این خانواده است را قرار است برایش پیامبری شود.
از این که برای این کودک مزدوج نمیتوانم کاری کنم، غمینم و از این که آدمی شکوفا شده را توانسته ایم با این خانواده لینک کنیم، بسیار خوشحال. بسیار در بسیار
*
اول محرم بود که یک مورد اورژانس، گزارش شد. مادری به استیصال رسیده بود و بیان کرده بود، قصد انتحار دارد. روزی بود که حال جسمانی مناسبی نداشتم و درد در بدنم زبانه میکشید چون آتش.
وارد خانه اش شدم. مادربزرگی بود به همراه نوه اش زندگی میکرد. و مادربزرگ نیاز به یک شنونده فعال داشت. با همه دردی که داشتم، تلاش کردم، به حرفهایش، گریه هایش، غصه هایش گوش کنم. تهدیدم کرد، اگر کمکم نکنید، انتحار میکنیم . ازش تا بعد از عاشورا فرجه خواستم. و باز دست به دامن معلمین( آفتاب کاران) شدم و دو عزیز خدا با آنها لینک شدند. یکی از آنها خاله خودم هست و بعد از دیدار اولشان، نگران وضعیت معیشتی آنها شده بود. گفتم خاله: آرام، آرام.
مادربزرگ داستان ما اینک نسبت به آن روزی که دیدمش و حرف از انتحار میزد، بسیار پر امید تر است. این که صدایش در این روزگار شنیده شده است. این که دو مهربان، همقدم زندگی او شده اند، پس « تنها» نیست. امان از این بار زندگی و امان تر از این تنهاییْکه زیر بار روزگار مانده باشد.
واقعا حضور این معلمین داوطلب( آفتاب کاران) نعمتی است برای ما، اورژانس اجتماعی ،چون اورژانس پزشکی نیست، نیاز به یک مداخله مددکاری که دوره زمانی بسیار طولانی تری نسبت به پزشکی دارد و این امکان توسط معلمین داوطلب ( آفتابکار) برای ما فراهم میشود و دوم اینکه وقتی معلم داوطلبی( آفتابکاری) بی واسطه رُخ به رُخ، فیس تو فیس، چشم تو چشم، با نیازمندی با فقیری، با مسکینی، با درد داری، مواجه میشود و دست علی،دست کمک ، به او میدهد، تماشایی است. برق محبت و آبشار محبتی که در آن سپهر وجودی ،جاری است، گویی دیدنی است و چه سعادتمندیم ما که گاهی تن در این آبشار و چشمه میزنیم و از نور آن حس زیبا شدن پیدا میکنیم.
نمیدانم این تخم لق کمک کردن توسط واسطه ای، توسط فرد سومی، را چه کسی به بهانه، عزت نفس مددجو، تکریم مددجو، ناراحت نکردن مددجو، در اذهان ما کاشت که ارتباط، فقیر و غنی را محدود و کم کرد. در ادیان و اسطوره‌ها و امثال و حکم ها هیچگاه حکم نشده است که کمک ،توسط واسطه ای انجام گیرد .‌ اتفاقا متن مقدس با جملات امری، به اهل ایمان، سفارش کرده است، فقط آنکه همراه با منت نباشد، همراه با آزار نباشد.
خوانندگان جانم، تن و جان خود را از این چشمه های پر از محبت محروم نکنید. بی واسطه رخ به رخ به دیدار شاید خداگونی مشرف شوید.

***
گاهی عزیزانی که گاهی پرچنان را میخوانند میپرسند آفتاب کار چیست یا کیست؟
انسان هایی هستند که از طریق ما به بهانه مثلا درس وارد زندگی خانواده هایی میشوند( از طریق ما) که بیشتر دچار « فقر فرهنگی» هستند. و آن خانواده ها از طریق مشاهده رفتار خوب آنها، راه و رسم زندکی بهتر را فرا می‌گیرند.
در واقع در زندگی شب زدگانی، آفتاب کاری میکنند.


@parrchenan

استیصال

به همراه پدر و دو فرزندش و مامور کلانتری، سوار ماشین شدیم و به کلانتری رفتیم. خانه شان هیچ نداشت، جز یک موکت و یک پتو و یک تلوزیون و یک سی دی من. پدر مدعی بود غذا را از بیرون تهیه میکند. دختر بزرگ‌تراش که نوجوان بود ماه پیش فرار کرد و بهزیستی آمد. مرد عصبی و افسرده در نهایت آنچه میتوانست بود. به او گفتم قاضی حکم داده بچه ها پزشکی قانونی بروند و تا سه ماه در بهزیستی باشند تا تعیین تکلیف. ولی اگر خواهان بچه ها هستی بیا آدرس و مشخصات حکم را بدهم برو پیش قاضی، همین امروز حکم را عوض کن. قبل تر هم احضاریه اش را خودم به او داده بودم و باز نرفته بود. مرد حرف خودش را میزد و گفت پیش قاضی نخواهد رفت.
:یکسال مادر بچه ها مرده و من هر روز از بیرون برای بچه ها غذا گرفته ام. ارثی که بهم رسیده، چیزی دیگر از آن برایم نمانده. اصلا بچه ها مال شما، الان خودم میروم تنها روی همان یک پتو میخوابم و راحت میشوم . یکهو نامه را پاره کرد و از کلانتری بیرون زد. دختر چهار ساله اش بی تاب شد. آمد برود دنبال اش که گرفتمش. تقلا میکرد. سوار ماشین شدیم. گریه سختی داشت و نفس اش بند می آمد. لیسه میرفت. مستصل به معنای واقعی شده بودم. طاقت نگاه کردن به گریه های این کودک را نداشتم. به راننده گفتم، کج کند و بجای پزشک قانونی برویم اداره. در اداره به کمک اسباب بازی ها و درایت و نگاه مادرانه و تاکید میکنم نگاه مادرانه همکارم، کودک آرام شد. قرار گرفت. واقعا اگر این عروسکها نبود، این ماشین اسباب بازی ها نبود و نگاه و تجربه مادرانه همکارم نبود، چگونه میخواستیم آرامش کنیم؟ از همکارم تقاضا کردم یک مصاحبه عمیق از برادر بزرگش انجام دهد، تا اگر پدر، مشکل اش حاد نباشد، برویم حکم را عوض کنیم. بچه ها قرار گرفته بودند. با کمک اسباب‌بازی ها خنده شان در آمده بود. با خواهر بزرگترشان تلفنی صحبت کردند و در نهایت به مراکز نگه داری کودک تحویل شدند.
پدر از پدری فقط این را میدانست که شکم بچه ها سیر باشد. حالا شپش زده اند وظیفه دولت است مامور بهداشت بفرستد به او یاد بدهد. دندان بچه خراب است، خودش می افتد و درست میشود. بچه در زیر زمینی که اجاره کرده حبس باشد و صدایش در نیایید و او ۲۴ ساعته سیگار بکشد و همین.
همچنان به نقش اسباب‌بازی ها و تجربه مادرانه فکر میکنم که اگر نبود، چه بلایی سرم می آمد، دخترک که آرام شده و غرق در اسباب بازی میشود، میپرسم باهام دوستی؟ به علامت مثبت سر تکان میدهد. انگار سنگی از روی سینه ام برداشته باشند، بوسش می کنم و میروم موز و لواشکی که از خانه آورده ام را جلویش می گیرم و میپرسم کدامش؟
درنگ نمیکند
لواشک.

یاد پینو کیو می افتم که در شهر بازی، خر شد. کودک خام بهشت اسباب بازی های ما شد. درست است که پدر سالمی نبود اما پدر، همه چیزی بود که او در این چهار سال دیده بود. ما با کدام بازی خام میشویم؟ شهر بازی ما بزرگا چیست؟
می رکابم و به قطره های بارانی که شدت گرفته اند و از آن لذت میبرم، نگاه میکنم و به شیفت امروزم فکر میکنم.


خستگی لحظات جیغ و یی تابی کودک و آن نوع گریه اش، بی نهایت خسته ام کرد. استیصال به معنای واقعی را آن لحظات تجربه کردم.


شیفت عصر هم داستانی دگر، بسیار غمین و البته مملو از امید داشت که اگر عمری بود، روزی دگر خواهم نوشت.
از باران پاییزه لذت بریم.

 

@parrchenan

پاییزانه

این داستان برای مدتها پیش است.
رفته بودیم درکه و در جنگل کارا نشسته بودیم. دیگه درختای گردوش بار نمیدهند. فقر آهن دارند گویی. فردی آمد و آب را به سمت درختانی که آب نمیخوردند هدایت کرد. با او به حرف درآمدم، شاطری بود. میگفت تا پاییز، هر وقت می آید اینجا جلوی لانه مورچه ها نان می‌گذارد و خیس میکند، تا آنها هم فصل سرما، چیزی برای خوردن داشته باشند.

این روزها که بعضی خاصان نگران گربه های شهرند آن خاص ترین ها نگران مورچه های شهر بودند.
سحر که بیدار شدم، سردی پاییز را در بالای پتو احساس کردم و دلم نمی آمد از زیر آن بدر آیم . آخر کندم، از جایم. شیرینی صبحگاهی که داشتم میخوردم قطع کوچکی افتاد و با خودم گفتم چه خوب میشد سهم مورچه ها میبود اگر در خانه ما، بودن مورچه جرم نبود و یاد آن شاطر چند ماه پیش افتادم.
پاییز اومده پاییز اومده
پی ولگردی.

با چنبر که از کنار درختان ولیعصر میرکابم، برگهای ملول و رنگ پریده شان نشان از ولگردی نسیم پاییز میدهد.
روزهایی که خزان برگها زیادتر و برگهای بیشتری در معابر میریزد به درونی ترین قسمت وجودیم پناه میبرم.
خزانی که یاد آور مرگ است. و انسان تنها موجود مرگ آگاه است. مرگ خود و عزیزانش.
این روزها کم کم مورچه های شهر به دل خانه های خود به درونی ترین قسمت خانه شان می روند


امروز پاییز آمد
سرد است و نسیم پاییزانه
خش خش برگها را فریاد میکند
نئش برگها را این سو و آن سو می‌کشاند

@parrchenan

معدنچی

بازدید اولیه شده بود و همکارانم پیشنهاد داده بودند یک یکبار دیگر بازدید از منزل انجام شود. کجا؟ دقیقا ته شرقی تهران. تهران از دو جهت به نظرم ته ندارد. غرب و جنوب و از دو جهت ته دارد. شمال و شرق. و این منزل دقیقا در ته شرقی تهران بود. جایی که بین شهر و روستا بودن، میمانی بگویی کدام است.
پسرک امسال را رد شده بود و دیگر برای ثبت نام پایه هفتم اقدامی نکرده است و صحبتهای اولیه هم نتیجه نداده بود . وارد خانه تقریبا لخت، شدیم. یک فرش کهنه و دو پشتی کوتاه، یک تلوزیون برفکی و میزاش، یک کوزه که گل مصنوعی در آن بود و یک بوفه خالی با عروسکی ترسناک بر روی آن و یک پوستر ون یکاد که سه زخم چشم از آن آویزان بود. با پسرک وارد مذاکره شدیم، مذاکره ای سخت و زمان بر. یاد دوران مربی بودن در شبانه روزی افتاده بودم وقتی که در این جور زمان ها نیاز داشتم، پسری را قانع کنم راهی که بهتر است را انتخاب کند. باید در لحظه سناریو بچینی، همچون بازیکن فوتبال حواست به همه جا باشد، به توپ، دروازه خودی یار مهاجم، _ همچون روان‌پزشکی حواست به زبان بدن باشد، _ جایی چون بازیگران تاتر باشی، نقش بازی کنی و چون شطرنج بازان برای خود پوزیسیونی داشته باشی و حرکت مهره های طرف مقابل را پیش بینی کرده و برای آن نقشه راه داشته باشی و در نهایت چون بازرگانان، بازاریان، کاسبان، بهترین پیشنهاد را بدهی و معامله کنی. شاید از دور که به ماجرا نگاه شود، چیز خاصی مشاهده نکنی، اما کاری بینهایت سخت و فسفر سوز است.
وارد مذاکره ای این چنین شدیم، با پسری نا امید و غمین که پدری معتاد داشت و فقر همه وجودشان را گرفته بود.
اما
ما بازوان قویی داشتیم. فردی از آفتاب کاران ، اعلام آمادگی کرده بود از جهت کمک به این پسر. پس ما قاطع و محکم حرف میزدیم. در نهایت پسرک قبول کرد درسش را به کمک آفتابکاران ما ادامه دهد و امروز برای ثبت نام به همراه مادر دلسوز و صبورش به مدرسه برود. با پدراش هم صحبت کردیم، جهت کمپ. قول داد فردا به ما رجوع کند. اما به قول یک معتاد، زیاد اعتباری نیست.
از تک تک آفتابکاران بینهایت تشکر میکنم و نمیدانم چگونه به آنها این تشکر قلبی ام را نشان دهم. اینکه بازوان لاغر ما را، زوری از جنس رستم به آن بخشیدند.
روز بود که به خانه رفتیم و شب است که در حال سوار شدن به ماشین گشت سیاریم. خسته هستم همچون یک معدنچی . و خوشحال همچون یک معدنچی. معدنچی که به سیاهی جهل زد و طلای آگاهی را از آن استخراج خواهد کرد.


@parrchenan

آفتاب کاران

روز عاشورا را هم در همان هیئت زمان کودکی گذراندم. چندین سال بودکه حضور نداشتم، ازآشنایم میپرسم فلانی چه شد؟ چند سال پیش سکته کرد و مرد . دوست بابا بود، در مسجد کوچک بازار معمولاً هنگام وصو با هم شوخی میکردند و هر دو با چهره متبسم اقامه می‌بستند. در مجالس هیئت هم وقتی شور میگرفت، زیاد اوصاع و احوالش دست خودش نبود. قیافه هایی که در کودکی حاج و واج میدیمشان، اینک پیر شده اند. به کاردکرد سنت محرم همچنان اندیشناکم. نوحه خوان شعری عاطفی و سوزناک از دیدار و گفتگو آخر پدر با دخترکانش میخواند و مجلس بی تاب میشود. با خودم به آدم های محققی که پیرامون تحریفات وقایع محرم، کار کردند فکر میکنم. این که این فضای اسطوره‌ای را ول کرده اند و رفته اند در فضای تاریخی، مو را از ماست بیرون بکشند . حساب کنید صدها سال با این نوحه، چه مردانی که در فضایی از احساس و عاطفه و موج محبت، پر شده اند و میوه آن محبتی بیشتر، یادگیری ابراز محبت به دختر و عزیزاکان خود بوده است. در زمانه ای که ملت، نه سوادی داشتند و نه اساتید معظم روانشناس و غیره، آیا همین نوحه نمی‌توانست راهی و سبکی از ابراز محبت به دیگران یاد دهد؟ وقتی که سیستم سنت ،خلأ رابطه پدر دختری را در حادثه کربلا دیده، آمده است این اسطوره را برای آن پردازش کرده است و کارکردی به آن بخشیده. اگر به اسامی که گذشتگان بر فرزندان خود می‌گذاشتند دقیق شویم، شاید کاربرد این نوحه ها را بیشتر فهم کنیم و با نویسنده این سطور هم دل شوید. وقتی اسامی پسران و دختران، در گذشته این قدر آئینی بوده است چرا نباید انتظار داشته باشیم، قسمتهای دیگر اسطوره، کارکرد مثبت خود را داشته باشند.!


چند صباحی است که آفتاب کارانِ مجموعه ما هم قوام خود را گرفته است، بذری بود که اینک نهالی شده است. احتمالاً بعضی مخاطبین با این مفهوم بیگانه باشند. پس کمی توضیح میدهم . زمانی در حوزه آسیب های اجتماعی به این فهم رسیدیم که بعضی از مددجویان ما، دچار فقر فرهنگی هستند. مستضعف فکری هستند. پس به کمک بعضی از خوانندگان پرچنان که اعلام آمادگی کردند، به بهانه هایی همچون معلم بچه های مددجویان شدن، به منازلشان ورود کردیم. اینک آن مادر یا آن خواهر یا آن بردار، با مشاهده رفتار این معلمین با کودکان با آنها با بزرگتر، با دیگری ، که بنده اینان را آفتابکار نام نهادم ام، کم کم شیوه صحیح ارتباط گیری، محبت کردن، بیان کردن، گفتگو کردن و... را فرا می‌گیرند.( اثرلت بسیار عظیمی دارد که واقعا فهرست کردن آن بسیار زیاد میشود) همان کاری که سنت در آن نوع از نوحه ها و با تصویر سازی ذهنی که بر مخاطب خود، در گذشته انجام میداد و شرح آن رفت را ما به کمک آفتاب کاران و به صورت تصویر سازی عملی و نه ذهنی انجام میدهیم. باید باشید و ببینید چه تغیرات مثبتی که این خانواده ها داشته اند و اثر مثبتی که خود آفتابکاران، در وجودشان اتفاق می افتد را.

چه شد به اینجا رسیدم؟، فضای احساسی عاطفی ظهر عاشورا و کارکرد مثبت آن نوحه، ذهنم را به کارکرد مثبت آفتاب کاران برد. شاید این دو بهم گره خورد تا به کمک آفتاب کاری دگر، گره از زندگی فردی دگر باز شود. شاید.


@parrchenan

ظهر تاسوعا

این روزها خیلی ذهنم درگیر خاطرات میشود. بویی، عطری، صدایی مرا به گذشته دور پرتاب میکند. و اینکه نمیخواهم غم خوانندگان جانم را زیاد تر کنم. به نظرم شیوه تربیتی پدرم مفید بوده و این لحظات پرتابی که همزمان با یکسال جدایی ما از او دارد بهانه ای برای معرفی شیوه تربیتی اش میشود. اگر ببینم نوشته ای هیچ بوی مفید و دارای کارکرد مثبتی نیست، در پرچنان قرار نمیدهم. اگر چنین بود لطفاً متذکر شوید.


بعد از سالها تاسوعای امسال تهران بودم، سال پیش هم تهران بودم اما درگیر مجلس ختم پدر. دم درب مسجد ایستاده بودم و به دنیای دون و بی مقدار فکر میکردم. سالهای قبل تر هم در سفر با دوچرخه بودیم.
رفتم مجلس عزاداری که سالهای کودکی، پدر دست ما را میگرفت و میبرد. از همان هیئت هایی که در خانه ها برگزار میشود و از صدر تا ذیلش برخواسته از سنت است. با خودم دنبال کارکردهای این شیوه عزاداری میگردم. این که مرد ایرانی که به او از کودکی اموخته اند، مرد که گریه نمیکنه!! در اینجا و این مکان چه راحت گریه میکند. این سنت انگار راهی روانشناسی برای برون رفت از پیامدهای نریختن احساسات عاطفی است که اثرات نامطلوب آن را کاهش دهد. دیگر کارکرد هایی که امروز برای آن پیدا کردم، باشد زمانی دگر، اگر تمایلی بود.
یکی از خصوصیات این هیئت ترکی آن است که مداحی ها همه به صورت شعر است و اگر قرار است جلسه اوجی داشته باشد، مداح مجبور است از ابیات استفاده کند. معتقدم جلسه هایی این چنین بشدت وامدار ادبیات و شعر و موسیقی است. شاید بیشترین کاربرد عملیاتی ادبیات و شعر در این جلسات است که وجود دارد و هنوز زنده است و مردم عادی با شعر لحظات پر شکوهی برای خود میسازند.
پدر دستمان را می‌گرفت و می‌آورد این هیئت. در جای جای اشعار و ابیات حسش میکنم. هنگام پخش ناهار که میشد معمولا قسمتی از کار را می‌گرفتم. یا پخش غذا یا باز کردن درب نوشابه ها. چند روز پیش بود، برای مددجویی آلاورا گرفتم. دربش پرسی بود. بقال به او گفت: در باز کن آویزان از یخچال است. دخترک هر کار کرد، نتوانست دربش را بگشاید. نسل دهه هشتاد چه میداند مهارت باز کردن ده ها جعبه نوشابه آن هم باقاشق یعنی چه؟
رسوم و تکنولوژی می آیند، پیر میشوند و می میرند. همچون ما انسانها. اواخر مجلس، پدر به دنبالم می آمد که اگر ناهار خوردی بریم. امروز اما کسی به سراغم نیامد.
هفته پیش سه شنبه بابت معرفی۱۲۳ مجبور شدم از چهار عصر تا نه شب پارک لاله باشم و همه این ساعات مداحی با صدای بسیار عظیم دهها باند خفن در حال پخش بود. بعد از آن در خیابان چند دسته با صدای خفن در حال عبور بودند. در بی آرتی راننده با صدای خفن در حال پخش مداحی بود. میدان تجریش با صدای خفن در حال پخش مداحی دگر بود. تا یازده شب که برسم خانه، این صدای خفن باندها رهایم نکردند.
ظهر تاسوعا و عاشورا با کودکی ام با نوستالوژی ام با حسینی که گفت اگر دین ندارید آزاده باشید گره خورده است. نا مسلمونا، به آن گند نزنید.

@parrchenan

تفنگ دسته نقره

پرچنان:
بعضی از خوانندگان پرچنان، نسبت به تفنگ هدیه دادند سوالاتی در ذهنشان پدید آمده بود که سعی میکنم به شیوه خود، پاسخ آن گویم.
بسیاری از خوانندگان که مرا از نزدیک میشناسند، بعید میدانم اگر از آنها پرسیده شود خلق و خوی سهیل چگونه است، پاسخ دهند که عصبی و نا آرام و خشن و عصبی است. البته شاید گاهی در زمان، به چنین هیجاناتی مبتِلا شوم.
یکی از بهترین‌ اسباب بازی های دوران کودکی ام، تفنگ بود، انواع آن را داشتم، بابا برایم میخرید، ترقه ای صدا دار، بی صدا، تابستانها که به حجره بابا در بازار میرفتم، معمولا سری به کوچه عربها و کویتی ها و مغازه های اسباب‌بازی فروشی میزدم و به تفنگ های چیده شده در ویترین ها، نظر می افکندم. یک روز تابستانی بعد از بستن مغازه، بابا دستم را گرفت و از مسیری دگر به سمت خروجی بازار رفتیم، انگاری سمت کویتی ها میرفتیم، بله به آن سمت رفتیم و یک هفت تیر آهنی از همان هایی که تیرهای دوازدهایی ترقه ای به آن میخورد، برایم خرید. تفنگی آنی عین واقعی ها. روی ابرها پرواز میکردم. از آنجا به خانه مادر بزرگم رفتیم، یا بهتره بگم دویدم. همین که وارد خانه شان شدم، مثل کابوی های در فیلم های وسترن پریدم و شروع به تق تق تق تفنگ کردم، خودم را قهرمان داستانهای خیالی ام میدیدم. تا سالهای سال با این تفنگ، آدم های بد داستانهایم را، اهرمن هایی که میشناختم را در میدانهای جنگ خیالی شکست میدادم. بزرگتر که شدم، این خیالات مرا بسوی جنگ و تاریخ و داستانهای تاریخی کشاند به سمت شکست نابرابری های اجتماعی راه نشانم میداد. دشمن های خیالی ام معنایی دگر یافت. فقر. ظلم، بی عدالتی. و در نهایت رسیدیم به امروزم که بزرگترین دعا در حق خودم را این میدانم:
الهی مددکار بمانم.
کودک معنایی که بزرگسال از تفنگ فهم میکند، را برداشتی دگر دارد. کودک با این بازی ها قهرمان داستان های خودش می‌شود. عزت نفس و اراده اش را غنا میبخشد . اشتباه ما بزرگسال ها این است که فکر میکنم، یک وسیله، یک ابزار، یک مفهوم، لزوما همان معنایی را در ذهن کودک میدهد که در ذهن ما. بگذاریم کودکان، خالقان و قهرمانان داستان های خیالی خود باشند. بابا با همین تفنگ ترقه ای ها اجازه داد، قهرمان داستانهایم باشم. وقتی که شنا زورخانه ای می‌رفت و من بر کولش میپریدم و در خیالم در حال رام کردن اسبی قوی بودم، در واقع داشت، بذرهای بیشماری در ذهنم را آبیاری میکرد.

@parrchenan

همچنان کودک و سرباز

پرچنان:
همچنان کودک و سرباز.
به دیدار کودکی که بهم سلام رسانده بود رفتیم تا مقدمات پذیرشش را در شبانه روزی آماده کنیم، همان کودکی که مرا سرباز میدانست.
شوق زیادی برای دیدارش داشتم. دو تا از تفنگ های زمان کودکی ام را در جیبم گذاشتم و رفتیم به مرکز مربوطه. تا مرا دید، خوشحال شد، خوشحال شدم. آمد، بغلم، بغلش کردم. ده پانزده کیلو رو آمده بود. شکم بامزه ای در آورده بود و رنگ و روی سیاهش، سفید و خوش آب و رنگ شده بود. بسیار سرحال بود، با هم خوش و بش کردیم و تفنگش را به عنوان سرباز به او دادم. با این که بچه کف خیابان بود، خانواده معتادی داشت، به باندهای دست فروشی اجاره داده شده بود، اما پسر بسیار مودبی بود. با تفنگ خیلی حال کرد. در پزشکی قانونی تفنگ مرا گرفت و با دختر کوچکی که آنجا بود دوست شد و تفنگ بازی کردند. پسرک« آنی » داشت، تقریبا نظر کل پزشکی قانونی را به خودش برگردانده بود. منتظر نوبتمان بودیم که, سرباز وظیفه مستقر در آنجا با کیسه ای پر از تنقلات و بستنی و انواع آب میوه به سراغش آمد و مهمانش کرد. سرباز بسیار بسیار بسیار جوانمردی بود و اعزام شده از اورمیه. هنگام برگشت به خوابگاه از آینده اش صحبت کردیم. از این که از من آیا رضایت داشت ؛ این که به زور بردمش بیمارستان یا خیر؟ پرسیدم:
یادت میاد تو بیمارستان وقتی ازت پرسیدم دوست داری چه کاره شوی، چه جواب دادی؟ کمی مکس کرد و گفت: بله گفتم میخوام بدبخت بیچاره بشوم. پرسیدم الان آن سوال را بپرسم چه جواب میدهی؟ گفت ، دکتر مهندس.
گفتم: یک روز که ما پیر شدیم، پرید وسط حرفم خدا نکنه، گفتم همه ما پیر میشویم، حتی تو، قانون زندگی اینه. یک روز که ما پیر بشویم و در حال تماشای تلویزیون باشیم، خواهیم دید که با پزشکی در حال مصاحبه هستند و نام تو را زیر نویس خواهند کرد. این را قول بده.
نزدیکی خوابگاه پرسید میتوانم به مادرم زنگ بزنم؟ امروز ما واقعا با هم رفیق شده بودیم و هر چه بود، رفیقی از رفیقی درخواستی داشت. اجابت کردیم، بخصوص که در حال ورود به مراکز شبه خانواده هم هست و باید بتواند مهارت خود کنترلی پیدا کند. تفنگش را پشت لباسش قایم میکند و بغلش میکنم و میگویم احتمالا شاید دیگر هم را نبینیم. میرود داخل خوابگاه.
او اولین کودکی بود که تلفنم را گرفت که بعدها زنگ بزند. در ماشین هنگام بازگشت به اداره، دلم میگیرد، جای خالیش را حس میکنم. تفنگ دومی که دستم بود و مرا یاد پدر و کودکی ام و همین کودک امروز و دل تنگی نبودنش در اکنونم می‌انداخت دستم مانده است، یک کودک داشت در خیابان بازی می‌کرد، همیشه خدا در خیابان ول است، به کُلتم نگاهی کردم، پسرک را صدا کردم، دستانم خالی شده بود، اما خاطراتم نه. خدایت بیامرزد بابا. از حج که آمدی این تفنگ را اوردی، کچل کرده بودی، همچون یک سرباز. یکی برای من و دیگری برای سینا. هم سن همین کودکی بودم که اکنون در خوابگاه میخواهد تفنگش را جایی قایم کند. آخرین پازل حج سال هفتاد و سه ات اکنون رقم خورد. شاد کردن دیگری، به وسیله همان اسباب بازی که زمانی برای کودکِ خود که من و برادرم بودیم گرفتی، تا دلتنگی چهل روز نبودنت را کم رنگ کنی. هشتم محرم، یکسال میشود که نیستی. تلاش میکنم خاطرات و جای خالی کودک سرحال امروز نرُبایدم.
بهترین شیفت این یکسال اخیرم آن روز بود.

@parrchenan

سرباز

این روزها به واسطه حضور در کنار برادرم و مغازه، بیشتر با پیاده رو خیابان برخورد دارم و نکات جالبی می بینم.
مادری در حال هل دادن کالسکه کودک اش است. کالسکه ظریف و نازک و ساده است و کودک درون آن و معصومیت کودکانه اش و خُردی و نازدانگیش را راحت هویدا میکند. کالسکه شبیه همان کالسکه های قدیمی و ساده ای است که در دهه شصت بود و ما با آنها بزرگ شدیم.
مروری می کنم به کالسکه های کنونی، همچون شولت و بیوک های دهه هفتاد میلادی بزرگ، بعضا شاسی بلند حتی، دارای انواع زلمب و زیمبو های عجیب و غریق، مناسب سازی شده جهت بادو باران و طوفان کاترینا هستند.
آن قدر عجیب و‌غریب و متفاوت هستند که کودک و کودکیش و معصومیت و خُردی و نازُکیش به عنوان اصل و اصالت آن وسیله در این قاب عجیب و غریب گم میشود. شبیه بی بی باس هایی شده اند، بیگانه با جامعه بشری. این نوع کالسکه ها مثل تابلو نقاشی که قاب متفاوت و خفنی داشته باشد و خود موضوع نقاشی را به حاشیه براند گویی عمل میکند.
تلاش کرده ام زندگیم را بر یک اصل جریان دهم و از این زاویه به موضوع بنگرم.
اصلِ سادگی زیبایی است.
در پیاده رو از کالسکه عبور میکنم و معصومیت کودک غنوده در کالسکه لبخندی بر چهره ام مینشاند.
***
همچنان نئشه خبر آن کودک که سلام بر سربازی چون این خُردک رسانده هستم. روز اول که تقلا کرد و من چون بچه دزد ها زدم زیر بغلم و به بیمارستان بردیمش و آن گریه هایش و این که به زور و نه خواست کودک انجام داده بودم و روزهای بعدی که در بیمارستان به عیادتش رفتم و غمین و خسته و در حال ترک بود( به چهار ماده مخدر و محرک معتاد کرده بودنش) و علایمش ظاهر شده بود، بر وجودم سنگینی می‌کرد، قسمت آزاد و رهایم بر من فشار می آورد چرا زور کردی، این چنین زُمخت و عریان؟
عکسی که همکارم از من در حال گفتگو با او‌در حالی که گریه میکرد ،گرفت و پس از دیدن عکس از ایشان تقاضا کردم که به دیگرانی نشانش ندهد را مرور میکردم و ...
ولی حالا که همکارم گفت او بین این همه آدم که این مدت در زندگیش حضور پیدا کردند بر آن سرباز سلام رسانده و گفته به او‌سر بزنم، رضایت بسیار عمیقی دارم. به قول همکارم، چنین چیزی، انرژی یکساله ای به ماها که شرایط سخت آسیب اجتماعی را مشاهده میکنیم میبخشد. همچنان خوشحالم. خوشحالم یک سربازم، نه یک افسر.

@parrchenan

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

حافظ

 

هیبت مرگ

چند بار منزل پیرزن رفته ام. به اداره زنگ میزند و میگوید برادر شوهرش ترخیص شده و در زیر زمین خانه است. میگویم پیگیر خواهم شد. حال جسمانی خوبی ندارم بدن درد شدیدی دارم، فکر میکنم بند بند بدنم در حال جدا شدن است، وقت ناهاریست به آن میلی ندارم و میروم جایی پیدا میکنم و دراز میکشم، تا چشمانم سنگین می‌شود، رویای نامفهومی از پیرزن و فریادخواهیش را میبینم. عصر به بازدید منزل پیرزن میروم. درد بدنم شدت گرفته. پیرزن میگوید، پیرمرد اچ آی وی هم دارد و کسی نزدیکش نمیشود، اگر هم نزدیکش شود با ماسک و دستکش.
از پله های زیر زمین که میروم پایین بوی نَمور و رطوبت و بوی پیر مرد سالخورده و مسائل بهداشتی اش با درد بند بند بدنم گره میخورد. پیرمرد سه ماه بیمارستان بستری بود. بر روی یک قالیچه بسیار کهنه دراز کشیده بود و دو متکای کهنه تر زیر سر داشت و لهافی بر روی پاهایش کشیده بود، دستانش تا پایین مچ، خالکوبی شده بود. درست مثل همه وسایل کهنه و اوراقی که در زیر زمین انبار شده بود، او هم کنار آنها دراز کش اما نسبتا سرحال افتاده بود و همه اینها هیبت مرگ را در ذهنم پر رنگ میکند، پیرمرد در بند نازکی از هستی و نیستی بود و بوی مرگ را میشد شَنید. فضای سنگین مرگ بر سینه ام فشار می آورد. درد جسمانی ناشی از سرما خوردگی این چنینم کرده بود گویی. با همسایه ها صحبت کردم قرار شد تا مقدمات فرایند جابجایی اش، که چند روزی طول میکشد به آب و نانش برسند. آن ترس خیالی که نسبت به مُسری بودن بیماری اش از طریق هوا بود را هم با چند بار رفتن پیش مریض و با او احوال پرسی کردن زدودم.
*
به کمک برادرم رفته ام و در مغازه لوازم التحریری در حال جابجایی دفتر ها و دفترچه ها هستیم.
چقدر نسبت به گذشته دفترها شیک و با جنسیت مرغوب شده است. آدم کیف میکند در آنها مشق بنویسد. یاد بچگی خود می افتم. پدرم سال سوم یا چهارم دبستان بود که رفت چند کارتون از آن دفترها که تعلیم و تعلم عبادت است در پشت جلدشان چاپ شده بود گرفت و تقریبا تا پاپان دانشگاه از آن استفاده کردم. فکر کنم یکی دو جلد هم هنوز مانده باشد. در این بین سالهایی هم بود که اشانتیون، چند تا شصت برگ خط کشی شده که جلد اولش دو قو‌ در حال شنا کردن هستند هم گرفت. این روزها بچه ها خودشان می آیند دفتر و لوازم التحریر خود را میگیرند، در حالیکه آن روزگار اصلأ چنین پنداری به ذهن ما خطور نمی‌کرد. همین گونه پندارها عوض میشود. به همین سادگی.
مهرتان مبارک. به نظرم زیباترین نام در میان دوازده برج تقویم خورشیدی، از آن مهر است و اگر کسی چون این خُردک، از کلمه، مست و پاتیل میشود، مهر از آن کلمه هایست که بار معنای و نئشگی بالایی دارد.
*
همکارم میگوید برای پیگیری پرونده ،فلانی را دیده است. شما خوانندگان با این سر تیتر با او آشنا هستید:
« گفتم مردانه می آیی یا نامردی؟ باز گریه مرد. زدم زیر بغلم او دست و پا میزد( چابالرد) تا دم در که رفتم، گفت مردانه می آیم) آن روزها کچل کرده بودم و از من تقاضای تلفن داشت و میگفتم من سرباز هستم و همکار همراهمان ریس؛ از او بخواه».
خلاصه همکارم گفت بعد از سم زدایی و خارج شدن از بیمارستان حالش بسیار خوب بود و حال همکار سرباز را پرسیده است.😄😄😄
حس خوبی گرفتم، خییییییلی
***
آن دو جوانمرد را هم خاطرتان هست؟
جمعه به دیدار پیرزن رفته بودند. گفتند حالش بسیار خوب بود و پیرزن فکر میکرد در بیمارستان خوبی بستری است و کلی رفیق پیدا کرده بود. از تنهایی در آمده بود.

اینها را مینویسم چون معدودی از خوانندگان پیگیر هستند و رسم جوانمردی نیست از تلخی روزگار بنویسم و شما خوانندگان جان را در آن شریک کنم اما در شیرینی خوردن پس از آن تک خوری کنم.

@parrchenan