نورپز پیروز

راستش نمیخواستم اخرین پست سال دل لرزنده و باشد و به همین خاطر این نوشته را برای آخرین لحظات گذاشتم:


سپاسگزارم از خوانندگان پرچنان که علی رغم کاستی ها، نادانی ها، و در این بازار پر بار تولید محتوا در فضای مجازی، همچنان خواننده نوشته های این خُردک هستند. یک خیر مقدم هم به خوانندگان جدیدی دارم، گویا چند ده نفر به پرچنان اضافه شدند. گنگی نوشته ها، بسیار است به این دلیل که بعضی از آنها به نوشته های قبل، ربط پیدا میکند. فقط اینکه چنبر نام دوچرخه ایست که با آن در سطح شهر تردد می نُمایم . الهی همراه بمانیم.

به خوانندگان جانم میخواهم عیدی بدهم. در واقع تقاضایی که اگر اجابت کنید، عیدی را دریافت کرده اید:


دیروز صبح ساعت هفت، بازار «گل» بودم. ترافیک آدم ها و ماشین ها بود. اگر کسی متوجه داستان نبود، فکر میکرد، آدم ها برای راهپیمایی آمده اند. شبیه نماز عید فطر بود. مردمان، زن و مرد به سمت بازار «گل» می آمدند. گویی واقعا نمازی از جنس «گل» و شادباش بهار در حال اتفاق است. معتقدم مهمترین عید ما ایرانی ها، عید نوروز است. چرا که برای آن از وقت و زمان مان هزینه می کنیم( عنصری که هیچ گاه باز نخواهد گشت زمان است)وقت میگذاریم و به دنبال «گل»، آواره میشویم.
حسن بازار «گل» آن است که بازار است. مغازه نیست. تمام الِمان های بازار را دارد و کالای در آن عرضه شده اما، «گل» است. خریدار و فروشنده سر« گل», چک و چانه میزنند و «گل» چه عیشی، چه کیفی می کند که اینگونه خریدار پیدا کرده و سر او رقابت هست.
بازار «گل» حس خودمانی خوبی دارد. من نمایشگاه های «گل» نیز بارها رفته ام، اما آنجا حس غریب بودن میکنم، گویی مهمانی رفته ام که با لباس تنگ و کراوات سیخ نشسته ام تا آداب خاندان نداشته ام بر باد نرود.

نمایشگاه« گل» برایم غریب است. در آنجا و‌ در جوار «گل ها» حس کودکی را دارم که پدر خانواده از برای مهمانها میوه مجلسی، از همان موز نیم متری ها خریده که فقط قرار است تماشایش کنی و با خود فکر کنی کدام گوریلی پیدا میشود آن را میل کند.

اما بازار «گل» اینگونه نیست. همان اول کفش و شلوارت گلِی میشود. کار را بر تو روشن میکند.
آشنا است. گویی با شلوار لباس راحتی جلوی دوست عزیزی که با او نداری، نشسته ای و از نگفته هایت دم میزنی و دوست بسیار عزیز گوش شنوای تو شدست.


این روزها بازار «گل »بسیار شلوغ است.

حال از شما تقاضا دارم، شما هم قسمتی از این شلوغی شوید و در راهپیمای آن سهیم شوید و نماز استقبال از بهار، از نوروز را به امامت گل برپا دارید.


اگر این تقاضا را اجابت کردید( ساعت شش تا هفت بهترین و خنک ترین زمان حضور در بازار گل است)
عیدی این خُردک بر خود را با حال خوبی که پیدا کردید خواهید یافت.

آدرس: نبرد جنوبی_ زمزم جنب دادگاه خانواده

 

به این سال سگ، امید ندارم.
اما امید دارم لحظه لحظه عیدتون سرشار از پربرکت و زیادت شدن باشد.
الهی هر روز تان عید و مبارک و برکت باشد.
الهی.


@parrchenan

هم نام

آخرین شیفت کاری سال نود و شش بود و از صبح زود رفته بودم بازار گل و کلی حال خوب برای خودم درست کرده بودم. هنگام تقسیم ماموریت ها شده بود، موبایل یکی از همکارانم دست به دست می گشت. عکس های دو کودکی که توسط نامادری و پدر خود با کابل سیاه و کبود شده بودند. تا می‌توانستم، از آن موبایل و عکس ها فاصله گرفتم و خدا را شکر کردم که این ماموریت به من نخورد. ماموریت های صبح را رفتیم. برای یک خانواده بسیار نیازمند، از طریق یکی از همکارانم سبد کالا بردیم و مِهری که از صبح و بازار گل، کسب کرده بودیم را ادامه دادیم و زیادت کردیم، تا به عصر آخرین شیفت رسیدیم.
ماموریت صبح بچه های کابل خورده به درازا کشیده بود و برای عصر مجبور شدیم یک تیم دیگر برای ادامه، کار را بر عهده بگیرند.
و آن تیم ما بود. با پسرک هم نام بودم و خیلی زود با هم ارتباط گرفتیم. کلی بازی کردیم، کلی خندیدیم، در نهایت، آن موبایل و آن عکسها را وقتی قاضی برای نوشتن حکم، میدید، را دیدم. دلم...
در راه به بهزیستی بودیم. کودک بزرگتر احساس درد از ناحیه لب میکرد، وقتی علت را جویا شدم، در حالیکه دستش را مشت کرده بود با خنده ای عصبی گفت:
تا حالا مامانت مشت به صورتت زده؟
منتظر جواب بود، کمی مکس کردم به چشمانش نگاه کردم و باز مکس کردم، گفتم:
مادر من خیلی مهربان است، از این رفتارها انجام نداد هیچ گاه.
پسر هم نام ازم میپرسه می توانم به جای بهزیستی، خانه تو بیاییم؟
و این‌جای داستان همیشه نامرد ترینم، توپ را می اندازم زمین همکارانم. شهامت پاسخگویی و راستگویی را ندارم.
میگویم: باید از همکارم بپرسی و اجازه بگیری.
وقتی به بهزیستی تحویل می دادم، نشستم و بغلش کردم، پا بر روی زانوانم گذاشت و آمد بالا و من مجبور شدم گردنم را خم تر کنم تا بتوانم چشمانش را ببینم. حالا او بالا بود و من پایین.
گفت: فردا تو بیا دنبالم.


فردا شیفتم نیست.
میبوسمش و عید پیش رو را تبریک میگویم. در دلم غوغاست.
توان بازگشت با چنبر را ندارم.


در مترو با خودم مرور میکنم، صدای خنده هایش، لبخند بر چهره ام می نشاند. به همکارانم فکر میکنم. این که روز آخر کاری بیشتر اداره ها، تق و لق هستند، اما همکارانم اینگونه، از جسم و روان و وقتشان هزینه میکنند. گویی فرشتگانی هستند. باد بهاری شاید و تجسم عینی و تفسیر این بیت حافظ:


چو غنچه گرچه فرو بستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

@parrchenan

بساژی

دیروز و دیشب کمی در فضای بساطی ها چرخ خوردم.
از این حضور حس خوبی گرفتم. حس زنده بودن، اینکه برای دیگری مهم است و او حاضر است بخاطر من فریاد سر دهد که:
آی بیا این ور بازار!

روزگار دوری خود این روزها بساط میکردم. چه زود خاطره کهنه و محوی شد.


در پیاده روی ضلع شمالی پارک دانشجو، یا همان چهار راه ولیعصر، یک چرخی هست که فقط نیمرو ، املت دارد.
مرد خندانی است. این روزها آدم ها هم باید حتی به زور شبیه درختها شوند. دیدید درختها شکوفه میزنند، یا برگهای سبز شفافی همچون نازگل، پیدا میکنند.
ا آدم ها هم اینگونه باید خندان باشند. درخت میداند کم آبی در انتظار اوست اما از این خنده و شکوفه این لحظه خود دست نمی‌کشد.
کلا از کسانی خرید کنیم یا با کسانی این روزها حشر و نشر بیشتری داشته باشیم که چنین فضایی داشته باشند، یا اگر ندارند، بخاطر تقاضای ما، اجابت کنند.

از مرد دکه ای خندان میگفتم، ضلع شمالی پیاده رو پارک دانشجو دکه نیمرو املت دارد. خندان و بسیار تمیز است، خلاق است و بر نیمرو های خود ادویه پاکستانی میزند، و اگر بخواهی بیبَر( فلفل)تند هم با یک نصفه بربری تازه میدهد.
در ظرف های رویی می آیی در هوای دل انگیز این روزها، زیر درخشش آفتاب طلایی و در کنار بنفشه های تازه کاشته شده در پارک نیمرو می خوری، بدون آنکه زباله پلاستیکی تولید کنی، حتی به اندازه یک قاشق پلاستیکی.
وقتی نسیم بنفشه ها را تکان میدهد، گویی آنکه بنفشه ها بالا پایین میپرند و فریاد سر داده اند:
آی، ای عابر خورنده، یک لقمه هم برای من بگیر.

@parrchenan

زمانی که یک اثر هنری بودم

لطفاً مصرف گرا باشیم.
پس از حضور در اورژانس اجتماعی به این شناخت رسیدیم که قشر ضعیف و طبقه پایین جامعه که نه مهارت و نه سرمایه خاصی دارد یکی از راهکارهای تولید درآمد برای سر کردن هر روز زندگی و نه روزهای بعدش ، و نه روزهای آینده و نه رپزهای بیماری ،- دست فروشی و بساطی است.
الکی هم شده از آنها، از همان هایی که اتفاقا زورشون به شهرداری و بساطی های حرفه ای نرسیده و آن گوشه های خیابان و پیاده مانده اند، خرید کنیم. عزت نفس شأن برقرار می ماند و میتوان از این راه کمکشان کرد.

اگر هم حوصله داشتید این روزها مترو سوار شویم و نقاط پایین دست شهر رفته و از دست فروشان پایین تر خرید کنیم.
@parrchenan

از اشمیت انتظار بیشتری داشتم.
قلم رمانی اش، ضعیف بود و به نمایشنامه های پر شکوهش نمیرسید. آخر های داستان حتی خودش از انسانی که اینگونه انسان نبود خسته شده بود و زود اصل داستان را پیچاند.
اما موضوعی که انتخاب کرده، موضوع خوب و دقیقی است. الینه شدن انسانها، کالا شدن انسانها، موضوع کمی نیست. موضوعی که مکتب فرانکفورت به آن بسیار پرداخته است.
خود ما در زندگی روزانه خود به انسانها چقدر نگاه کالایی داریم؟ و چه ظلمی در حقشان میکنیم که بزرگترین داشته انسانی اش را از او دریغ میکنیم.
این که او انسان نیست. کالاست. خدمات است. دندانه های ماشینی است، الگوریتم سازمانی است. هر چه هست دیگر انسان نیست.
در زندگی خود در برخورد با تک تک انسان ها چگونه به آنها نگاه می‌کنیم؟


اگر این سوال ذهنتان را مشغول کرد پیشنهاد خوانش
کتاب :
زمانی که یک اثر هنری بودم را دارم.

@parrchenan

بیست و ششم

این چند وقت سوار چنبر نشدم و هم قلمم حدس میزنم افت کرده و هم نوشته هایم کم شده است. واقعا حضور چنبر در زندگیم خیلی واضح شده و در واقع کارکرد زیادی در روانم پیدا کرده است، واسطه اندیشه و بخصوص تحلیل میشود و چیزهایی از ناخودآگاهم را به خود آگاه می‌کشاند.
باری

امروز بیست و ششم است.
انتهای ساعت اداری نشسته بودیم که دوست و همکارام یک خاطره ناب از بیست و ششم اش تعریف کرد. این که در ایام اوج عاشقی، پدر محبوبش در این تاریخ آمده و دست دخترش را گرفته و به شهر و دیار خود از برای عید برده است.
اینکه لحظه وداع، محبوبش گفته: «خداحافظ» و او هم گفته: «خداحافظ». صورت و لحن و چهره و‌ چشمان همکارم را هنگام بیان این خاطره باید میدید.

اما چیزی که ذهنم را به خود مشغول کرد، این نبود. این روایت را همکارم برایم تعریف کرد و به وجد آمدم. همکاران دیگرم آمدند، از همکار عاشق پیشه درخواست کردم برای آنها هم «خداحافظ »بیست و ششم اش را تعریف کند. و وقتی تعریف کرد و روایت را با «خداحافظ» به پایان برد و سکوت اختیار کرد، همکار شنونده گفت: خوووب بعدش؟

و باز در روز دیگری، از او خواستم «خداحافظ» بیست و شش را برای همکار دیگرمان تعریف کند و وقتی به «خداحافظ« رسید، همکار به وجود آمده خاطره نابی از زندکی خود، از آن ناب های انسانی تعریف کرد و فضای گفتگو بسیار گرم شد. گویی در حلقه آتشی گرم نشسته باشیم و هریک خود را ، عمق خود را برون ریزی کند.

با خودم این دو صحنه را مرور کردم، چرا یکی به «خوب بعدش» میرسد و دیگری به لایه های زیرین زندگی« تر» خود؟
نتوانستم هنوز تحلیل کنم و پاسخی برای آن نیافتم، شاید نیاز به یک چنبر سواری داشته باشم تا قوه تحلیلم گشوده شود!

اما چیزی که یافتم، آن است که اگر بخواهم به مرزهای گفتگوی انسانی نزدیک شوم، اگر بخواهم گفتگوی ناب انسانی، از آنهایی که دل آدم با آن گرم میشود را پیدا کنم، باید به خطوط کم رنگ و پر رنگ، خطوط پیدا و ناپیدای چشمان فرد مقابلم دقیق شوم، خود را در چشمان فرد مقابلم شناور کنم و دست و پا نزنم، پس آن گفتگو، به هر جا خواست مرا ببرد.
دلم گرم میشود از دیدار ما دو انسان.
معتقدم نزدیک ترین حالت انسانی ما آدمیان در چنین لحظاتی اتفاق می افتد.

@parrchenan

کتاب اینترنت با مغز ما چه میکند

برج اسفند را بسیار دوست می دارم. طبیعت به آرامی گویی در حال چشم گشودن است‌. چشمانش خمار دارد. چشم نیمه بسته گاهی بسته و دوباره نیمه باز میشود. چشمان درشت و سیاهی که مژه های بلندش هنوز به تمامی گشوده نشده است. این روزها شبیه نفس کشیدن کودکان است. آرام و رام باصدای کمی از خرناسه هایش. بوی شیر از بازدمش به مشام می‌رسد.
اگر حتی چند روز از این روزها را بیمار باشی و نتوانی در آن حضور پیدا کنی، حس غُبن و حسرت به سراغت می آید.
این روزها بیش از هر چیز پیاده رفتن صبح گاه از مسیرهای کم صدا را پیشنهاد میکنم.
قبل از غوغای بهار، آرامش کند و آهسته اسفند را از دست ندهیم.


اگر اهل کتاب هستید یا اهل کتاب بودید، کتاب اینترنت با مغز ما چه میکند را پیشنهاد خوانش میدهم. نویسنده به کمک فلسفه، پزشکی، فیزیولوژی مغز و تاریخ، مخاطب را به درون تمدن انسانی پرتاب میکند و او را با امروزش در ترازو قرار میدهد.
اگر میخواهیم کتاب هنوز در زندگی ما به عنوان ایجاد کننده «تفکر عمیق »حضور داشته باشد، این کتاب تلنگری بر مخاطب خواهد انداخت‌.
« تفکر عمیق» واژه ای است که در این کتاب دقیق توضیح می‌دهد و مدعی است انسان امروز از آن در حال فاصله گرفتن است. کتاب در سال ۲۰۰۹ نوشته شده است. و هنوز موج گوشی ها و اپلیکیشن های هوشمند به این شکل را ندیده است.
در واقع کتاب اینترنت با مغز ما چه میکند مرثیه ای است برای کتاب. پیشبینی می توان کرد تا پایان این قرن ، بعد از پانصد سال حکمرانی کتاب گوتنبرگی، و تولید تفکر عمیق در انسان، از زندگی انسانی رخت بر خواهد برست.

@parrchenan

پسرکی شش ساله را از کلانتری گرفته و سوار ماشین میشویم. آفتاب عصر گاهی اسفند ماه تهران سمت غرب، مسیر کج کرده و به ماشین ما که رو به او ایستاده زل زده است. کودک آرام و زیبایی است. بغلم مینشیند و در بغلم لم میدهد. وقتی میبینیم آفتاب به ما زل زده ما هم دو تایی به او خیره میشویم در حالیکه راننده مشغول نوشیدن چایی که عطر دارچین اش در اتاقک ماشین پیچیده است به آفتاب خیره هستیم و به اتفاقات در کلانتری وقعی نمینهیم.
گور بابای دنیا. این لحظه و این آفتاب و این خلسه را عشق است.
بنده خدا همکارم، کل مراحل اداری پرونده را بر عهده گرفت و اجازه نداد آرامش ما دو تا، من و اویی که در پای سمت راستم لمیده بود بهم بخورد.
در نهایت مجبور شدیم در شیر خوارگاه پیاده شده و خلسه هر دو ما پاره گشت. آفتابی هم نبود که به ما زل بزنه.
دم او گرم، وقتی که کارمند شیر خوارگاه خواست بغلش کند و گفت میخوام بغل این( من) باشم، خوب لج اش رو در آورد. اما لعنتی کارمند شیر خوارگاه کارش رو خوب بلد بود،( چه خوب صد البته) زودی مخش رو زد و پرید بغل او.
فیف( کیف) آبی اش را هم گرفت و رفت.


می‌دید که می‌سوزم و از من رد شد
من آتش چارشنبه‌سوری بودم!

احسان_پرسا

 


@parrchenan

عدم رضایت

همکارم از صبح غمین بود، ظهر این موضوع را به او بیان میکنم.
« بچه ام را تنبیه کرده ام و از خودم ناراحتم»

یاد علیرضا ی خودم می افتم، هنگامی که مربی بودم. رفتار و عملی را نسبت به یک بچه کوچک و تازه وارد انجام میداد که ناعادلانه بود، از صبح چندین بار بهش تذکر داده بود. شب هنگام که زور گویی او را همچنان دیدم، کشیده خواباندم زیر گوش علی‌.
تا مدتها از خودم ناراضی بودم...
بدترین حالت برای انسان اینکه آدم از خود اش ناراضی باشه و سرکوفت بزند.
با علی رضایم رفاقتم را هنوز دارم اما آن شب را فراموش نکردم . حرف همکارم مرا به آن شب پرتاب کرد.
الهی علی رضایم سلامت شود.

http://www.parchenan.blogfa.com/post-853.aspx

 


http://www.parchenan.blogfa.com/post-854.aspx

 

 

@parrchenan

ممد دهن بده

درگیری سرماخوردگی بودم و لرزش داشتم، گلوم همچون سنگ بود و آب دهانم را نمیتوانستم قورت بدهم. گوش درد هم به آن اضافه شده بود. پزشک رفته و دارو درمانی و مادر مهربانم سوپ و آب میوه بهم داد تا این بیماری از تنم رخت برببند.
در همان حال که نیمه های شب از درد، از خواب پریدم و عجز خودم را دیدم و درد شدید گوشم را یافتم، یاد کارتون خوابها، معتادها افتادم. آنها وقتی سرما بخورند، در کدام رخت گرم، بر کدام دیگ آتش خواهند خفت و سوپ درست خواهند کرد؟
یاد گزارش مشاهده یکی از همکارانم در منطقه شوش افتادم.
وقتی که کارتون خواب معتادی از پای در آمد و افتاد و ریفیق اش مرام گذاشته و به دوست در حال کشیدنش فریاد کشیده : ممد دهن بده.
درست وسط نیمه شب پس از بیدار شدن از خواب عمیق ناشی از مسکن ها این گزارش مشاهده شده یادم آمد!؟

شاید با دمی افیون آنها این درد و رنج را از خود دور میکنند. شاید. اما نه. مرگ تدریجی سختی دارند این انسانهای وامانده از قطار تاریخ دلخراش انسانی.

@parrchenan

شیطونک

پرچنان:
کلانتری رفته ایم تا دستور اجرا کنیم، سرهنگ کلانتری دو تا بچه یکی سه چهار سال و دیگری هشت سال تحویلیمون داد و موضوع پرونده ما به زمانی دگر رفت.
انگار خونه تکونی ، بعضی خانواده های نابسامان، دور انداختنی هاشون از جنس دیگری شده است.
آخه چه معنی داره هر شیفت، بچه ای رو تحویل مراکز دهیم؟

تا دیدمشون توپ شیطونکم را از جیبم در آوردم و دست کودک دادم.
باور نمیکنید مثل عصا موسی معجزه میکند. در کسری از ثانیه، غریبگی، ترس ، وحشت، اضطراب کودک را از بین میبرد و با تو هم دلت میکند. یخ بیگانگی را میشکند و چون آفتاب، جوانه دوستی سبز میکند ‌
کسری از ثانیه!

در پزشکی قانونی بودیم و سالن شلوغ آن و کودک با شیطونکش بازی میکرد و واقعا آنجا را روی سرش گذاشته بود. منتظر بودم یکی بیاد دادی بیدادی، چشم غره ای بکند. اما نه. تقریبا همه با یک لبخند بودا وار نظاره بازی کودک بودند و کم کم چند تا یار بازی هم پیدا کرد.
دیگر لازم نبود یار بازیش باشم. به تعداد مکفی یار بازی پیدا کرده بود و شیطانونک داستان ما دست به دست میشد.
گرمم شده بود. کودک را به همکارم سپردم و رفتم فضای باز تا خنک شوم.
کلا در زندگیم چنین رویه ای دارم، تا ببینم کاری رو غلطک افتاده، یار و یاورانی پیدا کرده، آن فضا را خلوت میکنم.
در این همه شادی کودک و لبخند دیگران ،تنها یک ترس داشتم، هنگام جدا کردن کودک کوچکتر از کودک بزرگتر، دچار بی تابی فراوانش شویم. کودک به برادر بزرگترش بسیار وابسته بود.
در شیر خوارگاه وقتی قبول کردند که برای یک شب بصورت امانی در کنار هم باشند و فردا ادامه کار صورت گیرد، نفس راحتی کشیدم.
خدا به داد شیفت امروز برسد که شاهد و فاعل این جدایی خواهند بود.😫

در هوای اعتدالی شب آرام میرکابیدم سمت خانه و به کودک و کودکان فکر می اندیشم. این که وقتی در حضور آنها نفس میکشم، گویی همه غمهای عالم از تن و روانم، رخت میبندند. دنیایم از جنسی دگر میشود، این فضای سیاهی که میبینم رنگی دگر میگرد. گویی از حجم دوزخی ام به بهشت برین پرتاب میشوم. به سخن مسیح می اندیشم: به ملکوت پدر نمیرسید مگر دوباره کودک شوید.

در این احوال غوطه ور بودم و می اندیشیدم و میرکابیدم که ذهن تحلیل گرم جنسی دگر از تحلیل را انتخاب کرد. بدجنسی کرد. نامردی کرد.
به داروین و نظریه او سوقم داد. این که سهیل، تو اکنون در سنی هستی که مثل دیگر مردمان اگر زندگی کرده بودی، فرزندی داشتی و چون آن را نداری، با هر کودکی که برخورد میکنی از لحاظ طبیعی و نظریه تکامل، آن عقده را اینگونه گره گشایی میکنی. اینگونه تو به کودک و کودک به تو دل میبند.

انصافا ذهنم بدجنسی کرد، به نظرم دقیق زد به هدف.

به خانه میرسم و با مادرم حرف میزنیم. فیلمی که همکارم از بازی من و کودکی را گرفته است نشانش میدهم.

:« یکم وقار داشته باشی خوب چیزیه»🙄😏

@parrchenan

دندان لق

وارد اداره شده و کودکی را مشاهده کردم که همکارانم از خانواده ای نابسامان گرفته بودند، با هم رفیق شدیم. با این گوزن ها بازی می‌کرد، تا به حال این نوع بازی را ندیده بودم، نیاز به جست و خیز داشت، هوس این نوع بازی به سرم زده بود هوس آنکه جست و خیز کنم، بهار سرخوشم کرده است. گفت: «تو هم بیا سوار دیگری شو و با من مسابقه بده». مسابقه دادیم. با گوزن خودم سواری کردم و باختم اما با گوزن او بردم.
باید میرفتم ماموریت‌ خداحافظی کردم، بغلم نیامد. گفتم دلت برامون تنگ نمیشه؟
مکس کرد.
گفت:
«میام بچه تو میشم». جا خوردم، انتظار این حرف را نداشتم. گفتم من زن ندارم که. گفت:« اشکال نداره». گفتم من چهل روز یهو میروم مسافرت، کی برات غذا درست کنه؟ گفت: «اشکال نداره، خودم املت درست میکنم»!!

با نگاهی به نقاشی اش که مرا و خودش را، خانه و آفتابش را همه را در حاشیه کشیده بود و متن پر از خالی بود، میشد حدس زد متن زندگی کودک، پر از هیچ است.

دندان شیریش لق بود و دهانش گاهی پر از خون میشد.

@parrchenan

اشتباه

برای بازدید از منزل
به خیابان و محله بسیار بد نام تهران رفته ایم. آن قدر در این محله پرونده داشته ایم که، گویی « بچه این محلبم» و آدرس ها و کوچه پس کوچه ها را خوب بلدیم.
تا گفت پلاک نوزده، یادم افتاد سال پیش هم آنجا پرونده ای رفته بودم. زیرزمینی پر از موش و خانه ای در آستانه تخریب.
در زدیم. خانم جوانی که مادر کودک بود درب را گشود و با روی گشاده گفت، مشکلی نیست. اکنون بچه را می آورم تا رویت کنید.
اشتباه اول را کردیم و بدلیل بارندگی که بود، به حیاط خانه رفتیم‌.
منتظر رویت بچه بودیم که دو مرد که یکی از آنها قلچماق بود پرده ای که زیر زمین را میپوشاند کنار زدند و شتابان وارد حیاط شدند. تمام بدنش خالکوبی داشت .
تا این منظره را دیدیم، نگاهی به راه فرارمان انداختم، اشتباه دوم، درب ورودی ، پیش شده بود.
آب دهانم را قورت دادم به مردانی که منتظر عکس العمل ما بودند گفتم، به ما گفته اند، این خانواده نیاز به کمک« مالی » دارد، حال امده ایم تحقیق و از خودتان بپرسیم. نرم شدند. مادر کودک اعتراف کرد که مصرف دارد . قرار شد در مرکز مادر کودک که هزینه ای دو میلیونی دارد با خواست خود، برود پذیرش شود. آدرس را دادیم تا ببینیم روزگار چه خواهد کرد.
وقتی که پس از پایان بازدید می‌خواستیم سوار ماشین گشت شویم، با خود فکر میکردم، از یک کتک حسابی جَستیم.

@parrchenan

صدا

یکی از دلایلی که صبح زود را دوست دارم، سکوت بی نظریش است. هر چه از سحر، به پگاه و از پگاه به صبح نزدیک میشوی، حجم صدای طبیعت و شهر افزون تر میشود. صدای ماشین، موتور ، پرنده ها افزون تر میشود.

بیدار شده و قهوه ام را خورده ام. بالای دستگاه قهوه جوش تک نفره اکسپرسو می ایستم تا دو شقه رگ عسلی قهوه از ناپیدای مخزن، به پیدای مخزن دوم آرام آرام، چون رگه ای کم خون، سُر رود و مخزن را پر کند. آن لحظه سُر رفتن قهوه از ناپیدا به پیدا، عطری خاص دارد. ورای قبل و بعدش. منتظر همان عطر بالای سر اجاق منتظر میمانم.

قهوه را مینوشم و در مبل دراز کش میشوم. صدای تیک تاک ساعت و نفس کشیدن آرامَم، تنها صدای حاضر در خانه است. تلگرام را روشن میکنم.
چک میکنم. پروفایل دوست سحر خیزم سیاه است. از او میپرسم چرا؟

: مادر رفت.

به صدای تیک تیک ساعت و نفس کشیدن آرام ، صدای برخورد قطره اشک که از چشم در رفت و راه از کنار لاله گوش باز کرد و پایین دست گوش بر دسته مبل افتاد اضافه میشود.

بعد از درنگی، رفتم کارهایی که مادرم برای خانه تکانی بهم گفته بود و به بهانه خستگی پشت گوش انداخته بودم را انجام دادم.


@parrchenan

لاس زدن با تماشای بادکنک ا

راه میروم، ایستاده، موبایل چک میکنم.
ازم میپرسد، چرا نمینشینی؟
سوالش، پرسشی نیست. منظورش آن است که بنشین.
مینشینم. و به جواب سوال می‌اندیشم.
« احتمالا از اینکه فهمیدم جای مناسبی پیدا کرده و خبر قبلی اشتباه بوده خوشحالم».
مینشینم و ماگ بزرگ چای را در دست میگیرم و بازی دو بادکنک هلیومی که در باد میرقصند را تماشا میکنم. گویی دو محبوب اند که لب بر لب هم میگذارند و معاشقه می‌کنند. آسمان آبی و نور درخشان و باد و تکان‌های دو بادکنک رنگی، لذت نوشیدن چای ْ را افزون کرده است.

: « خیلی باحالی ،تو رو خدا با« بادکنک ا »لاس نزن دیگه»

وقتی با آن که خسته هستی، سحر خیز بودی و در نتیجه پی خبر را گرفتی و ماجرا بر تو آشکار شد و پس کامروا شدی، میشود از تماشای رقص دو بادکنک رنگی در باد نیز لاس زد!! و فعل و فاعل زبان فارسی را برهم زد! (:

و حتی به فکر نوشتن یک داستان کوتاه اروتیک از معاشقه دو بادکنک رنگی هلیومی که در باد میرقصند و گره انتهایشان بر یک نقطه هستند افتاد.


@parrchenan

چرا نمی‌نوشند؟

در ماشین گشت هستیم و ذهنم طوفانی از افکار چرخ میخورد، از ماندن یا رفتن.
به آدرس مورد نظر رسیدم.
پسر دوازده سیزده ساله ای که روی ویلچر بود به همراه مادرش، جلوی درب منزل بودند.
به اتفاق وارد خانه شدیم.
خانه محقر و تمیز و برای من دلنشینی بود. ابتدای ورود چند گلدان سبز که معلوم بود به آنها رسیده شده، بر ما سلام کردند.
پسر از مشکلاتش با مادرش گفت.
مادر اما نگاهش پر از مهر بود و صدایش مرا یاد میرکمالم، اسوه ایمانم می انداخت.
شنیدیم و سخن راندیم، حال پسرک به شده بود، پسر ساده و در استعاره پینوکیو واری بود.
با خنده گفت:
« بهزیستی چه خدمات خوبی داره»
گفت دیگه خدا را بابت نعماتش شکر نمیکنم.
حرف را به نعمتها کشاند, در زمین او ماندم.
بزرگترین نعمتی که داری چیست؟
سلامتی، ویلچر خوبم، خونه.
به مادرش نگاهی انداختم، گفتم اگر همه اینها را داشته باشی مادرت را نداشته باشی چه؟ وضعیت چگونه خواهد بود؟ کجا خواهی بود؟ به فکر فرو رفت.
مادرش برایمان چای آورد؟
نوشیدیم و همکارم از عطرش صحبت کرد.
مادر گفت:
« شما اولین نفر هستید که چایی که من برایش ریخته ام را مینوشید. چرا بقیه نمی‌خورند؟»

همین جمله حجت را بر من تمام کرد.
این چرا برای تک تک ما انسانها صادق است.
ببینیم در کجای داستان گم گشتی فردیت یافته
« من _ دیگری ( other) » هستیم. در کجای تفرعون و خود بزرگ پنداری ؟ با فرعون شدن چند گام فاصله داریم؟


@parrchenan

شبانه

وقتی که بعد از یک مدت پنج شش ماهه که کودکان فامیل یا آشنا یا رفیقان را میبینی و این که در این مدت فقط صدایشان را شنیدی و یهو میبینی، بزرگ شده و قد کشیده اند، یک آگاهی تلخ همچون قهوه اکسپرسو ، این دیدار، این نگاه، این رشد و تغییر، به تو میچشاند.

:این که تو هم، به لحظه آخرین پیراهن نزدیک تر شدی»*.


در کجای رسالت خویشم؟
یا سئوالی ابتدایی تر،
آیا رسالتی برای خود قائلم؟

 

*واژه ای از شعر یک شاعر نیمه معروف.


@parrchenan

در شب بعد از باران و باد تهران میرکابم.
با نور مهتاب، توچال سفید و درخشان در آسمانی تقریباً لاجوردی همچوش کودک بازیگوشی که چادر نماز مادرش را بر سر انداخته و خود را چون شَبَه ای، لولو خورخوره، آماده حمله به پدری که زیر پایش دراز کشیده و زیر چشمی با لبخندی ریز این شبه زیبا را تماشا میکند شده است.

توچالکم، زیباترینم تا این دستان سفید و طولانی ات، از داراباد تا امامزاده داود، خسته نشده، تا چادر سفید و هوس بازیگوشی از سرت نیفتاده، حمله ات را شروع کن.

توچال و آسمان و هوا آن قدر زیباست که حواسم دائم به او میرود و فرمان و رکاب از دستم در میروند. عابران کمی در پیاده رو حضور دارند.


به توچال سفید در شب این چنین درخشان نگاه میکنم و میرکابم و فیلم boy a, در ذهنم چرخ میخورد.

تا به حال فیلمی این چنین عینی، حقیقی ، از خستگی مددکاری که دست رنجش را جامعه اینگونه به یغما میبرد ندیده بودم.
مددکار، چون شطرنج بازی، مهره چیدمان میکند، چون کارگردانی، پلن به پلن سناریو می چیند، و در نهایت ، جامعه و مردمانش، بدون قواعد بازی، می آید میزنند زیر میز شطرنج، می آیند سینمایت را آتش میزنند.

حالِ آن مرد را کسی درک میکند که شش سال در شبانه روزی بود و اینک نیست.

گرگ بودن انسان مدنی ساکن در جامعه را از همین فیلم به یادگار خواهم برداشت.

توچالکم، زیباترینم تا این دستان سفید و طولانی ات، از داراباد تا امامزاده داود خسته نشده، تا چادر سفید و هوس بازیگوشی از سرت نیفتاده، حمله ات را شروع کن.


@parrchenan

شب بارانی تهران

باران شدیدی، شب تهران را فرا گرفته ، بادگیرم را پوشیده وچ، سوار چنبرم شده و به دل باران میزنم.
باران شدید، هوای تهران را در مرز پاک بودن قرار داده بود و اکسیژن باور نکردنی تزریق ریه هام میکرد. هنگام عبور به مامور کلانتری که کنار ماشین کلانتری، پانچو پوشیده ایستاده بود سلام کردم. خنده ای زد . این که ما مددکارهای ۱۲۳ و نیروی انتظامی دو بال یک پرنده برای جلوگیری از کودک آزاری هستیم و این روزها، به ته خط رسیدگان جامعه بیش از هر زمان دیگری با ما دو بال سر و کار دارند. از ته خط رسیدگان بهتر است، ترسید. چیزی برای از دست دادن ندارند. هفته پیش با خودم فکر میکردم قربانی بعدی خشونت، احتمالأ ما باشیم، چرا که بیش از هر کسی با ته خط رسیدگان دیدار و برخورد داریم. با کمی تند کردن سرعتم و رکاب زدن بیشتر، ذهنم را از تحلیل کردن نجات داده و به باران میسپارمش. از جلوی مجسمه آقای مسافر چتر بدست پارک ملت رد میشوم. به او سلام داده و میگویم: این‌بار، چتر باز شده ات کارکِرد پیدا کرده است.
در ادامه راه یک موتوری الو پیک خنده ای بر لب خدا قوتی میگوید، در روزهای دیگر معمولا بوقی حواله ام میکردند که :
« کنارتر برو داداش تا ما رد شیم»
بادگیرم خیس کامل شده است، اما از درون گرمم. و تا حدودی عرق کرده و این حال، حال جالب و دگرگون کننده ایست. دو متضاد را در یک آن درک کنی مثل دو روی سکه . انگار که هم شب باشد و هم روز. بعید میدانم بتوانم آن را در واژه بگنجانم. فراموشش کنید.
در این احوال خوش، کودکی فکر کنم ده یازده ساله را میبینم که از جلو قنادی لادن به سرعت در حال جمع کردن آشغال است. شما ملتفط این چرایی سرعت او نمیشود. در کوهستان و برنامه های زمستانه، زمانی که جوان تر بودم، معمولا با سردتر شدن و کولاک شدن هوا، لباس اضافه نمی‌کردم، سرعتم را زیادتر میکردم، تا سوخت و ساز بدنم بالاتر برود و گرم تر شوم و این کودک دقیقا همین کار را میکرد. لباس بافتنی که پوشیده بود، زیر باران خیس شده و برای مقابله با سرما، سرعت حرکت دادن اندامهایش را زیادتر کرده بود.
یاد دو کودک بلوچی که در بیابان در برنامه رکاب زنی بلوچستان دیدیم افتادم. گفتم چه میکنید:
لاک جمع میکنیم.
و در انتهای صحبت متوجه شدم لاک اسم تخصصی آشغال هایی بازیافتی است که جنبه اقتصادی دارد.
خودم را به باران میسپارم و تند تر رکاب میزنم. کاش یک بادگیر اضافی داشتم.


@parrchenan

تهران بارانی

روزهای بارانی، دلم بیش از روزهای دیکر با سرباز وظیفه های حاضر در خطوط بی آرتی است. این که پانچو دارند!ندارند؟
وقتی نوشیدنی گرم برایشان میبرم، چهره شان متعجب میشود، چرا؟
چرا باید فردی از شهروندان برایم نوشیدنی بیاورد؟

درحالیکه اینها بیشترین کمک را به عبور و مرور شهری میکنند و حتی می‌توانند متوقع باشند.
اما چرا متوقع نیستند؟ مگر حقوقی بابت این حضور دوازده ساعت سرپا بودن در آلودگی و گرما و سرما دریافت میکنند؟

دلیل بسیار میتوان ذکر کرد اما شاید یکی از مهمترین دلایلش آن است که ما ، دیگری را( other) به راحتی نادیده می‌گیریم، یا در واقع نمیبینیمش. گویی وجود ندارد، وجود ندارند. و این اولین پله و‌مهمترین پله برای سقوط انسانی است. فرعون ها، نَمرودها، جمشیدها، ضحاک ها همینگونه شروع به سقوط کردند.
هرگاه جایی از زندگی متوجه شدید در فلان خیابان آن آدم گونی بدست را، آن کودک فال فروش را، آن سرباز خسته را، آن عابر خیس را، آن گارسون در فلان تالار را گویی اصلا ندیده اید، در جلو چشمان تان آمده و اما آن لحظه او را رؤیت کرده اید، بدانید که چراغ بنزین انسانیتان روشن شده، تا ضحاک شدن فاصله ای ندارید.
و ضحاک تا آخر عمر خود از درد مارهای بر دوش رُسته اش درد کشید و پس جنایت کرد و در آخر به دو نیم شد.

@parrchenan

باران سردی تهران را فرا گرفته بود و علی رغم میل باطنی ماشین سوار بودم.
اواسط شب یک روز تعطیل بود و در شک بودم که از خیابان یا بزرگراه خود را به مقصد برسانم و در نهایت خیابان را انتخاب کردم. هنگام دور زدن میدان، عابری منتظر تاکسی را سوار کردم.
خانم میانسالی بود.
:«آی یخ زدم، یکساعته کنار خیابان منتظرم».
:«ببخشید ما را مادر!!، که این قدر بد شدیم».
از آینه به حجم ماشین های بیشتر مدل بالایی که بی تفاوت از کنار عابران خیس عبور می‌کردند نگاهی انداختم و مسیرم را با مسیر عابر خیس همخوان کردم.

در دل نجوا میکنم:
«ایران زمین پوزش که فرزندان امروزت، این دوره ات، این نسلت، این چنین بی تفاوت و خود خواه از کار در امدیم».

 


@parrchenan

فردوسی

این شعر حافظ که برای معرفی پرچنان گذاشته بودم، بیش از یکسال سر در کانال بود.
معتقدم مانیفیست آدمی، آنقدر پر هیبت هست که جز زبان هنری و شاعرانه، نمیتوان آن را بیان کرد.
اما بعید میدانم بسیاری از خوانندگانم این تک بیت حافظ را ملتفط شده باشند:


از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

رباط به معنای کاروانسرا. حافظ دنیا را کاروانسرایی دیده که مسافر یک شب در آن خواهد خوابید و از در مرگ از آن عبور خواهد کرد، پس مهم نیست نقش و نگار این اتاقی که قرار است منزل کنی، چگونه باشد.

 



در ایام خانه تکانی فرهنگ ایرانی هستیم و در این روزها کتاب بسیار پر باری پیرامون شخصیت فردوسی خواندم. دکتر محمد امین ریاحی، یک ناگت خوش طعم و سیر کننده از تاریخ و شاهنامه و فردوسی در این کتاب ارایه کرده است. انتشارات طرح نو، یک مجوعه کتاب، به نام بنیان گذاران فرهنگ امروز دارد که من چند جلدی از آنها را دارم. اگر فرزندی داشتم، فرزندم را با این مجموعه غنی و یک مجوعه کتاب دیگر از انتشارات گمان آشنا میکردم و در یکی از سالروز های تولدش این مجموعه ها را به او هدیه میدادم.
باری در این کتاب، مرحوم دکتر ریاحی، دلایل آنکه چرا ایران امروز، زبان فارسی و تک تک ما ایرانیان، وامدار فردوسی هستیم را بیان میکند. این که چرا شاهنامه فراگیر شد و فهم درستی از آن را به من مخاطب عرصه میدارد.

یک بیت از فردوسی به زبان بسیار ساده تر پیدا کردم که میتواند جای آن بیت حافظ را پر کند:
جهان یادگار است و ما رفتنی
به گیتی نماند مگر مردمی

@parrchenan