دو سوی طیف
یکی مجلسی که تقریباً می توانی بگویی هیچ کدام از معیارهای حاکمیت را رعایت نکرده بود و طیف زیادی از کارکنان آن گویی اصلا در این سرزمین و با معیارهای حاکمیت زندگی نمیکردند و
دیگری طیفی آن سری بودند.
در عصر برفی و باد زده تهران، خانواده هایی بودند که در مجاورت قبور شهدای گمنام در بالای ارتفاعات تهران، دعا و ادعیه میخوانند.
میانگین سِنی هر دو طیف هم گونه ای بود که هیچ کدام فضای انقلاب را ندیده باشند.
معتقدم طیف اولی روز به روز و با سرعتی خیره کننده در حال تکثیر خود به کمک شبکه مجازی در زیر مجموعه دید جدید به زندگی انسان، تحت عنوان دهکده جهانی هستند، بدون آنکه عامدانه در جهت این نوع زندگی تلاش و تبلیغی کنند.
و طیف دیگر ،اقلیتی اما بسیار قدرتمند هستند که نسبت به سالهای دور، رشد جمعیتی کمتری نسبت به دوران جنگ و انقلاب داشته اند.
با همه بدبینی هایی که نسبت به سال جدید دارم و حتی نتوانسته ام در کلام سال پیش رو رو سالی مبارک برای کسی بیان کنم و تنها به خوش باشی تعطیلات عید بسنده کرده ام، اما خوشبینم که این دو سر طیف به یک همزیستی مسالمت آمیز تر نزدیک شده و بشوند.
به چند دلیل:
یک ، همین که با همه فشارهای قانونی، حاکمیتی، انتظامی، طیف اولی نمود عملی زندگی خود را در مهمانی های دوستانه، در مهمانی های رسمی تر، در ابراز زندگی خود و بخصوص در عکس پروفایل شان در انواع شبکه های مجازی از اینستا تا تلگرام از آپارات تا سروش، نشان داده اند، یعنی، طیف دومی، یا به دلیل نتوانستن یا نخواستن، اجازه این امر را داده است.
دو، چون این دو طیف مجبورند، در کنار هم رانندگی کنند، سر کار روند، اخبار اختلاس و دزدی را با هم گوش کنند و در مجموع« با هم زندگی کنند»
زندگی هایشان با هم گره خورده و اگر از هر دو طیف پرسیده شود، دوستانی در طیف دیگر برای خود نام خواهند برد.
در حالیکه در گذشته ده سال پیش این سرزمین کمتر چنین زندگی بوده است.
گویی چهل سال بعد از انقلاب زندگی اجتماعی مردم سرزمین در حال یک میکس شدن دو سر این طیف هستند که زندگی را کمتر ماهیتی و ذاتی ( آرمانی) و بیشتر اکتسابی و آموختنی می بینند.
با این دوستی ها با این شبکه ها اجتماعی، با این سفرعای درون سرزمینی درواقع مرزهای میان «ما، آنها _آنها، ما» در حال تَرَک برداشتن هست و شاید روزی به « ماتَر_ مای بزرگتر» برسیم.
جهش این میکس شدگی و بروز زندگی اجتماعی این سرزمین را در عکس پروفایل زنان این سرزمین میبینم که کم کم به جای عکس گل و گیاه به عکسهایی از خود و زندگی و علایق خود تبدیل شده است.
در مغازه نشسته بودم که خانمی «جوان» آمد و «پیکسل »خرید،( به دلیل سنجاق قفلی که دارد) و به مانتو اش زد و رفت.( مانتو جلو باز بی دکمه بود) و از گشت امنیت اخلاقی!! «مستقر»در میدان ونک به «سلامت »عبور کرد.
امیدوارم شما هم با خوانش این خاطره و دقیق شدن در کلمه های داخل گیومه به نگاه خوشبینانه من نزدیک شده باشید.
با تاسی از آخرین پست امسال زید آبادی این تکه شعر فروغ را می اورم:
سلام ای غربت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره،همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند.
@parrchenan