دو سوی طیف

در این سه هفته ای با دو سر طیف از فرهنگ و زندگی این سرزمین برخورد کرده ام.
یکی مجلسی که تقریباً می توانی بگویی هیچ کدام از معیارهای حاکمیت را رعایت نکرده بود و طیف زیادی از کارکنان آن گویی اصلا در این سرزمین و با معیارهای حاکمیت زندگی نمیکردند و 
 دیگری طیفی آن سری بودند.
 در عصر برفی و باد زده تهران، خانواده هایی بودند که در مجاورت قبور شهدای گمنام در بالای ارتفاعات تهران، دعا و ادعیه میخوانند.

 میانگین سِنی هر دو طیف هم گونه ای بود که هیچ کدام فضای انقلاب را ندیده باشند.
معتقدم طیف اولی روز به روز و با سرعتی خیره کننده در حال تکثیر خود به کمک شبکه مجازی در زیر مجموعه دید جدید به زندگی انسان، تحت عنوان دهکده جهانی هستند، بدون آنکه عامدانه در جهت این نوع زندگی تلاش و تبلیغی کنند.
و طیف دیگر ،اقلیتی اما بسیار قدرتمند هستند  که نسبت به سالهای دور، رشد جمعیتی کمتری نسبت به دوران جنگ و انقلاب داشته اند.

با همه بدبینی هایی که نسبت به سال جدید دارم و حتی نتوانسته ام در کلام سال پیش رو رو سالی مبارک برای کسی بیان کنم و تنها به خوش باشی تعطیلات عید بسنده کرده ام، اما خوشبینم که این دو سر طیف به یک همزیستی مسالمت آمیز تر نزدیک شده و بشوند.
به چند دلیل:
یک ، همین که با همه فشارهای قانونی، حاکمیتی، انتظامی، طیف اولی نمود عملی زندگی خود را در مهمانی های دوستانه، در مهمانی های رسمی تر، در ابراز زندگی خود و بخصوص در عکس پروفایل شان در انواع شبکه های مجازی از اینستا تا تلگرام از آپارات تا سروش، نشان داده اند، یعنی، طیف دومی، یا به دلیل نتوانستن یا نخواستن، اجازه این امر را داده است.
 دو، چون این دو طیف مجبورند، در کنار هم رانندگی کنند، سر کار روند، اخبار اختلاس و دزدی را با هم گوش کنند و در مجموع« با هم زندگی کنند»
زندگی هایشان با هم گره خورده و اگر از هر دو طیف پرسیده شود، دوستانی در طیف دیگر برای خود نام خواهند برد.
 در حالیکه در گذشته ده سال پیش این سرزمین کمتر چنین زندگی بوده است.
گویی چهل سال بعد از انقلاب زندگی اجتماعی مردم سرزمین  در حال یک میکس شدن دو سر این طیف هستند که  زندگی را کمتر ماهیتی و ذاتی ( آرمانی) و بیشتر اکتسابی و آموختنی می بینند.
 با این دوستی ها با این شبکه ها اجتماعی، با  این سفرعای درون سرزمینی درواقع مرزهای میان «ما، آنها _آنها، ما» در حال تَرَک برداشتن هست و شاید روزی به « ماتَر_ مای بزرگتر» برسیم.
جهش این میکس شدگی و بروز زندگی اجتماعی این سرزمین را در عکس پروفایل زنان این سرزمین میبینم که کم کم به جای عکس گل و گیاه به عکسهایی از  خود و زندگی و علایق خود تبدیل شده است.

در مغازه نشسته بودم که خانمی «جوان» آمد و «پیکسل »خرید،( به دلیل سنجاق قفلی که دارد) و به مانتو اش زد  و رفت.( مانتو جلو باز بی دکمه بود) و از گشت امنیت اخلاقی!! «مستقر»در میدان ونک به «سلامت »عبور کرد. 
 امیدوارم شما هم با خوانش این خاطره  و دقیق شدن در کلمه های داخل گیومه به نگاه خوشبینانه  من نزدیک شده باشید.

با تاسی از آخرین پست امسال زید آبادی این تکه شعر فروغ را می اورم:


سلام ای غربت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره،همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند.

@parrchenan

این روزهای من

آخر شب بود که تلفن زنگ زد
 مرد و زنی خشمگین، پیرامون جمع آوری کودکان کار، پافشاری میکردند.
« همش چهار ساله ش شاید، زیر ماشین برود»
گفتم هنوز ارگان خاصی مسیولیت این امر را بر عهده نگرفته است.
مرد پرخاشگرانه حرفهایی زد و در آخر گفت، ما این موضوع را رسانه ای خواهیم کرد.
در تصور مرد، من آینه تمام نمای ظلمی بودم که او در آن لحظه داشت میدید. گاهی ما قادر به تفکیک کردن نیستیم.
اگر با من بود، همچنان اعتقاد به برخورد پلیسی با ماجرای کودکان کار دارم، چرا که مضرات  حضور آنها را در خیابان، زیاد میبینم. اما چه کنم که من، جزئی از سیستم هستم 
گاهی تفکیک جز و کل سخت میشود
 اینگونه مواقع معمولاً مپیشنهاد میکنم تلفن روابط عمومی، فرمانداری و شهرداری و بهزیستی را بگیرند و مستقیم به خود مقامات تصمیم گیرنده مطلبشان را برسانند.
###
گاهی افرادی زنگ میزنند که همکاران گشت ما به منزل آنها از بابت گزارشی رفته اند و آنها شکایت دارند از فرد تماس گیرنده و خواهان اقدام قانونی بر ضد او هستند.
 تقریبا دو تایم بلند مدت با او صحبت میکنم تا منصرف کنم او را از این اقدام قانونی. انواع استدلال ها را می‌آورم، گوشه چشمی به کودکان آسیب دیده که در تلویزیون و فضا مجازی نشان داده میشود میکنم و در آخر از آنها میخواهم، با توجه به آنکه گزارش همکاران ما هم موضوع پرونده را تأیید نمی‌کرد از این تصمیم منصرف شوند و معمولاً در این راه موفق هستم.

راستش، قبل ترها به این موضوع کم التفات بودم و میگفتم بعد پرونده به من ربطی ندارد. عملکرد مثبت یکی از همکاران در همین موضوع مرا به این سمت سوق داد که اتفاقا رفتار و سخن ما عمق پرتابی، بیشتری دارد و وقتی میتوان از بازخورد شر، جلوگیری کرد، پس باید تلاش خود را بکنیم.
###
 قسمت آخر داستان ریگو و رزا در این آخر سالی در پرچنان میگذارم ، اگر فکر می‌کردید باز خورد مثبتی خوانش این نوع کتابها دارد، بگوید تا کتابی دیگر را شروع کنیم.
من چند بار این داستان را خواندم، و واقعاً تعریف اصیلی از « ریفیق» بر من ارائه‌ کرد.
 خوشا رفیقان.
 سپاس ویژه از جناب دانشمند بابت پروراندن و تدوین خوانش ها و مترجم کتاب که آن را بر من هَدیت کرد.
###
 در ایام تعطیل احتمالأ مطالب ی که مدتها قبل در دفترچه ام نوشته ام را شروع به نوشتن در پرچنان کنم.
 تعطیلات بکام، سعی کنیم روزگار بهمان خوش بگذرد.

کاست

اوایل زمستان بود و در  شبِ سرما و در شیب تند دربند رکاب میزدم و از کوچه پس کوچه هایی گذر میکردم که ماشین امکان عبور ندارد.
در پیچ آخر دو آشغال جمع کن داشتند گونی های پر از آشغال خود را دپو میکردند و گویی تازه اینجا را کشف کرده بودند تا از گزند دزدان آشغال دیگر در امان باشند.
 پدر و پسری بودند، هر دو سیاه از دوده و کثیفی، پسرک شاید هشت سال.
سفیدی چشمانشان مشهود بود و  در آن تاریکی حکم شبرنگ تابلو راهنمایی و رانندگی در دل جاده ای جنگلی را داشت. یاد گرفته ام وقتی شبها در خلوتی تهران رکاب می زنم برای آنکه کسی خیال دزدی از من بسرش نزند، صاف در خود چشمانش، خیره نگاه کنم. فکر میکنم اینگونه در دل آن دزد احتمالی ترسی ایجاد میکنم و البته علایم و رفتار ریزش را هم زیر نظر میگیرم.
 باری در چشمانشان خیره نگاه کردم، ترس در چشمانشان ایجاد شد. بدنم داغ بود و مثل یک اسب از بدنم داشت بخار بیرون میزد و کت پری هم که پوشیده بودم، مرا بسیار یُغُر نشان می‌داد.
از کنارشان عبور  و در خیالم گیر کردم.
 اینکه این حجم از فقر و نابرابری اجتماعی را چه کنیم؟
به انبوه تلفن هایی که پیرامون کودکان کار بهم زنگ میخورد می اندیشم.
بعضی شأن همدلانه و بعضی تخاصمی است.
بعضی درد وجدان دارند و بعضی از رفتارها این کودکان عاصی.
بلافاصله بعد از این تلفن ها
 تلفن هایی دیگر دارم که از طرف دیگر ماجرا تماس گرفته اند. شهرداری بعضی از این دست فروش ها را جمع کرده و حال، اقوامی به دنبال آنانند‌
:« خواهرم را گرفتید، این درسته؟
 پدر معتادمان که هزینه زندگی نمیدهد، حالا این خواهرکم آمده جوراب بفروشد فردا بتواند برای خودش جهاز جور کند، بتواند، اجاره خانه بدهد و در این گرانی، بتوانیم زنده بمانیم آن وقت آمدید او را گرفتید، فکر نکردید فردا برای او خواستگار آمد چه خاکی به سر کنیم؟ خدایِ شما را خوش می آید...»
پاسخ میدهمش:« خانم ما کسی را نمی‌گیریم، خواهر شما را شهرداری گرفته است».
 دو سوی ماجرا اینگونه است.

دیروز بازار بودم، دخترک کاسه  فلزی گدایی خودش را  جلویش گذاشته بود و دراز کش  وسط سبزه میدان شده بود
و ما مردمی که دیگر به این ماجرای شهر، گویی عادت کردیم و به سمت بی تفاوتی تغییر میل میکنیم.
با خودم فکر میکردم، فرهنگ کاستی هند و طبقه نجس ها ابتدا شکل گرفت و بعد مردم، طبقه بندی شدند یا این زندگی بود و سپس آن را نظامند کردند.
اینگونه پیش برود ما نیز همچون کشور همسایه، در حال نزدیک شدن به حاکمیت کاستی هستیم.
طبقه خاص که آن بالا کسی غیر، اجازه ورود ندارد و حتی دادگاهشان متفاوت است و طبقه زیرین که اکنون در حال النی کردن زندگی خود هستند و ما مردمی که به هر دو  این  طبقه عادت کردیم.

@parrchenan

۲۶ ساله

دختر زنگ زد و مشاوره خواست، به قسمت مشاوره ارجاع دادمش، اما گفت هزینه ای ندارد که همان حداقلی را هم پرداخت کند و تقاضا کرد با خود ما مشکلش را مطرح و حل کند.
مشکلش را بیان کرد و سپس شروع به اولویت بندی مشکلاتش کردیم.
نپذیرفت، به دنبال راه حل سریع بود
ناگهان گفت من شوهر میخواهم، دخترهای فامیل می‌گویند که  از سن ازدواجت در حال عبور هستی.
در حالیکه ۲۶ سال بیش تر نداشت‌.
گفت:« سال پیش سه تا خواستگار بود اما امسال دریغ از حتی یکنفر!!»
گفت:« مادرش می‌گوید بنشین منتظر، بلاخره یکی میاد دنبالت!!»

نتیجه:
تا وقتی جامعه، دخترانش را چشم انتظار دیگری، تربیت میکند، نباید انتظار داشت، عدالت محقق و ظلم به افراد متوقف شود.
 این نکته و احتمال ریاضی را بیایید مرور کنیم.
طبق آمار وزارت بهداشت، از هر چهار ایرانی ، یک نفر دچار بهداشت روانی مختل هست.
 دختری که درس خوانده اما بازار کار برایش، محدودیت دارد و اینگونه پرورش یافته که:« یک نفر میاد میگیردت»،
 احتمال آنکه به فردی با مشکلات بهداشت روان، دچار شود بالا میرود.
 حال اگر « دچار» شد با توجه به قوانین جاری مملکت و « نه تبصره ها و شرایط ضمن عقد»
 عملا اسیر است. اسیر مردی با روان نا سالم.
 در واقع ما در حال تربیت ظالم و مظلوم هستیم و خود هم در این سیکل احتمال گرفتاری داریم‌.
 اما شاید بدترین اتفاق ماجرا آن باشد که برای تغییر در شرایط خود، به جای معطوف شدن به توانایی های خود، نگاه به دیگری خواهی داشت. نگاه به کنش دیگری، نگاه به دست دیگری خواهی داشت. و این یعنی خود اسارت. 

@parrchenan

فرزند داشتن یا نداشتن

تماس گرفته بود. مادر فرزند دو و نیم ساله ای بود که او را نمی‌خواست!!
 یهو ناخودآگاه گفتم: بله؟
« خیلی اذیتمان میکند و من و پدرش هم تصمیم گرفتیم، بگذاریم بهزیستی و هزینه اش را هم بدهیم».
وضعیت مالی بدی نداشتند و از محله ای خوب تماس گرفته بود.
حرفش ابلهانه بود من هم آدرس نخود سیاه دادم.
« برید فلان آدرس بهزیستی و این درخواست را آن‌جا مطرح کنید».

فکر کنم تنها جایی که میتوان گفت این جمله صحت دارد در این مقوله باشد:
«جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود».

###
 تماس گرفته بود، کارگری از جنوب شرقی ترین قسمت تهران.
« خانم سابقم بابت تنبیه بچه ها ازم شکایت کرده، الان فردا باید دیه دوتایشان را بدهم، پول نگهداشتن شان را ندارم. بغیر از این دو تا یکی دیگه هم از همان زن و دو تای دیگر هم از زن دومم دارم، چه کنم؟ ندارم؟»
پرسیدم چرا دادگاه برایت دیه بریده است؟
« تنبیه مختصرشان کردم»!!

پاسخ دادمش: «برو این شرایط را به همان قاضی که برایت حکم بریده بگو».
###
 در پارکی که صبح ها ورزش میکنم، کم کم در حال عمیق تر کردن آشنایی هایم هستم.
 آمد اسم و رسمم را پرسید و از زندگی ام.
پاسخش دادم و گفتم مجردم، حوصله بچه و این حرفها را ندارم. می‌گویمش که سالها مربی بچه ها بی‌سرپرست بودم و سختی بزرگ کردن بچه را از نزدیک لمس کرده ام.
هفتاد و یکسال سن دارد
پاسخم میگوید:
« اگر عقل امروز را جوانی ام داشتم، بچه دار نمیشدم. حتی اگر کشتی کشتی طلا بهم میدادند».
 ورزشکار سرحال و بدن آمده ایست.


 نتیجه این سه اپیزود:
 برای فرزند آوری به همه جوانب خود، خانواده، جامعه، اقتصاد، فرهنگ، احتمالات ناموجه، فکر کنید. خیلی فکر کنید.

@parrchenan

درختانِ جدید ِ خیابان ِ ولیعصر تهران،
سلام.

اما اگر من جای عوامل شهرداری بودم، سعی میکردم سرمونی و مراسم این عزیزانِ تهران را مفصل برگذار کنم.

 مثل فرش قرمز که برای بازیگران فیلم ها هنگام نمایش بر پرده برگذار میشود.

 اول از همه صدا و سیما را پیگیر میکردم از مردم پیرامون درختان  چنار گم شده یا بهتر بگویم خشک شده  تهران برنامه بسازد. بعد کمپینگ راه می انداختم و در نهایت به همراه داوطلبانی که اعلام آمادگی کرده اند، شروع به کار کاشتن درختها میکردیم و برای اینکار جشنی ترتیب میدادم. جشن تولد بازیگران جدید اکسیژن ساز تهران.

 تا ما مردم نسبت به درخت و درختان، قصه نداشته باشیم، کمتر به بود یا نبود آنان التفات خواهیم داشت.

چناران عزیز
 قدومتان پربرکت

@parrchenan

باهار

این روزها که  طلایه داران لشکر «باهار» رسیده اند، پارک، حال و هوای دیگری یافته است، پرنده ها غزل خوان شده اند و هر پرنده ای  بر منقارش، پری، شاخه ای، چیزی  دارد برای ساختن لانه ای. برای دلبری کردن از محبوبش. برای دل بدست آوردن از یارش.
اما اتفاق عجیب تر در ورزشکاران در پارک افتاده است. 
داشتم ورزش میکردم، یکی آن طرف تر، زیر لب، ترانه ای زمزمه میکرد که یکی دو نفر دیگر به او پیوستند و نغمه او را هم خوانی کردند و کم کم حلقه ای تشکیل شد و یک ربع ساعت به صورت دسته جمع، هم خوانی کردند، می‌خندیدند و ه‍م خوانی میکردند.
از اول زمستان در پارک ملت میدوم و این حرکت را ندیده بودم. برایم این چگونگی شکل گیری گروه و حلقه( دقیقا دایره زدند) خیلی عجیب بود.
 به نظرم مهمترین دلیل آن « باهار» است که باعث تغییرات  در شیمی خون ورزشکاران میشود و در نتیجه تغییر خلقی بسیار مثبت را در آنها رغم میزد.


نتیجه:
از این دارو رایگان روان و جسم به راحتی نگذرید و خود را در معرض قرار دهید.

###
نزدیک به سه ماه است که محل کارم تغییر کرده و حجم رکاب زنی ام کم شده، محل کارم به منزل نزدیک شده  و این یعنی خیلی خیلی خوب است و رفت و برگشت بیست کیلومتر رکابانم.
 پس از سالها با دویدن، دوباره پیوند خوردم و لذتی افزون تر را تجربه میکنم.
 اما
اما ارتباط بی واسطه ام با بدنه جامعه و مردم شهر، فکر میکنم کم‌رنگ شده است. اکنون از میدان ونک به بالا را رکابانم و آن زمانها از ته تهران و بازار گل  محلاتی رکابیدن را شروع میکردم و از محله های دولاب پیروزی، امام حسین، گرگان، زندان قصر، شریعتی، سید خندان، ضراب خانه، ظفر، قلهک، دولت، تجریش ، دربند، گذر میکردم.
هر محله یک هویت خاص داشت و این را میشد دید و مشاهده کرد. و از ذیل تا صدر تهران را می‌توانستم مشاهده کنم از نوع نگاه عابران، مردمی که در مغازه ها خرید میکنند، از طبقه بندی مغازه ها، از نوع جنسیت و پوشش عابران میشد از بدنه جامعه بی اطلاع نباشم.
اما این روزها به دلیل نزدیک بودن محل کار و خانه دیگر محرومم از این دست مشاهدات.
چند صباح پیش کتاب اسطوره تهران نوشته جلال ستاری را خواندم که کتابی پژوهشی بود و نظرم را جلب نکرد.
 معتقدم برای فهم تهران، حضور بی واسطه در شهر لازم است و مشاهده دقیق آن.
و البته بهترین وسیله برای حضور در این ابر شهر، این غول بی شاخ و دم، دوچرخه است. 
@parrchenan

عاشق این روزهای « باهارم»
 یعنی فقط «تو» «اراده» کنی
« باش»میشوی.
از دل بتنی که کمی خاک رویش را گرفته است
حتی.
تنها «اراده» برای « بود» تو کفایت میکند

تا می‌توانیم
 در معرض
 باشیم.

@parrchenan
 

در این گفتگو سه نفره
 بنظرم برنده میدان
 کریمی، مجری برنامه پرگار بود.
وقتی که دو مهمان برنامه از دو طیف جدا و رسولان  نحله فکری قوی را در حالت آچمز قرار داد و
  راه حل «گفتگو» که هر دو مهمان برنامه مدعی بودند را با نقل قول هابر ماس و نیاز به فونداسیون داشتن را زیر سوال برد و دکتر سروش با یک صدای لو گفت مگه چاره ای دگر هم هست؟
و مخاطب اغلب کم امید برنامه  با کریمی هم داستان شاید شود.

 کریمی راه سوم و خطرناکی را استارت زد.
 بله راه حلی دیگر هم دارد متاسفانه.
 دخالت خارجی. همانی که ژاپن را ژاپن کرد. حتی همین آلمان اکنون را آلمان کرد و همه کشورهایی که از ۲۰۰۲ تا به اکنون با دخالت خارجی مواجه شده اند.

ای کاش حاکمیت می دانست در کجای تاریخ در حال نفس کشیدن است.
ای کاش نگاه کم امید مردم را میدید.
 ای کاش میدید خبر دزدی شش میلیارد یورو با هر کسی که بتواند صفرهای آن را هضم کند چه میکند.
 ای کاش.


در پارک ورزش میکردم بانویی به بانویی دیگر گفت: سروش را میشناسی؟ و درباره سخنرانی و ارجح دانستن آیت الله خمینی بر شاه حرف زدند و شروع به کوبیدن او کردند. کاملا معلوم بود تحلیل های کارشناس ماهواره ای را بیان میکنند.

سروش با این گفتمانش درس بزرگی به شخص بنده داد.
شجاعت، هزینه دارد و نمیتوان شجاع بود و محبوب بود.
 شجاعت ضد ضرب المثل معروف است.
خواهی نشوی رسوا عم رنگ جماعت شو.

اگر کسی خواست قسمت اول برنامه را بهم اعلام کند.

@parrchenan

قله لتمان

یکی از محاسن کوهنوردی، آن است که آدمی به زوایای پنهان و نهفته و توانایی هایی که در کُنه خود دارد آگاه میشود. انصافا این چیز کم و کوچکی نیست و شاید، بزرگترین تجربه کوهنوردی باشد.
اینکه تو در شرایطی که وجود دارد، چگونه خود و همراهانت را مدیریت میکنی. این که برای یافتن راه حل تا چه مقدار، زوایای گم ماجرا را می یابی، و چشمانت تا چند متر آن سو تر را میبیند و ارزیابی میکند.
این هفته کوهنوردیم، همراه با تجربه متفاوتی بود.
این که فهمیدم، بغیر از کودک درون و خر درون و والد درون و از این حرفها
 گربه درون هم دارم
 چرا که مسیر های گربه رویی کشف میکردم که راه حل موقعیت آن لحظه را در بر داشت.

 یکی دیگر از نکات کوهنوردی، 
 اتکا به خود و وجود خودت است. تو مجبوری به پاهایت و دستهایت اعتماد کنی. 
 مجبوری به «خودِ خودت» اعتماد کنی.
این اعتماد و اتکا به «خودِ خودت»
 را ما ایرانیان بخصوص زنان این سرزمین سخت نیازمند به فهم آن هستیم و هستند.

@parrchenan

درختی کهن در دره هریاس سولقان

چند روز پیش متن قشنگی از درخت خواندم:
هر درخت گیسو خداست.


بعد از این جمله که از عطار خواندم : باران خنده خداست.

بسیار بر دلم نشست.

پیمایش دره هریاس و صعود به قله آسیاب بادی ( لتمان)توسط دانشجویان دانشگاه بهشتی

@parrchenan

pejman mousavi:
#لیلیت_تریان از زنان پیشگامِ مجسمه‌سازی در ایران در سکوت خبری درگذشت.#ارامنه‌ ایران در خیلی چیزها پیشگام بودند،او هم یکی از همان پیشگامان بود 
PejmanMousavi

📡 @VahidOnline

صبح خبرش را خواندم.
نزدیک به دو سال پیش بابت خانم مسنی که لیلیت در خانه اش به او پناه داده بود، پایم به خانه اش باز شد.
گزارش آن روزم را نوشته ام که در ادمه لینک آن را میگذارم.

 دعوت به نوشیدن قهوه کرد
 ادرس دقیق اش یادم رفته بود، قرار بود با آشنایی یک روز مهمانش شویم و قهوه اش را نوش کنیم.
 اما اهمال کردم و بعد تر فراموش کردم.
دوستی بهم یاد آوری کرد که یکی از عکس‌های پروفایلم هم در مجاورت با اوست.
هم نفسی با او را از دست دادم.
روح هنرمندی را از نفس او فهم کردم.

@parrchenan

وای

تلفن زنگ زد، مادری بود دل نگران که سال گذشته دختر سیزده ساله خود را به شهرستانی دور شوهر داده بود و اکنون ناراحت بود که بعد از یکسال شوهرش اجازه هیچ گونه ارتباطی با آنها را نمی‌دهد. در خانه مانده و تلفنی ندارد و اگر بخواهم خلاصه کنم، « شنائتی » در وجود شوهر دخترش یافته بود و کمک میخواست.
یاد پرونده ای که وقتی خودم در گشت سیار بودم و مشابه این بود و دختری دوازده ساله عقد کرده بود و چند نفر دیگر را هم درگیر پرونده اش کردم و در نهایت هم نتیجه ای  نداشت می افتم.
خشمی فرا میگیردم، از تماس گیرنده می‌پرسم، دختری دیگر دارد؟ 
« بله پنج ساله و ده ساله»
فقر مالی داشتید؟
« نه»
 بر او تاختم، چون تَتارانِ سوار بر نیشابور. نمی‌دانم بیشتر بابت خشمم یا بابت اثر گذاری بر زندگی دو دختر دیگرش.
گفتم کاری نمیشه کرد و (واقعا هم قانون اینجا گیج است  با توجه به  درهم رفتگی و تناقضات قوانین  مربوط به سن کودکی و سن ازدواج و زن شوهر دار)و پاسخ دادمش« از دست ما کاری ساخته نیست».
 آب پاکی را دستش ریختم و  پنج دقیقه تقریباً همه گناه  و ظلمی که در حق دخترش میشد را بر سرش ویران کردم و در پایان گفتمش:
 او که سوخت مراقب باش این دو دخترت را به چنین سرنوشتی مبتِلا نکنی و در بچگی شوهرشان ندهی.

 آخرین تصویری که از این ماجرا یادم است، هیجانی توأمان با خشم و ناراحتی بود، هنگامی که گوشی را بر تلفن، گذاشتم.
 این ماجرا را با این که گذاشته بودم بنویسم، یادم رفته بود تا  ساعت دو نیمه شب چند هفته بعد که تلفنی بهم خورد.
 مردی قصد خودکشی داشت و مدعی بود حلقه طناب را هم برای بار سوم بر گردنش زمانی انداخته بود و اکنون نیز در بزنگاه است. پنج یا شش  بارِ دوازده دقیقه با او صحبت کردم.
 از شکنجه هایی که هفت سال بر زنش تحمیل کرده بود. از این که تعجب میکرد چگونه توانسته پانصد ضربه شلاقش را تحمل کند‌ از اینکه وقتی که صدای بلند زنش را می‌شنید، شکنجه اش میکرد، تا چهل بار با سیخ بر کف پایش میکوبید و چون در سی و هشتمین اش، دوباره صدای ناله اش بلند میشد این چله ها را تکرار میکرد و وقتی زنش چند ماه پیش او را ترک کرده است تا سه بار خودکشی کرده و اما زنده مانده است.
اینجا من هستم و افکارم و خشمی که نسبت به این شکنجه کر دارم، با خودم، خودم را مرور میکنم. اگر این مرد به سمت درمان برود و  این روانژندی را درمان کند کودکش در این سرزمین پر تلاطم و پر طوفان، بی حامی بزرگ نمیشود. اگر کمکش نکنم ...


 اینجا بود که یاد تلفن آن مادر و دخترْکودک شوهر داده اش افتادم.
مرد در دام دعا نویسی افتاده بود و می‌گفت زنش طلسم شده است..
 « زنم دوست دارد  به زندگی اش برگردد اما طلسمی او را کرده اند که اجازه به او نمی دهد»
 از او خواستم خود را در حالت دست بسته تصور کند که هفت سال کسی او را هر روز بشدت کتک زده است. و او حتی قادر نبوده به ضارب فحش دهد.
 او نسبت به ضارب چه حالی و قضاوتی خواهد داشت؟ و آیا این حالی که دارد را ناشی از طلسم میداند یا تجربه هفت سال شکنجه؟

 به طرز واقعا عجیب و باورنکردنی 
 این مرد قادر به تصویر کردن چنین خیالی نبود. گریز میزد راه سخن را عوض میکرد و اصلا نمی‌توانست چنین تصویر ذهنی که از او خواستم را خیال کند‌. گویی نمیفهمید.
شاید دو تا دوازده دقیقه را خرج این خیال اندیشی کردم اما دریغ.

نتیجه نگرفتم و او هم ذهنش از آن افکار خودکشی رها شده بود و راهی دگر را در پیش گرفتیم.

 اما چیزی که برایم عجیب ماند این عدم تصویر سازی و خیال اندیشی بود که او نداشت.

 یک نتیجه بیشتر از این پست نمیخواهم بگیرم:
« از آدمی که نمی‌تواند تصویر سازی ذهنی کند و خیال اندیشی کند، قوه خیالش تعطیل است، صدها  کیلومتر فاصله بگیرید. این آدم اگر  با تو دعوا کند نمی‌تواند این تصویر را در ذهنش داشته باشد که اگر اینگونه بزنم چگونه خواهد شد؟ «شاید مُرد» به ذهنش خطور نمیکند چون قوه خیال ندارد.
اگر  با تو شراکت کند، نمی‌تواند آینده بازار را خیال کند و تو از بازار جا خواهی ماند
 و اگر با تو ازدواج کند؛ وای بر این پیوند. وای وای وای.

@parrchenan

دو سوی طیف

گاهی که در گفتگو های جنسیتی ( سکسیم) هستیم متهم به دو سر طیف میشوم. عده ای مرا و تفکراتم را نگاه مردسالارانه می ببیند و دیگرانی آن سر طیف و نگاه فمینیست محور میدانند.
 خودم فکر میکنم به فمنیست بیشتر نزدیک باشم تا آن دیگری،چرا که معتقدم اگر فردی به دنبال فضیلت عادل شدن باشد، مجبور است در این فضا و فمنیست حداقلی، نفس بکشد، چرا که به عَدالت نزدیک تر است.
در گشت۱۲۳ که بودم، نگاه ملایم تری نسبت به مادر آزارگر داشتم تا پدر آزارگر  و این را همکارانم تصدیق میکردند.( قبلا پیرامون آن نوشته ام)
یادمه قبل از آن هم، که مربی شبانه روزی بودم یکی از بچه ها دلبسته پدری با بهداشت روانی ویران بود و پدر هم، کاری کرده بود که پسر نسبت به مادرش متنفر باشد و حتی یکبار در دیداری که با مادرش داشت، با سر، بزند دماغ مادرش را بشکند. مدارکی دال برخیانت مادرش به پدرش تهیه کرده بود و همه جا با خود حمل میکرد.
اتفاق عجیبی در رابطه بین من و این پسر افتاد، در مسیر رکاب زنی در یکی از سفرهایم، او را در شهری بسیار دور در پارکی دیدم  و وقتی متعجبانه جویای او شدم، گفت به دنبال کارهای پدرش آمده تا مادرش را وادار کند که از شکایتش صرف نظر کند. آنجا اندیشیدم که با این پسر بسیار کار دارم. گویی دست تقدیر او را جلوی من قرار داده است. وقتی که به تهران بازگشتم، پرونده اش را دقیق خواندم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که مادر، فردی اثرگذار در زندگی اوست و پدر، فردی ویرانگر. نزدیک به چهار سال زمان گذاشتم تا باور و نگرش او را به مادرش تغییر دهم و در نهایت، با هم فیلم شیار۱۴۳ را رفتیم و دیدیم و این پروسه موفقیت آمیز شد، از پدر بدگمان معتاد دچار بیماری روانی کَند و به مادر مستقل با خانواده ای نورمال پیوست، عاشقانه دوستش داشت و میدارد. اکنون پس از سالها که به بچه ها می نگرم، یکی از موفق های بچه ها ترخیص شده، هم اوست‌ و در ورزش پرورش اندام، اسم و رسم و شکلی پیدا کرده است.
چرا ترخیص موفقی داشت؟
چون در دامن مادرش قرار گرفت. مادری مستقل.

 

شاید داشتین چنین تجربه هایی است که مرا نسبت به مادر یا مادر آزارگر، نرم دل میکرد.
 مادر یک دل رحمی ذاتی دارد.


 هر بار که با مادرم سریال خانه ای در مزرعه را که شبکه تماشا میدهد میبینم ، مادرم به دنبال آن است که اتفاقی بی افتد تا مِری، یکی از شخصیت های داستان که کور شده است شفا یابد. 

@parrchenan

بازخورد

محل کار جدیدم که آمده ام، با همکاری که شش سال قبل در یک محل خدمت میکردیم، دوباره همکار شده ام. او کمک آشپز بود و من مربی کودکان شبانه روزی.
زمانی او ظرف غذای مرا پر میکرد و این روزها من ظرف شامش را.
زیر و زبر شدن دنیاست. 
این که با دیگری مهربان باش و اصول اخلاقی ارتباط انسانی را در همه جا رعایت کنی اینجا نُمود پیدا می‌کند.
کوه به کوه نمیرسد و آدم به آدم میرسد و شرط عقل حکم میکند که با دیگری خوب تا کنیم.

یک اصل مهم را در این‌جا یادگرفتم:
 در بر یک پاشنه نمیچرخد.
مردی آرام و خجالتی ایست، اسیر جنگی بوده است، یعنی ندیدم کسی جنگ بوده باشد ( حداقل دو سال) و زخم های عمیق روان و جسم را تجربه نکرده باشد.
 « چشم آشنای» او در محیط کارشناسی اداره من هستم. آمده بود از دورانی که با هم همکار بودیم می‌گفت:
« خانم آشپز وقتی می‌خواست گوشت بار بگذارد، بلند بلند فکر میکرد و می‌گفت: شیفت رضازاده کی هست؟ سه شنبه بار بکذارم. چون تو حواست جمع بود و نمی‌گذاشتی غذا بسوزه و شب خاموش میکردی»
یاد آن زمانها می افتم، راست میگفت، می‌گفت زیر دیگ را یازده شب خاموش کن و میرفت. 

خوشحالم از این بازخورد مثبتش. این که مورد اعتماد فردی و دیگری بودم.

گاهی بازخوردهای مثبت و منفی که نسبت به پرچنان را از جانب خوانندگانم میبینم خوشحال میشوم، چرا که میفهمم کسی آنها را دیده و خوانده است و ذهنش درگیر موضوع شده و بازخورد آن را به من میدهد‌. در نتیجه
کارم و نوشتارم بیهوده نبوده، اثرکی داشته است.

@parrchenan

این سخنرانی سروش و تحلیل او از انقلاب ۵۷ است.
یعنی صدا و سیما با میلیون ها تومان پول ، برنامه درست کرد و کارشناس خزعبل آمد و جیبش را پر کرد و رفت اما نتوانست یک موج فکری و اندیشه ای ایجاد کند.
کسانی که صدا و سیما و برنامه های مناسبتی آن را دیده اند، بگویند کدام کارشناس را بخاطر دارند که کلامی ویژه از او شنیدند؟

سخنان سروش را بر روی چنبر می‌شنیدم و به وجد می آمدم.
تحلیل ها و نگاه هایش را. یعنی از او قوی تر کسی را ندیدم که شعر را در  سخن به زیبا ترین روش بکارد. از شعر فروغ که مانیفیست سخنرانی خود کرد تا اشعار مولوی در فهم ای کاش ها.

 به دوستان زیادی که نخوانده و نشنیده بر او می تازند، پیشنهاد میکنم اول موضوع تاختن خود را یکبار بخوانند یا بشنوند و بعد حمله خود کنند
 اینگونه به ثواب نزدیک تر است و از فضای کاریکاتوری که درگیرش شده اند خارج خواهند شد.

واقعا اوف بر مسیولین مذهبی و دینی و سیاسی این کشور که سروش را از ما گرفتند و هیچ جایگزینی که بتواند همچون او دین های گریزان را نگه دارد، ارائه نکردند.
واقعا برای دینی که از دست رفت، دلم میسوزد.
 پیشنهاد اکید دارم این سخنرانی را گوش فرا دهید.
آنگاه میتوان پیرامون آن گفتگو کرد.
وزن یک آدم را در موجی که ایجاد میکند میتوان شناخت.
@parrchenan

چشم آشنا شدن

اواخر پاییز بود که محل کارم به حوالی میدان ونک تغییر کرد. نزدیک به پارک ملت شده بودم و تصمیم گرفتم دویدن روزانه را دوباره پس از چند سال توقف از سر گیرم. مشکل اما محل ایمنی برای قفل کرد چنبر ( دوچرخه ام) بود. یکبار دوچرخه ام را دزدیده اند و چشمم هرجایی را ایمن نمی‌بیند. 
دوستم پیشنهاد داد که برو نگهبانی پارک را بغل کن و بگو این دوچرخه ام، دمت گرم هواش رو داشته باش. بای بای.

راه حل به نظر من فانتزی بود.
راهی دگر در پیش گرفتم، یکماه اول با دوچرخه می آمدم مغازه و آن را در جایی ایمن می‌گذاشتم و بعد با اتوبوس میرفتم پارک.
در پارک کم کم چشمها به من آشنا شد و چشمهای من بر دیگران. سلام هایم علیکی پیدا کرد و «چشم آشنا» شدم. از حس غریب بودن به تنفس در رفیق بودن رسیدم.
جای ثابتی را برای بعد از دویدن دارم که مجموعه ورزشکاران آنجا در آن ساعت ثابت اند و معمولا مسن هستند.
همین که چَشم ها بر من آشنا شد، از زبده ترین و آماده ترین و حواس جمع ترینشان پرسیدم: «به نظر شما اینجا امن هست دوچرخه بگذارم و بروم بدوم؟»
 :«آری»
:« اما چگونه؟»
: ما مراقب آن هستیم»
و این شد که دوچرخه را با خورجین پر از لباس و لوازم پنچری و بعضا وسایل الکترونیک به درب کانکس نگهبانی پارک قفل میکنم و کل پارک را می‌دوم. کم کم نگهبانان پارک «چشم آشنا» شدم و آنها هم مراقبت بیشتری از چرخ دارند.
به گونه ای این روزها ایمن شده ام که لباس اضافی که بخاطر سرما و باد سرد هنگام رکابیدن میپوشم را به رخت آویز  همان محل پارک آویزان میکنم و میروم داخل عمق پارک و می‌دوم، چرا که میدانم چشمانی که با من آشنا شدند، حواسشان به وسایل جمع است.

ما دو رویکرد داریم. یکی تز اول و دیگری رویکرد دوم.

 معتقدم برای رسیدن به اعتماد نیاز به زمان است.
زمان صرف کردن و «چشم آشنا» شدن، عنصر بسیار تاثیر گذار در کل زندگی بشر و بخصوص ایرانیان بوده است. در مناسبات انسانی مهم است و از آن نباید غافل شد. حال آنکه زندگی امروزین انسانی، آنچنان رو به سرعت و راه حل های یک دو سه ای رسیده است که این عنصر زمان و ارتباط بعدی آن در مناسبات انسانی را تحت الشعاع قرار داده است و در نتیجه، امکان ارتباط عمیق را از او گرفته است. در نتیجه، شراکت های تجاری پر دوام نیست، رفاقت ها، طولانی نیست، زندگی ها کم دوام است. چرا که یادمان رفته،
انسان همچنان وابسته به زمان هستند.
« چشم آشنایی»، عنصری است که اگر نادیده گرفته شود
 احتمالأ با تجربه ای دردناک و زمان بر آن را در آینده باز خواهیم آموخت. 


حال اگر روزی به هر دلیل پارک نروم و ندوم، فردا روزی که اول صبح به پارک رسیدم، چندین نفر خواهند پرسید:
« دیروز، پریروز، نبودی ها!!»
و همین جمله انگیزه مضاعفی ایست برای دویدن و در برنامه ماندن، بروی بدوی بخاطر رودربایستی، حتی.
 دیگر عضوی از آنها شده ای دیگر« ما» هستی


این روزها بلبل خرما خورها یا بلبل اهوازی و چرخ ریسک ها قیامت میکنند و پارک را «صدایی»دگر بخشیده اند.

@parrchenan

بیایید وحشی شوید

آیا ما بدن هایمان را میشناسیم؟ با آن در قهریم یا در صلح؟ توانایی هایش را میشناسیم و بر آن اشراف داریم؟ 

معتقدم امروزه انسانها بخصوص ایرانیان، با بدن خود سخت بیگانه هستند. در بدیهی ترین حالت که بدن با درد، خستگی، لرز و... شروع به صحبت با تو میکند نیاز به مترجمی به نام پزشک که نسبت به هر دو، یعنی تو و بدنت، غریبه ترین است پیدا می‌کنی یا با مسکنی کلام بدن را خاموش میکنی و به او میگویی خف کار کن.

عموم ماها بدنهایمان را شکستنی و ظریف و نازناناز می پنداریم. فکر میکنیم با اولین افتادن، خواهیم شکست. با کمی سرما، بیمار خواهیم شد  که پیش مقدمه مرگ است به سراغمان خواهد آمد.
 اما واقعیتش اینگونه نیست.
ما نتیجه تکامل میلیون ساله هستیم. قرار بوده در طبیعت وحشی، زندگی کنیم و دوام آوردیم و از آن لذت ببریم. تنها دوازده هزار سال از دویست هزار سال زندگی انسان امروز به صورت کشاورزی گذشته و تنها چند صد سال از زندگی کوچ نشینی ما ایرانیان سپری شده است.
بیایید گاهی به بدن وحشی خود بازگردید.
اینکه بدن، چگونه ، همچون قوی ترین موتورخانه های حرارتی در خانه ها ، میتواند در دل برف و سرما، برای خودش گرما تولید کند. چگونه در دل سرما، در بدنی گرم میتوان لذتی اصیل به معنای آنچه انسانها در قبل از ده هزار سال قبل بردند، ببرید.
کافیست، اولین گام را بردارید.
دویدن، به معنای مادر ورزش ها، به معنای اصیل ترین رفتار انسان در طول تکامل، از از آن زمان که شکارچی بود و شکار گر یا شکار، را امتحان کنید. دویدن با انسان عجین بوده است. این حرکت باستانی ترین حرکت انسان و اصیل ترین اصل بدن انسان است.
دوم کوهنوردی، نه کوهپیمایی در مسیرهای روتین شناخته شده. هر کوه و هر چکادی میتواند هدفی باشد و سپس شروع کردن به بالارفتن.

در کوه بدن عجیب خود را کشف خواهید کرد. اینکه در دل برف، با پوششی کم، سرشار از حرارت هستید.


 و با درد زیبای بدن در روزهای بعدیش میتوانی چای بنوشی و کیف کنی. 
سوم، رکاب زدن، تلفیق اصل  باستانی دویدن با مدرنیته انسانی است. 
قطعا از بدن خود شگفت زده خواهید شد.
 چگونه حرا و فریاد می‌کشد و چون وحشی خاص هر انسان و وحشی شخصی هر انسان تو را شگفت زده میکند.

با توجه به ایام عید و بهار و نو شدن فصل و تعطیلات، شما را دعوت میکنم به چیزی:

 وحشی بدن خود را با الهام از باستانی ترین حالت رفتار انسان، یعنی دویدن، یا کوه رفتن، یا تلفیقی از باستانی انسان و مدرنتیت، رکابان شدن، بیابید. مطمین باشید نخواهید شکست‌ ، نخواهید مریض شد. نخواهید مُرد.

در پارک ملت که از کنار قفس عقابها میدوم، گاهی میبینم عقابی در قفس کوچک خود به این ور آن ور میپرد.
بدنهایمان را همچون این عقابهای داخل قفس، در قفس ترس های خیالی، به واسطه آگاهی هایی ناقص و محافظه کار و کاریکاتور وار قرار داده ایم. از این حصار بدر آییم.

بیایید کمی وحشی شوید.
 وحشی شدن را بیازمایید.


@parrchenan

متواضع باش

اواخر شب بود که زنگ زد.
کودکی سیزده  ساله گریان پشت خط بود که می‌گفت برادر سربازش او را زده است.
« بیایید او را ببرید، یا بیایید مرا ببرید»
دقایقی صحبت کرد و از او خواستم گوشی را به مادرش دهد.
خود را اینگونه معرفی کرد:
 زنی هستم کارمند، در بیمارستان تا هشت شب کار میکنم، پدرشان پنج سال است زندان است و  اینها را با «دندون» نگه داشته ام. آمدم خانه، چسبیده بهم که برای من آیفون بخر، شانزده میلیونی اش را هم. وقتی که بهم لگد زد، داداشش عصبانی شد و او را زد.
دخترک گریه میکرد و داد و بیداد میکرد که یک آن، زن پشت تلفن داد زد:
«بیایید این رو ببرید بهزیستی، خسته شدم»

سه تا دوازده دقیقه با مادر و دختر صحبت کردم، مادر را قانع کردم داور منصفی باشد و خشونت برادر دختر ش را محکوم کند و با توجه به سن بسیار حساس دختر، با مشاور مربوط شود و دخترک را هم قانع کردم با مشاور گفتگو کنند.  ذهن هر دو را به این نکته معطوف کردم که از مشاور بخواهید که مهارت حل مسأله را به شما یاد دهد.

با اغماض میشد برای این تلفن، پرونده پر کرد اما با توجه به  زن خسته پنج سال دور افتاده از شوهرش که عمله این زندگی شده و این گفته اش که مدتی هم  دخترش در بهزیستی باشد، نمی‌خواستم به این ذهنیت مادر جولانی دهم. فضای مشاوره فضایی است که هر دو به آن نیاز داشتند و هر دو از آن استقبال کردند.

اما چیزی که باعث شد اینجا این موضوع را بنگارم، خواست دختر بود: « گوشی پانزده میلیونی»

گاهی که تبلیغات تلویزیونی بخصوص خورد و خوراک و پخت و پز با آن فیلمبرداری های عجیب و غریب که من سیر شده بعد از شام را گرسنه میکند میبینم، دلم برای کودکان سرزمین میسوزد. یک شو و تبلیغات دیوانه واری رسانه تلویزیون و اینستا جهت بیان این جمله که ما خوبه هستیم چون اینها را داریم و اینها را میخوریم و شماها که می‌بینید و نمیتوانید داشته باشید و بخورید اهِ هستید، در بین ما  و حاکمیت ما شکل گرفته است.
در کتاب هنر خوب زیستن که در پست قبل معرفی کردم چند مقاله با دلایل منطقی دارد که بیان میکند برای زندگی خوب داشتن:
متواضع باش.


این کودک، در آتش شوآف من و تو است در نشان دادن دارایی هایمان و محنت مادرش را همین من و تو با این رفتار افزون کرده ایم.
 ما اگر داریم متواضع نبودیم.

فردا روزی به ۱۲۳ زنگ نزنید که این توله سگا رو کی جمع میکنه از خیابون که از ماشینم آویزون شدن !!

@parrchenan

سیگار

هوای بارانی و نم نم باران و پس از دویدن در پارک و قدم زدن در کوچه پس کوچه های تهران است و فکرم هوایی میشود:

سیگاری نبوده و نیستم. نه به این خاطر که برای سلامتی مضر است، اَخ است، اَه است.  نه ،ریه ام کشش حجم عظیمی از دود را ندارد و واکنش منفی نشان می‌دهد، اما این هوا شاید وسوسه انگیر میشد برای کشیدن سیگار، اینجا دلم میخواست سیگاری بودم به این شرط که گوشه پیاده رو در کنج خودم سیگار دود کرده و دُخانش را با نگاهم بدرقه کنم که ناگهان،
 یکی، یک بیچاره ای، یک بدبختی، یک بی پولی، یک معتادی، یک خماری، یک کسی اصلا یک ناکسی که سیگار نداره، یا نداشته یا پولش را ندارد یا اصلا هوس کرده، بیایید دستی به شانه ام بزند که: 
داداش، _ سیگار داری؟
بگم:« بیا این دو تا نخ مال تو».

بگیرد و سی خودش راهش را بکشه و برود و برای خودش بلند داد بزنه:
« دادا دمت گرم، دَمِت خیلی گرم»
دور بشه و دور دور
 مثل  خود دود 

تلفیق بی نظیری از محبت و دود و آتش و باران میشود.

چیست‌ آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟
اصلش از خاکست و کار لعل و مرجان می کند
قوتش زابست و خاک‌، اما چو بادی اندرو
در دمی‌، چون کهربا آتش نمایان میکند
هست یار آذر و چون پور آزر هر زمان
آتش نمرود را چهرش گلستان می‌کند
هست معشوقی مساعد لیک روزی چندبار
درد هجرش دیدهٔ عشاق گریان می‌کند
وین عجب باشدکه آرد تردماغی هجر او
لیک وصلش کام خشک و سینه‌ سوزان می کند
هست چون مؤبد قرین آتش و آتشکده
هم‌زبانی لیک با گبر و مسلمان می کند
در وفاداری ازو ثابت قدم‌تر دوست نیست
تا به روز مرگ یاد از عهد و پیمان می کند
خانه‌ای داردکه در دالانی و صحنی در آن
بر در آن خانه او خود، کار دربان می کند
هرکس از دالان رود در صحن خانه‌، لیک او
چون رود درصحن‌، سربیرون ز دالان می کند
همدم آتش بود وز آتشش تابش بود
لیک چون آتش بروگیرند افغان می کنند
نیست او غلیانی و سیگاری و چایی ولی
گه تقاضا چای و گه سیگار و غلیان می کند
هست‌ اندر ذات خو‌د خشک‌ و عبوس و زرد و تلخ
لیک قند و نقل و شیرینی فراوان می کند


ملک‌الشعرای بهار


@parrchenan

کتاب هنر خوب زندکی کردن

در نوشته هایم گه گاهی اشاره کرده ام که حضور در بازار کسب و کار را برای همه  رشته ها لازم میدانم. یک مشاور یک روانشناس یک مهندس وقتی کار بلد میشود که بتواند فضای کسب و کار را درک کند. بتواند سخن خود، اندیشه خود، مهارت خود را به دیگری بقبولاند یا بفروشد بتواند دیگری را قانع کند.
این کتاب از سه منبع برای نوشتار خود وام گرفته است که یکی از مهمترین منابع آن بازار است.
۵۲ مقاله کوتاه سه صفحه ای دارد که اجازه میدهد هر هفته در جمع دوستانی خوانده شود و به بحث گذاشته شود.
پیشنهاد خوانش آن را دارم هرچند که با چند تا از مقاله های آن زاویه دارم.
برای ما ایرانیان خوانش این کتاب لازم ترست چرا که از فضای احساسی و عاطفی که همه شئون عینی و عملی ما را در برگرفته خارج شده و راه را برای اندیشیدن منطقی و عقلانی باز می‌کند.
 سرزمین ما، مردم ما، حاکمیت ما، خانواده ما، به این منطق نیاز مبرم دارد.


@parrchenan

بعد از مدتها مجبور شدم  معاینه فنی ماشین را  بروم وبگیرم.
یکی از دلایلی که از این کار امتناع میکردم آن بود که بهانه خوبی بود برای رانندگی نکردن داشتم
باری
 صبح زود عازم مرکز معاینه فنی شدم.
کامیونی که ضایعات میبرد ، باد زیر بارش می افتد و یکی از شیشه های جلوی ماشینی که بار زده بود وسط بزرگراه می افتد و خرد میشود. ماشینی دیگر ممنوعه در خلاف جهت بزرگراه در حالیکه در حال صحبت با موبایل اش است  با سرعت بالایی می راند .
 برگشت در یک ترافیک شدید که گویی برای دیگر رانندگان عادی شده گرفتار میشوم و 
خوشحالم که در این سرزمین به دوچرخه پناه برده ام و هر روز چنین صحنه های غیر منطقی غیر عقلانی نمیبینم.

دلیل دومی که ماشین را به معاینه فنی نمیردم آن بود که مشاهده چنین صحنه هایی،  چنین ترافیکی شدیداً عصبی میکند و از آن با دوچرخه و یا حمل و نقل عمومی فرار میکردم.
باری، ساعت۸.۰۰ در حالیکه معاینه فنی برتر را گرفته بودم به منزل رسیدم،
 از تره بار میروم میوه بگیرم
 پرتقال ۴۵۰۰، گوجه و خیار ۵۵۰۰ و این اصلا منطقی نیست، محصولی که بواسطه درختی که سالها پیش کاشته شده با محصول جالیزی که چند ماه بیشتر از عمر آن نمی‌گذرد ارزان تر باشد.
صف گوشت با کارت ملی تشکیل شده است و زنی افغان دست پسرکش را میکشد و با حسرت نگاه میکند.
گویی پسرک این افغان به پروتیین نیاز ندارد!!
کارت ملی و ملی گرایی را تا به کجا کشاندیم؟
به پروتین و گوشت؟!

سناریوی که برای امروز پرچنان از شب قبل در ذهن پرورانده بودم این نبود، اما استعفا ظریف همه سناریوهایم را عوض کرد. 

این کتاب را لازم است بخوانیم چرا که به آخرین روزهای عقلانیت در حال نزدیک شدن هستیم. این کتاب را باید بخوانیم برای آنکه فضاهای غیر منطقی که در این دوساعت دیدم و برای شما بیان کردم را کمتر کنیم.
 و دیرتر سلام کنیم بر:

خداحافظ ظرافت منطقی و عقلانی
و
سلام بر کلفتی  بازو و نشان دادن پنجه و دندان 

منطق حلقه مفقوده سرزمین ماست.
 این کتاب را بخوانیم و هدیه دهیم

@parrchenan

صداست

امان از  «صدای »فقر

سوار بی آرتی که میشوم و در اتوبوس بسته میشود، بوی تند ادرار مشامم را سخت می آزارد. با نگاهی به مسافران و درب بسته اتوبوس میکنم و، متوجه اوضاع میشوم. بویناکی از ویلچر پیرمردی است که زنی در کنارش مراقب اوست.
پرتاب شده ام به زمانی که در گشت سیار، کار میکردم و ماموریت‌هایی از جنس کهنسالان درمانده. پیرمرد سر و وضع مرتبی داشت و نشان از اصلاح سر و صورت خود داشت، اما توانی نمانده بود، نه برای خودش و نه همسرش که این جسم فرمان ناپذیرش را  بشورد و بهداشت اش را برقرار کند. احتمالأ آنقدر فقیر بودند که مجبور بودند برای رفتن به دکتر و درمان از بی آرتی استفاده کنند.
بویناکی مرا یاد ماجراهای عطر ادوار!!! انداخته بود.
به پیرمرد و بویناکی اش فکر میکردم و کاری که از دستم ساخته نبود. به قول همکارم، خیلی از تلفن‌ها و مددجویانی که میبینم و می‌شنویم را خجلت زده هستیم از کاری که نمیتوانیم انجام دهیم. میخواستم ایستگاه بعدی پیاده شوم و خودم را از بویناکی اتوبوس رها کنم.
اما ماندم تا ایستگاهی همیشگی.
بوی فقر را باید چشید، داستانش را شنید و اجازه ندهی نمودار های اقتصادی همه وجودت را در بر بگیرد.
###
دختری آخر شب زنگ زد و آدرس بیمارستان اعصاب و روان خواست.« صدایش شکننده خسته بود».
خواستم حرف بزند و سی و پنج دقیقه حرف زد و از فقر و پرخشاگری مواج و دایم در خانه شان گفت. به وضوح دختری باهوش بود، «صدایش» این را میگفت.
این که در مترو دستفروشی میکرد، تا در دانشگاهی دور در رشته ای خوب قبول میشود و تا یازده ترم داستان لیسانس را کش میدهد،تنها به یک دلیل:
«به خانه باز نگردد».  بیاندیشید،  انسان ها همه فعالیت زورشان را انجام میدهند که شب به امنیتشان باز گردند،« به خانه شان». خودتان را در سفر، سر کار و این اندیشه که به خانه برگردم و... آخیش.
به خانه برگشتن را و فضای عمیقی که دارد را یک مسافر دوچرخه سوار میفهمد که چندین روز در آب و باد و آفتاب رکاب زده باشد.
کسی میفهمد که مفهوم عمیق« خانه» را فهمیده باشد.

اکنون یکماه است که بازگشته به خانه ای که نمی‌خواست به آن بازگردد.
از رفتار و گفتار بدی که با اهل خانه داشته ناراحت بود اما دلش خنک هم بود، در یک تناقض بود.
« چرا ابتدا تماس آدرس بیمارستان روانی را خواستی؟»
« به نظرت این رفتارهای بدی که تعریف کردم، مشکل روانی نبوده؟»
 « نه، چون دانشگاه، که بودی، مشکلی نداشت رفتارت، فضای ناهنجار خانه، تو و هر کس دیگری از جمله مرا هم، « دچار» میکند».
 با همین جمله سبک شد، « صدایش» این را میگفت.

 اوج فقری که از خانواده اش گفت و صداش لرزید:
« مادرم از پدرم جدا شده که دوباره برود تحت پوشش بیمه پدربزرگم، هیچ کس نمیداند، چقدر دلم برای مادرم میسوزد، او قهرمان زندگی من است».

حیفم آمد این« صدا»،که از هویت فردی سخت کوش خبر میداد حرام شود. امیدوارم راهکاری که دادمش، اثر کند‌. 
 « صدایش» در آخر گفتگو، می‌درخشید!!

بیشتر مواقع شرمنده « صداها» هستم.
 «صدای» زنانی که کتک خورده اند و له شده اند و به تلفنی دیگر، ارجاع میدهم. از «صدایشان» له شدگی را میشود فهمید
و اکنون میدانم چرا شاعر گفته تنها «صداست» که می ماند.

 

@parrchenan

تنها صداست که می ماند
چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ....آه
وقتی که سوسک سخن می گوید .
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها میدانید ؟
@parrchenan

آشغالها دوست داشتنی

شیفت هستم و تلفنم زنگ میخورد. زنی گزارش دامادش را میدهد که بر روی پای نوه سه ساله اش آب جوش ریخته است.
 بعضی وقتها معطل میکنم، سیم جین میکنم ، تا تشخیص دهم تماس واقعی و حقیقی است یا خیر؟
اما اینجا نه، سریع تشکیل پرونده دادم، صدای زن، گواه صادقی بود از گزارشی صادق.
با اینکه پرونده تشکیل شده بود، اجازه دادم تا پایان فرصت زمانی تلفن، حرفش را بزند و من شنونده باشم.
ساعاتی دیگر زنگ زد.
آقا میخواهم پرونده را کنسل کنم.
انگار که ما آژانس باشیم.
«نمیشود خانم. پرونده حتما باید ارزیابی شود». حال آنکه می‌توانستم در آن نیمه شب، پرونده را اصلا به حوزه مربوطه فکس نکنم.
« دخترم نگران است که شوهرش طلاقش بدهد»!!!
گویی دل نگرانی به کودکی که پایش آب جوش ریخته شده به نگرانی درجه دوم تبدیل شد.
همدلی میکنم که ما کارمان را بلدیم، نمخواهیم «شر» افزون کنیم و در کاهش آن اقدام خواهیم کرد.
دوباره ساعتی دیگر تماس می‌گیرد.« دخترم نگران است که شوهرش طلاقش دهد، اون بچه هم کف پاش، یک ذره آب داغ ریخته شده دیگر».
«به هیچ عنوان نمیشود. حتما باید گزارش بررسی شود‌».

با خودم پرتاب شده ام به داستان زن ایرانی.( نه همه زنهای ایرانی صد البته)
زن ترسو غیر مستقل حسابگر( هر چند در اقلیت)
این زن وابسته ترسو که  در سیستم آموزش و پرورش و نهادهای تبلیغی و سازمانهای فرهنگی حاکمیتی، تنها از برای مادری قرار بود تربیت شود و گویی حتی این هدف هم محقق نشد. زنی که شجاعت در او شَکل نبسته باشد، تا حدودی استقلال نداشته باشد نمی‌تواند حتی اولین دلنگرانی اش فرزند جوشیده اش باشد. میشود دلنگران زندگی خودش و جدایی اش.  و تنهایش و چه کنم چه کنم هایش، و گریه کردن و لب فرو بستنش . باور دارم این زن که شجاع نباشد، فرزند شجاعی هم تربیت نخواهد کرد، یک فرزند پاستوریزه همونیژه ترسو وابسته شده نازک نارنجی شاید. پس، حتی نهادهای پرورشی انقلابی که به دنبال تربیت انقلابی نسل های آینده هستند نیز ناکام خواهند ماند.

 گفتمان فمنیست معقول، را در مناسبات حقوقی نباید جست، یک پله عقب تر حتی ، در چیدمان مناسبات اقتصادی، یک پله عقب تر، در پرورش دختران سرزمین، یک پله عقب تر در نگاه نقش زن در جامعه.
نگاه فقط مادری که حاکمیت با زبان بی زبانی به زن دارد حتی او را در این نقش بدلایل بالا ناکام خواهد گذاشت.
چه باید کنم،  چه باید کنی؟
اگر خواننده این نوشتار زن می‌باشد، شروع به اندیشیدن در این پله های مطرح شده کرده و در هر پله که آسیب پذیر می نمود، شروع به بازسازی مجدد آن پله کند‌. خودش را در قالب زن مثال واقعی که در بالا اشاره کردم قرار داده و ابتدا با او همدلی کند و بعد از خود بپرسد من جای او بودم، چه میکردم؟ می‌توانستم چون او رفتار نکنم؟ با چه ابزاری؟ آن ابزار ذهنی، صفتی، قانونی، حقوقی، مالی را برای خود فراهم کنید.
اگر خواننده این نوشتار مرد هستیم.
به دنبال زنانی با ویژگی هایی منفی که اشاره شد، در زندگی مان نباشیم. یا اگر چنین زنانی در زندگیمان هست، شروع به ترویج و قدرتمند نمودن آنها در ابعادی که ذکر شد باشیم.
 پی نوشت: نقاشی بزرگ این روزهای میدان ولیعصر، تنها به نقش مادری زن اشارت دارد، این نوشتار در پی این توضیح بود که زنی تنها در این نقش با توجه به مثال واقعی زده شده در روزگار امروز، در تربیت همان سه فرزند در تصویر هم ناکارآمد خواهد بود)
###

فیلم آشغال های دوست داشتنی، فیلم دوست داشتنی بود. خیلی فیلم عزیزی بود برایم. آن‌جا هم یک مادر است و یک دنیا حرف. حیف است که این فیلم را به نقد سال ۸۸ تقلیل دهیم. بسیار حیف است. منیر یعنی مادرم ایران و اگر با این استعاره جلو برویم فیلم بسیار درد غمناک شیرینی دارد. مادری که توهم به سراغش آمده و خود میداند و کمک میخواهد. مادری که یک نسلش مبارزان نستوه شکنجه شده تربیت کرد، نسلی دیگر، جنگجو وطن خواه و در نهایت نسلی مهاجر و غمگین و مِلون( نه شجاع)
 فیلمنامه بسیار قشنگی داشت. شهاب حسینی و عشق به  وصال رسیده اش سیمین را خیلی دوست داشتم. منیر را خیلی. منصور را هم. گفتگو منصور و پسر رزمنده را گریستم.
 و دلم برای آن مهاجر غمگین سه ستار زن سوخت. خییییلی
منیر تکلیفش با تاریخ مشخص نیست.
حتی ما هم.
آیا من بودم آن کیسه را میبردم یا در خانه می‌گذاشتم؟ 
پاسخ من:  با دلم تصمیم میکرفتم ونمیبردم، نه چون ناشی از توهم ضرب‌در در منزل بود، چون برایم انچه داخلش گذاشت، از صفحه گرامافون تا قابهای عکس ها به عنوان نماد تاریخی و نسلی، هنوز« دوست داشتنی » هستند.
 اما عقلم میگوید باید ببری.
منیر، من هم هستم. آدمی گیج و کمی خسته.


پیشنهاد اکیدی برای دیدن این فیلم دارم.
 لطفاً ببینید و پاسخ خودتان را بدهید. من جای منیر بودم چه میکردم؟ 
شاید بار دومی هم بروم ببینم.

@parrchenan

خود خودم دگر دگری

در گفتگویی هستم و می‌گوید: نوشته های حسی عاطفی ات خوب بود و این روزها کمتر اینگونه می نویسی.
 در گشت سیار که بودم عاطفه ام و احساساتم به سختی درگیر موضوع می‌شد. گاهی در همان لحظه بروز نمیدادم و بر روی چنبر که می نشستم، جور اشکهایم را چنبر بر عهده می‌گرفت. اول اینکه موضوع را مشاهده میکردم، با گوشت و پوست و همه حواسم. دوم آنکه برای پیش برد کار، نیاز به وجدان کاری بسیار بالاتر از معیار عرفی بود و برای تقویت این وجدان، نیاز بود عاطفه و احساسم رو باشد. دست برتر میدان باشد. اما حالا که پشت خظ تلفن ۱۲۳ آمده ام، عقل و قوه منطقم، دست برتر را دارد. تنها راه ارتباطی من با مخاطبم، تلفن و صَداست. باید بتوانم مجاب کنم کار درستی کرده که زنگ زده و گزارش کودک آزاری اقوام یا همسایه را داده، مجاب کنم خودکشی نکن، خودت را نکش، مجاب کنم از خودت فرار کن، مجاب کنم به خودتت برگرد و در عین حال تشخیص دهم کدام تلفن از سر آزار و خصومت است. کدام نیاز دارد من شنونده اش باشم و کدام نیاز ندارد و همه اینها، مستلزم آن است که عقل و منطقم رو باشد و وجودم را مدیریت کند.
 این روزهای سهیل یک لاکپشت پیر منطقی است که آرام در لاک خود می نشیند و می اندیشد.

یکی از نوشته های مربوط به گفتگویم پیرامون فردی با افکار خودکشی را خوانده بود و می‌گفت خیلی کم حقوق میگیری بابت این کاری که میکنید.
با کم و زیاد دریافتی ام کاری ندارم، اما بعد از یک دیالوگ سخت پیرامون خودکشی، بقدری خسته میشوم که گویی با گری کلسپاروف سر مرگ و زندگیم شطرنج بازی کرده ام. گویی کوه دماوند را از جایش تا چابهار جابجا کرده ام، خستگی که اگر روزگاری شطرنج باز نبودم باورم نمیشد این خستگی از کجا آمده است. من که بر روی صندلی بودم. پس از کجا این حجم خستگی بر من چون وزنه هایی از جنس سرب آویخته شد؟
معمولاً بعد از چنین دیالوگی دوست دارم بصورت جنینی دراز بکشم. 


چند صباحی بود از خودم ناراضی بودم، کاری، عملی، برای «دیگری _ دیگران» ،بدون «چشم داشت» نکرده بودم. مربی شبانه روزی که بودم، بچه ها اجازه اینکه از این فضا فاصله بگیرم نمیدادند. برای پیش برد اهدافم در خوابگاه، قول بردن آنها را به کوه میدادم و همین اردو و قولی که داده بودم، بچه ها را نسبت به من همراه تر میکرد. از آنجا که جابه جا شدم، در گشت ۱۲۳ اورژانس اجتماعی که امدم، گروه آفتاب کاران، اجازه خارج شدن از کار بدون چشم داشت را نمیداد و پرونده هایی بودند که اگر می‌خواستی کاری کنی از جنس شرح وظایف نبود.
اما در خط ۱۲۳ فاصله گرفته بودم.
در جلسه  ان جی او شکوفا، گفت برای عیدی بچه ها در مضیقه مالی هستیم، پرسیدم چه چیز بچه های کار را خوشحال میکند.
گفت :« اردو»
 قبول کردم ایام عید یک «اردو کوه» ببرمشان.

 این هفته هم به دعوت دبیر انجمن کوهنوردی دانشگاه بهشتی،با دانشجویان آنجا همراه شدم. لذت چشاندن طعمی دیگر از زندگی، نگاهی دیگر، زاویه ای دیگر به «دیگری _دیگران » قابل وصف نیست.
زمانی « خود_ خودم» خیلی مهم بود، هر هفته باید یک قله پر هیبت میرفتم اما این روزگار اکنونم دیگر این مهم نیست. شاید این چشاندن مهم تر باشد حتی.

 در سرما و خستگی بعد از قله نشسته بود و می‌گفت چرا من آمدم کوه، آخه!! دو دقیقه ایستادیم بالای قله و الان سرازیر شدیم در این شیب خطرناک پر برف و من پر از خستگی!!؟؟؟ چرا؟؟

هر جوابی بغیر از این پاسخ، مرا راضی نکرد.
«کوهنوردی همچون زندگی
 به همان اندازه، «هیچ». به همان اندازه «عبث.»»

از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
خیام

@parrchenan

پرِشال

پرچنان:
همکارم یکی از پستهای پرچنان را که مدتها پیش نوشته بودم خوانده و می‌نویسد: 
آمد بچه هایش را با حکم قاضی تحویل گرفت.

حالم گرفته می‌شود. ای کاش مشتی زده بودمش،  این فکری بود که از سرم گذشت. از این که از گشت ۱۲۳ بیرون آمده ام تا این چنین « دچار» رفتارهای پت و متی نشوم، راضی هستم. اما اگر او را زودتر شناخته بودم و این نکته را نیز میدانستم که او با دستور قاضی رفته و دو فرزندش را از بهزیستی گرفته است، با او درگیر میشدم، زمین میزدمش و منتظر ۱۱۰ میشدم، با توجه به اینکه ادوات مصرف شیشه  و خود این ماده را هم در جیبش داشت( خودم دیده بودم و می دانستم در جیبش گذاشته)، می‌توانستم با رایزنی با ماموران کلانتری، چند ماه حکم برایش ببریم و اینگونه قاضی مجبور میشد دوباره دستور برگرداند کودکان به بهزیستی را بدهد. اما زهی خیال باطل. به کودکانی فکر میکنم که پدرشان بدون شرم و ترس و نگرانی، در صندلی اتوبوس بی آرتی شیشه اش را می‌کشید و کیف میکرد. به دو کودک شیرین بامزه که حتی شناسنامه نداشتند.

###
 مسیر برگشتم تا منزل را معمولا از پیاده‌روی ولیعصر میرکابم. سربالایی است و سرعتی نزدیک به نه کیلومتر بر ساعت دارم، قسمتی از مسیر هست که بعلت ساخت و ساز، پیاده‌رو بسیار باریک میشود. در این قسمت پیاده رو رکابان بودم که یک آن، پرِشال کاموایی زنی به شاخ چنبر گیر کرد. چنبر سرکش شده بود. میگفتم چنبر ولش کن، گوشش بدهکار نبود. از خانم عابر، بسیار عذرخواهی کردم، اما ایشان ظرفیت وجودی بالایی داشت و با یک لبخند گفت مشکلی نیست.
پر چادر مادری را دیده بودم که چگونه اشک چشم فرزندانش را حامی بود و اینک پر شال زنی را چنبر، از گوشه شاخش گرفت و، رهایش نمی‌کرد، این چنین دریده رفتار، نه خُلقِ چنبر بود، چنبر چرا چنین رسوا رفتار کردی؟ چرا چرا چرا؟
با این رفتار چنبر، کاملا  واژه «پرِشال او» را درک کردم. مفوم شد برایم. مفهوم قشنگی ست. خیلی قشنگ.

ما گشاد کار خود، در ساده لوحی دیده ایم
نقش کار، چنگل شاهین کند با بال ما
هر لباسی را که چشمی نیست در پی، خوشترست
تلخ دارد خواب مخمل را قبای شال ما

صائب تبریزی

@parrchenan