تناقص شیمیایی

گاهی بعضی از خوانندگان کامنت میدهند که این نوشته ات با نوشته قبلی آن متفاوت و حتی متناقض هست.
تا حدودی این موضوع را میپذیرم. چرا که انسان است و خُلق های متفاوت اش و شیمی خون متغیرش.
وقتی که عواملی بیرونی بر خُلق انسان اثر می‌گذارند و آن هم در شیمی خونش، در نتیجه پنداره ها و اندیشه ها و افکار نیز تغییر میکنند. و اینگونه است که انسان دائم متغیر است. اینگونه است که هیچ انسانی دو بار پا بر رودخانه ای نمی‌گذارد. چرا که هم آن رودخانه و هم آن انسان، همانی نیست که اول بار از آن عبور کرده است.

 


۲.
وارد کتابفروشی شدم و به طبقه شعر رجوع کردم و کتاب شعری که مد نظرم بود را از برای کتابها نصفه کشیده بودم بیرون که،
صبر کردم. کتاب نصفه بیرون بود و سئوالی به سراغم آمد. این اشعار را با چه کسی میخواهی بخوانی؟

 تجربه ام بهم می‌گوید اگر شعر را فردی بخوانم یک تفسیر در ذهنم نقش می‌بندد و اگر با فردی، تفسیری دیگر. و معمولاً تفسیری که با دیگری خوانده ام پِرمایه تر است.( اثر شیمی خون)


کتاب را سر جایش برگرداندم و از کتابفروشی بیرون زدم.


@parrchenan

دیروز و امروز شعر فارسی

تقریباً یک ماهی بود درسگفتار هایی از استاد اردشیر منصوری بابت شعر و اندیشه شاعران معاصر، گوش میدادم.
به کمک تلگرام این ایام توانسته ام یک دانشگاه طوری برای خودم فراهم کنم و در محضر اساتیدی؛ فلسفه، روانشناسی، ادبیات و... را آموزش دیده و مواجهه بیشتری با آنها داشته باشم.

 در این ایام، افکارم در پیرامون شعر و اندیشه های نشسته در لایه های آن شاعران بود. نیما، شاملو، فروغ، اخوان و سپهری.
تا حدودی به درک متفاوت و عمیق‌تر و از همه مهمتر رئال تری از شعر رسیدم. اما نکته دوم ماجرا جای دیگریست. 
 این اتفاق در برهه‌ای از زمان برایم رُخ داد که افکار و ذهنم، در محیط کار، در فضای شخصی در جغرافیایی که زندگی میکنم، همه در قبضی تیره است.
 کرونا، و الزام جدایی ها، افتراق ها، مرگ و میر ها، فضای سیاه و به بن بست رسیده اقتصاد و سیاست کشور، گرانی ها، همه و همه، امکان دیدن افقی بهتر را از من دریغ کرده است. گویی در شبی که گون که چشم چشمی را نمی‌بیند با کور سوی نوری از چراغی، به سر برم.
اما
 این فضای شعر و اندیشه، مرا چون قایقی، سوار می‌کرد و بر کران مردابی فضایی که ترسیم شد می آورد و اجازه تَر شدگی و غرق شدن در مردابی فضا را نمی‌داد.
در گفتگو ها به جای آنکه پیرامون دلار و بورس و طلا و کوفت فقط صحبت رانده شود، دریچه ای باز شد و از روی این قایق افق زیبا، غروب غم انگیز و طلایی و ستاره باران شب را دیدم و به گفتگو نشستم. شعر و شاعران با من این کردند.

همزمان با این درسگفتار ها، کتابی در همین موضوع از ضیا موحد به نام دیروز و امروز شعر فارسی خواندم که تکمله و ادامه دهنده این درسگفتار بود و باعث عمیق تر شدن فهمم از درسگفتار ها میشد. شعر را به دید اثر هنری برایم تعریف کرد.
 شاید این روزها بهتر باشد  کتاب شعر از شاعران نو بهم هدیه کنیم . بیشتر شعر بخوانیم و به دنبال کشف معناهای جدیدترین از اشعار باشیم به توجه به انقلاب شعری که نیما آغازید و نزدیکی حال منِ انسان به امانیسم و اگزیستانسیال شعرِ اشعار شاعرین معاصر، در اشعار آنها غرقه شویم و خود را در خیال سحر انگیز آنان قرار داده و اندیشه را آبیاری مجدد از جنس شعر نو کنیم.
آری بهم شعر هدیه دهیم، سپس بلند بخوانیم و با هم پیرامون یافتن بهترین معنا، تبادل نظر کنیم. آن وقت خواهیم دید، باب گفتگو پیرامون تجربه های زیسته خود و پیوند دادن آن با شاعر، گفتگویی با محتوای به شدت متفاوت با آنچه این روزها بین ما حاکم است، بوجود آمده است.

لطفاً امتحان کنید.

 به رسم  درسگفتارهای قبل، یک تِرَک از مجموعه شعر و اندیشه را در ادامه‌ی مطلب در کانال میگذارم، اگر کسی کل آن را خواست، بهم اعلام کند.


@parrchenan

آسبرگر

دختری بود ساعت سه و نیم صبح بسیار ناواضح و تند صحبت می‌کرد. از او میخواستم کند تر کند سرعت کلامش را چهار ثانیه اول موفق بود و باز کلامش، سمندی می‌کرد. مواردی از آزار را مطرح  کرد و  آن زمان بامداد همه حواسم را  مجبور بودم در گوشم قرار داده  تا متوجه سخنانش شوم.
در این تند باد کلامی جمله ای شنیدم: پدرم هم اینجاست و...
که از تَرک کلامش پیاده شدم و گفتم: گوشی رو بده به بابات.
 مردی نه بی خواب، که خسته نه خسته فیزیکی، که نفس کشیده با یک یاس فلسفی گوشی را گرفت و تاریخچه ای از دخترش گفت، اینکه یکی از زیر شاخه های اوتیسم را دارد، و تحت نظر روانپزشک است و آخرین معاینه را کمتر از دو ماه پیش انجام داده اند.
 سخنانش از تعهدی حکایت داشت که نسبت به اختلال دخترش بر گُرده اش بود. سالها.
دختر پشت تلفن م بلند فریاد میزد من دیگه روزبه نمیرم...
پی نوشت:
در این روزگار پر مشقت اقتصادی، که چاشنی تغییر باورها و نگرش ها و ایده ها را با خود داشته و بحران های سیاسی و فرهنگی را دامن زده است، فرزند آوری و تعهد به پروسه فرزند آوری سخت و سخت تر شده است. حال حساب آنکه طبیعت و روزگار سازش را با تو کوک نکند و  فرزند پیش درآمده دچار چنین اختلالاتی شود، تو می مانی و سالهای سال از عمرت.
 به جریان زندگی و بستری که رودخانه عمرمان در آن می‌گذرد بیش از بیش توجه کنیم و درنگ.
 بستر رودخانه عمر ما، از نشیب  سرزمینی در خاورمیانه می‌گذرد با همه سنگ ها و فراز و نشیب هایش.
*دختر نوزده سال داشت.

كتيبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با
زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر
سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم
: لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب
تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ،
هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
 
 از این اوستا- مهدی اخوان ثالث


@parrchenan

نقطه ثابت نقطه معنا

خستگی مغزی یعنی اینکه تا صبح انگار حساب دیفرانسیل انتگرال گیری کرده باشی و بیخوابی کلافه ات کرده باشد و تازه این رویه تو در دو شب زندگی ات شده باشد.

خسته و بی خواب  برگشته از شیفت کاری ،صبح جایی تاریک، خیلی تاریک، پیدا میکنم و بیهوش، میخوابم.
از وسط خواب بیدار میشوم.
 این میم اول شخص منفرد که در فعل میشوم در سطر بالا آمده است حتی درست نیست برای بیان این حالتم.
در صدم ثانیه درگیر چیستی این موجود هستم.
 چیستم؟ موجودم، موجود زنده ام ، انسانم، آهان منم. دو سه ثانیه در این حال قرار گرفتم. کجام، چی شده، چه زمان و سالیست؟
 به نتیجه ای نمی‌رسم.
مچ دست چپم سنگینی میکند. ساعتی بر آن است. همین که نور لاجون ساعت روشن میشود و ساعت نه صبح را نشان میدهد. همه چیز برایم در آن واحد پاسخ می یابد.
 تو همان سهیل خسته بی خوابی که آمده ای اینجا، ساعتی بخوابی.

 فیلسوف یونانی سخنی دارد بدین مضمون که، شما یک نقطه ثابت نشان دهیدم تا من جهانی را اثبات کنم و  در آن مکان و زمانِ بی مکان و زمان، گویی، همه وجود و من بودن و هست بودنم را یک ساعت زیقی نشان داد. نقطه ثابت من همان ساعت زیقی بود. نقطه معنایی من، جهان من، این منِ من، او شد. ساعت مچی.
تو میتوانی بی حافظه  و در نتیجه بیجهان شوی اگر نقاط ثابت زندگی را پیدا نکنی.
این تجربه از آن جهت برایم باشکوه بود که بهم نشان داد بی حافظه گویی بی زمان و بی مکان میشوم.
حافظه است که مرا از خدا بودن به انسان بودن می کشاندم و حافظه ریشه های آگاهی است.
همین که به زمان و مکان آگاه شدی، میتوانی بفهمی. 
 نتیجه:
هر گاه سردگم هستیم، یعنی زمان و مکان را گم کرده ایم، آن امر ثابتی که هر کس برای خود شناسا کرده است.  بیابد. بدنبال آن بگردد.
دی شیخ با چراغ همی‌گشت.
همین.
شود‌آیا ری‌را نقطه ثابت، نقطه معنا شود:

« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.

ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.

1331


نیما یوشیج ( آوای آزاد )

@parrchenan

سنگ

سنگ رو که پرتاب کردم، 
 کمتر از یک ثانیه  صدای آوو سگ در آمد و پا به فرار گذاشت.
«پیرمردی با سگش» که هر صبح زود با هم در پارک هستیم. گفت از شما انتظار چنین رفتاری رو نداشتم.

به خانه آمده ام و مشغول خوردن صبحانه هستم. به رفتارم فکر میکنم. اشتباه بود.
 اما
چرا چنین اشتباهی را مرتکب شدم؟
تلاش میکنم به ریشه و تبار این رفتار اشتباه برسم.
هفته قبل بود که صبح با یک گله سگ برخورد کردم. پنج شش عدد بودند. صبح زود میروم و پارک تقریباً کسی نیست و خلوت. یکی از سگ ها هنگامی که در پیست مخصوص راهپیمایی پشتم به او شد، دنبالم کرد و دندان نشان داد و پارس کرد و مجبور به واکنش شدم‌. سگ موجودی است از تبار گرگ و شکارچی. خوب میداند که از پشت صید خود را غافلگیر کردن یعنی چه؟
 و من در طبیعت کم با این فضا روبرو نشده ام.

 در تجربه ام، مواجهه با سی چهل سگ هم داشته ام. تنها.
 دست به سنگ شدن تنها راهی بوده که از آن موقعیت ها به سلامت عبور کنم.

باورم هم به حیوانات و حق و حقوق شأن رمانتیک نیست. تا حدودی داروینیستم و اینکه ما راس هرم هستیم و آنچه حقمدار است انسان است و من به عنوان انسان رفتار معقول نسبت به همه از جمله حیوان را داشته باشم. برای همین حضور سگ ولگرد با توجه به قدرت تهاجمی که دارد را در منطقه زیست انسانی خطرناک میدانم . طبق آمار جهانی حدود ۶۰۰۰ هزار نفر به دلیل هاری، جان خود را در جهان از دست میدهند. برای همین این رفتار رمانتیک غذا دادن به سگ‌ها ولگرد را معقول نمیدانم.*

باری دنبال یافتن ریشه های رفتار اشتباه صبحم بودم.
صبح، هنگام  دویدن، گله سگ ها را دوباره دیدم. 
 سنگی برداشتم( با نگاه به تاریخچه و باور و تجربه زیسته که بیان شد) تا دوباره از پشت غافلگیر نشوم.
 گله سگ رفت و 
اما
سنگ دستم ماند. آخر های دویدنم بود که دیدم پیرمرد به سگ کوچکش می‌گوید بگیرش و سگی ولگرد در حال فرار است. این پندار به ذهنم آمد که آن سگ ولگرد به آن سگ پِت حمله کرده است( پنداری اشتباه بود) و ، و،
 سنگ
 در دستم بود و، پرتابش کردم.

اما اشتباهم کجا بود؟
آنجا که سنگ را در دستم نگه داشتم در حالیکه نیازی نبود. پس از ناپدید شدن گله و دقایقی چند بهتر بود سنگ را رها میکردم اما نکردم. 
اگر سنگ نبود، رفتاری کمتر معقولانه که از تفسیری اشتباه (سگ ولگرد به سگ پیرمرد حمله کرده است) را انجام نمی‌دادم.


حال چه نتیجه ای از این تجربه گرفتم:
چند صباحیست در ذهنم آمده چوبی، چماقی در ماشین باشد که اگر لازم شد، اقدام کنم، چندین دزدی و موبایل قاپی دیده ام و به ماجرا تیز شده ام، وضعیت اقتصادی هم که نابه سامان تر شده است. رفتارها هم پرخاشگرانه تر.
این تجربه بهم نشان داد، احتمال رفتار اشتباه وقتی که مجهز به سلاحی، از سنگ تا چوب تا چاقو تا اسلحه گرم، باشی، افزایش معنا داری می یابد و ممکن است به واسطه این تصور ذهنی که من مجهز هستم، تفسیری اشتباه کرده و یا موضوعی که با چهار تا فحش نهایتاً حل شود به موضوع هست و نیست دیگری برسد.
چرا که بدان وسیله فیزیکی مغرور شده و ایمن پنداشته و رفتاری دگرگونه کنم. یا مثلاً در ترافیکی راننده ای بد تا کرده و بجای چهارتا فحش به چماق فکر کنم!!

پی نوشت:
نیاز به این تلنگر داشتم.
امیدوارم برای خوانندگانم جانم هم این ریشه یابی رفتار اشتباهم، و وقت و بایت اینترنتی که برای خوانش آن گذارند مفید بوده باشد 

@parrchenan

وتو

زاده اضطراب جهانم ( افسانه. نیما)


تلاش دارم یکی از دیالوگ هایم را در این جستار، تا حدودی کامل تر بیان کنم به یک دلیل:
فضای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی این روزهای جامعه به سمتی رفته است که طبقه متوسط در  حال ریزش و انتقال به طبقه فرودست است و این ناملایمات روان ایجاد کرده و همزمانی آن با کرونا که آن هم بنیاد های ایمانی بسیاری را سست کرد،  تجمیع این دو، زلزله ای در معنای زندگی بوجود آورده که از آن می توان به یأس عملی تعبیر کنم.


زنگ زد، دختری گریان بود و گفت از زندگی سیر شدست. در پروسه طلاق و طلاق کشی بود و بازگشته به منزل پدری و از این ناحیه هم سرکوفت ها میخورد.
چند دقیقه صحبت کردم، دیدم نه، حریف، جدی تر از آن است، از آن  شل‌نشستگی خارج شدم و روبروی تلفن به گونه ای که شطرنج بازی در مسابقات رسمی می نشیند، پوزیشن گرفتم.
از طبقات بالای اقتصادی جامعه بود. و سوالاتش عمیق تر از این حرفها بود.
 که چی این زندگی؟
 مجبور بودم با توجه به اطلاعات محدودی که بهم تا آن لحظه داده بود تا حدودی قضاوت کنمش.
 لیسانسه،  طبقه بالای جامعه. هفتادی. سابقه مصرف داروهای روان. شکست در ازدواج که آن را بشکست در عشق برای خود تعریف کردم.
گفت دو هفته پیش هم اقدام کرده اما زنده مانده است.
 گفتگو با چنین فردی با چنین خصوصیاتی ، یک شرط وجود دارد و آن حق وتو است. با توجه به این تبار که ذکر کردم، تو کلی ، داستان و مقدمات و موخره هم بچینی، استدلال و ادله و برهان ذکر کنی، ممکن است این نوع شخصیت به راحتی از حق وتو استفاده کند و به همه آری تو نوچ بگوید.
 این نوع شخصیت تا حدودی تُرد  است. جملات حماسی، لزوماً کارگر نمیشود.
شاید بسیاری که از دور بر آنها نظر کنند ، حسرت زندگیشان را برند و چون داستانشان شندیدند، ناجوانمردانه بگویند: خوشی زده زیر دلشان!

در پیچ و تاب گفتگو بودیم، تا حدودی با اولیتی که پیشنهادش دادم موافق شد، قصه ای هدفمند برای این برهه از زندگی را سناریو چینی کردیم. تا بتواند اولیت بعدی اش که پیگیری اقدمات قضایی و حقوقی، پدر در آوردن شوهرش با مهریه پانصدتایی اش و... را بدون کمک پدرش و متناسب با امکانات عمومی دولتی انجام دهد .
 همین که در این فکر بودم که الان این شطرنج را هم کیش و مات کرده ام، گفت: همه اینها که گفتی و من پذیرفتم قبول. اما که چه؟
با وتویی زد زیر بازی و گفت جمع کن این مهره ها که نام وزیر و شاه  و پیاده بر آن گذارده ای.
که چی؟
 این سیؤال مرد افکن است.
پاسخی ندارد.
 پاسخ اش جز سکوت چه ممکن است باشد؟
و معمولا افرادی که تماس می‌گیرند و قصد دارند اصلا چنین سیؤالی را مطرح نمیکنند.
بعد از یک ساعت به پله اول بازگشته بودم. فکر میکردم شطرنج رو به پایانی را بازی میکنم اما او بازی را مار و پله در نظر گرفته بود و مرا در آخرین مربع،  بلندترین مار نقشه نیش زده و به مربع های ابتدایی پرتابم کرده بود.
گفتم معماری خواندی و احتمالأ اثری از هنر و تصویر سازی داری. میتوانی این تصویر که بیان میکنم را در پنداره ات، ترسیم کنی؟
پذیرفت.
گفتم تو کشاورزی هستی که بذر گندمت را بر زمین ریخته ای و اینک منتظری ثمر ببینی.
نمیدانی وضعیت باران و دیم، طوفان و سیل، خشکسالی و بازار چگونه خواهد شد. این تصویر را چگونه خواهی ساخت؟ چه حسی خواهی داشت؟
تا حدودی کمکش کردم، آیا مضطرب و پر از استرس نخواهی بود؟  همه نگاهت به آینده ای نا روشن نخواهد بود؟ 
 موافقت کرد.
:آدمی بسیار مضطرب خواهم بود

حال تصویر دوم:
 تو همان کشاورزی که محصول ات را به بهترین نحو برداشت کرده ای. آب، باران، روزگار با تو ساز بود و بهترین محصول را از زمین گرفته ای.
اکنون توِ کشاورز چه حالی خواهی داشت؟
خودم پاسخش دادم، نمی‌گویم بهترین حال را، بهترین موقعیت را بهترین عواطف را نصیب خواهی برد
 اما،
 آن اضطراب  ترسیم  شده در تصویر اولی آن استرس قبلی را نخواهی داشت.
 پاسخی بسیار حداقلی به آن دادم و از حداکثری کردن آن اجتناب کردم.
 آن زمان است که میتوانی پاسخ این سوال را بیابی:
که چی؟
در اوج، در قدرت، مقتدرانه، تصمیم بگیر که آیا این زندگی را میخواهی یا نه. وقتی به اهدافت که الان طلاق و جدایی است رسیدی، اینکه بگی من بدون کمک پدرم این کردم و به هدفم رسیدم. آن زمان تو مقتدرانه می‌توانی تصمیم بگیری.


پذیرفت، آرام شده بود. معمولاً در آخر دیالوگ هام میپرسم، چگونه ای؟
 

 او با وتو خود تازه به پنداره ای رسیده بود که من سالهاست در آن زیسته ام.

 شیمی خون کشاورز  تصویراولی با شیمی خون کشاورز تصویر دوم بسیار متفاوت خواهد بود. و این شیمی خون متفاوت اندیشه ای متفاوت زایش خواهد کرد.
همیشه  در پندار خود به دو باور و حق احترام کامل می‌گذارم
 حق حیات
و
حق مرگ

انسان انتخابگر  را تا آخرین نفس عمرش عزیز میشمارمش و محترم و مختار و صاحب حق. 
حق مرگ . حق زندگی.

@parrchenan

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.
رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! 
دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
فراپُشت می‌نگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
شاملو.

 
@parrchenan

آلزایمر

همسایه بود و تماس گرفت.
«آقا ایشان زن بسیار محترم و مومنی هستند. سالها چشم و چراغ محله بودند. آموزشگاه خیاطی داشتند و سالها دختران محل را آموزش دادند»
 هویتی که از او برایم تعریف کرد تلفیقی از شغل و معلمی،  بود.
ایشان آلزایمر دارند و چند روزیست لخت، انگاری که از حمام بیرون آمده باشند، چادر نمازش را سر میکند و سر ظهر بیرون میزند. کسی را ندارد. یک برادر دارد که برایش پرستار می‌گرفت و یک هفته است که پرستار نمی آید...

عدم حافظه همه هویت او، همه ایمان او، خدا، اعتبار، منزلت و مهارت... را از او گرفت.
بسیاری از چیزها که گمان داریم حقیقت است، شاید تنها خاطره و باوری در حافظه است. باورهای بنیادین، باورهای خُرد، اعتباری ها، مناسبات چیزی نیست جز داده ای در حافظه.
مفهوم حافظه، آلزایمر، باورها و پنداره ها، چیزهایی گره خورده ای هستند که میتواند مرا به سمت واقعیت و نشان دادن انتزاع رهنمون سازند.
 واقعیت گوش و پوست و خون دار انسانی.

@parrchenan

خط قرمز

زنی بود که تماس گرفته و از بینهایت کتک خوردن در طول سالها زناشویی اش گفت و اینکه آخرین بارش دیشب بوده و از ما کمک میخواست.
وقتی پروسه را بر او تعریف کردم و اینکه امکان اقدام قضایی حتی لازم است، پاسخم داد:
وا، ترجیح میدهم خودکشی کنم تا پام به دادگاه باز بشود!!!

چرااااا؟؟!
و من چه کمکی میتوانم بر او کنم؟
بعضی زمان‌ها، چنان پاسخی می‌شنوی که زبان و ذهنت قفل میشود.
 به صدای مشاور ارجاع دادم  بلکه بتوان بر باور این فرد کار شود و نتیجه دهد هرچند امکان آن بعید باشد.

 نتیجه:
 لطفاً خط قرمز های احمقانه بر خود تعریف نکنیم.
همیشه بیاد داشته باشیم، تابوها، اخلاق ها، شرعی ها هر چه از جنس باید و نباید است ، از برای خدمت به انسان طراحی شده اند و اگر خدمت نمی‌کند نابخردانه است و از آن می‌توان عبور کرد


@parrchenan

شیطان وجود ندارد

انصافاً پیرامون این موضوع فیلمی ساخته نشده بود.
اینکه مدافعان این رفتار را با عمل خودشان از زاویه ای دگر بنگرند و بسنجند.
کارگردان سنگ خود را به مرداب ساکن فکری مدافعان این عمل انداخته و تا سال‌ها، معتقدم این تلاطم خواهد داشت.

فیلم جاهایی به وظیفه گرایی کانت و تراژیک اساطیر ایرانی چون داستان رستم و اسفندیار میزند.
 از آنها وام گرفته است.
اینکه مثلا در داستان رستم و اسفندیار، 
تو اگر جای رستم بودی چه می‌کردی؟

اینکه در هر حال رستم بازنده بازی میشود و تنها یک راه وجود دارد، تا. بازنده نماند. قانونگذار، شاه، مسئول، بازی را به گونه ای دگر رغم زند.

اگر یک کلام از فیلم میگفتم، داستان را لو میدادم و دلم نخواست، خوانندگان جانم را از لذت کشف معنا محروم کنم.
اگر کسی لینک فیلم را خواست بگوید تا بر او ارسال کنم.


 این فیلم را در یک جمله بخواهم خلاصه کنم:
 فیلمی شاعرانه از زشتی ... بود.

@parrchenan

رآی‌زنی

ساعت نه شب بود که تماس گرفت:
 ما چهار نفر دانشجو هستیم که از اصفهان برای شرکت در ... به تهران آمده ایم و اینک شب جایی نداریم. کدام پارک یا مکان عمومی برای شب مانی مناسب است؟
 صدای قاطع و محکم داشت و یک شادی ریز در پوسته زیرین صدا جریان می یافت.
پاسخ دادم موبایلی که با آن تماس گرفته ای، چند می ارزد؟
:پنج میلیون
به نظرت منطقیست سه چهار بامداد با  ده پانزده میلیون تومان موبایل ( جمع هر چهارتا را تقریبی زدم) در پارکی خفته باشی؟ پیشنهادم این است که به  مسافرخانه  نسبتاً ارزانی بروید.
گفت کرونا را چه کنیم؟ آنجا ها آلوده نیست؟
: از داروخانه، مقدار مکفی الکل بگیرید و اتاق را در ابتدا ضد عفونی کنید. 
آدرس جایی که بود را داد و خواست، مسافر خانه ای معرفی کنم.
: بی آر تی سوار میشوی و تا نزدیک راه آهن می‌روید. آنجا، نزدیک‌ترین مسافرخانه های ارزان با نازل ترین هزینه حمل و نقل است.

پی نوشت:
رأی زنی و مشاوره هر چه بیشتر، احتمال خطا کم تر. 
رأی زنی از بستر نترسیدن از گفتگو بر می‌خیزد و این بسیار مهم است. معتقدم تا میتوانیم سر هر موضوع ذهنی گفتگو کنیم( با هر کسی و نه لزوماً  حتماًکارشناس). یکی از میوه های گفتگو آن است که تو را که بخاطر زبان و فعالیت ذهنی احتمالأ در انتزاع هستی بیرون میکشد و به واقعیت نزدیک.
 رآی‌زنی شاید نام دیگر گفتگوست.


@parrchenan

توقع

معمولاً پس از نوشتن جستاری که داستان یکی از پرونده ها یا تلفن ها باشد که تا ته داستان را ننوشته ام، مخاطبینی پیام می‌دهند ته داستان چه شد؟
دخترِ چه شد؟
زنده ماند؟
گرفتنش؟

راستش من از نوشتن این جستارها، هدف صرف داستان گویی، ندارم. هدفم به فکر انداختن خود و دیگری است و امکان تفسیر دادن به مخاطبانم. تلاش دارم مخاطبانم کنش‌گر باشند و خود داستان را با توجه به تجربه زیسته کشف کنند و در نتیجه به کشفی بزرگتر رسند: رسیدن به آگاهی.
در واقع هر داستان برای من مقدمه ایست که نتیجه خود گیرم. نتیجه خود گیری.


تماس گرفته بود، مادری بود، در لایه بیرونی دلسوز کودکش. درخواست عجیبی داشت، که تقریباً برافروخته ام کرد:
بچه های همسایه ها را بیایید از حیاط و کوچه جمع کنید تا بچه من هی هوس نکند که در این کرونا برود بیرون و با آنها بازی کند!!

فکر کنم بسیاری از ما ایرانیان چون این مادر فکر میکنیم، برای رسیدن به حل مسئله، نگاهمان به خودمان نیست. به تلاش همسایه است. به تلاش دیگری است.
و نه تلاش من.
من ایرانی گاهی توقع از خود ندارم و توقع از دیگری دارم و حتی باید دستگاه های حکومتی در راستای توقع من بیان جمع کنند. یا در سخن حقوقی، کودک ربایی کنند.

@parrchenan

روانپزشک

تماس گرفته بود. دوازده شب بود.
دست فروشی در مترو. می‌گفت افکار خودکشی را دائم با خود حمل می‌کند. حمال افکار خودکش.
 با توجه به نوع کارش و اینکه تنها یک قدم با عملی کردن تصمیم اش فاصله داشت، به او گفتم موضوع را جدی تر بگیرد.
می‌گفت فرصتی برای رفتن به روانپزشک ندارد. از نه صبح تا نه شب مشغول است.
تمایلی نداشت پدر و مادرش از داستانش بویی ببرند.
سالها در منطقه بازار حضور فعال داشته ام.
 پرسیدم چه میفروشد؟
جوراب.
 و وقتی که پرسیدم آیا از این منطقه بازار خرید میکند، پاسخ مثبت داد.

 دلم پر کشید به خاطره بابا،
 بعضی سالها کم کار که میشد میرفت برای خود کار می‌تراشید. با گردبافتها مولوی هماهنگ می‌کرد، نخ می‌خرید و چند صد سری جوراب ت پشمی زمستانه تولید می‌کرد و سپس به جمع دوستان کوهنوردش با همان قیمت تمام شده میداد. تقریباً یک ششم قیمت گاهی در می‌آمد.


دوباره به تلفن بازگشتم.
گفت هفته ای یکبار بازار میرود و خرید میکند. به او با برشمردند ایستگاه های بی آرتی و اینکه با دو کورس اتوبوس سواری، با نازل ترین قیمت می‌تواند در خلوت ترین ساعت کار بیمارستان تخصصی روان ( روزبه) در کمتر از پانزده دقیقه برسد، ویزیت شود و سپس به بازار و خریدش برسد.
 درباره اینکه ویزیت روانپزشکی لازم دارد فوکوس کرده بودم و اینکه هفته بعد این کند که سخنم اثری عمیق تر کرد؛

: فردا میروم. به هفته بعد و قبل از خرید بازار نمیکشانم.

گاهی احاطه به محیط جغرافیایی و آشنایی با هویت اجتماعی که معمولا در شغل افراد خلاصه میشود امکان ارتباطی بیشتر و عمیق تری می‌دهد.

 این روزها با این اقتصاد و این گرانی و این نابودی طبقه متوسط، این کرونا و این کشته ها و این وضعیت سیاسی و بی جواب ماندن بسیاری از سوال هایی که از ساقط شدن هواپیما تا آبان نود و هشت، تا انفجارها و آتش های سئوال برانگیز...
روان بسیاری از ما مردمان را دچار ناملایمات شدید کرده است. یک راه مواجهه با این ناملایمات ورزش است که آن هم به واسطه کرونا و حتی همان موُد پایین خُلقی، عملا کمتر اتفاق می افتد.
 
شب هر جا باشم صبحش بوستانی پیدا میکنم و در آن می‌دوم. شبی در منزل مادربزرگم خوابیدم و صبح در پارک شهر دویدم. با این که این پارک بیخ بازار است و در شلوغ ترین قسمت شهر، اما ورزشکاران صبحگاهی اش کم بود.
وقتی شیمی خون را نتوانی با ورزش کنترل کنی، مجبوری شیمیایی مجبوری آن را بدست آوری.
 این روزها خیلی از ماها روانپزشک لازم هستیم. لطفاً اگر نشانه‌ها آن را دیدیم پشت گوش نندازیم که کار بیخ پیدا نکند.


@parrchenan

لوتی

سی و نه سال داشت و دقیقاً سه بامداد تماس گرفت. گفت فکر کشتن خود مثل خُره به جانش افتاده است. چندین بار رفته حمام و تیغ را برداشته و دوباره برگشته.
از صدایش تشخیص ندادم زن یا مرد است.
یا از این مرد صدا نازک ها بود یا از این زن صدا بم ها.
نامش را پرسیدم.
زن بود. داستان زندگی اش را گفت و...
در این سالها، خیلی زنی کرده بود ( اصطلاح مترادف با مردی)، استقلال خودش را کسب کرده بود و...
و از دوستش گفت که سالهاست با او دوست است. بیست و پنج سال. نامش فاطمه. و اینکه فاطمه بخاطر سفری پا سوز او شده و ده روز در بازداشتگاه با او مانده بود.
 بیست دقیقه صحبت کرده بودیم. تا اعتمادش را جلب کردم، گفتم منتظر می مانم بروی بسته تیغ را از پنجره  پرت کنی بیرون.
رفت پرت کرد آمد.

گاهی آدم از این که همه زندگی فکر کنه، خودش انتخاب کنه، دائم کنش گر باشه کم میاره. بعضی از آدم ها گاهی دنبال جمله امری هستند. بکن. نکن.
 و او اینگونه بود. لطفاً بسته تیغ را بیرون پرتاب کن.
 و پرتاب کرد.

حالا فاز دوم صحبت بود 
برای رفتن به روانپزشک در اولین فرصت در حال صحبت و مجاب کردن شدم.
 دیالوگی برقرار کردیم و به راحتی مجاب شد و حتی آدرس داد تا ما پیگیر اقداماتش باشیم:
فاطمه(دوستش) در حق تو لوتی گری کرده؟
خیلی خیلی خیییلی.
 اگر تو خودت را از بین ببری در حق او نالوتی گری نکردی؟
آری
 به خاطر او لوتی گری می‌کنی فردا بری روانپزشک؟
کمی مکث کرد و پاسخ داد: باشه

به او گفتم من هم خودم را رفیق باز میدانم و اهل لوتی گری. قول لوتی می‌دهی فردا حتماً بروی؟
بر پاسخش تاکید کرد.

 و فاز سوم
تلاش کردم فکرش را انسجام بدهم و آن خُره را بصورت موقتی خاموش کنم و در نهایت گفتمش، اگر دوباره تشدید شد با ما تماس گیرد.
ساعت چهار بامداد بود

پی نوشت:
 این نوع گفتگو ها بیشتر در دل شب سیاه است که اتفاق می افتاد و فکر کنم با تغییر شیفت و روزکار شدن از  بودن در چنین داستان‌هایی محروم خواهم شد

@parrchenan

آبرو داری

ساعت یازده  و نیم شب که رد میشود، جنس تماس ها تغییر میکند تا حدود ساعت دو و نیم شب. 
 خشونت خانگی عریان، زنانی گریان و کتک خورده از دست همسران خود...

زن در حالیکه هق میزد تماس گرفته، که همسرم  شیشه های منزل را شکسته و مرا با دو بچه از خانه بیرون انداخته است. او گفت سه ماه پیش نیز این شد اما با وساطت اقوام جمع شد.
 پس از صحبت ها و اطلاعات ابتدایی به او گفتم به 110 زنگ بزند تا مامور  آمده و به عنوان ضابط قضایی صورتجلسه تنظیم کند تا فردا شوهرش ادعاهای خلاف واقع نکند و بتواند در دعاوی حقوقی با دست پُر ظاهر شود.
پاسخی داد که غافل گیرم کرد:
نمیخواهم ۱۱۰ بیایید، آبرویمان جلو در و همسایه میرود!!!!!!!!!!!!!
متعجبانه پرسیدم:
مگر آبرویی مانده است؟

 بسیاری از مشکلات حاد و بحرانی خانواده به نظرم ناشی از همین آبروداری دروغین و الکی و کاذب است.
در حالیکه اگر این نبود، در همان روزهای اول قابل کنترل می‌توانست بود، فشارهای عصبی اجتماعی، ژنتیک و... مرد خانواده احتمال بسیار بالا با مراجعه به روانپزشک و دارو درمانی در روزهای اول، قابل کنترل می‌توانست باشد...
اما...
 به این واژه فکر میکنم،  آبروداری. نیمه شب، نیمه عصبی، خسته.
آبروداری
 گمان دارم آبروداری در زیر مجموعه مفهوم و باوری بزرگتر که ما ایرانیان از  اولین لحظه زندگی تا لحظه آخر گذاشتن سنگ لحد در آن رشد و نمو کرده ایم قرار گیرد. زندگی در انتزاع.
 باورهای انتزاعی اجازه مواجه با واقعیت و دیدن آن را به ذهنی که  در انتزاعی رشد کرده نمیدهد.
همه ما درگیر این انتزاع هستیم. بیشتر ناخودآگاهانه و کمتر آگاهانه‌.
و بسیاری از مشکلات و مسائل و بحران های که با آن مواجه می‌شویم را میتوانیم با این سوال طبقه بندی کرده و قابلیت حل مسأله را بر آن بیابیم:
 این بحران یا مشکل یا مسئله، ناشی از امری انتزاعی است یا امری واقعی ( رئال)؟

پی نوشت:
احتمالا حضور در شیفت شب را خاتمه دهم.

@parrchenan

چمدان

چمدان ها را بسته بود و کنار تخت گذاشته بود.
بعد از چند هفته مهمان خانه ما بودند، عزم رفتن به خانه خود داشت.
وارد خانه که شدم، دل مادرم را ابری دیدم. شبیه آقا اصغری هواشناسی هستم، معمولاً توانایی دیدن آسمان دل افراد را دارم. توانایی دیدن آنچه معمولا دیگران نمی‌بینند. ابری، نیمه ابری، آفتابی، طوفانی، با موج بی موج، خروشان و...
بر چشمان مادرم خیره شدم، چشمانم را کمی تنگ کرده و سری ریز به چپ و راست تکان دادم که همه اینها سئوالی را معنا می‌کرد. مادر هم سر را به سمت چمدان ها چرخاند و اشاره به آن کرد و دلش لرزید و رفت‌. 
 پرسش و پاسخی بی کلام.
 

معنای زندگی این روزهای زندگی انسان مدرن، شاید گاهی در یک وابستگی ریز، وابستگی حداقلی، به فردی، کسی، موجودی، چیزی باشد. اینکه تو دلَکی دهی بر چیزی که میدانی ثابت نیست. و در این توقف، زندگی کنی و معنا دهی.

از آن روز چمدانی روزها و هفته ها می‌گذرد. مادر به امور خود و منزل رسیدگی میکند، به مادربزرگ سر می‌زند و خود را با شرایط امروزش وِقف داده است.

نتیجه:
بتوانی در لحظه زندگی کنی، به امور غیر ثابت زندگی توجه کنیم و حتی از چمدان های بسته با توجه به عواطفمان، مسیری برای لذت بردن از این زندگی، از این یکبار زندگی، بیابیم. حرفم این است که حتی از اندوه خود توانایی لذت بردن را کشف کنیم.
اما چگونه از غم خود، از چمدان های بسته، از تَرک رابطه و... بتوانیم لذت ببریم؟
۱. اینکه از دنیای انتزاعی، به دنیای واقعی و رئال کوچ کرده و تلاش کنیم واقعی دم بگیریم و بی اندیشیم ( توضیحات این جمله در این مقال نمی‌گنجد)
و 
۲. متضاد جمله یک، آگاهانه و در حالیکه میدانی در امر واقع نفس میکشی، به شعر و شاعری و انتزاع رجوع کنی. اینگونه بسیاری از اشعار و هنر ها را فهمی واقعی تر یا دیگر گونه تر خواهی کرد.


پی نوشت:
چند روزیست این بیت نیما در ذهنم مرور میشود:
خواب در چشم ترم میشکند.


@parrchenan

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوارِ به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.


نیما
@parrchenan

دغدغه

خانمی بود که تقریباً عصبی صحبت میکرد.
از دختر چهارده ساله اش که او را به تنگ آورده گفت.
دختر را چند سال پیش به فرزندخواندگی قبول کرده بود و اینک 
 مستأصل بود. 
می‌گفت مشاوره ها رفته اند و نتیجه نداده است. شماره تلفن تماس گیرنده میخورد از طبقه متوسط رو به بالای جامعه باشد.
 تا خواست قصدش را بیان کند. پابرهنه پریدم وسط حرفش که:
 دخترتون صداتون را می‌شنود؟
 و چون گفت آری، ازش درخواست کردم به اتاقی برود که صدای او را دخترش نشوند.
مادر در فکر «پس فرستادن» بود.
ما معمولاً در خط نباید مشاوره دهیم،  و مشاوره ها را به خط مشاوره ارجلع میدهیم، اما این مورد را نیاز دیدم.
خودم را معرفی کردم، اینک سالها مربی کودکان شبانه روزی بودم و با بچه ها حشر و نشر زیادی داشتم.
 آن ادبیات تا حدودی پرخاشگرانه که گاهی به بی ادبی هم میل می زد تغییر کرد.
 گفتم چه چیز این دختر شما را کلافه کرده است؟
گفت برای اذیت کردن ما پایش را کرده در یک کفش، که من میخواهم مادرم را پیدا کنم، پیش کلی مشاور رفته ایم اما حرف حساب سرش نمیشود.


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش.

را،
 از مولوی برایش خواندم. چند ثانیه صدایی نیامد. بعد صدای کشیدن آب بینی به بالا آمد.
رندانه پرسیدم، چی شد خانم؟( می‌دانستم دارد گریه می‌کند)
 در حالیکه گریه میکرد، گفت:  من هم مادرم.

باور نمی‌کنید چه حیرتی مرا فرا گرفت نه از اینکه این مادر، اکنون دوباره مادریش را کشف کرد. از این که یک بیت، فقط یک بیت، از پس نهصد سال!! کاری که دهها ساعت مشاوره شاید! می‌توانست انجام دهد را انجام داد.
مثل یک شاه کلید قدیمی زیر خاکی، درب سنگین و محکم را با یک حرکت باز کرده بود.

 این جمله من مادر هستم را گرفتم دستم. او اکنون در زمین من بود. می‌توانستم با او پاس کاری کنم و گل بزنیم. گفتم خانم، خانه حریم امن اهل خانواده است. هیچ گاه هیچگاه به هر دلیل این امنیت را برای اهل خانواده نشکنیم. این که خواستم جلوی دختران حرف پس فرستادن نزنید از این خاطر بود.
مظلومانه پرسید چه کنم؟
تجربه ای از فرزندانم که پس از هجده سال در نقطه صفر مرزی رفت و مادرش را پیدا کرد، بیان کردم. حالا که چشمی گریان داشتم روضه خوانی برای خود شده بودم.
پاسخ دادم مگر نمی‌گوی  مادر هستی؟ پس، بگو من هم با تو، دخترم، به همراه تو، کفش آهنی می پوشم شده تا بندر عباس می آیم تا تو مادرت را بیابی. چرا که دغدغه تو برای من، مهم‌ترین است. چرا که تو دختر منی، عزیز منی و این حق که اصل خود را بجویی چون دغدغه مندی برای من چون مادرت هستم مهم است.  بگو پا به پای تو می آیم چون حقیقت برای تو مهم است و تو دخترمی.
توضیح دادم این دغدغه مندی دختر  مهم باشد، نه موضوع دغدغه.
 حرفم را پذیرا شده بود.
پرسیدم اهل مطالعه هستید؟
آری پاسخم داد. رمان با کفش های دیگران راه برو را پیشنهاد کردم هم خود و هم دخترش بخواند تا راه و رسم یافتن  پاسخی وجودی را فرا گیرد.


 پی نوشت:
۱.راستش فکر میکنم ما ایرانیان خیلی یاد نگرفته ایم چگونه دغدغه مندی عزیزمان را پاسخ دهیم. مهمترین دلیلش هم فکر کنم کم تحرکی بدنی است!!
توان راه رفتن، همراه شدن، همقدم شدن، و در عین حال، هم کلام شدن و گفتگو پیرامون  دغدغه عزیزمان را نداریم.
اگر این داشتیم خیلی از مشکلاتمان کمتر میشد.

۲. از شما خوانندگانم میخواهم، شما هم با این حیرتی که بواسطه یک بیت از نهصد سال پیش شاعری دچار شدم، شریک شوید و پاسخی درخور بیابیم. چرا یک بیت شعر با این مادر، این کرد، و شعر هنوز با ما چنین میکند؟
حیرانم.

@parrchenan

اومد

نیمه های شب تماس گرفته بود
دختری هجده ساله که گفت پدرش تهدیدش کرده خواهد آمد خانه و به او سم خواهد خوراند.
چرا؟
بهش یکی پیام داده که خبر داری دخترت چیکار میکنه؟؟!
الان پدرت کجاست؟
 در راه منزل، از تهران راه افتاده.
 پدرش بنا بود و اصالتی از غرب کشور داشت.

 پرسیدم کسی خانه هست؟
مادرش بود، تلفن را به مادرش داد، صحبت کردیم. پیشنهاد اکید دادم یا منزل را ترک کرده به کلانتری محل مراجعه کنند یا به ۱۱۰ حداقل زنگ بزنند. قبول نکرد. ما  گفت منزل بیایید من آرامش میکنم‌.
پرونده تشکیل دادم.
 یک ساعت بعد زنگ زد. دختر بود. گفت:
اومد ( آمد)
فریاد و داد و بیداد، مرد پشت تلفن بود.
 دیگر صدای دختر را نداشتم.
اورژانسی به همکار شهرستان اعلام کردم، با چه مکافاتی نیمه های شب تلفن او را یافتم و پس از چندین تلفن به این و آن. و اینکه او به ۱۱۰ زنگ بزند نیرو اعزام کند. ما از تهران قابلیت تماس با ۱۱۰ شهرستان را نداریم.
پانزده دقیقه بعد دختر زنگ زد:
 فرار کردم... صدای نفس نفس زدنش می آمد
اضطرابی مرا فرا گرفته بود. با همکار شهرستانم تماس گرفتم که موضوع جدیست و سرعت عمل بیشتری می طلبند.
 ده دقیقه بعد دختر زنگ زد:
صدای فریاد مردی در پشت تلفن بود که به زبانی محلی فریاد میزد.

فردا صبح اش جرئت پی‌گیری پرونده را نداشتم و  تا شب، یک سرگیجه و بی تعادلی هم ناشی از بی خوابی و هم برهم خوردن تعادل روانیم داشتم.

پی نوشت:
تا به حال با خودمان فکر کرده ایم که نقش ما در بروز چنین اتفاقاتی واقعی و حقیقی و نه انتزاعی چیست؟
 باور و ایده ای که داریم و آن را پذیرفته ایم آیا امکان دارد ریشه های چنین حوادثی باشد؟ باوری که ریشه های مشترکی با باور پدر آن دختر داشته باشد.
 به این باورها  و واژه ها،فکر کنیم:
باوری که اعتقاد به مالکیت بر زن و بچه، بخصوص دختر باشد.
غیرت، تعصب، ناموس،
حریم خصوصی دیگری چیست، از کجا تا به کجاست؟ باور من بدان چیست؟ از کجا تا به کجاست؟

@parrchenan

ببرینش

چندین بار تماس گرفته بود و هر بار به نه قاطع ما روبرو شده بود.
 مادری بود که مدعی شده، دخترش از خانه فرار کرده و اکنون آنها جایی که او در آنجا شاغل است را کشف کرده‌اند و اینک به کمک ما نیاز داشتند، :می‌خواهیم ببریمش!!
 شروع کردم به پرسش و پاسخ از مادر، در نهایت کشف کردم، دختر، بیست و یکسال دارد.
به مادرش توضیح دادم که او از لحاظ سن، قانونی رفتار کرده و اینک خود می‌تواند سرنوشت خود را تعیین کند. باز هم حرف های از بالا به پایین خودش را بیان کرد. گفتم اگر تأکید بر این موضوع دارد باید اقدام قضایی کند تا قاضی حکم دهد.
گفت قاضی هم حرف شما را میزند. پس برایم معلوم شد که اقدام قضایی نیز کرده است.
 به او پاسخ منفی دادم. و او از بی خاصیتی ما، و اینکه حکم خدا و پیغمبر چیزی دگر است و از این سخنان گفت. سخنانی از جنس نگاه تکلیف مدار و تحکم آمیز والد بر فرزند که در سنت وجود دارد.
هر چقدر هم که حاکمیت ما نگاه سنتی داشته باشد، اما وقتی بحث حق و حقوق به معنای مدرن آن مطرح میشود می بینم، سمبه پُر زوری دارد و قابلیت های زیادی برای ایفای آن هنوز هست.
تقویت نیروهای و کارکنانی از جنس ما با همه ضعف های قانونی و لجستیکی و سازمانی، تقویت جامعه مدنی و تجدد خواهی این سرزمین است. ضلع سوم و نحیف ایران. اگر مفهوم انتزاعی ایران را یک مثلت بدانیم، ایرانیت باستان، اسلامیت، و مدرنیته، سه ضلع آن است. ضعف ضلع آخرین،  ممکن است به تقویت  ضلع کسانی دیگر منجر سود و مثلت را از حالت تعادل خارج کند و قاعده  را بلند تر، در نتیجه مثلث دفرمه تر شود.

 تا در آموزش و پرورش ما بحث حقوق فردی، مدنی، به طور جدی مطرح نشود، و آموخته نشود  این نگاه از بالا به پایین، این نگاه تکلیف مدار، بَست خود را بر این سرزمین خواهد گذاشت و جامعه را دچار اگزجره شدن، دفرمه شدن، غلوّی شدن خواهد کرد. در جریان خودکشی عاشقانه و غرق شدن   دختر و پسری در  رودخانه ای در غرب کشور، این عدم اطلاع به حقوق فردی، در آن موج میزد.

 حال خانواده ای فروپاشیده تا سالهای سال، منطقه ای ملتهب که اینک جوانان محلی آن سابقه چنین راه حلی را نیز در حافظه خود خواهند داشت، و مردمانی که از سرزمین خود کم امید  شوند، روی دست مفهوم انتزاعی ایران ماند.
نحیف کردن ضلع مدرنیته لزوماً به قوی تر شدن ضلع سنت نخواهد انجامید.
دفرمه شدن مثلث و از هم پاشیدگی آن هم یک امکان است.

 پی نوشت:
 برای نابودی دین مداری در حال سست شدن عده ای از ساکنان این سرزمین، کافیست فقط گشت ارشادی جلوی چشمان مردمان، اعمال قدرت کند. در این بین، دخترکان ترسانی خواهی دید و  فوج فوج ایمانی که از ناظران این صحنه به دود هوا میرود. ایمانی نه پنج ساله و ده ساله، هزاران ساله که سینه به سینه منتقل شده است. ای کاش مدعیان نگاهبانی سنت این فوج فوج را می‌دیدند و قوانینی که با ماده های نامفهوم و غیر کمیت پذیر ناشیانه و بدوی اعمال می‌شود، آن هم در زمانه ای که کرونا و فاصله گذاری اجتماعی تبلیغ میشود
 را مثل بقیه فصول و روزهای سال به کناری می‌گذاشتند.
 

@parrchenan

پوچی

این پُست کوتاه را از دوستم پس از  مکالمه یک ساعته  تلفنی با دختری که افکار خودکشی‌ داشت می‌خوانم:

یکی از مهارت هایی که آدم باید در زندگی اش کسب کند، مهارت چگونگی زیستن در شرایط دوست داشته نشدن است.
دوست داشته شدن، یک کشش درونی غیر قابل انکار است و بسیاری از کارها و حرف ها و فعالیت های طول زندگی ما صرف کسب امتیاز دوست داشته شدن می شود.
زیستن در شرایط دوست داشته شدن هم قطعن آدابی می طلبد که بسیاری ما در این زمینه هم بی بهره ایم.
اما چیزی که بیشتر مغفول مانده، چگونه زیستن در شرایط دوست داشته نشدن است :

هر کسی در علاقه آزاد است
توی ردّ علاقه هم ایضاً ...

کسی که توانایی شاد زیستن در شرایط دوست داشته نشدن را نداشته باشد، محکوم به فلاکت و زندگی با احساس حقارت است.

@silence_tale


به او پیام میدهم که این دیالوگ یک ساعت که داشتم، تقریباً پیرامون آنچه تو در این دیرگاه شب پُست کردی بود:


شقایق نامش بود، در کودکی پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و با پدر زندگی کرده و پدرش مرده و سالها با نامادریش به سر برده بود
شاید بتوان او را مصداق کامل این قسمت از فسانه نیما دانست:
من گل عشقم و زاده ی اشک
کسی که از کودکی از هیچ کس توجهی ندید. نوازشی ، مهربانی. تا به این سن بیست و پنج سالگی در تنهایی خود بوده است ،در یک افسردگی عمیق.
به مشاورش قول داده بود اگر افکار خودکشی به سراغش آمد، یا به یک پوچی رسید با ما تماس بگیرد.
 گفتگو آغازیدیم.
فردی بود که به راحتی در تور تو نمی افتاد، نیم ساعت صحبت کرده بودیم و هنوز راه به جایی نبرده بودیم. از سهراب سپهری شعر،  در گلستانه  را خواندم و آنجا که می‌گوید:
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
اما گفت من نمیخواهم زندگی کنم. و منظور شاعر را از شقایق بیان کردم. پرسیدم تا به حال شقایقی از نزدیک دیده است؟ که چگونه کلاهک گل را ساقه ای ترد و نازک و شکننده نگه میدارد؟
گریه اش شدید تر شده بود.
هنوز پوچی و تنهایش آنقدر وسیع بود که تلاش های من چون قایقی وسط اقیانوس بود.
همچنان با پاروی کلام گفتگو میکردیم. تا حدودی به من ایمان آورده بود. گویی قایق به کشتی تبدیل شده است.
دنبال هدف گذاری کوتاه مدت برای غلبه بر پوچی اش بودم تا فُرجه بگیرم.
گفت: آقا دلم برای خودم تنگ میشود.
گفتم این را از جایی خواندی؟
گفت نه.
 برایش شعر بهمنی را خواندم:


دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم...

گفتمش میدانی چرا برایت این شعر ها را خواندم؟
برای آنکه بدانی میتوانی نقطه ضعفت را به نقطه قوت تبدیل کنی. این افسردگی و تنهایی که الان تو را به مرحله پوچی و افکار خودکشی کشانده را میتوانی به هنر، به زایش هنری تبدیل کنی،
 تو بدون آنکه خود بدانی، شاعرانه سخن می‌گویی.

گفت من قرآن هم می‌خوانم 
آیه محبوبش را پرسیدم

((رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي* وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي* وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي)) سورة طه، الآيات: 25-28

 پیرامون این آیه و‌شرح نزولش صحبت کردیم  تا بداند سرنوشت، یک روز و دو روز و یک ماه و یک فصل و یک دهه نیست.
 کودکی موسی است تا پیغامبری اش تا زبانی که الکن بود از آتش در دهان گذاشتن در دوران کودکی.

از او خواستم به ما و همکارانم فرصت دهد تا کمک حالش باشیم.
یکماه فرصت داد.
قرار شد همه تلاشش را برای یافتن معنا در زندگی به کمک کادر روانپزشکی و مددکاری و خودش انجام دهد.


اما
 اما پست دوستم را خوانده ام.
به راستی کار محالی است که خود را به این وفق دهی که انتظار نوازش نداشته باشی. مورد محبت نباشی.
آیا این شدنیست؟
نمیدانم. ذهنم درگیر است. آن را تقریباً محال میدانم.


@parrchenan

دو پاپ

فیلم دو پاپ

فیلم تبلیغاتی از پاپ و کلیسا کاتولیک به نظرم بود. تعریف زیادی از آن شنیده بودم و انتظارم را بالا برده بود. چیزی که از آن گرفتم اما یک نتیجه گیری شخصیست.
«روند»
ساز و کار روندِ چیزی را، خوب نشان داده بود.
 روند از شدن می آید و امری پویاست و بودن را به سخره میگیرد و چون به بودن و توقف فکر کردی و رسیدی، حذف می‌شوی. بازنشسته.
در فیلم دو روند را نشان میدهد. اولی روند پستی و بلندی، زیر و زبری، ارتقاء و سقوطِ پست ها و مقام هاست و دوم که لایه زیرین تر فیلم است. روند تغییر باورها، ایده ها، نظم ها بی بی نظمی ها، کلاسیک به پاپلیک  و... است. روند تغییر نگاه مردم و اثر آن و اجبار آن در نوع باور دینی مردان کلان دینی.
 شاید سر سرای عظیم و بزرگ و پر از نقاشی واتیکان و حجم زیاد فیلم که در آنجا می‌گذرد در حال نشان دادن این روند تغییر مدام است.


@parrchenan

پرتابی

پشت باجه منتظرم مسئول شناسنامه، سئوالم را پاسخ دهد.
 در حال بررسی مدارک مراجعه کننده دیگر برای تعویض شناسنامه است.
در حال بررسی مدارک بدون آنکه حتی سری بالا کند  میگوید:
 نمی‌دونم تولد کیه اما پیشاپیش تولدش مبارک، فردا تولدش است.
دختری که کنار مرد صاحب شناسنامه ایستاده بود، ذوق می‌کند و میگه تولد من است و... و پدرش بر میگرده و به دخترش با لبخند می‌گوید: تولدت؟

 اجازه دهید موضوع را با جزئیات بررسی کنیم.
خانم کارمند از تاریخِ روز مطلع است.
جزئیات را برسی می‌کند.
 تاریخی که در شناسنامه به تا یخ روز می‌خورد را شناسایی کرده
 آن را بلند خوانده
 و در انتها یک تبریک گفت.
نه هزینه مالی، نه هزینه وقتی، نه هزینه فکری، نه حتی کالری سوزی
 هیچ نکرد
 فقط به اعدادی توجه کرد و صدایی از حنجره بیرون داد که آن را زبان می نمایم. و با زبان دیگری را نوازش کرد
 اما 
 کار مهمی کرد. روز یک فرد را ساخت. خوشحالش کرد. شادی بخش شد. یک دیگری متوجه شد که مهم است.

 این‌جا چند آیتم وجود دارد: عدد. که در قالب سواد و نوشتار و بصورت انتزاع وجود دارد و زبان. که بادیست که از ریه پس از خروج از حنجره شکلی مخصوص میگیرد
اما نکته مهم در اینجا توجهِ فردی است.
توجه خاص کارمند که این چند عامل را همچون یک بافنده، بهم بافت و از آن یک نوازش استخراج کرد.
 به نظرم
میهربانی، میهربانی عام، دیگری مهم بودن، از این جنس است. برای میهربان بودن از این دست، نیاز است جز نگر، دقیق ، خاص و شجاع بود.
شجاع از این نظر که خجالت نکشید از بیان یک جمله کوتاه. بهانه‌ی به من چه ربط داره  از برای بزدلی نیاورد.

و زاویه دیدی دیگر گونه داشت. از جنس سهراب سپهری. زاویه دید های شاعرانه. 
میهربانی از شجاعت بر می‌خیزد.

او یک جمله گفت. دخترک بسیار ذوق زده شد( فکر کنم هفده هجده سال داشت)، پدر به تولد دخترش حساس شد. من خوشحال شدم که با چنین مردمی زندگی میکنم. و شما خواندید و احتمالأ حس مثبتی دریافت کردید.
یک جمله کوتاه و این چنین دست آورد های عظیم، فقط یک نتیجه دارد: اینکه  رفتار و گفتار ما ممکن است تا بازهای مکانی زمانی بسیار بسیار فراتر از گمان اولیه پرتاب شوند و زنده بمانند و زندگی کنند.  به اعمال و رفتار و گفتار خود حساس باشیم.
 برای رسیدن به زاویه نگاه های متفاوت و تمرین آنچه خانم کارمند کرد، شعر خوانی کمک میکند. چرا که شاعران و هنرمندان از دریچه های دیگر هستی را مینگرند و با خواندن آنها، میتوان این زاویه های متفاوت را شناخت و در خود عملی کرد.
 پی نوشت:
چند تا جستار در ذهنم رژه می‌روند اما تلخی آن ها کم نیست. با توجه به جستار های این هفته تلاش دارم دُزِ غمدارِ روانِ خوانندگانم را خیلی افزایش ندهم.


 @parrchenan

هرگز رو‌ بر نگردان

فیلمی دیدم پر از معنا، پر از مفهوم.
Never look away
تا به حال کسی و چیزی نتوانسته بود اینگونه ایده آلیست آلمانی را بهم بفهماند.
رابطه هنر، زیبایی، زن، عشق و فلسفه را در این فیلم بخوبی فهمیدم و توضیح داد. در طول دیدن فیلم چندین بار منقلب شدم.
 این فیلم تلفیقی از شرق و غرب آلمان،  تلفیقی از قبل جنگ و بعد از جنگ و آشتی دادن ایده آلیست کانت آلمانی و غیر ایده آلیستی چون نیچه ، تلفیق هنر متعهد و هنر برای هنر بود.
 اینکه حقیقت در هنر کشف میشود و چگونه کشف میشود اما همچنان راز می ماند، چون تفسیر نمیشود.
دیدن این فیلم سه ساعتها را به هنر دوستان و طبیعت دوستان توصیه میکنم.
در طول این همه سال که فیلم های ایرانی تلاش برای فهم شهود، الهام، وحی و از این قبیل را داشته اند و معمولاً ناکام مانده اند، این فیلم نمونه خوبیست برای آنکه ساز و کار شهود را در امر زیبایی و هنر نشان می‌دهد.  فیلم امری غیر عقلانی را در طول سه ساعت به مخاطب بصورت عقلانی باز تعریف می‌کند.

@parrchenan

قبل تر ها وقتی نوزادی رها شده را می‌دیدم، غمم می‌گرفت.
اما این روزها نه.
قبل تر ها آینده ای برای او متصور میشدم، داستانی می‌ساختم، خیالی می آمد که  همه غمدار بود، هم درد دار بود.

اما فهمیدم، روزگار بر من فهماند، اینگونه داستان و آینده و خیال، ساختن، خود را جای خدا فرض کردن است و به راستی ما از آینده این کودک، خود،  دیگری و جهان چه میدانیم؟
از گذشته اش هم هیچ نمی‌دانیم.
پس چرا خود را جای خدا بنشانم؟
بی تفسیر، بی انتزاع کار خود کنم و او را به او بسپارم.
شاید که او موسي باشد و بشود.
 بشود آنچه بشود.
یکی از آفت‌های انتزاعی فکر کردن و در قالب انتزاع آمدن و اندیشیدن به نظرم آن است که خود را جای خدا، جای او می‌گذاریم و پس فرعونی میکنیم.
باب توبه را باز و بسته میکنیم و فرمان می‌رانیم.

@parrchenan

بشوره ببره

در پیاده روی خیابان ولیعصر سمت پارک ملت به سمت خانه بسیار آرام و سرخوشانه ، در عصرگاه تابستان در حال رکابم.
صبح با بلبل خرما خور درخت همسایه در رقابتی نزدیک برای زود بیدار شدن ساعت پنج از خواب برخواسته ام و میدانم برسم خانه و شام بخورم، ده نشده خوابم.
ما طبقه اول آپارتمانی هستیم که دقیقا هم ارتفاع درختِ همسایه است و در نتیجه با اولین چه چه های بلبل ها و گنجشک ها،  همداستان و هم آوازیم.
جایم را در نزدیکترین حالت به درخت همسایه می اندازم و می‌خوابم.
 بلبل خرما خورها قبل از سپیده از آواز دست می‌کشند و گنجشک ها بعد از آن شروع میکنند.
تابستان را برای این صبح زود هایش دوست دارم.
به نظرم لذت تابستان را نخواهی تام و تمام بچشی، مگر آنکه با سپیده او، هر روز دوست باشی و مهربانی کنی.
معمولاً در تابستان من تا ساعت نه صبح کارهای اصلیم رو انجام داده ام. 
خلاصه در حال رکابم که دختر بچه ای فکر کنم هشت نه ساله  نیز کنار چرخم با چرخش رکاب زد.
نگاهش میکنم و پرسشی میگم:
 مسابقه؟
وقتی سوار چرخم، خودم نیستم، کودکی نه ده ساله هستم در خیال خودم، و اینگونه کودکی که بزرگ شده رو دوباره کودک میبینم.
دخترک یک نگاهی به چرخ من و بعد چرخ خودش کرد و بزرگی چرخ مرا بر کوچکی چرخ خودش سنجید و گفت نع (نه).

 دخترک جان، من نمی‌خواستم در این مسابقه برنده باشم، چرا بزرگ سالانه ، بزرگانه، فکر کردی و حساب و کتاب کردی و فکر برد و باخت بودی؟
تو اکنون کودک بمان و در کودکی خود بی حساب کنجکاوی کن.
همین.
وقت برای بزرگانه رفتار کردن بسیار است.

پی نوشت:
این پست را نوشتم از این جهت که غمباری پست های قبلی را بشورد و ببرد.

@parrchenan

دلار و فرزند

رابطه دلار و فرزند

هر چه نوسان این و بالا پایین نیامدن هایش بیشتر میشود، تلفن های که زنان خود سرپرست از عدم امکان نگهداری فرزند دارند بیشتر میشود.
انگار جای خالی سلوچ که دولت آبادی سالهای دور نوشته است، ریشه های حتی در ناخودآگاه جمعی این سرزمین داشته است. مِرگان های خسته این سرزمین مادری در ناخودآگاه ما بر چشمان سلوچ هنوز می‌نگرد. 
داستان های این تلفن ها ساده  و زشت و غمدارند که نگفته از آن عبور میکنم، مثلا مردی که پول پیش خانه را حتی برداشته و رفته و زنی که بدون خانه با بچه ها حیران مانده. ریشه های طبیعت را هم، حتی میشود در اینجا دید. نری که به حکم سائق طبیعتش عمل کرده و زده و رفته و ماده ای که بچه ها را به دندان گرفته و دیگر جایی برای جابه‌جایی ندارد. آخرین جا، آخرین خانه، بزرگ شدنشان در خانه دولت، خانه بیگمَن( مرد بزرگ)

دو
بابت پرونده ای چهار صبح در کلانتری هستم.
 دو نوجوان سیزده و چهارده ساله را هم آورده اند که ولگردی می‌کرده اند. مامور کلانتری تلاش دارد قبل از تحویل آنها به مادرانشان!!راستی پدرانشان کجا بودند؟!
زهر چشمی از آنها بگیرد.
مامور کلانتری خطاب به پسران گریان:
مادرتان یک دختر کور داشتند بهتر از داشتن چنین پسرهایی بود!!!
من در دلم با شنیدن این استدلال:
گروهبان، دهانم دوختی.
آموزش و پرورش، به ما چه یاد داده است؟ قوه استدلال ما را در کجا تقویت کرده است؟ 
 تازه همه ما از شنیدن خشونت ها و کشته شدن های دختران و زنان که این روزها شنیدیم ناراحتیم.
یک حدس میزنم، ریشه های کشته شدن دختران در شمال و جنوب و کرمان و آبادان، ریشه های زبانی دارد. زبان عامل تقویت پنداره های ناپیدار و تبدیل آن به پنداره های پایدار است.
در همین تصویری که از چهار صبح پایتخت ارائه کردم، پدر بچه ها نبودند و مادری با نوزادی و دیگری زنی میانسال به دنبال پسرانشان آمده بودند( حال آنکه طبق قانون ایران، قیم و حضانت کودک با پدر و جد پدریست)
و گروهبانی یک مفهوم و پنداری و باوری را چهار صبح بر پسرانی حناق کرد:
 یک دختر کور( نشان از تخفیف بودن ) بر شما پسران( برتری) شرف دارد.
چهار صبح چه صحنه های واقعی اما انتزاعی به واسطه زبان که نمیشود فهم کرد!

 یاد مکالمه ای چالشی در ابتدای بامداد می افتم دختری که بواسطه حرف اقوامش که نسبت به او زده بودند بهم ریخته بود و تقریباً نیم ساعت حرف هایش را نصفه نیمه از لایه گریه ها می شنیدم و اینکه در  نیم ساعت دوم تازه قرار گرفته و توجه اش را به زبان و حرف و سخن دیگری معطوف کردم که: مهم نیست زیاد.

شاید حق با نیچه است که دروغ بزرگ ، دروغ اصلی ،را زبان می دانست.
با این دروغ بزرگ پندارهای ناپیدار به پنداره ای پایدار تبدیل میشود و مادری چهار صبح دیده نمیشود اما پدر غایب چرا.
همه داستانی درباره کوشش مِرگان برای زندگی و دو پسرش است و اما نام کتاب( زبانش) جای خالی سلوچ میشود. زبان اجازه دیدن عریان را از ما شاید می‌گیرد.

@parrchenan

دَمی سخن 
 دَمی زبان
 از
 بُلاغ و دُداخ

بُلاغ و دُداخ 
 ( تو بخوان عشق)
در آفتاب تابستان
سایه ای برایت خواهد ساخت

و در عطری از نسترین گیج خواهی زد

آنگاه همه چشم شده خیره
 به حیرت زای جهان 
خواهم شد


 و تو را خواهم یافت

 


بداغ: چشمه
داده: لب