صعود زمستانه توچال امسال ما

 

 این هفته به همراه دوست ، باصفای ده ساله ام دکتر محمد رافعی  قله توچال را صعود کردیم. شب را در پناهگاه شیرپلا بودیم و صبح جمعه ساعت 10.20 قله بودیم.(هزینه شب مانی پناهگاه 10 هزار تومان می باشد)

 نزدیک های قله یاد صعود های هر ساله زمستانه  توچال که با بابا انجام میدادم افتادم. یاد برنامه هایی که بدن او قوی تر از من بود و نزدیک قله التماس دعا داشتم و بعضی برنامه ها هم بالعکس. خدایش بیامرزد.

 پنجشبه که با محمد به سمت پناهگاه می رفتیم، کلی گفت و گو کردیم ، از کتاب، از زندگی، از معنایش و کلی کیف کردیم و بهره بردیم، این حرفی که می خواهم بنویسم را شاید هر کسی ملتفط نشود: واقعا لذتی از این بالاتر  نیست  که با دوستی با صفا در کوهستان پر برف، در حالیکه برف زیر پایت؛ قرچ، صدا میدهد از کتاب و  معنای زندگی حرف بزنی ، خودت باشی و دوستت و کوهستان و کلی معنا.

 

خوبی گفتگو در کوهستان این است که جایی خسته میشوی از حرف زدن، یا حرفهایی که باید  میزدی ، زده اید  و دیگر حرفی نمانده، آن وقت  در خود سفر می کنی و سکوت میکنی و به گام برداشتند ادامه میدهی، یا یک موسیقی انتخاب می کنی و با دوستت ان را گوش میدهی.

 این گفتگو از خاصیت های کوهنوردی است که در جایی دیگر سراغ ندارم.

 

 

 

 

 

بوی شیرین مرگ

چند صباحی است که به مرگ و رسومات مرگانه سنت دقیق شده ام. راهی که سنت برای بازمانگان پیشنهاد میکند به نظرم دقیق و حساب شده است. ما با مرگ ، با چیزی بیش از مردن طرف هستیم، بازسازی زندگان، در دو بعد خود آگاه و ناخود آگاه. بُعد خود آگاه کار ساده یست. فردی بوده و اینک نیست، به همین سادگی. دیگر نمیتوانی با او ارتباط داشته باشی. اما بعد ناخود آگاه فرایند پیچیده ای دارد، اینکه از این به بعد، فرد بپذیرد که آنی که بود نیست.
برای این فهم، سنت از حواس پنج گانه در یک بازه زمانی( مثلن چهل روزه) کمک میگیرد. اول از حس بینایی. این که ببینی عزیزت داخل خاک رفت. اولین ضربه به باور بودن را میزند و بعد از آن تا چهل روز گاه و بیگاه میروی میبینی آن خاک نامی آشنا دارد. دوم حس لامسه. سنگینی متوفی را بر دوشت حس میکنی، سردی خاک را لمس میکنی و حتی در ایامی که میروی بر سر خاک نیز می نشینی و انگشت در خاک یا بر سنگ متوفی میکشی، لمس نبودگی او را اداراک میکنی. حس شنوایی. در مدت چهل روز هر هفته یا هر هر چند روز یکبار، نوحه ای, قرآنی که از کودکی آنها را برای عزا شنیده ای( و به نوعی شرطی شده ای ) را میشنوی.
بویی، چشایی و گفتاری در یک چیز جمع میشود و آن پختن حلوای متوفی است.
هنگامی که حلوا را هی ورز میدهی و ورز میدهی( عرقی بر پیشانی که نشست) ناگهان عطر حلوا در فضای خانه یا فضای عزا میپچید. آن را میچشی و میچشانی و خیرات میکنی و در نهایت اذکاری که زیر لب برای متوفی میخوانی.
یکبار دیگر این پروسه حلوا را دقیق تر شویم:
فعالیت بدنی هنگام درست کردن( اگر درست کرده باشید متوجه حرف بنده میشوید، چرا که از کت و کول میافتی و همچون فعالیتی ورزشی متعرق میشوی), بوی حلوا را اول فرد،همان کسی می شنود که در حال ورز دادن است.بوی حلوا را به بوی شیرین مرگ تعبیر میکنم. کم کم کل خانه را بوی حلوا میگیرد. همه صاحبین عزا را درگیر خود میکند. روزهای اول شاید این بو، اندازه عزا و نوحه کاربرد داشته باشد و در نهایت میچشی ( طعم مرگ را که اتفاقا شیرین است) و می چشانی. سنت با درایت خاصی طعم مرگ را برای بازماندگان شیرین تصویر کرده و با آیه های بهشت و زندگی جاوید یک هم پوشانی ریز و دقیق انجام داده. هنگام چشیدن طعم حلوا گویی همه آیه های بهشت و زندگی جاوید و بودن در حضور امر مطلق و ... را فهم میکنی و خیال بازمانده از متوفی و جایش گویی راحت میشود. و به دیگران خیرات میکنی و میچشانی و به آنها هم این مفهوم زندگی جاویدی که او( متوفی) بدست آورد را میفهمانی.
و این در پروسه های هفته گی تا زمان پُرسه( چهل متوفی به زبان زرتشتی) ادامه دارد. تو در حلوا درست کردن حرفه ای تر شده ای و طعم و عطرش دلپذیر تر شده و
نا خودآگاه در این پروسه چهل روزه که به آن مراسم سوگ نیز گفته میشود، مرگ، فهم میشود در هر دو بُعد خود آگاه و ناخودآگاه و در نهایت قایق زندگی را از درون طوفان مهیب و پر هیبت مرگ بیرون میکشی و نور و گرمای لذت بخش آفتاب را که در دریای آرام آن قایقت به پیش میرود بر چهره ات حس میکنی.

 

پرونده ای رفته بودم
نامش مرگان

و ذهنم رفت بدنبال سلوچ.
به راستی مرگان بعد از دیدن سلوچ کجا رفت؟
@parrchenan

 

گُنجشک

 

بچه هایی که با گاوی خنداندم  را به شیرخوارگاه تحویل دادم، دیگه بقیه مراحل و اتفاقات و پیگیری های زندگیشون از طریق مددکاری آنجا دنبال خواهد شد. وقتی وارد ماشین شدم تا این قسمت انتهایی کار را انجام بدم( تحویل بچه ها به شیرخوارگاه)، جغله تر خواب بود و رو صندلی ولو و بزرگتر داشت از آن قسمت پنجره که  پوشش رفته است ، بیرون را تماشا می کرد. هر دو تا شان موهیشان از ته زده شده بود. بزرگه اول غریبی کرد، اما همین که گاوی رو بهش نشون دادم خندش گرفت. وقتی به شیرخوارگاه رسیدیم،  جغله همچنان  خواب بود، بغلش کردم و بردم اتاق، تو بغلم بیدار شد، همچون گنجشکی نشسته در سیم برق، در یک روز برفی، دم دمای غروب، راحت بود، همین که مربی های آنجا خواستند تحویل بگیرندش، گریه کرد، گویی بادی تند وزید، صدای ماشینی بیقرارش کرد، این گنجشک آرام مرا. با جغله بزرگتر دست می دم برای خداحافظی، تا میام حرفی بزنم، می پرسه: تو هم با ما میایی؟ جا می خورم از سوالش. مکث می کنم. نه من و تو دیگه قرار نیست هم را ببینم. قوی باش. لبخند تلخم را تحویلش می دهم و مردانه ترین حالت دست دادن راانجام میدهم و سریع بر میگردم ماشین.

 عجب بارانی کل روز باریده. شیشه را می کشم پایین  و به قطره های باران نشسته بر آینه ماشین خیره میشوم.

 

 

بعضی پرونده ها که میروی،  متوجه میشوی این خانه مقتدر و لازمه را ندارد و ملوک الطوایفی اداره میشود.

هرچند پدر  در منزل هست ، مادر هست، اما گویی نیست. خانه شلخته و بهم ریخته و اعضای خانواده پریشان و عصبی.

یاد جمله ای از فیلم ابد و یک روز می افتم: خراب بشه خونه ای که بزرگتر نداره.

به پسرک نوجوان یک تشر زدم که اگر مشکلی داری با 110 تماس بگیر.

دیگه سکوت کرد و از اتاقی که بیرون نیامده بود، صدایی برنخواست. به راستی برای پدر و مادر بودن چرا هیچ آزمون و کلاسی نیست.

 

یک پرونده قبل ترها داشتم، نام یکی از بچه ها پنجوک بود.

 اسمی غریب، نا آشنا، چند صباحی است که کتاب انتظار م(کتابی که در زمان انتظار کشی در کلانتری و دادگاه ها، صرف میشود)

 آوسنه ی بابا سبحان است، نوشته محمود دولت آبادی. 13 سال پیش خوانده ام اما شیرازه داستان یادم نمی آید. در این کتاب ، کلمه ای به نام چغوک آمده در معنای گنجشک. حدس می زنم پنجوک هم ، همین معنی را بدهد. از بس پسرک ریز و فرض و سبک و پرنده بود . با سرچی که در نت کردم معناهای مختلی چون شاد بودن، نیشگون گرفتن ، پای مرغ و ... یافتم

 

 با چمبر می رکابم و به سمت خانه می آیم. رادیو اینترنتی حبه انگور را گوش میدهم. مجری فواد: حالا یک دقیه صدای شیرخوردن بچه ای شیرخواره را گوش می کنیم. تا به حال این صدا را نشنیده بودم، البته قطعا در دوران شیرخوارگی شنیده بودم اما یادم نیست که. از اون صداهای ناب بود. دمشون گرم  که این صدا را رکورد کردند  و پخش.

آن ها

 

 این هفته قله کولچال را صعود کردیم، بازی ابر و آسمان، مناظری دیدنی خلق کرد.

 

 

 

 

 

 

 

برای پرونده ای به جنوب شرقی ترین قسمت تهران می رویم، بچه ها را می گیرم و می بریم، در ماشین دو تا جغله ها گریه می کردند. گروپ گروپ. از اون گریه های بی صدا. نمی دانم با  ساختن آتش چه مقدار میانه دارید. هنگامی که آتش به اوج خود می رسد تقریبا بی شعله میشود و سرخ. انگار که چیزی نمی سوزد. اما حرارت آن تو  را از فاصله ای دور تر داغ می کند و حتی  قدرت جابجایی چوب ها را نداری به دلیل هرم گرما و سوزش ناشی از آن دستانت . در آن حالت ،آتش،  یک صدای ریز و آرامی دارد ، باید سکوت باشد تا بشنوی، گاهی هم جریق هیزمی آن  صدا را بر هم می زند.

 گریه ریز این بچه ها شبیه همین نوع از سوختن بود. و اون جرییق  هیزم اتش هق نفسی هنگام گریه  چون رودش.

 با خودم گفتم باید این بچه ها را بخندانم و با عروسکهایی که در ماشین بود موفق شدم. با گاوی و پستانهای شیر دهش. ( عکسش را در کانال تلگرام پرچنان می گذارم)جغله ترینشان تا رسیدن به مقصد در بغلم نشست و  از دست من ناهارش را خورد و هنگام معاینه پزشکی از ترس دکتر به من پناه آورد( این آخری خیلی حس خوب و عجیبی داشت).

اگر مربی مهد می شدم، فکر کنم از پس کار بر می آمدم. جالبی ماجرا آن بود، وسط  گریه و غریبه بودن بچه ها با من ، گوشیم را ورداشت  یک وب گردی کنم،  جغله گفت می خوای زنگ بزنی؟ گفتم نه. پرسیدم بگذارمش کنار؟ گفت اری.( کودک و توجه به خود را اینجا متوجه شدم، آهای پدر  و مادرهایی که بچه دارید ، حواستون باشه ها).

 دیروز تازه فهمیدم چرا دستور زبان فارسی، برای صفت  و حالت خجالت، از فعل کشیدن استفاده می کند. جغله ترینشون آی خجالت می کشییید. چند دقیقه حتی. بعضی وقتها دست اش را روی چشمش می گذاشت و می کشیییید ، خجالت را.

اما گریه دختر معلولی که مادرش توان نگهداری از او را نداشت نتوانستم بند بیاورم. خدا را شکر این پرونده نصیب من نشد و تنها جابجایی اش  از این ماشین به آن ماشین نصیبم شد.

 

برای پرونده ای به قلب تهران قدیم رفته بودم،  نام و نشان نداشتم، گشتم تا حیاط مد نظر را پیدا کردم،  درست مثل فیلم فارسی ها دور تا دور حوز اتاق بود و اتاق به اتاق اجاره داده شده بود.( همسایه های احمد محمود را یادتون می یاد؟). وارد اتاقکی شدم، دخترک اوتیسمی بود با پدر و مادر شیشه ای، وارد اتاق که شدم، مرد خانواده پشت در بود، هذیانی و توهمی، یکسال بود که از حیات به بیرون نرفته بود، چون معتقد بود، دشمنانش قصد جانش را دارند. اتاق بوی ادرار می داد و چندین تن در آنجا ساکن، کتابی هم بخوابند، سخت جا بشوند.داستان زندگی شان را که تعریف می کردند، کم کم گِرا دستم آمد و احساس نا امنی کردم، دیگه کم کم می خواستم فلنگ ام را ببندم که  مرد بهم گفت: باید این اوراقی که دستت هست را ببینم، اول مقاومت کردم و بعد با ترفندی  خودم را رهانیدم. گاهی که تنها بازدید می روی، اینگونه فضا نا امن می شود.

 

 خانمی اهل آمریکای جنوبی  را زنگ زدند که بایید ببرید خانه امن که مورد خشونت همسر ایرانی اش قرار گرفته. یا این تک جمله به نظرم درخشان پیام را به اتمام رسانید:" آبروی ایران در خطره". این جمله را این گونه تفسیر می کنم که  یک ملی گرایی در این مردمان شکل بسته و قوام گرفته و ما  یی شکل گرفته ، همچون آنهایی. و آبرو داری باید کرد. همچون خانه خود، که برای مهمان بهترین را می گذاریم و همه خانواده بر این موضوع اتفاق نظر دارند. حال خانه ایران است و اعضا، کارمندان چندین موسسه جدا از هم و مهمان، مردمی از آنهایی.

پی نکته هایی

نزدیک به ده روز بود که با چمبر نمی توانستم مسیر کار تا منزل را طی کنم. گرفتگی عضلانی در کتف و گردنم بود و چند بار تلاشم نتیجه نداد و نیمه  راه  مجبور میشدم به منزل اقوام بروم یا اصلا با مترو جابجا شوم. این مسیر  محل کار تا خانه با 650 متر ارتفاع ، عیار خوبی برای آمادگی جسمانی ام شده، تا فراز فرود آمادگی جسمانی ام را تخمین بزنم. در تهایت در روز واقعا تمیز و بسیار پاک تهران که همه جای آسمان آبی بود، چمبر به منزل رسید. هوای دوشنبه تهران عاااالی بود، این که یک ایستگاه اتوبوس پیدا کنی که آفتاب گیر باشه و آنکی چند زیر نور آفتاب درنگ کنی و مزه آفتاب و آسمان را در دل تهران بچشی.

**

بعضی از محل های شوش که بروی،آدم هایی را می بینی که با خود حرف می زنند، ( یا متوهم هستند یا افکار هذیانی دارند).

 یک زمانی این گونه آدمها، در جامعه  سریع ، تابلو میشدند. اما اکنون به لطف گوشی همراه و هنزفری ، از آن حساسیت کاسته شده است. حالا تو همچین محلی ، برویم نسبت  به یک کودک آزاری اقدام کنیم  هم داستان های خاص خود را دارد، اول آدرس اصلی را، بعد ملتفط بشویم که آنجا ساکن هستند یا نه. واقعاش از عشایر راحت تر جابجا میشوند از بس که هیچ ندارند. بعدش چند تا موتوری آمدند که فلان فلان شده ها چیکار دارد با ما. بعد سریع ذهنش حلاجی کرد که لابد آمار ما را فلان ان جی او داده و رفت که شیشه پایین بیاره( توهم و هذیان، سریع به نتیجه هم میرساند). داستانی خواهیم داشت، برای ادامه این پرونده در این محله.

**

درحال پیگیری تلفنی هستم. از مرد داستان می خواهم  برایم زمان مشخص کند، جهت پیگری مدرسه بچه ها. می گوید: با شوهر خانمم هماهنگ کنم که ببینم قرار بچه پیش کدام ما باشد. 8 ثانیه داشتم فکر می کنم،  این شوهر خانم یعنی دقیا کی؟ آیا همان باجناق است؟

 خلاصه چنین آدم های منورالفکری هم داریم،

حالا که کانون های خانوادگی با طلاق در حال تغییر هستند بهتر است برای شوهر خانم(سابق)  هم یک واژه جدا تعریف کنه  فرهنگستان زبان و ادب فارسی مثل عمو ، عمه، دایی.

چٙشمانم

پرچنان:
بر چٙشمانم، عارضتی پیش آمده است. پس از چند روز صبر کردن، نزد پزشک میروم. پزشک تشخیص خود را میدهد. من متعجبم. آخه از این دست بیماری ها کمتر به سراغم می آمد. دلیلش را میپرسم. : فشار ناگهانی عصبی. من!!! فشار عصبی!!!؟ از درمانگاه بیرون می آیم و در حین برگشتن بر احوالات این چند روزه ام مداقه بیشتری میکنم. ناگهان گویی دلیلش را متوجه میشوم. آن پست که پیرامون تکیه گاه و فرزندان شبه خانواده بود را خاطرتان هست. پنجشنبه که دوست بسیار عزیز پیرامون یکی از بچه ها و مشکلش حرف زد( شرح حالم را در آن پست نوشتم). حین گفتگو به تاسی از حرف امام خمینی پیرامون فوت فکر کنم فرزندش، گفتم: فلانی و فلانی، چٙشم امید من هستند.
و واقعا از ته دل گفتم. همچون باغبان پیری که از باغ اربابش اخراج شده و هر روز که برای کارگری، میخواهد برود سر چهار راه، از روبروی درختانی که کاشته است رد میشود و...
خلاصه، آن ملاقات و احوالات بعدش و خشمی که از خود گرفته بودم گذشت تا شب، هنگام شام، سوزشی در چٙشمانم احساس کردم و فردایش که کوه رفتم تشدید شد و فکر کردم از سوز سرماست، سوز چشمانم. حالا که فکر میکنم، یا لااقل دوست دارم اینگونه فکر کنم که از ناراحتی و غم فرزندی از فرزندان شبه خانواده و فشار عصبی ناشی از آن این عارضت بر چٙشمانم پیش آمده، خوشحالم. لااقل جواب بخشی از سوال خشمگنانه خود از خود را گرفته ام.یاد خطابه طولانی و سخن پدر زوسیما، استاد آلیوشا در داستان برادران کارامازوف می افتم که میگفت،: قدر زخمهایت را بدان( فکر کنم اینگونه بود، در ذهنم یاد محوی از این سخن به یاد مانده). ای کاش این کتاب را با دقت بیشتری میخواندم. قدر زخمهایم را میدانم. باهاشان حال میکنم و خوشحالم در خلاف این شطحیه معروف شیخ نیستم. :«

اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شودآن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.
شیخ ابوالحسن خرقانی

«
فکر کنم برا خودم خیلی نوشابه باز کردم. ولی بسیار سرخوشم. صبح که پیام هایم را چک میکنم. پیام دوست بسیار عزیز را میبینم که با اجازه ایشان قسمتی از آن را در انتهای پست قرار میدهم. میروم عکس پروفایل پسرک را میبینم. عوض کرده و عکسی عالی گذاشته. به نظرم عکس پروفایل، کار ما مددکارها و روانشناسها و روان درمان گرها را راحت کرده، در تشخیص، درمان و نتیجه.


»
امروز رفتم پیش بچه ها . فلانی سر حال بود و پر انرژی مثل سابق . موقع درس هم اولین بار بود از این که درس گوش نمیکنه خوشحال بودم خیلی . مثل همیشه بیشتر زمان درس رو مشغول گلاویز بودن با من بود حتی وقتی با فلانی کار میکردم ....مدتی بود بجز به تصنع قهقه ای ازش نشنیده بودم . از خدا براش سلامتی و شادی و روشنایی بر دلش طلب میکنم .»


@parrchenan

باغچه حاجی بابا

پرچنان:
بچه که بودیم، وقتی می رفتیم خونه حاجی بابا، نوه ها به همراه دایجونمون میرفتیم حیاط و فوتبال بازی میکردیم. حیاطی که حوض و باغچه اش آن را شبیه اِل کرده بود. یک درخت خرمالو در گوشه حیاط بود و چند تا مو دور تا دور حیاط روی دیوار پخش بود. گاهی هم فقط نوه ها بودیم و بزرگتری بالاسرمون نبود. امان از وقتی که توپ می افتاد وسط باغچه. برای در آوردن توپ مجبور بودیم پا روی سبزی هایی که حاجی بابا با حوصله کاشته بود و نرم و ترد بود و همه فامیل از لطافت سبزی اش تعریف میکردند بگذاریم.
حاجی بابا از بازار که بر میگشت یک صدای کوتاه بامزه ( هوو)در می آورد بدین معنی که: اگر کسی هست بیاد کمک، خرید کردم و دستم پُر،( همه این جمله در همان هووو خلاصه میشد)آخه حاجی بابا و ملوس طبقه دوم مینشستند و طبقه اول قسمت مهمان خانه شان بود . یک اتاق کوچیکه هم در طبقه اول مهمان خانه بود که چند تا پله میخورد و میرفت بالا، بالای پارکینگ خانه بود و سقفی کوتاه داشت. همیشه آرزوم بود که قدم مثل بابا( خدا رحمتش کنه) بلند شه و نتونم تو اتاق راست به ایستم و گردنم رو برای اینکه تو اتاق راه برم کج کنم و خمیده راه بروم.این اتاق یک تلوزیون چهارده اینچ پارس قرمز رنگ داشت و پنکه که ما می رفتیم جلوش آ آ آ میکردی م و یک گرامافون نیم صفحه مدرن که حاجی بابا از سفر به آلمان آورده بود و ما هیچگاه بلد نبودیم کارش بندازیم. این اتاق یک جور حس ترسناک داشت و معمولن تنهایی جرئت نمیکردیم بریم.
این طبقه اول که مهمان خانه بود حمامش شده بود انبار. انبار جهزیه های خاله هام. گاهی یواشکی میرفتیم دید میزدیم که چی اونجا هست( فکر می‌کردیم کلی اسباب بازی اونجا مخفی کرده)
خلاصه کجای داستانم بودم .آره پام وسط باغچه و سبزی حاجی بابا بود و توپ در دست.
حاجی بابا که می آمد و اون اووو خود ش رو میکرد و یک چرتی زده و بعد اخبار استان و شهرستان رو دیده و آمده شده می آمد حیاط. عادت داشت با آب حوز و از طریق آب پاش سبزی و درختای باغچه رو آب بدهد. همین جور آب میداد و میرسید به جای پای ما.
اون موقع بود که منتظر میشدیم دعوامون بکند. کی بود کی بود من نبودم های ما نوه ها شروع میشد.
چند بار که توپ افتاد بعدش میرفتیم خاک و زیر و رو میکردیم تا از سفتی خاک که بر اثر وزن بر خاک درست شده در بیاد اما باز می فهمید.
خلاصه حاجی بابا به باغچه حساس بود و ما هم توپمون همیشه خدا وسط باغچه می افتاد.
الهی سلامت باشند و برقرار، حاجی بابا و ملوس.
بهونه این نوشته داستانکی بود که چند روز پیش پیرامون جای پا و باغچه خونده بودم.

@parrchenan

تکیه گاه


اما برای من پنج سال تداعی خاطرات بود. دیشب رفتم خوابگاه و در کنار بچه های شبانه روزی بودم.
صبح که از خوابگاه میزدم بیرون دمپایی هام رو دیدم.
دمپایی های انتخابیم شبیه کشتی بود. حداقل دو شماره از پام بزرگتر و برای بچه که کوچک بودند، کمتر پیش می آمد دمپایی مرا بپوشند.
کٙشتی بود برای خودش. یک آن به خود می آمدی و میدیدی دمپایی نیست. یکی از بچه ها پوشیده و رفته حیاط و کوچه( دمپایی در خوابگاه بود) تا می آمد خفتش میکردی که برو کٙفِش رو بشور. از صبح که دیدمش خاطرات همین جور داره بر سرم هجوم می آورد.
قسمتهای معنا دار زندگیم در این دوران برام شکل گرفته و...

  عکس در  کانال تلگرامی:

@parrchenan

 

امیدوارم در متنی موجز بتوانم  این چند موضوع که در ذهنم می چرخد را بسته بندی کنم.

میخواستم به دایی ام پیام کوتاه بدم، دیدم تو کانکنتهام نامش نیست. یادم افتاد که شماره را حفظم ،  پس شماره را وارد کردم و الخ… شماره دوستان نزدیک و بستگان درجه یکم را معمولن سیو(ذخیره) نمی کنم، و به حافظه اعتماد می کنم، تلفن دایی، عموامیر، مرحوم بابا، برادرم، خانه و دوستان نزدیکم  را. تلاش میکنم در حافظه ثبت کنم، تا اینکه دیروز روی این رفتار خودم بیشتر تعمق کردم، گویی برای خودم در ناخود آگاهم؛ مرزی از اعتماد و تکیه گاه و اطمینان تعریف کرده ام. این که این آدم ها که شماره تلفنشان را حفظم و در کانتکتهای جسمی بیرونی(موبایل، دفترچه تلفن) نیست ولی  در حافظه ی درونیم هست ، همان  آدمهایی هستند که در بزنگاه های زندگیم، به فریادم خواهند آمد، دستگیرم خواهند شد، شاید هیچ گاه لازمم نشود، اما ناخودآگاهم برای حس اعتماد و تکیه گاه در این جامعه بزرگ و شهر دراندر دشت و دنیای لایتناهی اینگونه اقدام کرده است. گویی می خواسته برای بدست اوردن اعتماد به نفس، تکیه گاه هایی را تعریف، و باز تعریف کند. این کتاب که در پست های قبل معرفی کردم (یک فرشته)داستانی به نام مسموم کننده دارد،داستان، اینگونه است که، زنی قاتل که چند نفر را کشته، اما قانون نتوانسته اثبات کند، دلبسته ی کشیشی میشود،و در نهایت به کشیش  قتل ها را اعتراف میکند. کشیش در یک برهه زمانی همه وقت و توان خود را بر روی این موضوع می گذارد که زن در برابر قانون معترف شود تا بخشودگی پدر را بدست آورد، زن کم کم شل میشد، قبول میکند تا در برابر قانون نیز اعتراف کند، اما در نهایت کشیش در سربزنگاه ، روستا و زن را ترک می کند و زن آن تکیه گاهی که بدست آورده بود را از دست می دهد و...

تا اینجای کار را داشته باشیم، باز به پستی که در ون سازمان و در هنگام بردن کیس اعصاب و روان به مراکز نگهداری نوشتم ارجاع میدهم، به جای کلمه نا مانوس و نا آشنای کیس به آن اسم می دهم: (خ). در رفتار (خ) این که  در این عالم من به کی می تونم اعتماد کنم مشهود بود، اجازه بدهید از  بیان این رفتارها ، چشم پوشی کنم. مورد (خ ) را که باکیس های روان که فروید و یونگ و یالوم در کتابهایشان ذکر کرده اند مقایسه می کنم، پیچیده تر نبود، اما (خ)، هیچ، تاکید می کنم، هیچ تکیه گاهی نداشت، او دنبال ریسمانی بود، دستی، تا بر آن اعتماد کند، تکیه دهد و یا علی بگوید و بلند شود. همکارانم برای اینکه آرام بماند، مجبور بودند( البته بنده معتقد به این اجبار نبودم) که دایم خلاف آنچه درجریان است را به او بگویند(دروغ)  و حتی بر این خلاف واقع تاکید کنند و قول بدهند. با خودم فکر می کنم، با این رفتار،(خ) به روان درمانگران پیش رویش چگونه می تواند مومن شود و اعتماد کند. من جای خ باشم ، پس از این گفتار های مخالف با کرداری که دیدم، سخت اعتماد خواهم کرد.

تا برسم به نکته آخر، یکی از بچه های شبه خانواده دچار مشکلی شده بود، و دوست عزیزی مرا خبر کرد، ( چقدر این دوستان عزیز که در زندگی برای خود دست و پا می کنم، مرا از آتش جهنمی که ممکن است در ان باشم یا بی افتم نجات می دهند).

 یاد داستان مسموم کننده افتادم، اینکه من هم شاید رفتاری چون کشیش داشته ام،( به احتمال زیاد چنین رفتاری داشته ام متاسفانه) همین که بچه ها یا بهتر بگویم، بعضی از آنها به من اعتماد کردند،و در بی کسی شاید تکیه گاهی میدند مرا، چون سازمان جایم را عوض کرده و برنامه ای دگر برایم چیده ،آنها را فراموش کردم، در ذهنم کمرنگ شدند.آنی که مدعی بودم نبودم.( با خودم سخت در تلاشم ضمایر جمع بکار نبرم، قسمت عمده ای از وجودم می گوید جمع ببند: فراموش کردیم، مدعی بودیم و...).پنجشنبه دوست عزیز مرا به خود آورد، ازاین آتش جهنم رهانید.البته بعد از این ملاقات سر درد سختی گرفتم، یاد حرفی افتادم که گفت: تو برای به به و چه چه دیگران جست مددکاری و انسانی میگیری و فکر کردم شاید درصدی از رفتار و کلام و منشم اینگونه باشد  و با خودم در جنگ بودم.

دیشب خوابگاه و پیش بچه های شبانه روزی بودم، با اون بنده خدا که به مشکل خورده بود، ساعتی در دل شب صحبت کردیم، همان شگردی که همیشه پیاده می کردم( اگر خواننده وبلاگ بوده باشید خاطرتون هست) ازش طلب حلالیت کردم و بخشش و اینکه از من قطع امید نکنه.

این که در طول سه ماه که مرکز به بخش خصوصی واگذار شده  کلی مربی بیایند و بروند( از ما که به اجبار رفتیم تا بقیه که با بخش خصوصی به تفاهم نرسیدند)، یکی از آثار مخربش آن است که بچه های شبانه روزی همان حسی که(خ) پیدا کرده بود را ، شاید بدست آورند: من در این عالم لایتناهی( بر این کلمه تاکید دارم) به که و چه کسی می توانم اعتماد و تکیه کنم؟؟

به یاد یک فرشته


اگر قرار باشه برای سنگ قبرمون یک جمله بگوییم بنویسند، شما چه جمله ای انتخاب میکنید؟
از دیشب دارم فکر میکنم به جمله سنگ قبرم. صبح که سفیدی برف نشسته در کوچه را دیدم، گویی یافتمش:


هنوز مسافرم

###

این کتاب( کنسرتویی به یاد یک فرشته نوشته امانوئل اشمیت) رو در حالی تمام کردم که در ون سازمان نشسته ام و همکارانم در حال چانه زنی برای بستری یک بیمار روان در ناکجا آباد تهران هستند‌.
داستان های کتاب ماهیتی مرزی و اگزیستانسیال دارد. از مرگ، زندگی می تراود و از شک، ایمان. از ایمان، گناه. داستان سوم. ذهن مخاطب را درگیر دو اصل بدیهی میکند: آزادی یا جبر!؟ و به موردی فکر میکنم که به ناکجا آباد آورده ایم، اگر پدرش و مهر پدریش بر اثر مرگ اش از بین نمیرفت، آیا این مورد این راه را طی میکرد؟ این سرنوشت را خود رقم زده یا سرنوشت، اجبارش کرده؟؟؟
داستان اولش ( مسموم کننده) خیلی به درد مددکاران ، معلم ها، روان درمانگرها و... میخورد.
ایمان مومنین به خود را تباه نکنیم.

###


این هفته پر برف تهران، قله چین کلاغ را از سمت درکه و یال کمتر شناخته شده آن صعود کرده و از دره چین کلاغ و شهرک مخابرات سعادت آباد فرود آمدیم.
برای هفته بعد قله یخچال همدان، دوستانی که تمایل دارند، اعلام کنند( بشرط هوای خوب)
عکسهایی از برنامه  در  کانال تگرامی: 

 

 

@parrchenan

غرور

هر وقت مغرور میشوم ضربه میخورم، یعنی به ساعت نمیکشه که میفهمم از کجا خوردم. یادمه با بچه ها که پینگ پنگ بازی میکردم و فاصله زیاد میگرفتم مغرور میشدم و ادامه بازی را جدی نمی گرفتم و بعد میدیدم که بهم رسید و برد!!! پسرک رو برای اقدامات قانونی پزشک قانونی برده بودیم. دو قطبی بود و در یکی از دو حالت مانیک یا شیدایی بود، و ثبات خلقی نداشت. منتظر ویزیت بودیم و رفت فاز مانیک و با ناخونهاش شروع کرد خودزنی. مجبور شدم دستهاش رو بگیرم و دیدم رفتارش تشدید شد. گفتم بیا بریم بیرون قدم بزنیم. هوایِ سرد و تمیز آن روز او را سریع به شیدایی رساند. رفتم برایش پیراشکی خریدم. گفت تو رو خدا دستم و ول کن حس خوبی ندارم. با خودم گفتم حسن نیت بیشتری نشانش بدهم اعتماد بیشتری کند. فرار کند هم سریعتر از او هستم. تا ولش کردم دوید و فرار کرد. اما در محاسباتم اشتباه کرده بودم. درد عضلانی گردنم رو و قفل شدنش رو در محاسبات نگنجانده بودم و مهمتر اینکه فکر کردم در پیاده رو خواهد دوید. اما خیابان و ماشین هایی که با سرعت می آمدند را فراموش کرده بودم و خطر تصادف را نادیده گرفته بودم. خودم به خیابون زدم تا حداقل در پیاده رو بدود. یک صد متر سرعتی دویدم و سر خیابون گرفتمش. در اوج شیدایی افتاده بود و قه قه میزد که اگر مثل این همکارهای خانم چاق که پاشنه دار میپوشند بودی عمرا میگرفتی. دیگه ولش نکردم، اما گردنم رو هم دیگه نتونستم تکون بدم. زمانی هم که مربی امور تربیتی بودم و بچه ها را به ورزش تشویق میکردم، مغرور شدم و گفتم در ران پای من سوزن نمیره، کسی از شما نمیتونه حتی گاز بگیره. این جقله ها نتونستند اما اون بزرگرشون گفت میتونم وووو. آقا تونست. یه دردی همه وجودم رو گرفت. حالا میگفتم ول کن. از گوشه چشم در حالیکه قسمتی از عضله‌ گیر دندونش بود یه خنده در گوشه لبش ظاهر میشد که خیال کردی، خلاصه اندازه سر یک نوزاد، جای گاز گرفتنش سیاه شد و بنفش، آقایی که شما باشی، غرور خوب نیست، بدون این که جسم داشته باشه مشتی میزندت، سیاه و کبود میشی.

 ###

گزارش یک کودک آزاری شده بود و رفتیم بازدید. کودکی زیر دوسال بود که با سیگار دستش سوخته شده بود. پدرش در را باز کرد، ...چرا سوزاندی؟ داشت سیگار میجوید و میخورد، گفتم سیگار بخوره خطرناکه و خواستم بترسونمش که دیگه نخوره و...
بهش از مسائل حقوقی و عاطفی میگوییم و در نهایت، تحت تاثیر قرار گرفت. : من خودم با کتک بزرگ شدم. در خانواده بدسرپرست. کارگرم و یک مدتی بود که بیکار بودم آن روزها،(بغض میکند) و ... نمیخواستم. الان هم من مجرمم، تنبیه ام کنید. گوشه چشمش مرطوب شد، اون گوشه و اون رطوبت را فقط من دیدم، اون نم که در گوشه چشم، بالای انحنای بینی محل اتصال بینی و چشم تشکیل میشود را دیدم. حتی همکارم ، حتی زنش ندید. یک کارگر را که دستهای زمخت و کار کرده اش وقتی دستت رو بگیرد، تو را از محنت کارش خبر کند،داستانها بگوید، دستانش با دستانت، اشکهایش را در آوردن کم کاری نیست.
( همکارم قدیمی است و متبحر، با وجدان کاری بالا) به هدفمون رسیده بودیم و حتی فراتر از آن چه میخواستیم بود. خانواده دچار فقر فرهنگی بود، اما این پدر سرشار از مٙحبت بود. اما بلد نبود ابرازش را. بصورت ام پی تری مهمترین های اساسی زندگی را شیرفهمش کردیم. خیلی به آینده این کودک و این کارگر دوست داشتنی امیدوارم. الهی سلامت باشد و سایه سرش بالای زندگیش باشد.الهی هیچ کارگری را بیکار نبینیم.

کانال تلگرامی:

@parrchenan

 

 

 

تشیع آتش نشان ها

پرچنان:
این که هزاران آدم، بهنگام( ساعت هشت و نیم صبح وعده داده شده) در مصلی حاضر بودند و در سرمای صبحگاهی تهران منتظر که نماز آخر عزیزان شهرشان را اقامه کنند گویی برای مجریان بد عهد، مهم نبود.سالخوردگان خسته در سرمای پله ها نشسته بودند و مجریان باید راه خود میرفتن. بعد از نماز، بی برنامگی به اوج خود رسید. مردم منتظر و سرگردانِ نعش سوخته عزیزان شهرشان بودند. بلندگو های عظیم الجثه که بر روی کامیون ها بود میخوانند. مردم در حرکت اما تابوتی نبود. گروه موزیک سپاه و ارتش منتظر. اما نمیدانستند آتش نشانها ی ما کجایند. کامیونهای بلندگو، دود بود که تولید میکردند ( بغیر از حجم عظیمی صدا) و ملتی که پشت کامیونها گیر کرده بودند دود میخوردند ( ای کاش عکس از احتراق ناقص و دود اگزوزشان میگرفتم). در نهایت مردمی که در این بی برنامگی به خیابان بهشتی رسیده بودند در هم قفل شدند. مردان و زنانی که فضای ذهنی شان مذهبی بود، از این گره خوردن زن و مرد، ناراحت بودند و زنان مسن نگران تکرار حادثه منا.این مقدمه را گفتم تا به اینجا برسم:فضای تشیع ، فضای های و هوی نیست. فضای لااله الاه گفتن است. شاید حزن انگیز ترین فضای مراسم که مردان و زنان محزون شرکت کننده از این تشیع، چه مذهبی و چه غیر مذهبی، آن را درک کردند، صدای بغض آلود و غمناک امامی کاشانی بود. ای کاش همچون سنتی که هزار سال است در این سرزمین ریشه دوانده و ادامه داده شده، تابوت عزیزان شهر بر سر دست مردم تا قسمتی از خیابان که ایمن بود میرفت. با صدای حزن آلود مردم و بحقِ لااله الاه گفتنشان. ای کاش اجازه لمس مردم از بزرگترین واقعیت زندگی ( مرگ)گرفته نمیشد. یادم می آید کودک بودم و در بازار و در حجره پدر، تابستانها، مشغول. ناگهان صدای لا اله الله می آمد. تشیع جنازه یکی از حجره داران بود. ناگهان آن هم صدا، آن همه دنیا، آن همه صحبت چک و نقد و نسیه، خاموش میشد، کرکره مغازه ها نیمه باز میشد. سر چراخی ها خاموش میش. درنگی بود که مرگ حقیقت ترین است. هر کس درنگی میکرد که این حال برای من هم هست. این خاطره را بیان کردم تا این نکته را بیان کنم که تشیع جنازه فضای یاد آوریست. سکوت مرگ و آن صدای جمعیت: لا اله الی الله. فضایی است که به هر انسان یاد آوری میکند، مسیری که خواهد پیمود. لمس تابوت و بالا بردن تابوت بالای دست و بر دوش دیگران و سنگینی که بر دوش احساس خواهد کرد، با همه وجودت تو را فرا میخواند که راجعون در پیش است.اما این همه باند و بلندگو ، آن همه روضه و مداحی، آن همه صدا، آن کامیونهای شیک و تزیین شده تو را از فهم راجعون شدن غافل میکند. ای کاش این همه شو، این همه مستند سازی، این همه ظاهر سازی، این همه نشان دادن خود و مدیریت سازمان و نهاد مربوطه، از شهرداری تا بهزیستی، نبود. ای کاش اجازه میدادند مردم از فهم مرگ، زندگی کنند. بازگشت به خویشتنی لازم است که رجعتی دگر باید.

@parrchenan

تربیت

شب تهران در حال بارش است. مامان ازم می پرسه : فردا با دوچرخه می روی؟  مامام این چه سوالی ازم می پرسی؟ هنوز نشناختی من ُ؟ نرو. خیس و یخ بندان. کلاً خانواده ام ، میانه خوبی با چمبر ندارند. یادمه دوچرخه  قبلیم( مرحوم اکبر را که دزدیده شد ) را که خریده بودم، مادربزرگم یه لگد بهش زد و گفت دوچرخه بازی هم شد کار؟؟ با همکارم از پرونده سختی به اداره بازگشته ایم، هوا سرد کرده و بارش صبح به یخبندان تبدیل شده وسرمای شب خودش را بر چهارستون تهران حاکم کرده،  میروم مقدمات حاضر شدن برای رمابیدن  سمت منزل را فراهم کنم، همکارم میگوید: من جای مامان شما بودم نمی گذاشتم با دوچرخه این ور و اون ور برید، در این تهران به این خطرناکی ، کوه برید، کارهای خطرناک بکنید، مامان تون گناه نداره؟ من که اجازه نمیدم بچه ام از این کارها بکند. همکارم را کم میشناسم، اما همین قدر می دانم که بر هویت مادرانه خود تاکید ویژه ای دارد. وقتی که فردی  هویت خود را در مادری تعریف کند ، شاید  به فرزندانش حس مالکیت پیدا کند  و اجازه رشد به آنها ندهد.یادمه اولین کوه ها را که با بابا می رفتیم، ما را محدود نمی کرد، حتی خودش جلو می رفت و ما مثل بچه شتر می دویدیم تا به او برسیم، کوه هایی که با دوستانم رفتم را تشویق کرد. او بود که برای رفتن به مدرسه برایم دوچرخه خرید، یکی دوباری هم که تصادف کردم، پیگیر تصادف نشد، فقط کمکم کرد بروم لنگی دوچرخه را بگیرم، یکبار که تصادفم شدید بود، پیشنهاد داد طرقه آلومنیومی که آن زمان تازه به بازار آمده بود بگذارم. یادمه اول بار که به تنهایی با دوستانم و در پانزده سالگی قله توچال رفتم و از آنجا شهرستانک و انصافا  مرزهای مرزی زندگی را نیز تجربه کردم و دست و بالم کلی زخم برداشت  زخمی شده بودم و پیراهنم خون آلود بود، بعد از سه روز که آمدم خانه، مادرم مرا دید و گریه کرد، اما پدرم به رفتن بیشتر تشویق. گاهی وقتها که صبح ها سرد و تاریک و برف زده دو دل میشوم که با چمبر بروم یا نه، سوال دیگری از خود می پرسم، آیا امروز بدون رکابیدن و تحرک سلولی( اسمش را دیگران ورزش می گذارند) و بدون چمبر می توانی خوش و راضی باشی؟ می توانی تا آخر شب خندان بمانی؟ مطمئنی که فردا هم می توانی برکابی و از رکاب بردن بهره ببری؟ با این سوالهای کلیدی دقایقی دگر می بینم روی چمبر هستم و باد سرد به صورتم می خورد و اشک سرما از چمشانم به پایین می ریزد و دارم از لای ماشینها با سرعت و کیف رد میشوم. اینجا دو تربیت داریم، اسمش را تربیت مادرانه و پدرانه( در این مقدمه ای که ذکر کردم) می گذارم، تربیت پدرانه، باعث میشود با حداقل ترین ها به ناب ترین های زندگی برسی.به مرزهای رضایت. نگاهت برای رضایت از زندگی بجای عوامل بیرون از خود، به عوامل درون خود معطوف میشود، این نگاه ، این تربیت را از فرزندانتان دریغ نکنید. اجاره اشتباه کردن، خطر کردن و زخمی شدن را به ایشان بدهید.

 در کانال تلگرامی قسمتی از نوشتار آرش نراقی را بابت این مطلب ضمیمه می کنم

سکوت

پرچنان:
شب بود و با مادر نشسته بودیم. روی مبل دراز کشیده بودم و داشتم با گوشی ور میرفتم. مامان داشت اخبار میدید. اخبار به آخر رسید و تقویم روز را اعلام کرد: فردا هشت بهمن ماه فلان و فلان.
یهو مامانم گفت :
فردا تولد حاجی بود.
من سکوت
او
...
خاله ام دور همی مهمان کرده ما را. شوهر خاله ام میاد میگه: پشت چراغ قرمز داشتم به حاجی فکر میکردم که چقدر جاش الان خالیه.
مادر باز هم سکوت...

 در سکوت معنای عمیق عشق را درک میکنم

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ


وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ


شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ


من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ

کانال تلگرامی:
@parrchenan

حاج عمو

پرچنان:
وقتی که خسته از رکاب زدن به مرحله پایانی مسیرم میرسم با حاج عمو و گلهایش روبرو میشوم. و گل از گلم میشکوفد. با بودن حاج عمو سالهاست خانه ما بی گل نمانده. فصل نرگس که میشود، اگر حاج عمو را نبینم، دل نگران نرگس میشوم. حاج عمو از آن اصفهانی های خوش لهجه بزله گوست و خندان. همیشه میخواهد برود حاجی خانم که قرار گذاشته را ملاقات کند و میخندد. معتقد است که دستم سبک است و تخفیف خوبی بهم میدهد.
حاج عمو یکی از الگوهای زندگیم است. میخواهم روزی چون او بساط گل فروشی اما با چمبر راه بی اندازم و در شهر برکابم و فریاد سر دهم: گل فروشم، گل فروش...

عکس چمبر و حاج عمو در 

کانال تاگرامی 

@parrchenan

رویای آدم مضحک

 

بعضی وقتها که برای کیس های گزارش شده به بازدید از منزل اقدام می کنیم، با پدر و یا همسری بی عرضه به معنای واقعی کلمه روبرو میشیم. یعنی از بی عرضگی طرف بوده ، که زندگی به نابسامانی رسیده است.ای کاش آموزش و پرورش( این قسمت دوم نام وزارت به نظرم مهم تر و البته بسیار مهجور تر است) کلاس های مهارتی و عملیاتی برای مهارتهای زندگی تعریف می کرد. وقتی که به پرونده ها نگاه می کنی تازه بی خاصیت بودن این آموزش و پروش فلج که تانژانت و کتانژات بهمون یاد داد اما شیوه عملی و نه خیالی و ایدئولوژیکی  چگونه همسر بودن، پدر بودن، مادر بودن، برادر بودن، رفیق بودن را یاد نداد پی می بری.

 

یک کیس معلول بود که چندین روز از وقتمون را گرفته بود. به واسطه این کیس بعد از سالها به مراکز نگهداری معلولین ذهنی،سر زدم، آدم های دفورمه، آدم هایی که قسمتیشون آدم هستند و  و و و  و درد و رنجی که از این ناقص بودن آدمیتشون متحمل هستند را دیدم. واقعا ملتفط نمیشم آدم ها چگونه و با کدام دل و جرئت همچنان به فرزند آوری اقدام می کنند.واقعا چگونه ؟؟ کیس معلولمان را در نهایت استقرار دادیم. در ماشین هنگام انتقال اش، زیر نظر گرفته بودمش. ماشین ما شیشه هایش با برچسبهایی پوشیده شده که امکان دیدن بیرون نیست. بدلیل فرسودگی بعضی از قسمتهای این برچسب رفته است و امکان دیدن بیرون فراهم  شده است، اندازه اش شاید ، نصف کف دست بود آن قسمت که میشد بیرون را دید. تمام مدت معلول ما از همان نقطه ، داشت بیرون را می دید. حکم پرنده ای قفسی داشت که دلش برای پرواز تنگ بود. مراکز نگهداری معلولین ذهنی ایران به نظرم از فرم جهانیش بسیار عقب تر هست، یک جور محل نگهداری ، نیمه زندان گون شاید، و به درصد آی کیو معلولیتش دقیق نمیشوند. مطمئنم اگر در کشوری پیشرفته بودیم این کیس می توانست به رشد و شکوفایی متناسب با آی کی یو اش برسد.

 در طول رسیدن به مقصد حس مامور انتقال زندانی داشتم.زندانی حبس ابد. چه حس گند و مزخرفی بود. پس از تحویل کیس به مرکز نگهداری،فضای مطلوبی در نهایت  وجودم را در بر نگرفت و حتی بار وجدانی سنگینی یخه ام را گرفت. زندانی حبس ابد با اعمال شاقه شاید.

بوی نا خوش ساختمان اجازه این که چند دقیقه ای بیشتر همکارم در ساختمان بماند  به او نداد.

 باری دیگر این گونه کیس ها بهم بخوره، به امر پیچ متوسل خواهم شد.

 

 

چند صباحی بود که یک کتاب کوچک قطعه جیبی را می خواندم. کتاب مخصوص سر کارم بود، آن هنگام که در کلاانتری ها یا دادگاه ها منتظر هستم.

 هفت داستان کوتاه از داستایوسکی، بیشتر کتابهای این نویسنده را خوانده ام و تاثیر وجودی سنگین بر من گذاشته است، این هفت داستان اش اما به نظرم عصاره تمام آنچه میخواسته در کتابهایش بگوید است. ماری دهقان و داستان آخرش رویای ادم مضحک آخرین فشنگ های اندیشه ایش برای فهماندن اصل زندگی به خودش و ما بوده است. به نظرم او اول برای خود مینوشته و بعد برای مخاطبش. به حافظه ام که رجوع میکنم رد پای خیلی از داستانها و رمان های مشهور و فیلم های مشهور تر را در لابلای این هفت داستان پیدا میکنم. گویی کتاب مرجعی بوده است برای نویسندگان و کارگردان های بعد از خودش.

حتی نظریه رویای رسولانه دکتر سروش را به تاسی از این کتاب می بینم.

خودم را آدم مضحکی می بینم، اما هنوز رویایی ندیده ام و ندارم.

 

پدر دختر جوان  آمده بود،تا دخترش را به خانه ببرد، دخترک از خانه بیرون زده بود و در نهایت کار، بچه های مداخله توانسته بودند ،  در خوابگاه استقرارش دهند و احتمال آسیب را کاهش دهند.

خوش سعادتی داشتم که لحظه دیدار این پدر و دختر را دیدم، این نقطه های حساس عاطفی، نقطه عطف هر انسانی خواهد بود

پدر چقدر با خودش کلنجار رفت عاطفه و مهرش را کنترل کند و بروز ندهد. در نهایت هنگامی که  دختر پیش مشاور رفت، بغض بزرگ خود را ( که اندازه همه دنیای یک انسان بود را) قورت داد.

 لعنتی بروز بده، تا دخترت به تو مومن شود. تا بفهمد همچون او انسانی هستی پر از مهر و عاطفه و اشک.

 دو دقیه و پانزده ثانیه از کتاب را در

 کانال تلگرامی پرچنان خوانش کرده ام

پلاسکو بی مدیر

پرچنان:
از پنج و رب صبح بیداری و با قهوه های تلخ و چای دارک خودت رو سرپا نگه میداری. ششصت متر ارتفاع وچهل و پنج کیلومتر رکاب میزنی که شب ساعت یازده بیهوش بشی و بخوابی. اما اگر وجدانت راضی نباشه، خوابت نمیبره. انگار گاهی شبها هم شراب مرد افکن لازمه
باری
شنبه که پلاسکو بودم و جای خالی آن ساختمان بلند را میدیدم از خودم پرسیدم چرا اینگونه شد؟
ساختمان به آن عظمت فرو ریخت؟من سالها پلاسکو میرفتم بابت ماهی و یک جورهایی حس تعلق به آنجا داشتم. سنتی و بدوی بنگری، گفته میشود آه مالک ساختمان گرفت که در جریانات انقلاب، حکم انقلابی گرفته و کشته شده است. اگر بخواهی تناسخی بنگری گفته میشود اثر کارمای آن سالها را پس داده است. ولی اگر بخواهی نقادانه بنگری جور دیگر میشود دید: اینکه اگر چهل سال پیش مالک ساختمانی را از بین بردی، در واقع ریس و مدیر آنجا را از بین برده ای. و در دراز مدت بی مدیری یا همان مدیریت کلیشه ای ساختمان را همچون عصای سلیمان پوک میکند. نهاد به دلیل چارت عریض و طویل که دارد و این که اشخاص می آیند و میروند نمیتواند کارکرد مدیر در معنای مالک را بدست آورد. نمونه اعلای این حرکت، همان اصلاحات ارضی شاه بود که مدیر قصبه و دهات ها را که خان بود را از دهات ها گرفت و زمین بی مدیر به سرزمین بی آب اکنون میرسد. کافیست سمت ورزنه و پایین دست زاینده رود بروید تا پلاسکو های کشاورزی تخریب شده را آنجا ببینید.
خدا کند کم کم بخوابم.

@parrchenan

ایثار

پرچنان:
سوار چمبر هستم و میرکابیم سمت خانه. دو ساعت راه دارم و کلی میتوانم روی کلمه ها، نام ها، آدم ها و... فکر کنم. برایم سوالی ایجاد شده. چرا مردم نسبت به کشته شدگان آتش نشان این مقدار حساس شده اند؟ از صبح که در خیابان هستم و با ماشین شرق و غرب تهران را بهم وصل میکنیم،‌چند تا ماشین را دیده ام که پشت شیشه ماشینهای شان پیام تسلیت برای آتش نشان ها چسابنده اند. این که پلاسکو کشته های دیگر هم داشته. چرا آتش نشان ها؟ چرا حتی کشته های زوار امام هشتم حساس نکرد؟ و کلی حوادث بزرگ دیگر که در طول این یکسال پیش آمد و حتی تبلیغات حاکمیتی هم بود نیز نتوانست ملت را حساس کند؟
برای خودم دنبال جوابی میگردم. ملت ساکن در فلات ایران را در طول تاریخ مرور میکنم. عشق هزاران ساله مردم به سیاوش که تجسم آن را در شاهنامه می بینیم. عشق صدها ساله مردم به سوگ امام حسین. و این ارادت مثال زدنی به مرگ آتش نشان ها را در یک پرانتز قرار میدهم. این سه واقعه چه وجه مشترکی دارند؟ و به یک جواب میرسم: ایثار. مردمان این سرزمین به این صفت ناب اخلاقی ارادتی ویژه دارند. حال برایم سوالی دیگر ایجاد میشود, چرا ؟ و بر جواب آن تمرکز میکنم. این مردم در طول تاریخ از شرق و غرب و شمال مورد تاخت اقوام مهاجم بوده اند. تا صد سال پیش ترکمانان تا عمق این سرزمین تاخت میکردند. محمود افغان در عرض چند ماه پایتخت قلمرو عظیم صفوی را گرفت. ازبکها، عربها، ترکها و قدیم تر، یونانی هاو ... نشان از تاریخی پر ماجرا دارد. گویی این مردمان به فرزندانشان بابت مقابله با این اقوام می آموختند برای شعله زندگی، نثار باید کرد، چه چیزی را، جان را. و ایثار در ژن تک تک ما ریشه دوانده و مقدس گون شده است.و این صفت و این مرام گویی در ژن این مردم در طول هزاران سال نفوذ کرده است.
کم کم به خانه میرسم و شیب خیابان افزون میشود و فرصت فکر کردن بیشتر را میگیرد تا تمرکزم را بر روی تنفسم و رکابیدن انجام بدهم.

سیاوش کسرایی در آرش کمانگیر ش لپ مطلب را بنظرم ادا کرده. دگر زیاده گویی نکنم.
پنجشنبه برای احترام به مرام و مسلک ایثار و این قله بلند زیست اخلاقی در تشیع آتش نشانها خواهم بود.
@parrchenan

ردی

پرچنان:
همه نوشته ها را که نمیشه جدی و مرگ اندیشانه نوشت. راستش اصلا در گروه خونی من این همه جدی بودن نیست. کمی طنز:
عادت دارم بیشتر روزهای هفته را صبح زود و قبل از اذان صبح بیدار شوم. مگر گاهی روزها که بیهوش مطلقم، یا کاری برای آن روز، برای خودم تعریف نکردم.
معمولا به خانواده میگویم شستن ظرف ها با من. و در طول بیست و چهار ساعت هر چی ظرف کثیف میشود را در ظرف شویی میگذارم. بابا که بود نمیگذاشت این رفتارم ادامه دار شود. حوصلش تنگ میگرفت، ذهن منظمی داشت و از دیدن این بی نظمی بی تاب میشد میرفت خودش بشورد و آن وقت مجبور بودم برم جلویش را بگیرم و خودم بشورم.
خلاصه هر چی ظرف در طول روز کثیف کرده ام را شستنش را موکول به صبح میکنم. معمولا یک ربع زودتر از اذان صبح بیدار میشوم. از سکوت سحرگه استفاده میکنم و رادیو را با صدای خیلی ملایم میگذارم که تنها خودم بشنوم و ظرف ها را میشورم و آن قدر این کار برایم لذت بخش است که صبح اول صبحی سر کیف می آیم. رادیو و هنگام اذان صبح لحنی دگر دارد. مناسبتی نیست، یعنی نگاه نمکند ببینند جشن است یا عزاست و به مناسبت آن روز، پخشش را جهت دار کند. یک ثبات خلقی و رویه ای دارد. آیاتی از قرآن خوانده میشود و سپس مجری با صدایی ملایم و بدون فراز و فرود ترجمه میکند و سپس یک جمله پیرامون عبد و مولا و سپس اذان. بیشتر ایام هم، آیات بسطی و امیدوار کننده خوانده میشود تا آیات قبضی و بیم دهنده( واستا، جهنم حالتون رو میگیریم). صبح قهوه خورده و به سمت راه و رسم خود رهسپار میشوم.
حالا اگر موجودات فرا مادی چون فرشتگان باشند و دیالوگی بین آنها و حضرت حق,خواهند پرسید ؟: همه سحر گه بیدار میشوند نماز شبی، مراقبه ای، تفکری میکنند. این کیست که آفریدی که صبح ها بیدار میشود ظرف میشورد؟
جواب او( هو) جالب خواهد بود احتمالن:
دُوشواری نداره. این آدم رٙدی داده.

کانال تلگرامی:

@parrchenan

خدایا شکرت!

پرچنان:
دیروز که در پلاسکو بودم. بیشتر وقتم را در خیابان گذاراندم تا در ماشین. مگه چند بار در زندگی با موقعیت خاص روبرو میشی؟
در خیابان جمهوری ول بودم، دیدم یک عده کاور مدیریت بحران پوشیده اند اما قیافه هاشان به این آدم ها نمیخورد. رفتم تو جمعشان و بله متوجه شدم کسبه مغازه های کناری پلاسکو هستند و دل نگران مغازه و اجناس اش. تا چند مغازه کناری را آتش نشانی اخطار داده که ریزش خواهد کرد و دو تا مغازه هم که نیمه شب ریخت و تخریب شد. صاحب مغازه در شُک بود و چشمانش تر میشد و خشک. مثل خود آتش آوار پلاسکو ریز و بی صدا میسوخت. کاسبها برای هم دردی سیگار بود که بهش میدادند و روشن می‌کردند برایش.
کاسبها برای این که به خط مقدم آوار برداری برسند کلی زحمت کشیده بودند که از گیتهای پلیس رد شوند. چندتایی شان توانستند اجناس دو سه تا مغازه که اخطار گرفته بود را بار کامیون های شهرداری کنند و به مغازه ای سمت دیگر لاله زار انتقال دهند.
مغازه دار دیگری که تا همسایه اش آتش نشانی اخطار تخریب داده بود آمد. به او گفتند که به مغازه اش گزندی نمیرسد. قیافه اش خندان شد و سر به آسمان کرد و خدایی شکر از ته دل گفت و مغازه را باز کرد و تنها اسنادش را برداشت و بست.
این موضوع نظرم را جلب نکرده بود تا امروز که این مطلب را خواندم و تازه این واقیع در ذهنم مرور شد:

گفت سی سال است که استغفار میکنم از یک شکر
گفتتد ....چگونه
گفت ...بازار بغداد بسوخت اما دکان من نسوخت. مرا خبر دادند گفتم...الحمدالله
از شرم آنکه خود را به از برادران مسلمان خواستم و دنیا را حمد گفتم..
از آن استغفار میکنم...
سری سقطی

راستش فکر میکنم من هم اگر جای آن مغازه دار بودم آن گونه رفتار میکردم، چرا که در آن لحظه آن رفتار مغازه دار نظرم را جلب نکردو طبیعی پنداشتم. در کنار آوار پلاسکو بودم و هیبت مرگ را میدیم و باز دنیا، بازی آن، نیرنگ آن، گولم زد. کافیست لحظه ای از مرگ اندیشی غافل شوی تا با صد فریب و مکر به سراغت آید.
با یک خدایا شکرت.
خداوندا از خود به تو پناه می آورم. دریاب مرا.

کانال تلگرامی:

@parrchenan

روزهای غمگین ایران

پرچنان:
از کوه که بر میگشتیم و خبر کشته شدن آتش نشان ها را شنیده بودم، بسیار غمناک بودم. تازه متوجه میشوم چرا مردم عراق، غمگین ترین مردم جهانند. این که هر روز خبر کشته شدن هم وطنت را که اتفاقا شاید تو در آن حادثه، بودی یا در انفجار بعدی تو باشی را بخواهی بشنوی، عراقی ها را غمین ترین کرده است و من این روزها حال آنها را درک میکنم. گویی تا خود تجربه نکنی به اداراک نمیرسی. برای همین تجربه بزرگترین استاد هر شخص در زندگی است. نمیدانستم جمعه شب چه کنم. با کوله سوار تاکسی بودم که از جلو آتش نشانی رد شد. سریع حساب کردم و پیاده شدم. مردمی گل گذاشته بودند و شمع روشن کرده بودند.
همین حضور در مکانی که مردم در آنجا همدلی شان را در حال خرج کردن هستند،بودم، قلب و روان را آرام میکند. تازه متوجه میشوم این مراسم ختم که برای متوفی میگیرند، کمتر برای خانواده اصلی متوفی است و بیشتر برای همدلی کردن دوستان و آشنایان متوفی است. تا باور مرگ را اول برای اینکه متوفی دیگر در بین آنها نیست را ملتفط کند و تهش در عمق ناخودآگاهش برای خودش باور کند.
این روزها، روزهای غمگین ایران است.
قطار در آتش و صمد و احد در آتش و آتش نشان در آتش، غمناکم کرده است.
این چند روز بیشتر از مرگ خواهم نوشت.

@parrchenan

قله الوند به یاد پدر

پرچنان:
برنامه الوند در میان بهت و بغضم پیرامون احد و صمد, دو کودکی که در ضایعاتی آشغالها سوختند و مردند و کشته شدن آتش نشانان شهرم، برگذار شد. الوند کم برف تر از برنامه های قبلی بود و کم باد تر. آن هیبت همیشگیش که با کولاک و باد همراه بود را نداشت. بسیاری از دوستان پیام دادند که دوست داشتند بیایید اما مشکل دارند و نمیتوانند هنورد شوند.
زنده گی روتین و درگیر شدن با آن گویی اجازه زندگی را از خیلی ها دریغ کرده. لحظه ای درنگ برای خیلی ها لازم است. هر وقت از فهم و ادراک شعر صدای پای آب سهراب سپهری عاجز شدیم، زمانی است که برای فرد، زنگ خطر به صدا در آمده است.
کمی درنگ کنیم.

شب در پناهگاه میشان، در جوار حاج آقا صابر از همنوردان سن و سال دار گروه که به افتخار بابا آمده بود خوابیدم. نیمه های شب بود که با خروپف حاجی از خواب بیدار شدم و یاد خاطره ای از بابای خودم افتادم و دوباره به خواب رفتم.
با بابا رفته بودیم دماوند. شب هنگام کلی سیر خورد و داخل چادر خوابیدیم. تو کیسه خوابِ من خوابید، چرا که کیسه خواب من گرم تر بود و راحت تر. من هم در کیسه خواب ضعیفی که قبل ترها داشتم خوابیدم. نیمه شب لرز به سراغم آمده بود و از لرز و سرما بیدار شدم. بابا داشت خروپف میکرد و با اون بوی سیر فوت میکرد بر صورتم.خلاصه بیدارش کردم که یک پتو نجات در کمکهای اولیه دارم. و آن را پیچاند دورم تا صبح کمی خوابیدم.
عکسهای این برنامه در کانال تلگرامی

@parrchenan