بعضی وقتها که برای کیس های گزارش شده به بازدید از منزل اقدام می کنیم، با پدر و یا همسری بی عرضه به معنای واقعی کلمه روبرو میشیم. یعنی از بی عرضگی طرف بوده ، که زندگی به نابسامانی رسیده است.ای کاش آموزش و پرورش( این قسمت دوم نام وزارت به نظرم مهم تر و البته بسیار مهجور تر است) کلاس های مهارتی و عملیاتی برای مهارتهای زندگی تعریف می کرد. وقتی که به پرونده ها نگاه می کنی تازه بی خاصیت بودن این آموزش و پروش فلج که تانژانت و کتانژات بهمون یاد داد اما شیوه عملی و نه خیالی و ایدئولوژیکی چگونه همسر بودن، پدر بودن، مادر بودن، برادر بودن، رفیق بودن را یاد نداد پی می بری.
یک کیس معلول بود که چندین روز از وقتمون را گرفته بود. به واسطه این کیس بعد از سالها به مراکز نگهداری معلولین ذهنی،سر زدم، آدم های دفورمه، آدم هایی که قسمتیشون آدم هستند و و و و و درد و رنجی که از این ناقص بودن آدمیتشون متحمل هستند را دیدم. واقعا ملتفط نمیشم آدم ها چگونه و با کدام دل و جرئت همچنان به فرزند آوری اقدام می کنند.واقعا چگونه ؟؟ کیس معلولمان را در نهایت استقرار دادیم. در ماشین هنگام انتقال اش، زیر نظر گرفته بودمش. ماشین ما شیشه هایش با برچسبهایی پوشیده شده که امکان دیدن بیرون نیست. بدلیل فرسودگی بعضی از قسمتهای این برچسب رفته است و امکان دیدن بیرون فراهم شده است، اندازه اش شاید ، نصف کف دست بود آن قسمت که میشد بیرون را دید. تمام مدت معلول ما از همان نقطه ، داشت بیرون را می دید. حکم پرنده ای قفسی داشت که دلش برای پرواز تنگ بود. مراکز نگهداری معلولین ذهنی ایران به نظرم از فرم جهانیش بسیار عقب تر هست، یک جور محل نگهداری ، نیمه زندان گون شاید، و به درصد آی کیو معلولیتش دقیق نمیشوند. مطمئنم اگر در کشوری پیشرفته بودیم این کیس می توانست به رشد و شکوفایی متناسب با آی کی یو اش برسد.
در طول رسیدن به مقصد حس مامور انتقال زندانی داشتم.زندانی حبس ابد. چه حس گند و مزخرفی بود. پس از تحویل کیس به مرکز نگهداری،فضای مطلوبی در نهایت وجودم را در بر نگرفت و حتی بار وجدانی سنگینی یخه ام را گرفت. زندانی حبس ابد با اعمال شاقه شاید.
بوی نا خوش ساختمان اجازه این که چند دقیقه ای بیشتر همکارم در ساختمان بماند به او نداد.
باری دیگر این گونه کیس ها بهم بخوره، به امر پیچ متوسل خواهم شد.
چند صباحی بود که یک کتاب کوچک قطعه جیبی را می خواندم. کتاب مخصوص سر کارم بود، آن هنگام که در کلاانتری ها یا دادگاه ها منتظر هستم.
هفت داستان کوتاه از داستایوسکی، بیشتر کتابهای این نویسنده را خوانده ام و تاثیر وجودی سنگین بر من گذاشته است، این هفت داستان اش اما به نظرم عصاره تمام آنچه میخواسته در کتابهایش بگوید است. ماری دهقان و داستان آخرش رویای ادم مضحک آخرین فشنگ های اندیشه ایش برای فهماندن اصل زندگی به خودش و ما بوده است. به نظرم او اول برای خود مینوشته و بعد برای مخاطبش. به حافظه ام که رجوع میکنم رد پای خیلی از داستانها و رمان های مشهور و فیلم های مشهور تر را در لابلای این هفت داستان پیدا میکنم. گویی کتاب مرجعی بوده است برای نویسندگان و کارگردان های بعد از خودش.
حتی نظریه رویای رسولانه دکتر سروش را به تاسی از این کتاب می بینم.
خودم را آدم مضحکی می بینم، اما هنوز رویایی ندیده ام و ندارم.
پدر دختر جوان آمده بود،تا دخترش را به خانه ببرد، دخترک از خانه بیرون زده بود و در نهایت کار، بچه های مداخله توانسته بودند ، در خوابگاه استقرارش دهند و احتمال آسیب را کاهش دهند.
خوش سعادتی داشتم که لحظه دیدار این پدر و دختر را دیدم، این نقطه های حساس عاطفی، نقطه عطف هر انسانی خواهد بود
پدر چقدر با خودش کلنجار رفت عاطفه و مهرش را کنترل کند و بروز ندهد. در نهایت هنگامی که دختر پیش مشاور رفت، بغض بزرگ خود را ( که اندازه همه دنیای یک انسان بود را) قورت داد.
لعنتی بروز بده، تا دخترت به تو مومن شود. تا بفهمد همچون او انسانی هستی پر از مهر و عاطفه و اشک.
دو دقیه و پانزده ثانیه از کتاب را در
کانال تلگرامی پرچنان خوانش کرده ام