بهشت سیگاری ها

این هم کامنت یکی از خوانندگان پیرامون سوالم:


درود.شب خوش.
درمورد طریق بسمل شدن پرسیده بودید.
واقعا کتاب را بسمل کردند و سپس اجازه چاپ دادند.
در حدود 270 یا 280 پاراگرافش رو حذف کردن تا اجازه چاپ دادند .
اما کاملش رو در خارج از کشور توسط آقای خلیلی چاپ شده.

استانبول بهشت سیگاری هاست. در هر کوی و برزن، پیر و جوان، زن و مردی را خواهی یافت که سیگاری گیرانده باشد. در هر رستوران و کافه و شیرینی فروشی، یک چیز بر روی میزها خودنُمایی میکند. جاسیگاری. اگر در حال ترک سیگار هستید به این بهشت سیگاری ها نروید. این یک هشدار بود برای آدم هاییکه ترک سیگار کرده اند.

استانبول نسبت به تهران آلودگی صوتی بسیار کمتری داشت. شاید بخاطر سیستم حمل و نقل جامع تری که دارد. شاید به این خاطر که موتور سیکلت کمتری با استانداردهای بالاتری در سطح شهر تردد دارد. یکی از مهمترین عوامل آلودگی صوتی، بوق ماشین هاست. و ماشین ها در آنجا کمتر بوق میزنند. یکی از فرضیه هایی که به ذهنم رسید، آن است که آنجا مسافری که حمل و نقل عمومی انتخاب نکند، فقط توسط تاکسی جا به جا میشود و این روزها اوبر هم بر آن افزوده شده است. اما در تهران، ماشین های شخصی بسیاری در کار حمل و نقل مسافر هستند، تاکسی های خطی هم داریم و همین ها برای تصاحب مسافر به جنگ یک دیگر رفته و خطوط کج رانندگی را خلق میکنند، ابزار جنگیدن هم بوق ماشین هاست و به مرور این بوق های خطی و خطوط کج رانندگی از جهت تصاحب مسافر کنار خیابان، فرهنگ بوق را در فرهنگ ترافیکی ایران جا می اندازد و وحدت رویه بوق برای اعتراض ، برای سلام، برای همه چیز، جا می افتد.
بنا بر این فرضیه ام، معتقدم اگر تاکسی ها ایران، مثل همه جای دنیا استفاده شوند، حجم عظیمی از آلودگی صوتی ناشی از بوق کم خواهد شد. اما چگونه این امر محقق خواهد شد. با گران شدن بنزین، و داستان‌های بعدی آن.
یکی از داستانهایی که بعد از گرانی بنزین ایجاد میشود، برای خانواده‌ها یی است که از طریق مسافرکشی ارتزاق می‌کنند است. قسمت اعظمی از خانوار ایرانی از طریق مسافر کشی برای خود ایجاد درآمد میکند. حتی معتقدم مسافر کشی در شهرها، جز سه شغل اول کشور است. با این امر چرخه بیکاری به جاهای بسیار باریک کشیده میشود و... گویی همچنان می ارزد این آلودگی صوتی.

@parrchenan

طریق بسمل شدن محمود دولت آبادی

پرچنان:
بسمل کردن را شاید خیلی از آدم های امروزی ایرانی نشنیده باشند.

فکر کنم از زبان یک چوپان همان زمانها که در کودکی با پدر کوه میرفتم این کلمه را شنیدم

و حالا پیر کلیدر نویس، فعلی دگر از آن ساخته است. بسمل شدن.
روایت های پراکنده داستان، کتاب را برای خواننده عادی صقیل میکند.
انتظار کار بهتری را البته از دولت آبادی داشتم، آن هم از کتابی که ده سال توقیف بوده. اما باری همین هم برایم مغتنم بود.
حسن نوشته های دولت آبادی آن است که همه آدم ها را فراتر از دوست یا دشمن بودن از یک نوع معرفی میکند
نوع انسان.
وقتی کتاب را تمام کردم برایم سوال بود که چرا این کتاب ده سال در وزارت فرهنگ متوقف و معطل مانده است؟
حتی در نت سرچی زدم تا بیابم پاسخم را.
خوشحال میشوم کسی برای این سوالم پاسخی بیابد.

@parrchenan

جنگ زدگان

در خیابان ها و مترو های استانبول هم کودکان ندار و پا پتی و بی هیچ و کیسه به پشت پر بود. جنگ زدگان سوری و کرد و عراقی احتمالا. و دل انسان یا باید بترکد یا سنگ شود و سنگین و سربی.
گویی دولتمردان جهان چه این وری ها و چه آن وری ها، چون با اسکورت و جاه و جلال و جبروت در همه شهرها و کشورها حاضر میشوند، آنها را نمی‌بینند و اما خود را می بینند که گویی از جنس نوع انسان نیستند. چیزی ورای نوع ما هستند. دولتمردان جهان،ای کاش نتیجه سیاست های خود را همچون ما انسانها ی ساده و عامی می‌دیدند.
در مترو استانبول به همسفرم، دخترکی آویزان شد. حتی با انگشتان کوچک خود مشگونش گرفت.
همسفرم پولی به او نداد. بعد دلایل کارکردی رفتار خود را توضیح داد. دلایل منطقی و مدقن بودند. با توجه به حوزه شغلم و مددکاریم، نظرم را خواست.
: نمیدانم، تو جنگ زده و آواره باشی، از کشوری به کشور دیگری آمده باشی، احتمالا با صحنه های عجیب از رنج و محنت و خشونت و زجر آدمی، روبرو شده باشی. زیاد به دنبال منطق و کارکرد در اینجا نمیتوانم بگردم.
من هم پولی ندادم، اما نا با دلیل، نه با استدلال، از ندانستن و حیرت و گیجی و درد و صد درد.
دیگر دلم به ماندن نبود.


در جمع ماهی گیران گوشه استانبول ماهی کبابی میخورم و کودکان در فقر غوطه ور را میبینم که چون هیچ ندارند، چون پول سیگار و بنگ و مخدر و محرک و حتی شایدغذا ندارند، به ماده های حلّال کننده رنگ اعتیاد پیدا کرده اند. آن قدر در ذهنم چرا کردم و جوابی نیافتم که
من هیچ، من نگاه.
ای کاش نگاه های کنجکاوانه ام نگاه های سرشار از چرایم کور تر می بود.


تیر آخر را فیلم
«آتشها» Incendies بر وجودم زد. فیلمی سرشار از معنا و استعاره . اگر به دنبال جنگ و مرگ حتی در نه گفتار و کردار که در اندیشه و پندار هستیم، پیشنهاد دیدن این فیلم را دارم.
نام فیلم از آتش یا سوخته گان می آید و در فیلم استعاره آب و شنا کردن در مواجه با اتش و زهدان مادر، مادر ، مادرسرزمین، و... بسیار است.
اگر با درد کودکان زاده در جنگ، از محسن چاوشی( جنگ زده خرمشهر)، تا غزه تا از اوارگان سوری تا میانمار، و درد جنگ در هر نوع آن و با هر مرگ بر این و آنی، آشنا نیستیم. این فیلم را ببینیم.


@parrchenan

شب تا صبح خواب بچه هایم در بهزیستی که سالهای قبل مربی شأن بودم را دیدم. آورده بودم خانه سابق مان. بیچاره ام کرده بودند. به برادرم التماس میکردم مسئولیت شان را بر عهده بگیرد تا من یک روز استراحت کنم. در ایوان خانه که طبقه سوم بود خوابیده بودند و نمیدانم چرا نصف نرده های محافظ نبود و هر آن منتظر حادثه ای برای بچه ها بودم. برای سحر مادرم بیدارم کرد که یک لیوان آب بنوشم. در حال نوشیدن آب، یاد حرف سالها قبل یکی از بچه هایم افتادم. تو شبیه مادر هایی.

تک گویی های سفر استانبول

از فرودگاه خارج و سوار مترو شدیم.
قیافه مردم آشنا میزد، ما شبیه آنها و آنها شبیه ما بودند‌. دوست داشتم با مردم ترک ارتباط برقرار کنم، اما زبان مشترکی بین ما نبود که بتوانم کلام بی آغازم. تنها مجبور بودم، مشاهده و سکوت کنم.
در طول سفر با مترو چند نفر نشسته جای خود را به افراد مسن و بانوان دادند. کم کم زبان مشترک را از طریق مشاهده در حال کشفم.
نقل قولی هست که میگوید:
همه مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.

زبان سکوت، در حضور مشاهده فعال حاصل می‌شود. چون به این زبان رسیدی درخواهی یافت، نوع بشر، فرق خاصی با هم ندارد.

@parrchenan

سالهای کودکی تا پایان دوران دبستان، پدرم در صنف قماش بود و همیشه میله ای در میز مغازه بود که یارد گفته میشد.
این مجسمه و یارد زدن پارچه اش پرتابم کرد به خیلی دور.

 


آدم وقتی بر جمعیت بسیار بسیار زیاد شبانه و شاد خیابان استکلال و میدان تکسیم استانبول تامل میکند بر این غم و اندوه و افسردگی چنبره زده به زندگی انسانی، ایران و ایرانی بیشتر پی میبرد.

گشت و گذار در این میدان و خیابان، امنیت را برایم معنایی دیگر بخشید.

@parrchenan

این عکس حکایت
کتابخانه دوستِ مهرستان* است که به همت خوانندگان و دوستان همراه به ارزیابی مجدد و پر بار تر کردن کتابخانه از بابت کتاب های جدید ، کتاب های کمک درسی و آموزش روخوانی و قصه خوانی و کتابخوانی توسط سه بانوی فرهیخته استمرار یافته است.

کودکان مشتاق کتاب دور سرچشمه گونی( خ ناهید در حال خوانش کتاب)، جمع شده اند تا هر کسی کاسه ای، خمره ای، از آن، بردارد


* این کتابخانه پس از پایان رکابیدن پاییز- زمستان نود و شش به همت دوستان هم دل در دو مدرسه شبانه روزی بلوچستان افتتاح گردید

@parrchenan

در استانبول یک تساهل و تسامح عجیبی بین مردم و دیگران، که حیوانات هم جز این دیگران هستند، وجود دارد.
شاید با سفر به روم( ترکیه کنونی) بتوان فهمید مولوی چرا از بین این همه جا برای رفتن سرزمین روم را انتخاب کرد و شد مولوی رومی

در کشتی ، در مرز دو دریا نشسته بودم و انبوه آدم ها در حال مکالمه با هم بودند و تو توانایی گفتگوی عمیق انسانی با دیگری را نداشتی.
زبان، چون میله های قفس است. اگر توانایی گفتگویی هم دلانه و عمیق با انسانی دیگر را داشته باشی، این قفس را شکسته ای ورنه در این قفس نامرئی، بال بال خواهی زد.
دیروز متوجه شدم:
انسان در مواجهه با انسان دیگر و از طریق گفتگو عمیق شأن و آدمیت خود را کشف میکند.

@parrchenan

یکی از مهمترین مولفه های رضایت از زندگی، برای من آن است که حس مفید بودن داشته باشم. اینکه کاری، عملی، اندیشه ای داشته باشی که برای خودت، گروهت، سرزمین ات و جهانت مفید باشد.
حال تو هر چه در آسایش و غرق در لذت باشی اما این حس مفید بودن را نداشته باشی، نمی‌توانی نمره قابل قبولی از رضایت زندگی به خود دهی.
یکی از راه های مفید بودن شغل افراد است و شغل من مددکاری است.
این که مددکاری و‌ با توجه به اندیشه و کنشی که برای فردی و گروهی و جامعه ای خرج میکنی، فردی از محنتی، رنجی، ظلمی ، رها میشود، این که تو با مستضعفان فکری و فرهنگی و مالی مواجه میشوی و سعی در توانمند سازی فکری و فرهنگی و مالی آنها میکنی، حسی سرشار از مفید بودن برایم به ارمغان می اورد.

دلم برای اینگونه مفید بودن تنگ است.

@parrchenan

حال دنیا دقیقا حال آن «رِسپشِنیست» که مسافرانش می آیند ، چند روزی حاضرند و« او »در حقشان محبت میکند و مورد محبت واقع میشود، انعامی میگیرد و یا خشمگین میشود و بر مسافری حرص میخورد و در نهایت مسافرش ،میرود. مییییییرود
بیچاره« اویی »که به مسافری دل ببندد، یا خشمش را به کینه ای، تبدیل کند.

« او »می ماند و دلی رفته یا کینه ای مانده.
و خوشبخت «اویی» که در لحظه زندگی کرد و از خنده مسافری شاد شد و از رفتار مزخرفی دلگیر نشد و گذشت‌.


به حجم نه آزادی های سرزمین، فیلترینگ اینترنت را هم اضافه کنیم . و بر پاسخ های سوالی که چرا سفر میروی؟ علاوه بر حجاب و نوشیدن و آزاد بودن فردی و...، چنین پاسخی :«برای این آمدم سفر خارج که دسترسی راحت به تلگرام داشته باشم »را اضافه کنیم. به حجم ارز و وقتی که برای هیچ از سرزمین خارج میشود، فکر کنیم.
گاهی که بشدت دلم با سرزمین همراه و همدل هست، یاد نه آزادی ها می افتم و به خط بکش ، بابا خط بکش نامجو می افتم.
@parrchenan

ساقی

در بانک نشسته ام و با موبایلم کار میکنم که کارمند باجه ازم سئوال می‌کند: شما وصلی؟ و وقتی پاسخم را دریافت میکند، تقاضا ی فیلتر شکن میکند.
وقتی که وصل شد، یک نفس عمیق میکشد و در صندلی اش شل شده و فرو میرود و می‌گوید :آخیش.
حس معتادی را داشت که به مواد خواستنی اش رسید و من؛
حس ساقی محل را داشتم. اصل جنس را رسانده بودم. حس خوبی بود.

در خط بی آرتی به سمت شمال در حال رکاب زدن هستم که رکاب زنی دیگر از سمت مقابل ، در سراشیبی در حالیکه دستانش را از فرمان جدا و باز کرده به سرعت از کنارم رد میشود. نوجوانی بود که نئشه سرعت و باد و آدرنالین و تحرک و اردیبهشت و پارک ملت بود.
حس رهایی داشت. بی سرزمین تر از باد.
یاد روزگار نوجوانی خودم وقتی که با دوچرخه مدرسه مرفتم، افتادم، همه تلاش خودم را میکردم که بدون دست بر فرمان دوچرخه، تا مدرسه را برکابم.


@parrchenan

ادامه مطلب قبلی

مادر کودک برای پیگیری گزارش خود زنگ زد، و وقتی متوجه شد، داستان، آنگونه که او انتظار داشته، پیش نرفته و حتی ما رفتار خود او را مصداق کودک آزاری تلقی میکنیم، برآشفت. از او میپرسم، آیا شما تمایل به نگهداری از فرزند خود دارید؟ میگوید اگر پدرش هزینه های زندگی اش را تامین کند، مشتاق آن است. این در حالیست که پدر کودک هر ماه یک سکه بابت مهریه به زن سابق خود میدهد. و برای نگهداری کودک نیز نزدیک به قیمت سکه هم خواهان است.
وقتی که به او گفتم، شما کودک خود را وسیله ای جهت رفتار اقتصادی کرده ای بسیار برآشفت و کلام به ناکجا آباد کشانید.
با خودم مرور میکنم، اگر مادری مدعی دلسوزی است، میتواند به جای آنکه با پیش شماره ۲۲ تماس بگیرد و مدعی شود اجاره خانه اش را با پول مهریه پرداخت میکند، با پیش شماره ۳۳ زنگ بزند و با مقداری هزینه اضافه عرفی یک کودک ،بتواند از عهده زندگی برآید. اینجای داستان نسبت به دلسوز بودن مادر، «تردید» میکنم.

مهریه داستان عجیب عرف و قانون مدنی ایران است که هر دو در تقویت هم می‌کوشند. ابتدا فکر میکردم، مهریه از جهت ضمانتی برای رها شدن زن از زندگی نامطلوب است. اما این روزها متوجه شده ام که بعضی از رندان روزگار، جهت رفتار اقتصادی پس از زندگی مشترک نیز از آن سو استفاده میکنند و به خرج دیگری گذران عمر میکنند. من این نوع زندگی را زندگی انگل وار میدانم که در نهایت همان فرد گیرنده مهریه، دچار انحطاط شده و نمیتواند به رشد فردی( همچون داستانی که ذکر کردم) از نگاه هرم مازلو برسد.
بسیار دیده ام بانوانی را که بین داشتن حقوق برابر با همسر خود، از جهت، حق طلاق ، تحصیل ، کار ، سفر و ...، و مهریه، با این بهانه که سنت خانوادگی ماست، یا هر چی بابام بگه، سمت مهریه غش میکنند.
در نتیجه اگر زندگی به سرانجامی نرسد و قصد جدایی داشته باشد باید پروسه های دردناکتری را پیش برد تا به نقطه the end برسد. نقطه ای که نقطه پایان نیست‌

این انتخاب فرد است:
انسانی آزاده بودن( از لحاظ حقوقی، حق برابر داشته باشد) یا نگاه جنس دوم ( برای امورات خود، اجازه کسی چون ولی دوران کودکی نیاز داشته باشی)
برگزیدن.

 

*پیش شماره تلفن۲۲ از خیابان رسالت به بالاست معمولاً و پیش شماره تلفن
۳۳ خیابان پیروزی به پایین.

@parrchenan

طالق

زنگ خانه را زدیم. نامادری از پشت آیفون گفت که نمی‌تواند درب منزل را بگشاید تا همسرش که نیم ساعت دیگر بیاید. پا به ماه بود و روزهای آخر آن را به سر میکرد.
همسر فهیمی داشت و امد ، اجازه ورود به ما داد و ما در منزل وارد شدیم. از اساس گزارش کذبی زن سابق آقا، برای آنها درست کرده بود. وضعیت روحی و روانی خانم پا به ماه را بهم ریخته بودیم.
کاملا دست آویز یک نفر شده بودیم و از ما جهت منویات او سو استفاده شده بود.
در این رفتار، کودک مشترک زندگی سابق مرد، بیشترین آسیب را از این دوگانگی خورده و میخورد. کودک ، دستاویز رفتارهای زن سابق آقا شده بود.

مرد خانواده، بابت طلاق و زندگی سابق، ماهی یک سکه به زن سابقش می داد.
ماهی دو میلیون!!!! خیلی دلم برایش سوخت.

در هنگام برگشت با همکارم گفتگو میکنیم، میگوید: ما ایرانی ها فرهنگ طلاق را هم نداریم. وقتی جدا شدی نمی‌توانی بروی زندگی دیگر بی آغازی و باز اسیر زندگی گذشته هستی و در این بین کودک، متحمل درد و محنت میشود.

با خودم تا دو روز فکر کردم، چرا ما فرهنگ طلاق نداریم؟. و پاسخی یافتم:
چرا که نقطه پایان برای زندگی قبلی نگذاشته ایم!! شاید این حرف در ابتدا عجیب به نظر برسد. طلاق گرفته و تمام شده، چگونه ممکن است طلاق ،نقطه پایان نباشد؟
پاسخم این است که:

مرد هر ماه بیش از دو برابر حقوق یک کارگر که ماهی حداقل،۱۷۶ ساعت کار میکند به زن سابق خود میدهد، در واقع آن زندگی و رابطه به شکل اقتصادی، و قوی تر به حیات خود ادامه میدهد و نقطه پایان با طلاق نه تنها گذارده نشده، بلکه مناسبات اقتصادی آن هم به صورت شناور ترین حالت خود آغازیده است. یعنی اینگونه نیست که ماهی فلان تومان بدهد و سال به سال با درصد تورم اعلامی، افزایش پیدا کند. با سکه که قیمت جهانی طلا و دلار دو فاکتور مهم قیمت گذاری آن هست و هر دو این آیتم به عوامل مهم جهانی و ملی وصل است باید پرداخت شود. در واقع ادامه زندگی سابق دو آدم را به ساختار و مناسبات سیاسی، اقتصادی، در مقیاس جهانی گِره میزنیم.
حال واقعا طلاق نقطه پایانی است؟؟؟؟

به نظرم فرهنگ عمومی و کلی ما ایرانیان، از گذاشتن نقطه پایان، (the end) گریزان است و با آن کنار نیامده است و همانند این زندگی که در بالا تشریح کردم، هم خانواده جدید دچار تأملات روحی و روانی میشد و هم کودک مشترک دچار مشکلات رفتاری و خلقی میشود و احتمالا جوانی و بزرگسالی نه خوبی را تجربه کند.
اگر به قوانین کشور بنگرید، قانون تصویب شده اما یک تبصره در آن قرار داده میشود که قانون، دچار تفسیر شود و مفسر بخواهد. در واقع نقطه the end اتفاق نمی افتد. نمونه به روز آن داستان برجام بود که نقطه کامل گذاشته نشد و همچون داستان خانواده ای که ذکر آن رفت ،دوباره دچار مشکل شدیم.
( ادامه دارد)
@parrchenan

مترو

پرچنان:
نمیدانم این فیلم را دیدید یا خیر؟ و تحلیل شما از آن چه بود؟ وقتی که درب مترو بسته میشود و نوشته های پایانی فیلم می آید، صدای مرد بازیگر را میشنویم که : اگر کسی از این نمایش خوشش آمد، پولی بابت آن پرداخت کند.

بالجبار چنبر را در اداره میگذارم و سوار مترو میشوم. فردی که عصای سفید دارد و گویی که کور است در راهرو واگن مترو در حال گدایی است. با توجه به نوع رفتار و حرکتش، حدس قوی میزنم بینا باشد. مردم مسافر کف دستش پول میگذارند و اجازه میدهند از روبرویشان رد شود.

با خودم فکر میکنم این هم بازیگر، آن مرد داخل فیلم هم بازیگر، کدام شریف تر هستند؟
و از خود سوالی میپرسم: چرا این مرد داخل مترو که ادای کور بودن در میآورد را گدا می‌خوانی و آن مرد داخل فیلم را اما ذهنت به گدا بودنش نمیرود؟

چقدر مناسبات امور در ابتدا ساده تصویر می‌شود و هنگامی که به درون آن ورود میکنی، پیچیده و سخت.

در حال خروج از مترو تجریش هستم، زنی کودکی یک ساله را که داخل بینی اش شلنگی رفته کناری گذاشته و گدایی میکند. اکسیژنی نمیبینم. به واقع کودک آزاری خطرناکی میکند. حتی به نظرم احتمال آنکه این کودک متعلق به او باشد هم وجود دارد.

اما دیگر توانی برای مبارزه ندارم. خسته هستم، خیلی، قسمتی از بدنم هم کوفته است.
پله برقی را بالا میروم، هر چه به ابتدای پله برقی میرسم، صدای دادگاه وجدانم اوج می‌گیرد، قدم آهسته میکنم. راه کج میکنم و از فروشنده کانکس شرینی رضوی میپرسم: آیا امکان برقراری ارتباط با ماموران مترو را دارد؟ شرایط را توضیح میدهم. دست به تلفن میشود و شماره میگیرد.
از مترو خارج میشوم، در حالیکه قاضی دادگاه وجدانم با اقماض از این پرونده آخر شبی عبور کرده است.

@parrchenan

نوع بشر

انتهای شب است و سوار بی آرتی شده ام. بر عکس معمول این وقت شب، اتوبوس شلوغ است.
در ایستگاهی، عده ای پیاده میشوند و چند جای خالی باز میشود. صندلی کناری پسرکی سیزده چهارده ساله که یک بافتنی دست سوز تنش است و از روی نگاهی به چهره و چشمانش میتوان فهمید کودک کار است و احتمالا در جایی دور از خانه مشغول شاگردی و پادوییست، خالی میشود.
به یکی دو تا افراد ایستاده مسنی که در اتوبوس بودند تعارف میزند که آنها بنشینند. بعد به میانسالها، تعارف زد و یکی آمد نشست‌.
از رفتار پسرک حس خوبی گرفته بودم. بی آرتی این زمانهایش، فضای یک رنگی و دل نشینی برایم دارد. همه شبیه همیم. کمتر کسی خودش را از دیگری بهتر و والاتر میبینند. دوندگی های در طول روز، توانایی تفرعون و منیت کردن را از مسافرها گرفته است و خسته هستند و حوصله فخر فروشی ندارند. اینجا را دیگر خودمان هستیم. همین « نوع انسان».
پسرک تنور دلم را گرم کرد. لحظاتی مرا از این فضای نه مثبت و آلوده و مبهم و تنگی که بواسطه التهابات ارزی و وضعیت نابسامان اقتصادی و فسادهای مالی و احتمالات جنگی و این فیلتر کردن قسمتی از آزادی میلیون ها آدم، فرا گرفته رهانید.
آن پسر، آن پیرمردها، آن مسافرها همه شبیه به هم بودیم. یاد کودکی ام افتاده بودم، همه شبیه هم بودیم. دفترهامون، پاک کن هامان، همه شبیه به هم بود، فوقش دوستمون چهل پنچاه تا بیشتر عکس فوتبالی آیدین داشت یا مداد رنکیش جعبه فلزی بود.

همکارم از کودکی و مادرش تعریف میکند که اجازه نمیداد ، دفتر، مداد آنچنانی اش را مدرسه ببرد تا که نکند دل هم کلاسی از دیدن آن بشکند و بخواهد.
و همکارم از بچه اش میگوید که باید همه چیز را به صورت آخرین ورژن داشته باشد که از هم کلاسی هایش کم نداشته باشد ، که حسرت به دل بزرگ نشود.

آن سادگی و یک رنگی و یک دلی چه کم داشت؟

به حس خوب نداشته هایم، آمدن به اینجا، هر بار با پرچمی از کشوری بیگانه اضافه کنید.
حس نفتکشی را دارم که مالکیت آن از ماست اما ادبار، وادار به برافراشته کردن پرچم پاناما کرده است.

@parrchenan

باورهای من

باورهای من:
وقتی رو چنبر مینشینم و رکاب میزنم به باورهام خیلی فکر میکنم. یعنی چون زمان زیادی تا به خانه دارم، به اینها هم فکر میکنم و وقتی به گفتگویی با دوستی، عزیزی، هم صحبتی برسم آن خوراک های ذهنی،ایده های خوبی برای گفتگو و ادامه آن را میدهد.
همچون فیلسوف یونان انسان را حیوان ناطق برای خودم تعریف کرده ام. نطق به معنای خواستگاه آگاهی و تعقل و اندیشه ورزی.
و هر چه غیر آن باشد را خواستگاه حیوانی خود میدانم ، از جمله خورد و خواب. و این حیوانی بودن را البته منفی نمیدانم ، چرا که قسمت اعظم ماست. در واقع نیازهای زیستی را خواستگاه حیوانی خود نام گذاری کرده ام، چون در این مقولات، مشترک با بقیه حیوانات هستم.

در زندگی معتقدم، وقتی در این قسمت های زندگی، باید، حیوان زندگی کنم، حیوان تر زندگی نکنم.
مثلا اگر قرار است گرسنه شوم و نیاز به غذا دارم. روز خود را به این نگذرانم که چه بخورم و چگونه تهیه کنم؟
اگر گرسنه هستم، به تهیه غذایی ساده بسنده کنم تا تهیه غذایی وقت گیر. حیوان باشم تا حیوان تر.

با دوستم، هم سفر شده ام، هم کلام شده ایم، به خودم که دقیق میشوم،میبینم قسمت اعظمی از مسیر را طی کرده ایم،بدون آنکه، جادهو زمان، توجه مان را جلب کرده باشد. یاد دم غنیمتی های خیام می افتم. دم غنیمتی یعنی همین.

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین «یکدم» عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم

با این دوست عزیز هم کلام شده بودم، جمله خوبی گفت که بر باورم نشست. ما ایرانی ها چون بلد نیستیم گفتگو کنیم، به خوراکی و خوردن، رو می آوریم. میشود درمهمانی ها گفتگو های عمیق انسانی داشته باشه، آدم ها خودشون را ابراز کنند و بفهمند دیده شده اند، بگذاریم دیده شویم و دیده شوند .اما مهمانی ایرانی میشود نشست های زنانه و مردانه و حرف های دلاری و سیاسی و خاله خانباجی. یا صرف رقصیدن و بزم ‌و ادای شادی در آوردن.
در این نوع مجالس، این که چه غذایی دارد؟ چند نوع دارد؟ میشود اصل.
چون حرف عمیقی زده نمیشود، خوراکی ها رو میآیند.
اینجا است که برجسته میشود:
حیوان زندگی کنم تا حیوان تر.
@parrchenan

کارورزی در بازار

معتقدم که برای همه رشته ها، از معماری گرفته تا هنر ، از مددکاری گرفته تا مشاوره، از پزشکی گرفته تا فلسفه، باید واحد های کارورزی در فضای کسب و کار و یا همان بازار، یا بازار کار برقرار باشد. آن همه درس و تئوری را در محک انتخاب مستقیم و بی واسطه مردم محلی بگذاری و در این کوره بپزانی و بپروانی تا از طریق این فضا، قوه خلاقیت وتحلیل ات را نسبت به فضای دانش آموخته با مواجهه با انسانهای دیگر بالا ببری.
معتقدم بهترین تحلیل ها در هر رشته ای تحلیل های اقتصادی و یا اقتصادی مرتبط با آن رشته است.
هر چه به عمرزیسته ام اضافه میشود، این حرف مارکس که زیر بنا اقتصاد و هر چی غیر آن روبنا، بیشتر برایم برجسته میشود .

این روزها دویست سالگی مارکس است.

@parrchenan

چند بار به کوچه ای که سراسر آن برادران و خواهران معتادم در آن نشسته و در حال مصرف بوده اند رفته ایم.
در روز تعطیل، در روز بارانی، صبح زود، هوای سرد. لامصب بازار داغی دارد که به هیچ بهانه ای خاموش شدنی نیست.
یکبار از همکار خانمی که همراهم شده بود خواستم برگردد به ماشین و خود به تنهایی اقدام کردم.
اما آن کوچه و مرکز خرید در دلش پر از آسیب است و گزارش بسیار میشود.
بار های بعدی با همکارم که تجربه کار بسیار دارد رفتیم.
خانه ای رفتیم در همین محل که
دختری سیزده ساله که قصد ازدواج داشت و شب قبل خطی بر دستش انداخته بود، در یک بیغوله آبادی به همراه خانواده خسته اش، زندگی میکردند.
انصافا هر چه تحلیل کردم ، نتوانستم خرده ای بر رفتار دخترک بگیرم. خانه ای ویران درمحله ای که برای عبور از کوچه اش باید به سختی از لای به لای جمعیت معتاد عبور کنی که بروی مثلا یک شانه تخم مرغ از بقالی سر کوچه بگیری.

تا به حال هییت مذهبی رفته اید؟
اگر بخواهید بروید وسط مجلس بنشیند مجبور اید از بالا سر مردم نشسته عبور کنی و دائم عذر خواهی کنی که زانویی یا قسمتی از پایت، به سر یا بدن افراد نشسته برخورد کرده است

عبور از این کوچه تقریبا چنین شکلی از رفت و آمد دارد.
هر چقدر کوچه و خانه بیغوله آباد بود.
درخت انجیری بسیار کهن در وسط حیاط خانه بر چشمانم زیبایی میفروخت.
در این فضاها، زیبایی اگر باشد،چند ده برابر جلوه میکند.
پناه چشم میشود.
و در نتیجه پناه دل
پس تَرسَت را حمل خواهد کرد و درختی مایه آبروی تو میشود.

اردیبهشت وقت شمال رفتن است

نیمه اول اردیبهشت وقت شمال رفتن است. از آن شمال هایی که منطقه پر درخت باشد، نه از این شمال هایی ، جاهایی از شمال که دیگر درختی برای آن نگذاشته اند. آن وقت بلبلان نغمه خوانی را در لای به لای شاخه های پر از شکوفه خواهی شنید که از شب تا صبح ، دقیقا از شب تا به صبح ،جهدی عظیم دارند که بخوانند.
از برای که بخوانند؟
از برای یافتن یاری. از برای یاری. از برای دل خود شاید.

به خواب از آن نرود چشم خسته‌ام تا صبح
که همچو مرغِ شب افسانه‌گوی خویشتنم

#رهی_معیری

نیمه اول اردیبهشت وقت شمال است. از آن شمال هایی که درختان پرتقال و نارنج، درختان اصلی آن منطقه پر درخت باشد.
آن وقت در عطر بهار ( شکوفه های درختان پرتقال و نارنج) چند روزی زیست خواهی کرد. نفس خواهی کشید و معنای عطر آگین زندگی را استشمام خواهی کرد و در خواهی یافت معطر ترین و پر بهاترین عطرهای بازار جهان نیز، امکان رقابت با درختان پرتقال و نارنج که بهار زده اند را ندارند.
این بهارهای کوچک، چون باهم شوند، لشکری میشوند از عطر.

نیمه اول اردیبهشت وقت شمال است. از آن شمال هایی که پشه ندارند و میتوانی ساعتها در فضای بیرون بنشینی و گفت و گویی کنی و گفت و شنودی کنی و کتابی بخوانی، بدون آنکه گزیده شوی. بدون آنکه، حشره ای تو را از آن حال که برای خود ساخته ای خارج کند.
نیمه اول اردیبهشت وقت شمال است. از آنهایی که شالیزاری داشته باشد و شالیکارانی که شروع به کشت کرده اند. دسته دسته، باهم.

این آیتم های ریزی بود که برای یافتن مکان مناسب شمال رفتن در نیمه اول اردیبهشت به ذهنم می‌رسید
@parrchenan

End

دختر، ام اس شدیدی داشت و تازه پا به روزگار جوانی گذارده بود و تماس گرفته که افکار خودکشی دارم.
به منزل مراجعه کردیم. از دو سالگی با مادربزرگش بزرگ شده بود و مادری نداشت و با نامادری اش کارد و پنیر بود. فردی بود سراسر خشم، سراسر نفرت. همه وجودش تنفر بود و آنچنان دستانش می لرزید که حتی توانایی باز کردن رمز گوشی اش را نداشت.
با مردی که زنی داشت و دو کودک، دوست شده بود و به همان راهی میرفت که از آن تنفر داشت. جا پای نامادری خود گذارده بود.
قوه تحلیل و تفکر و تجزیه تقریباً نداشت.
با خودم فکر میکنم اگر نظام آموزش و پرورش ما کارآمد بود اکنون با چنین شخصیت ساده و پینکو واری روبرو نبودیم و احتمالا به این راحتی مورد سو استفاده قرار نمی‌گرفت. احتمالأ کودکی از چنین فضایی خارج نمیشد.
مرد داستان که دخترک شیدای او شده بود، یکی از بی وجدان ترین و غیر اخلاقی ترین آدم هایی بود که در روزگار عمر خود دیده ام.

دختر جوان، گفت پس فردا تولدم است. و عروسکی که هنوز مارک آن کنده نشده بود به عنوان روز تولد به او داده شد. عروسک به جوانی رسید که کودک درونش پر از تنفر بود. همه عروسک ها لزوما به کودکان نمیرسد. بعضی شان به کودکِ درون ِ خسته آدم ها هم خواهد رسید. دخترک در حال رسیدن به نقطه THE END بود و هست.


میخواست بیرون برود و دوست پسرش را به ما نشان دهد. عروسک تولدش را در کیفش چپاند و با خود همراه کرد و از درب منزل خارج شدیم. اگر قرار باشد ما به او کمک کنیم شاید از دم بی دم همین عروسک باشد.

@parrchenan

بیداد

برای بار چندم به منزل پسرک معلول رفته بودیم.
همچنان به آزار و اذیتها، رفتارها نه معمول و بعضا ناشایست و ضرب و شتم مادر خود ادامه میداد.
قرار بود خانه شان را بابت همین رفتارها عوض کنند.
قبل از ورود به خانه شان، به همکارم گفتم، تم این بازدید از منزل را تهاجمی انتخاب کرده ام.
وارد خانه شدیم، مادر اسباب و اساسیه خانه را جمع کرده بود. به پسرک گفتم خانه جدید ، امکاناتش مثل این خانه نیست.پسرک گفت من آنجا نخواهم رفت،
دیالوگ را ادامه دادم. یک رفتار از رفتارهایش را بیان میکردم و سپس ادامه داستان را با خیال خود می‌ساختم و به او تحویل میدادم.
بغض کرده بود. کامل در تله گفتگویی ام گیر کرده بود. پرسید خوشحالی این جوری شده؟
:خییییلی.
از این که میبینم ظالمی چون تو که به مادرش ظلم میکنه میخواد باسنش خونی بشه خوشحالم.
تو هم مثل یزید ظالمی.
بغضش ترکیده بود و گریه میکرد.
انتظار نداشتم اینقدر راحت در تله ام گیر کند. انصافا بچه های شبانه روزی از او مقاومت بیشتری میکردند.
بعد از گریه ها و ناله ها و نفرین هایش، حالا نیاز به یک گفتگو انگیزشی داشت. پرسیدم میخوای بری باشگاه ورزش کنی؟
آره.
با توجه به جوی که ابتدا داده بودم خودش بدون کمک سوار ماشین ۱۲۳ شد، خودش پیاده شد. خودش وارد باشگاهی شد که گیت ورودیش اجازه عبور ویلچر نمیداد و در نهایت وزنه بدست شد.
در حالی وزنه بدست شد که دائم داد میزد: رضازاده نمیتونم.
یاد سالهای مربی بودنم در مراکز شبانه روزی بهزیستی افتادم.
پسرانم رو برده بودم چیتگر. در پیست یکی شان از دوچرخه اش افتاد و همانجا نشست. خودم را به او رساندم دلنگران پرسیدم: عباس چیزیت شده؟
جوابم را اول نداد. بعد از لحظاتی گفت، آقا از دستت ناراحتم، تو بهم جو دادی و من تند رکاب زدم و بلد نبودم کنترل کنم و افتادم.
این روزها عباس لیسانسش را هم گرفته است.


بعد از یک جلسه، باشگاه به مادر پسرک معلول گفته بود، پسرک چون معلول است و احتمال آسیب دارد، باشگاه نیایید.

آیا کسی از خوانندگانم در اطراف باغ آذری، باشگاه ورزشی با مربی لوتی و جوانمرد سراغ دارد مرا به او از برای پسرک معلول معرفی کند؟

@parrchenan

بیداد، عطر بهار نارنج است

 

عطر بهار
بیداد میکند،

کاشک همه بیدادگری ها، چنین بود
ای کاش

خوشا بهاری که شکوفه باشد
بهاری که نارنج باشد
خوشا بیدادگری که «تو»باشی

بیدادگری، از عطرِ بهارْنارنج شروع شد،
اما، تو نیستی.
تو نیستی تا ببویی
تا ،

تا به یغما بری این چنین بیدادگری را
تا سرانجامش را به داد رسی
تا که شاعر پاسخش را بیابد .
«اگر مرگ دادست، بیداد چیست؟»
بیداد عطر بوی بهار نارنج در طلوع ماه کامل است. اما
«تو نیستی»

ماه اوج می‌گیرد و
«مرغ گمان»،
در عطر حضور تو به سرگیجه
تن میدهد.
کجاست صیاد من؟
مرغ گمانم حیران است!

عطر بهار بیداد میکند.

 

سهیل

@parrchenan

چنبرانه

با چنبر هستم و عازم محل کار. حسن با چنبر بودن و اختلاف فاصله محل کار تا خانه آن است که تقریبا همه اقشار و طبقات جامعه را که در خیابان باشند را میتوانی ببینی. این روزها دانش آموزانی را میبینم که با دوچرخه به مدرسه خود میروند. با چنبر از جلویش رد میشوم و سلام میکنم. کمی بعد میبینم از من سبقت گرفت. کودکانه ام بازیگوش میشود. کودکانه من با کودک، مسابقه دوست دارد. پس رقابت می آغازد.
در انتهای مسیر، پسرک ناگاه دُچار اشتباه شده و از خطر تصادف با موتور به دلیل مهارت موتور سوار میگریزد. حالا والدم آمده و توبیخ می کند که چرا با کودکی مسابقه دادی و او را در معرض خطر قرار دادی؟
کار اشتباهی کرده بودم. نباید پسرک را به رقابت ترغیب میکردم. من سالها تجربه رکاب زدن در شهر دیوانه ای چون تهران دارم و او خیر. کلاه ایمنی و دستکش دارم و او اما نه. رفتارم جوانمردانه نبود. نباید حرف کودکم را گوش میدادم. پشیمانیم را تا اداره پشت سرم یدک میکشم.
شبها که به خانه برمی‌گردم دوباره از هر قشر و طبقه ای را میبینم. حالا چند چهره آشنا را دور میدان امام حسین تشخیص میدهم. این که کدام برای تفریح امده، کدام برای گردش، کدام سرگردان است و حیران، کدام ساقی است، کدام فروشنده دوره‌گرد است؟
تا تجریش، هر صنف و طبقه ای را میبینم. گاهی نگاهم با نگاهشان گره میخورد. گاهی خنده ای بر لبی می نشانم. و گاهی سلام عمو پر انرژی و خندانی از بچه های فال فروش و آشغال جمع کن می شنوم.
پسرک گونی آشغال پشتش بود و سلام عمویی گفت و دست تکان داد.
گاهی پسرکان هشت و نه ساله هم میبینم که گونی آشغالشان دوبار قد خودشان است. اینجاست که خودم با خودم درگیر میشود. خودم به خودم فحش میدهد. از انسان بودن از این که روی دو پا راه میروم بیزار میشوم.
شاید روزگاری بخواهم جامعه‌شناسی رکابیدن مسیر ۲۴ کیلومتری میدان محلاتی_ میدان امامزاده قاسم بنویسم. اگر بدانم و به این درک برسم که کمک رسان زندگی حتی یک نفر خواهد شد.
این روزها در خیابان شریعتی از ابتدا تا انتهایش دو دوست درخت دارم.
تا سال پیش درخت زیبای جلو باغ سفارت انگلیس بود و از این بهار، درخت _ نهال کنار کیوسک روزنامه فروشی نزدیک پمپ بنزین چهار راه قدس نیز به دوستان درختم اضافه شده است، اول سلام را من و‌چنبر به آن دو میدهیم.
@parrchenan

قاشق داغ

دخترک را چند ماه پیش با قاشق داغ سوزانده بود و در نهایت در یک نیمه شبی همکارانم به کمک نیروی انتظامی با حکم قفل شکن رفته و کودک را از آن خانواده گرفته بودند. آخرین بار که پدر کودک به حمایت از مادر برآمد و ما را مجبور به ترک منزل کرد، به او گفتم ما خواهیم آمد
و در نیمه شب اما رفتیم.
کودک بسیار بامزه ای بود. در سن زبان ریختن بود و آی زبان می‌ریخت.
حالا فهمیده ام ما در کودکی چرا پدر بزرگ و مادر بزرگ هایمان را آن قدر دوست میداشتیم. چون کودک در آن سن اهل رُشوه است و در جیب آنها شکلاتی ، آبنباتی، چیزی پیدا میشد که به نوه شان رُشوه دهد .
وقتی که برای بار سوم بعد از گرفتن دوبار رشوه ( عروسک و مداد شمی)هنگام رفتن به اداره مربوط پرسیدم اش دوستم داری و پاسخ منفی داد، از جیب مخفیم شیطونک را نشان اش دادم ،سریع تغییر موضع داد و دوستم میداشت. در اداره مربوطه هم مسابقات پرتاب بادکنک برگزار کردیم و زد لیوان یکی از کارمندان اداره مربوطه را‌ پوکاند‌.
داشت بر روی میز اداری در اتاقی با مداد شمی نقاشی میکشید که به همکارم سپردمش و آمدم بیرون تا قسمتهای باقیمانده مقاله خیام کتاب پنج اقلیم حضور
را بخوانم و مقاله را تمام کنم، که دقایقی بعد آمد دنبالم که کوجای؟. به همه آن رُشوه دادن ها این « به دنبال آمدن» می ارزید. در انتهای ما و‌کودک، در حالیکه توپ شیطونکش را مورد مخاطب اش قرار داده بود و از شیطنت های توپ به خود توپ، گلایه میکرد ( به آن جان بخشیده بود گویی) از ما خداحافظی کرد.

اگر میخواهید یک کلانتری را بترکانید، راحت ترین کار این است که یک کودک بیابید و به دست او یک بادکنک دهید.
کلانتری از صدای شادی و جیغ او میرود رو هوا.

از من به شما ، یک یادگاری:
همیشه در جیبتان برای کودکان سرزمین همچون پدربزرگ ها و مادربزرگ هایمان یک رُشوه داشته باشید.
اجناس رُشویدنی عبارتند از:
آبنبات، شکولات، ( البته به مرور زمان ارزش آن به دلیل وفوری که دارد کم شده است)
توپ شیطونک( در حد تراول چک عمل میکند)
عروسک، بادکنک، مداد رنگی.

با توجه به حجم جیب ها و کیفهایمان میتوان موارد بالا را انتخاب کرد. فقط یک نکته برای عروسک هست که قبل از دادن به کودک حتما باید به عروسک جان بخشید. یعنی با زبان عروسک با کودک لحظاتی گفتگو کرد.

ما لعبتکانیم* و فلک لعبت باز...


مادر قاشق داغ چسبان داستان ما، محکوم به پرداخت درصدی دیه شد و با وثیقه از قرار بازداشت، آزاد ماند. به نظرم قانون اینجا خوب عمل کرد
اینجای خوب قانون و قوه قضائیه را هم ببینم.

یک خداقوت عالی به همکارانم بخصوص همکار شیفت شب ، مشاور حقوقی این پرونده که بسیار زحمت کشید و دادیاری که با جدیت به موضوع رسیدگی کرد دارم.
الهی عمرشان پربرکت.

*عروسک
قسمتی از رباعی خیام.

@parrchenan

مردی به نام اُوه

مردی به نام اووه
فیلم خوش ساختیست. کلا از منطقه اسکاندیناوی فیلم بد ندیده ام، فیلمهای بی خوابی، شکار، فیلم هایی است از این منطقه جغرافیایی که تم آنها و اثر شان در زندگی ام محفوظ مانده اند.
با شخصیت اصلی داستان مردی به نام اوه همزاد پنداری کردم. اینکه آنهایی که از گذشته دور میشناختنش، آنهایی که عمیق میشناختندش، می‌دانستند قلب بزرگی دارد و آنهایی که باور اول میدیدنش، فکر میکردند چه دراکولا و کروکودیلی است. چقدر اینجای زندگی اوه شبیه به من بود.
مرد گنده داستان، از تلخی زندگی رنج میبرد و به ما لحظه لحظه این تلخی را با طنزی سیاه نشان میداد.
پیشنهاد دیدن این فیلم را به دو دلیل دارم.
یک
تم زیبایی از عشق با تصاویری زیباتر و کارت‌پستالی به بیینده نشان میدهد و دو
آنکه خرد آدمی را درگیر میکند، چرا که فیلم پر از نماد و استعاره و نشانه است و برای فهمیدن اینها نیاز است تفکر کرد و گفتگو . چقدر دوست داشتم یکی دو ساعت پس از دیدن فیلم در حالیکه چای می‌نوشیم با کسی که این فیلم را دیده، پیرامون رازگشایی از استعاره های فیلم گفتگو میکردم.
و فیلمی که این دو را داشته باشد یک معنای بزرگ از مفاهیم اگزیستانسیال دارد. تنهایی، مرگ، مسیولیت و معنای زندگی را به طرز ساده و طنز اما زیرکانه ای درون خود جای داده است.
مردی به نام اوه، شاید تک تک ما باشیم. همیشه پس از دیدن فیلم یا خواندن رمان این جمله را تکمیل میکنم:
این فیلم را دیدم و نتیجه گرفتم که...

جهان یادگار ست و ما رفتنی
به گیتی نماند مگر مردمی

این فیلم را ببینی و عصر هنگام هم کتاب پنج اقلیم حضور شایگان را شروع به خوانش آن هم با صدای بلند کنی و مقاله فردوسی را تمام کرده و وسط های مقاله خیام خواب شبانه بی آغازی، معلوم است که چهار بامداد با یک رویا از خواب برمخیزی.

خواب دیدم بابا رو سوار دوچرخه کردم، و دو ترک، رکاب میزنم . بابا ترکبند پشت نشسته بود. خسته شده و چرخ عقب دوچرخه هم پنچر شده و سر بالایی هم بود. به یک جایی رسیدیم که کودکان در آن بازی می‌کردند، ازشون اجازه گرفتیم آنجا بمانیم. رفتم از بچه ای تویوپ گرفتم و مشغول پنچر گیری شدم. که دیدم بابا رفته ماشین آورده و دوچرخه رو بار ماشین میکنم و میشینم تو ماشین و آرام میشوم و از خواب بیدار میشوم و تو همون خواب و بیدار یاد کلی برنامه کوه که با هم رفتیم می افتم.
آری این جهان یادگارست و ما رفتنی...

 

با فردی گفتگو میکردم، پرسید با تو بود، دوست داشتی به این جهان بیایی؟
پاسخ دادم نه دوست نداشتم بیام.
تا دیشب که شعری از خیام خواندم:

گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی.
ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟
بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب،
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی.

@parrchenan

۱۲مرد خشمگین

همکارم با تعجب از من پرسید:
شما همیشه برای پرونده هات اینقدر فکر میکنی؟

 

نمیدانم چند تن از خوانندگان پرچنان فیلم دوازده مرد خشمگین را دیده اند یا بهتر بود میپرسیدم، چند بار دیده اند.
تمام زمان فیلم در یک اتاق میگذرد و داستان هیئت منصفه ایست که قرار است برای بیگناهی یا گناهکار بودن فردی رای گیری کنند. ابتدا یازده نفر رای به گناهکار بودن میدهند و نفر شماره هشت اما شک میکند. قرار این بود ماجرا در یک ساعت حل شود، اما این فرد شماره هشت، داستان را بهم میزند. در نهایت افراد در حالیکه عرق ریزان هستند و نیاز به هوای آزاد دارند و پنجره می‌گشایند و سیگار میکشند نه از جنس عشقولی های سریال شهرزاد که از جنس خشم و درد و عصبی شدن سر یک تصمیم سخت، رای به بیگناهی فرد میدهند

معتقدم جنس بعضی از پرونده های ۱۲۳ اینگونه است. گونه ای بی اندیشیم و فکر کنیم و تصمیم بگیریم که گویی قسمتی از وجودمان، گوشتی از تنمان کنده میشود. درد بکشیم و رنج ببریم از پیشنهادی که برای پرونده لحاظ میکنیم.

همچنان معتقدم بزرگترین خطای استراتژیک ما همین است که همه ابعاد پرونده دیده نمیشود، به گفتگو و بحث قرار داده نمیشود و این بار وجدانی ما را زیاد میکند و اثر سو در دراز مدت جامعه میگذارد که فرصت مطرح کردن آن در این مقال نیست.
و اگر از نگاه فرامادی نگاه کنیم،
شاید که آمرزیده نشویم.

ای کاش در انبوه واحدهای دانشگاهی رشته هایی چون رشته های ما، قضاوت و وکالت و پزشکی و پرستاری، دو واحد ناقبل، نقد فیلم بود. تا عظمت کار خود را بفهمیم و کم بودن حقوق و زیاد بودن پرونده را بهانه ای برای نیندیشیدن نکنیم.
@parrchenan

سرانجام مادر مرزی

اداره شلوغ بود، مقامات بازدید کننده آمده بودند و عکاس ها هم دنبال شان و در حال تهیه گزارش بودند. با مادر مرزی و نوزادش هم، فیکس کرده بودیم، بیاید تا با فردی که قرار بود، به او طریقه کودک داری یاد دهد و یک نوعی حمایت پشت پرده از او داشته باشد دیدار کند. و این همزمانی ناخواسته بود.
شلوغی اداره، اجازه تمرکز نمیداد، وسط گفتگو ها مجبور به توقف می شدیم و اثر سخن از بین میرفت.
اما چیزی که برایم جالب بود، پاسخ ابتدایی مادر نوزاد به همراهی آن فرد با او بود:
«باید برم فکر کنم».
عاشق این جمله هستم، مطمئن ام، این مادر، فیلم برباد رفته و شخصیت اصلی داستان، اسکارلت را ندیده است. اما جفت شان پس از پیدا کردن تجربه زیستی، به یک جمله رسیده اند:

«باید فکر کنم»

بعد از رفتن مدعوین و پایان ساعت اداری، بعضی از همکارانم، که دل نگران نوزاد بودند، پیشنهاد میکردند، نوزاد از او گرفته شود، چون« احتمال مسامحه و غفلت وجود دارد و ممکن است نوزاد آسیب ببیند».

برای من اما چند سوال اخلاقی، حقوقی، استدلالی وجود داشت و دارد:
۱. آیا مادر مرزی حق مادری کردن دارد یا ندارد؟

و این سوال و جوابش برایم بسیار مهم است. میدانم بعضی از دوستان اهل فلسفه و اهل فلسفه اخلاق، خواننده پرچنان هستند. از ایشان درخواست میکنم، اگر ممکن بود، کشورهای پیش رو در زمینه فلسفه اخلاق را مرور کنند و ببینند آنها از لحاظ کد های اخلاقی این داستان، چه اندیشیده اند؟( متاسفانه من نمیدانم حتی با چه عنوانی به انگلیسی سرچ کنم)


۲. آیا با این احتمال که پیامد داستان ناگوار خواهد بود، میتوان چشم بر شواهد عمومآ مثبت داستان بست و رای به گرفتن کودک داد؟

۳. آیا با این احتمال که پیامد گرفتن کودک و در نتیجه، رفتن کودک به عنوان فرزند خوانده به خانواده ای احتمالا به سامان، حق داریم مادری را از مادری کردن محروم کنیم؟

۴.( درد آورترین برای من) آیا اخلاقا رواست، ثمره درد و رنج بطنی و فرزندِ فردی را بگیریم که حتی توانایی شکایت از ما( احقاق حق) را ندارد؟

۵. آیا اخلاقا رواست، به دلیل دیده شدن حق نوزاد، حق دیگری که در اینجا مادر کودک است، نادیده گرفته شود؟


مرخصی ساعتی میگیرم و نیم ساعت زودتر از اداره بیرون میزنم. تقریبا ویران شده ام. با این که تلاش کرده بودم که نه گزارش این پرونده و نه حتی، نظر نهایی آن را بنویسم و از مسیولیت آن شانه خالی کرده بودم، وجدانم و درونم و عقلم هر سه دست به یکی کرده بودند و دشمنم شده بودند. این که اگر قرار به گرفتن باشد، تا چه حد باید یزید باشیم؟ تا چه حد شبیه سربازان اسرائیلی باشیم؟ حتی تصویر سازی آن در ذهنم مو بر تنم سیخ میکرد و میکند و این که استاندارد های ما برای گرفتن و نگرفتن چیست؟
چرا دنبال راحت ترین کار و احتمالا ظالمانه ترین آن برویم.
چرا ما اصلاً باید این داستان را هدایت کنیم؟
کدام یک از ما آموزش قضاوت کردن دیده است؟
کدامیک از ما آموزش جنبه های اخلاقی و حقوقی و شرعی و عرفی را دیده است؟
چرا مسیولیت بر دوش کشیدن باری را بر عهده گرفته ایم که آموزش آن را ندیده ایم؟
وقتی ناراحت هستم و میرکابم، « نگاهم» به جلوست، اما آدم ها، ماشین ها همه محو هستند، در واقع کانون دوربین چشمم پشت زمینه را زوم کرده و اشیا جلو چشم محو دیده میشود.
معمولا ده بیست دقیقه بعد از رکاب زدن، این حالم، به میشود و معمولی میشوم اما آن شب زیر رگبار تهران تا دو ساعتی که به منزل برسم، نگاهم اینگونه بود، به سوالها فکر میکردم و جوابی که تجربه ام، سوادم، دانشم به آن نمیرسید و شدیدا احساس نادانی میکردم و میکنم.

@parrchenan

پرچنان:
با فکر مادر مرزی به خواب رفتم و صبح خسته از خواب بیدار شدم.
کاری داشتم در تجریش و بعد از آن در همان حوالی پرسه میزدم، دلم نبود مغازه بروم. در حال ولگردی به معنای واقعی آن بودم .دل و دماغ نداشتم. به آنی یادم آمدم در چنین روزهایی، در موسسه مخصوص کودکان، جلساتی برگذار میشود. تماس گرفتم. پرسیدم: هستی؟ رفتم . در جلسه، طرح مسئله کردم و موافق و مخالفانی از هر دو نگرش یافتم.
کمی سبک شده بود. حوالی عصر، یکی از حاضرین در جلسه به موبایلم زنگ زد و با گفتاری سرشار از حیرت گفت که اکنون در حضور آن خانم فرهنگی است که در جلسه عنوان کردی قرار است به مادر مرزی کمک کند.
و این شد که اکنون آن مادر مرزی و نوزادش که برای او اسم بسیار زیبایی انتخاب کرده( احتمالا به واسطه نام یکی از همکارانم که در آنجا دیدیش و شنیدش و جلسه در اتاق او برگزار شد) ، یک تیم قوی و پر مهر و انرژیکی دارد و پلن های خوبی برای توانمند سازی این مادر مرزی که نامش را خلیجه میگذارم دارند.

استادی از استادانم نیز نوید آن را داده است که در انجمن اخلاق سوالات مربوطه مطرح شود و جلسه علمی اخلاقی پیرامون پاسخ به آن سوال برگزار شود.

سوالاتم همچنان پابرجاست
اما تا حدود بسیار زیادی دلم از بابت خدیجه و نوزادش رها و آسوده شدست.

نمیدانم تا به حال کولی بازی یک کولی را دیده اید یا نه، من چند باردیده ام.
حس همان کولی را دارم که وقتی دیدم همه باورم، در حال تخریب است، به قولی خود را در مرز خسرت دنیا و آخرت دیدم، کولی بازی در آوردم، به چیزی جایی نبود که چنگ نزده و نیاویخته باشم.
و نتیجه مثبت دیدم.

کولی بازی در آوردن نتیجه مثبت دارد. همه منِ فربه شده را می شکند و چون شکست، لطفی از سر مهر، نمیدانم از کجای هستی نصیبت میشود.

@parrchenan

نگاه سکچت

وارد خانه شدیم. دعوا کم کم اوج گرفت. یک طرف ماجرا، بچه های جوان و مادر شان بود و خواسته ها و گفته های بحقشان و طرف دیگر، پدر ماجرا و گفته های نا بحقش.
ما هم این وسط تلاش میکردیم، آنها را به یک گفتمان مشترک نزدیک کنیم. دعوا گاهی اوج میگرفت و تلاش میکردیم آرام کنیم.

اما این فضا یک نگاه اضافه هم داشت.
کودک سوم خانواده که تازه از دبستان و مدرسه خود آمده بود و با توپ فوتبالش، گوشه خانه نشسته بود و داشت ما آدم بزرگها را «نگاه» میکرد. فقط «نگاه». از اون «نگاه های کودکانه». و شاید در پس این« نگاه» یک « چلااا( چرا،)» خوابیده بود.
دلم میخواست یکهو این فصای مزخرف بزرگسالانه را رها میکردم و میگفتم گور بابای دنیای احمقانتون و میرفتم با پسرک توپ بازی میکردم. از توپ بازی که خسته میشدیم، با هم دست به یکی میکردیم و شوت آخر را میزدیم تا شیشه یکی از پنجره ها بشکنه و بعد سوار دوچرخه هامون می‌شدیم فرار میکردیم و به ریش دنیای این آدم بزرگا میخندیدیم.
کودک داستان ما شبیه ترین بود به قیافه شازده کوچولو اگزوپری که من در ذهنم قیافه براش ساخته بودم. یک شال زرد کم داشت فقط.

حیف که من هم جز این آدم بزرگا بودم و یک طرف ماجرا . «نگاهش» به دعوا ماها، خیلی عمیقانه بود. «نگاه» توام با سکوتش ،خیلی خاص و سنگین شده بود.

تو را به آن خدای نداشته تان، تو را به همین دنیای مزخرف تان که چنگول زدید و به آن چسبید و این همه بازی های روانی احمقانه توش دارید ، جلو بچه ها، جلو « نگاه» بچه ها، جلو « نگاه ساکت» بچه ها، دعوا نکنید.

اگر یکم سکوت کنید، سنگینی « نگاه کودک را» و دانایی این « نگاه» را درک خواهید کرد.
خدا چون سکوت*_ را در« نگاه ساکت» پسرک توپ بدست گوشه خانه دیدم.
کمتر ابلیسی کنیم.

*شبیه ترین چیز به خداوند، سکوت است.
( عارف آلمانی، مایستر اکهارت)

@parrchenan

بلامانع است

«تحویل کودک بلامانع است»

برای پیگیری وضعیت مادر و نوزاذش که در نوشته های پیشین شرح حال اش را نوشته بودم، به پرونده مراجعه کردیم و دیدیم، همکارمان که مسئولیت این نوع پرونده ها را دارد، شجاعت بخرج داده و بعد از آن جلسه و مشورتی که داشتیم، در برگه مربوط به بیمارستان نوشته است:

«تحویل کودک بلامانع است».

به آدرس و محله خانه مادر مراجعه کردیم. درب منزل را زدیم. باز نشد، دوباره زدیم، باز نشد.

مغازه دار کناری خانه آمد گفت: رفتن!!
بار سوم درب منزل را این بار محکم‌تر با کف دست زدم.
مادر کودک درب را باز کرد.
در دلم فحشی حواله همسایه فضول کردم،دلمان را لرزانده بود.

خنده بسیار عمیقی بر چهره مادر نوزاد نقش بسته بود. نوزاد را که کف خانه و پس از مواجه با لبخند مادر دیدم بغضم گرفت.
مادر نوزاد خندان بود. از آن خنده ها که در زمان خوش آبی بر چهره باغبان بر چهره کشاورز می نشیند. از آن خنده که پس از ناامیدی به امید، به همه امیدت برسی. از آن خنده ها که گویی به همه عالم بگوید: دیدید من هم توانستم. من هم مادر شدم. من هم کودکم را در بغل گرفتم. من هم برای کودک خود قرار است مادری کنم.
آن خنده و لبخند نقش بسته بر چهره مادر، فراموش کردنی نبود و نیست.

یک آفرین بزرگ بر همکارم که شجاعت بخرج داده و آن نیم خط اثر گذار در سرنوشت کودک را نوشته بود گفتم.
یاد کتاب « شجاعت بودن، پل تیلیش » افتادم.
برای بودن، شجاعت لازم است.

به لطف یکی از خوانندگان پرچنان، قرار است این مادر و نوزاد، تنها نمانند و کمک حال پر تجربه و انسان دوستی همراه خود داشته باشند.

از این بابت هم خوشحالم که این نوشتن های سحرگاهی می‌تواند گاهی اثر بخشی عمیقی بر سرنوشت انسانی داشته باشد.
خیلی خوشحالم.

@parrchenan

رخ

بازدید از منزل بصورت اورژانسی رفته بودیم.
در برگه پرونده امده بود، خود کودک تماس گرفته و گزارش کرده است.
مادر و برادر بزرگتر همکاری کردند و وارد منزل شدیم. پسر کؤچک خانواده تقریبا همه بدنش آثار کبودی ناشی از برخورد کمربند داشت.
پس از« گفتگو هایی» که با هم داشتیم، کشف به عمل آمد،کودک بیش فعال است و چند صباحی است، داروهایی خود را که مهمترین آن ریتالین میباشد، مصرف نکرده و در این آخرین برخورد، پدر خانواده،کنترل خشمش را از دست داده است‌. خانواده مثبتی بودند و تلاش کردیم، هم کودک هم خانواده را به جهت ادامه دارو درمانی متقاعد کنیم.
مجبور شدم خاطرات خودم با بچه ها در شبه خانواده را و یکی از فرزندان بیش‌فعالی که داشتم را با آنها مرور کنم.
مادر کودک گفت، او شطرنج باز قابلی است. به مادرش توضیح دادم که احتمالا در ابتدای بازی بسیار دقیق بازی میکند و هر چه از بازی میگذرد، بی حوصله و کم دقت میشود.
یک آن،پسر که سکوت کرده بود، و نشسته بود، کمر راست کرد و برقی در چشمانش و یک گشایش لبخندی بر چهره اش نقش بست و رو به من گفت:
راست میگی.

و رفت صفحه شطرنج را آورد.
در بازدید اورژانسی شطرنج بازی کردیم!!!
در پایان کودک و خانواده، بسیار همراه شده بودند، و توانسته بودید ارتباط کامل با آنها برقرار کنیم و در نتیجه اثر بخشی« گفت و گو» را بالاتر ببریم.
در هنگام خداحافظی، کودک بغلم کرد و به یادگار هدیه ای برای ما آورد.


اما چه چیز باعث ایجاد این ارتباط شد؟
به نظرم،

«««یافتن وجه مشترک. انسانها وقتی میتوانند با هم ارتباط عمیق پیدا کنند که وجه یا وجوه مشترک در تعاملات خود بیشتر از طریق« دیالوگ»، با هم پیدا کنند.»»»

«بیایید با هم حرف بزنیم. از خود و دنیای خود بگوییم».

 

کودک بازی شطرنج را البته مات شد.

@parrchenan

اردیبهشت عزیزان جانم پر برکت.
عزیز نازنینم، میر کمالم، در بستر بیماری هستند، الهی هر چه سریعتر به بهار و اردیبهشت بازگردند.

اردیبهشت است و خوش به حال عاشقان. اردیبهشت است و وای بر ما تنهایان😕🚲

 

به قول استاد شفیعی:
خاک بر سر کسی که در بهار عاشق نشود😕


چيزی از اين بهار در آغوش من کم است
تو نيستی و يک‌سره اُردی‌جهنم است

اسفندِ سرد و خسته به پاييز می‌رسد
تقويم يک دروغ بزرگ و مسلّم است

وقتی که هيچ‌چيز شبيه گذشته نيست 
وقتی رديف و قافيه گاهی فقط غم است

وقتی به جای عشق، هجوم سه‌نقطه‌هاست
وقتی که قحطِ سيب، و... حوا و... آدم است

از هفت‌سين کالِ زمستان عبور کن 
سرماست سين هفتم و سرما جهنم است

بر من مگير خرده اگر سبز نيستم 
وقتی سياه بر همه رنگی مقدم است

وقتی هنوز خون تو می‌جوشد از زمين
خرداد مثل ماه عزای محرم است

از سين، سکوت مانده و سالی که سوخته
از من همين سرود که بغضی دمادم است.

#ناهید_شمس