لبخند

با همکارم در اداره، مشغول صبحانه خوردنیم.

دخترخانمی از بچه ها مرکز قرنطینه در ساعت اداری، قسمت اداری آمده است، فکر کنم هفده تا هجده یا نهایت نوزده سال دارد.

 وارد اتاق ما که شد، به نشانه احترام از جا برخواستم و سلام کردم. پاسخ سلامم را داد و یک لبخند رضایت بسیار ظریف بر چهره اش نقش بست و رفت.

 

اینکه به پای هر فردی فارغ از سن و جنس و موقعیت و جایگاهش بر می‌خیزم حس خوبی بهم داد و اینکه تا حدود زیادی وارد ناخودآگاه و عادتم شده است و مهمتر اینکه، به خودم نشان داد احترام را متناسب با موقعیت و جایگاه انجام نمیدهم.

 اینکه این رفتار برای فردی که آسیب دیده است، نیز موجب رضایت شد، اتفاق مثبت دوم بود.

 

آدمی هستم که تلاش میکنم زیر بار حرف زور نروم.

در اداره های قبلی که بودم، به نشانه اعتراض، گاهی نسبت به رفتار ریس، برای ریسی که به اتاق می آمد، به پا نمی‌خواستم.

 احترام را به حداقل ترین حالت ممکنه می رساندم.

پی نوشت:

۱.این مطلب را نمینوشتم اگر این احتمال را نمی‌دادم که ممکن است تسری رفتارهایی این چنین، امکان کاشتن لبخند رضایت بر چهره یک «دیگری» بنشاند.

 

۲. پادکست شبانه را وقتی گوش میدادم که با دوچرخه از کنار چراغ های قرمز ماشین‌ها، که نشان از پای روی پدال ترمز داشت و در ترافیک سنگین ماندگار شده بودند، و بر جانم نشست. مدتهاست رنگ ترافیک را بر وجودم حس نکرده ام و این را مدیون چنبر( دوچرخه ام) هستم

 

@parrchenan

سه گانه ای از مادر

سه گانه ای از مادر

 

یک

در هوای سردِ شبانهِ پاییزه تهران می‌رسی خانه.

خانه، هزار عطر شده است. عطر انواع خوراک ها. مامان شام درست کرده و عطر غذاهایش در هوای خانه می‌پیچید.

 از هر گوشه خانه، عطری به مشام می‌پچید. 

سالها پیش سینما، فیلمی پخش شد به نام ماهی ها عاشق میشوند، و انواع غذاها را رنگارنگ نشان میداد. از سینما که بیرون میزدی، می‌رفتی یک خوراکی میخوردی.

 مامان هم، همانگونه کارگردانی می‌کند. استعداد عجیبی دارد که با عطرها، این کند، از طریق عطر ادویه ها شاعرانه چیزی چون کلمه، که نه از گوش، نه از بینایی، که از مشام، غزلش را می‌سُراید و به تو می‌نوشاند. غزلی از عطر.

آن قدر عطر ها غلیظ است که از گرسنگی دیوانه میشوم. 

مادر گاهی از طریق این عطرها، شکنجه میکند و من حاضرم با این شکنجه، گناه همه آدم تا خاتم را برعهده بگیرم، فقط این عطر ها و غذاها آماده شود و اجازه میل شدن بدهد.

 

آن قدر در هوای خانه عطر خانه پیچانده که از گرسنگی میخواهم سر به دیوار بکوبم. رخصت صادر شد:

اول آش گشنیز که با یک حبه سیر تفت داده شده و ژلاتین قلم، پخته و تو چه می‌دانی این با کسی که شبانه سرد تهران را رکاب زده چه می‌کند؟

 از عطر گشنیز مست نشده... که

 دوم مرحله، دلمه به و سپس کته با کوکو سیب‌زمینی و سبزی است. تنها دو رویی که دوستش دارم. با مزه زرشک و گردوهایی که زیر زبان، می ترکند و تا می آیی به آن عادت کنی، دانه فلفل سیاه است که سقف دهان را از عطرش که زیر دندان آسیاب ترکیده، محوطه دهان را از آن خود میکند و حکومت نظامی اعلام می‌کند. دهانم شبیه قره باغ شده است. در جغرافیای جهان جای کوچکی است اما هر قوم و قبیله ای سعی دارد بر آن تسلط پیدا کند و عطر های متفاوت که در هر لقمه در دهانم می‌پیچند این میکنند. و من مست میشوم، اگر تا به حال نمرده باشم و در بهشت برین نباشم و اینها جایزه اعمالم باشد. با هر قاشق خوردن، به‌به است که ناخودآگاه از دهنم بیرون میافتد. دیدید این قاری های مصری قرائت می‌کنند و حضار، اااالله اااالله میکنند، در چنین موقعیتی قرار می‌گیرم. به‌به و یا نه حتی،

 یک قرائت از مصطفی اسماعیل هست که فرد به این الله الله راضی نمیشود، شروع می‌کند به کف زدن.

اینگونه هستم شاید

. نمیدانم بخورم، بجوم، به‌به بگویم، اُممم بگویم، آخر چرا ما هم حرف زدن و هم خوردن و هم ابراز احساسات از طریق کلمه را مجبوریم با دهان انجام دهیم؟ این باگ طبیعت و تکامل بوده. و برای انسان های صدها هزار سال بعد، بهتر است درستش کنیم.

دلمه بِه را میگذارم در آخر که با عطر دارچین و به نیم‌پز، خاتمه کرده باشم. از خودم متعجبم یک دیس برنج خورده ام. اما اینکه چرا چاق ترین آدم دنیا نیستم نمیدانم؟

دو

شیرینی به دست می آیم خانه، مامان می‌ پرسد داستان چیست؟

پاسخ میدهم، امروز هزار کیلومتر دویدنم را در طول این ایام که می‌دوم پُر کردم. یک خنده میزند و نگاه عاقل اندر سفیه می‌کند. مادرم سخت‌خنده است، همینکه خنده زد کافیست. میگویم: خوب خوشحال بودم. یک سر در حد یکی دو میلیمتر تکان می‌دهد. لابد با خود فکر می‌کند عجب بچه اسکلی دارم من

سه

 میرسم خانه، مامان می‌پرسد با دوچرخه نرفته بودی؟ عرق سر و صورتم را گواه می‌گیرم که با دوچرخه بودم. میپرسد، چرا پس کلاه ایمنی ات را نگذاشته بودی؟

: یادم رفت، و صبح حوصله نداشتم، برگردم.

میگویدم: دل‌ْنگران بودم از صبح تا الان.

 

بعید است دیگر فراموش کنم.

 

 

@parrchenan

جاده

[من بیشتر از هرچیزی صداهاشو دوست دارم.

صدا اول برام خودنمایی میکنه و سخت میگذاره چیز دیگه ای رو ببینم. 

بعدش اینکه با دوچرخه ات میتونی هرجایی بری..اینکه خیلی بهت نزدیک هست.اینکه خیلی حس داره و زنده است ،راحت میشینی کنارش و قهوه ات رو می خوری

وقتی با دوچرخه ات هستی ،تو همان قدری گِلی میشوی که دوچرخه ات].( کامنت یکی از خوانندگان)

 

حُسن فیلم های یک دقیقه ای آن است که میتوانی ده ها بار آن را ببینی.

 و خصلتی که من دارم آن است که تلاش دارم معنایی از آنچه دیده یا خوانده ام، کشف کنم. 

این فیلم یک دقیقه ای را دیدم و تفسیری از آن دریافت کردم:

 

 زندگی بسان جاده است. جاده ای سخت، در هوایی سرد و خشن. جاده گاهی سر بالایی و گاهی سرپایینی‌ دارد، بسان زندگی بسان آیه ان مع العسر یسرا.

جاده گاهی بسیار باریک می‌شود. زندگی یعنی جاده، و جاده یعنی زندگی.

اما

اما

اما

چیزی که ذهنم را درگیر کرد اتفاق دیروز بود، اینکه حتی بغل کردن کودک، نیاز به مهارت دارد. راه رفتن با او، پله پایین آمدن با او، نیاز به مهارت دارد

در واقع 

زندگی نیاز به مهارت دارد.

مهمترین اصل زندگی که ریشه در تکامل داروین دارد، اصل لذت( یا دوری گزیدن از رنج) است

 و زندگی که بر پایه اصل لذت ( بقا، (خوردن و خوابیدن و امنیت) وتولید مثل))نیز، نیاز به مهارت دارد.

 اینکه من مهارت لذت بردن را داشته باشم.

 من اصل لذت را با کلمه چَشیدن، مترادف میدانم. اینکه بتوانی لذت ناب را بچشی.

در این فیلم فرد، در جاده ای بسان زندگی ، در سختی، سرما، در حالیکه گِلی شده است، مسیر طی می‌کند تا به پنج ثانیه پایانی فیلم برسد.

 اینکه این همه سختی را متحمل میشود، تا لذتِ طعمِ قهوهِ داغ، در کنار دوچرخه ای گِلی را بِچشد. همین

زندگی همین است.

 یافتن و فهمیدن و چشیدن فقط یک فنجان قهوه.

همین

 

گاهی از من سیؤال میکنند چرا در زمستان پر برف و خشن کوه می‌روی؟ پاسخ همین است. چشیدن یک لیوان هات چاکلت داغ. همین.

 

نتیجه:

 لذت چشیدن را بچشیم و به دیگران بچشانیم.

 

@parrchenan

نردبانی افتادنی

... بعضی از نوشته هات مثل این تجاوز، کابوس میشه تو ذهنم که متجاوز چه ذهنیت و خشونتی داشته و کجا بزرگ شده؟ کاش در موردش می نوشتی!...( کامنت یکی از خوانندگان)

 

معمولاً به سراغ نوشته ای که پیامد و نتیجه ای نداشته باشد، نمیروم. بعد از خواندن این کامنت به فکر فرو رفتم، اینکه هم بتوانم این را پاسخ دهم و هم پیامدی از آن را بدست آورم:

 

 بچه دیروز، تاریخچه عجیبی داشت: اینکه کلی کلمات انگلیسی با تلفظ درست آموخته بود و از آن عجیب تر که پدری مهندس و تحصیل کرده داشت!! و مادری با شغل مناسب و تحصیلات مناسب.

پس چگونه آبیوز شدید اتفاق افتاده است؟( اجازه می‌خواهم که وارد این آبیوز شدید نشوم)

 

 خانواده به بحران خورده و از هم طلاق گرفته بودند. پارتنر مادر، که با بچه تنها بوده، او را مورد آزار قرار داده است.

 بچه بشدت از او و نام او می‌ترسید و در نقاشی های که برای من می‌کشید او را فردی عصبی و خشن معرفی می‌کرد. احتمال بسیار بالا هم مادر و هم پدر، به واسطه‌ی افسردگی، گریزی به مواد افیونی و محرک و الکل می‌زدند و در نتیجه نسبت به اتفاقاتی که پیرامون فرزندشان می افتاده، دقیق نشده اند و...

 

نتیجه:

گاهی ما خود را اسفندیار و رویین تن فرض میگیریم. اینکه در خانواده ای به سامان با تحصیلات عالیه و تربیت خوب متصور هستیم. تصویرِ‌ذهنی که از خود داریم، در اوج است و همین، میشود پاشنه آشیل ما. از همین تصویر ذهنی آسیب خود را می‌خوریم و به قهقرای جهنمی این جهانی می افتیم.

 به قول مولوی

نردبان خلق این ما و منیست

عاقبت زین نردبان افتادنیست

 

هر که بالاتر رود ابله‌ترست

که استخوان او بتر خواهد شکست

 

 و وقتی فردی با این تصویر ذهنی، افتاد، استخوانش بدتر خواهد شکست.

هیچ کدام ما مصونیت نداریم .اسیر پنداره‌ها و تصورات ذهنی و نه لزوماً واقعی از خود بایستی نشویم که نشانه خردمندی است.

سالها پیش، فیلمی به نام پرویز در سینمای ایران پخش شد، که این عدم مصونیت را که ممکن است برای هرکسی حتی فردی گوگولی مگولی ، رخ دهد را به زبانی هنرمندانه تصویر کرد. 

برای آنکه به این قهقرا که این خانواده سقوط کرد و آسیبی بسیار جدی کودک خانواده متحمل شد، ما نرسیم، آن است که مراقب تصورات ذهنی از خودمان باشیم و به این پنداره های خود بزرگ بین، دائم المشکوک باشیم.

 

@parrchenan

تاپالاق

پرچنان:

بچه، ابیوز شدیدی شده بود، داشتم تحویل می‌گرفتمش که ببرم پزشک قانونی. مسئول اش پرسید همراه میخواهی؟ بچه را نگاهی انداختم ودیدم هم صحبت خوب و خوش زبانیست، گفتم خیر، نیاز نیست. با هم، کار را جلو می‌بریم.

انصافاً هم اذیت کن نبود. فکر کنم سه چهار سال داشت و اگر همزبان میشدی و وقت میگذاشتی برایش، نق نمیزد

مجبور شدم، برای معاینه، پوشکش را باز کنم. یا در واقع پاره کنم، این پوشک ها یعنی چجوری باز و بست می‌شوند؟ در گوش بچه گفتم: دیش داشتی بهم بوگو، جون مادرت. 

از پله ها، بچه بغل می آمدم پایین که یهو پایم، سُر رفت و تاپالاق، سه چهار تا پله افتادم.

به خودم که آمدم، دیدم بچه را سفت بغل کرده ام که آسیب نبیند و یک سکوت کامل کل اداره را فراگرفته و همه آمده اند ببینید چه شده است؟ اداره جمع و جوریست.

از جام بلند شدم و به جمع مشاهده گران ( با شرم و خجالت) گفتم چیزی نیست.

بچه رو کرد بهم گفت: کثیف شدی؟

 

چون معاینه حساسی بود، مجبور شدیم چند پزشک معاینه کنندش، اما بچه، همچنان، سر حال و پر انرژی بود، ول کنم نبود، خودکار بازی، موشک بازی، هر بازی دیگری بود و میشد اختراع کنم، را انجام داده بودم،

 دیگه وا دادم:

موبایلم را دادم و با موبایلم سرگرم شد، دویست سیصد تا عکس گرفت و با سرعتی خیره کننده، کار کردن با نرم افزار را فراگرفت. سر به سر هم تکیه داده بودیم.

شاید حالت نزاری داشتم که خانم چادری و مهربانی آمد گفت: پسر بیا ببین تو کیفم چی دارم؟

ابتدا دستهایش را ضد عفونی کرد، با پد الکی، روی دستش را هم، سپس یک چیپلت باز کرد و دانه دانه به او داد و رو کرد بهم گفت:

 پسرتون خیلی به این ور و آن ور دست می‌زند، خدا بد نده تصادف کرده؟

 

دقایقی بچه با او بود و اجازه داد که من برم کمی نفس بکشم.

نتیجه راوی:

۱. برعکس آنچه که مینداریم، حتی بغل کردن کودک و با کودک پله پایین امدن، نیاز به مهارت و تمرین دارد. چون کودکی نداشتم، تمرین و مهارت آن را هم نداشتم.

 

اگر دیدیم فردی کودک به دست پله بالا پایین میرود حواسمان به او باشد

 

۲. فکر نمی‌کردم اینقدر سنگین باشم، وقتی افتادم صدای ترکیدن دادم،😄 گاهی صدا، به تو نشان میدهد چه مقدار سنگینی

۳.الان والدینی که موبایل به کودک می‌دهند تا نفسی بکشند را بیشتر درک میکنم.

۴.هنکام افتادن تقریباً متوجه خود نبودم و همه حواسم این بود که بچه، آسیب نبیند. برایم جالب بود که رفتار ناخودآگاهم نیز، بیشتر متوجه مسیولیتی که پذیرفته ام هست و نه، خود خود خودم.

۵. وقتی افتادم شرمنده شدم، به خودم گفتم: آی یِوری، آخه پله هم نمی‌توانی پایین بیایی؟

۶. نگاه آن همه آدام، کاری کرد زود سر پا بشوم، نمیدانم چرا؟ حتی فرضیه و پاسخی هم برای این رفتار ندارم.

 

۷. اینکه آدم های مهربانی از جنس آن خانم، هنوز در جامعه هستند، حس خوبی به من داد.

پی نوشت:

حالم خوب است و با دوچرخه همچنان رفت و آمد دارم. لطفاً دل نگران نباشید و به صدای پالاق بخندید.😄😇

 اگر بچه بغلم نبود، دوست داشتم همه اون جمع بخندند.

 

@parrchenan

 

شنیدستم که وقت برگریزان

شد از باد خزان، برگی گریزان

 

میان شاخه‌ها خود را نهان داشت

رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت

 

بخود گفتا کازین شاخ تنومند

قضایم هیچگه نتواند...

 

به یغما رفت گیتی را جوانی

کرا بود این سعادت جاودانی

ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند

ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند

برفت از روی رونق بوستان را

چه دولت بی گلستان باغبان را

بخود هر شاخه‌ای لرزید ناگاه

فتاد آن برگ مسکین بر سر راه

از آن افتادن بیگه، برآشفت

نهان با شاخک پژمان چنین گفت

که پروردی مرا روزی در آغوش

بروز سختیم کردی فراموش

نشانی شاد چون طفلان بمهدم

زمانی شیردادی، گاه شهدم

بخاک افتادنم روزی چرا بود

نه آخر دایه‌ام باد صبا بود

هنوز از شکر نیکیهات شادم

چرا بی موجبی دادی به بادم

هنرهای تو نیرومندیم داد

ره و رسم خوشت، خورسندیم داد

گمان میکردم ای یار دلارای

که از سعی تو باشم پای بر جای

چرا پژمرده گشت این چهر شاداب

چه شد کز من گرفتی رونق و آب

بیاد رنج روز تنگدستی

خوشست از زیردستان سرپرستی

کنون بگسستیم پیوند یاری

ز خورشید و ز باران بهاری

نسیمی دلکشم آهسته بنشاند

مرا بر تن، حریر سبز پوشاند

من آنگه خرم و فیروز بودم

نخستین مژدهٔ نوروز بودم

نویدی داد هر مرغی ز کارم

گهرها کرد هر ابری نثارم

گرفتم داشتم فرخنده نامی

چه حاصل، زیستم صبحی و شامی

نماند بر بلندی هیچ خودخواه

درافتد چون تو روزی بر گذرگاه

پروین اعتصامی

@parrchenan

ماسک

گزارش خودکشی‌ خورده است و اعزام می‌شویم.

وقتی به آدرس میرسیم، همه بودند، آتش نشانی، پلیس، اورژانس، و... همه آماده و منتظر بودند.

فردی مدعی بود که حکم دادگاه برای دختری دارد که مهجور است. دختری ۲۷ ساله و فرزند خوانده یک خانواده که چند ماه پیش پدر و مادری که او را به فرزندی گرفته بودند، مرده اند و اکنون باید خانه پلمپ بشود...

 وکیلی رند بود، نشانه ها و تا حدودی شهودم، اجازه نمی‌داد به دلم بنشیند. تمایل داشتم از او فاصله بگیرم و هم صحبت نشوم. 

دختر که از خانه بیرون آمد و با انبوهی مرد ماسک برچهره، از پلیس و آتش نشانی تا اورژانس روبرو شد، جا خورد. وکیل گفت دیدید گفتم!

پریدم وسط که آقا هر کس دیگه جای این دختر بود جا میخورد. اصلا این فرد که قصد خودکشی‌ نداشته چرا آتش نشانی و ما را خبر کرده اید؟...

دختر مشکل روان داشت که به نظرم با دارو درمانی به ثبات می‌رسید.

 اما...

اهالی محل میگفتند یکماه این دختر اذیت شد که دارو هایش را نخورده و حالش بد شده است...

نکته:

دختر جا خورده بود و در حال از دست دادن تعادل روانش بود، ماسکم را از چهره برداشتم، تا یک چهره انسان، پیش رو ببیند نه موجودی شبیه آدم که از شبیه بودن به آدم، فقط روی دو پا راه رفتن را نشان دارد و با او گفتگو کردم و...

نتیجه راوی:

۱. دور اندیش باشیم به این فکر کنیم که ممکن است روزی نباشیم. بمیریم. برای بازماندگان مان، همه مناسبات حقوقی، ارثی را لحاظ کنیم. اگر سیؤالی هم داشتیم از مشاوره حقوقی رایگان قوه قضاییه ( شماره ۱۲۹) بپرسیم.

۲. ماسک، نمیدانم، شاید لازمه گاهی جاهایی، آدمی را با چهره ای که صدها هزارار سال است که دیده، ببینیم...

 

 ۳. و نکته ای ویژه، گاهی حالمان سر موضوعی خراب است ، و این حال خرابی در دور تسلسل، دائما تشدید می‌شود. مثل دریاچه ای نمکی می‌شود که دچار خشکسالی است. آفتاب تابستان آب دریاچه را بخار میکند. نمک دریاچه زیادتر میشود، در نتیجه جذب نور و گرما بیشتر می‌شود و تبخیر تشدید می‌شود

در روایت بالا، دختر در حال مصرف دارو بود، به بحران خورده، به هر دلیل، مصرف داروهایش را قطع می‌کند، و در نهایت بحران را برای خودش عمیق تر میکند.

همه ما امکان دارد دچار بحران شویم. حواسمان باشد آن زمان دچار این تسلسل نشویم و بتوانیم از این دور خود تخریبی خارج شویم. شناسایی دور تسلسل در آن برهه، لازم ترین کار است. هم صحبتی با دوستی خوب، یا یک مشاور زُبده، میتواند گره گشا باشد

 

 @parrchenan

قسم به ...

معمولاً دوچرخه را بدون قفل و بست در اداره، کنار درخت انار رها میکنم. مرکز نگهبان دارد و دربها چفت و بست، خیالم راحت است.

نمیدانم از صبح که چنبر( نام دوچرخه ام) و درختچه انار که کنار هم قرار میگیرد چقدر پیرامون بدها و خوب‌ها من صحبت میکنند. چقدر برای هم حرف دارند. آخر فصل مشترکشان، دوست مشترکشان من هستم. شاید انار از چنبر از مشاهداتش می‌پرسد، چرا که چنبر رونده است و انار، ایستا و چنبر نیز از او، شرح درونی هایش را میپرسد که مثلا چگونه با این شاخه های نازک و ترد، اناری چون مشت، زایمان میکنی؟ آخر چگونه؟

 امروز که آمدم و دیدم تا آخرین برگ انار ، خزان خورده و ریخته فهمیدم درخت انار دیگر به خواب زمستانه رفته است و چنبر از امروز بی همزبان است و تا شب باید در سکوت منتظر من بماند.

باری

 یک روز، یکی از دخترهای مرکز که به همراه مربی‌شان بعد از ساعت اداری به حیاط آمده بودند آمد از من پرسید

این دوچرخه برای شماست؟

و وقتی متوجه شد که دوچرخه برای من است، گفت می‌توانم با آن دوری بزنم؟

و من پاسخ منفی دادم.

چنبر خیلی کار کرده، بیش ت از خیلی از دوچرخه های که در سطح شهر می‌بیند. چنبر قلق دارد، دنده عوض کردنش، دنده عوض نکردنش، ارتفاع دقیق زینش و هر گاه غریبه و نا آشنایی سوار شد، قلقش بهم خورد. این بود که پاسخ منفی دادم اما بعد سوالی در ذهنم شکل گرفت. تقریباً همه همکارانم، با ماشین و موتور شخصی اداره می آیند، چرا این سوال که من با موتور یا ماشین فلانی دوری بزنم در ذهن آن دختر شکل نگرفت و تقریباً مُحال است که در ذهنش حتی خطور کرده باشد.

اما این گمان که امکان دارد با این دوچرخه این فرد غریبه دوری بزنم در ذهن او شکل گرفت. چرا؟.انگار دوچرخه مرز ناپیدای کودکی است. کودکی سرزمینی بود که در آن مالکیت، این مال منِ منِ من، هنوز شکل نگرفته بود و میشد مال من مال تو باشد و مال تو مال من. برای لحظاتی، حتی.

نمیدانم.

دوچرخه مرز های پنهان و ناشناخته زیادی دارد که هنوز از پس سال‌ها در حال فهم آنم.

 

پی نوشت:

با خودم مرور میکردم هنگامی که در کلامم قَسم می‌خورم، به چه مواردی قسم میخورم. تقریباً همه قَسم ها، بشدت انتزاعی هستند. به دنبال یافتن قسمی عینی بودم. قَسمی که اگر کسی تا حدودی مرا بشناسد، به صدق گفتارم مومن شود و یافتم:

 قسم به چرخ دنده های دوچرخه ام.

 

و اگر کسی مرا بشناسد، میداند که اگر خورشیدی های دوچرخه ام، از کار بی افتد، از حرکت باز خواهم ایستاد و کارم زار خواهد شد. نزار خواهم بود. از حرکت متوقف خواهم بود. با وبال و آهن پاری.

 

 بعد که به افکار خود رجوع میکنم، به گمان می افتم که مجنونم شاید ، که شاید بیش از آنچه که هست، ندانم و این من، آن من نیست.

 

 

@parrchenan

یاد جنگل دور

 

 

فرضیه شلوغ و انتخاب زیسته در انسان

 نوشته گوردون اوراینر

ترجمه کاوه فیض الهی

 

شرح مختصر کتاب در👇👇👇

 

@parrchenan

 

من تلاش دارم به دوستانم در موقعیت های لازم، کتاب هدیه دهم، و خصلت دیگرم آن است که تلاش کنم آن کتاب را خودخوانده باشم.

دایره دوستان و آشنایانم نیز گسترده است. از شش تا هشتاد سال. و برای همین برای همه رده سنی و هر ذائقه که کتابی باشه می‌خوانم.

 به شخصه کتابهای تکاملی و دارویی را زیاد می‌خوانم و می‌پسندم و هدیه میدهم

 کتاب یاد جنگل دور نوشته گوردون اوراینر

 کتابی بود که به تازگی خواندم و فرضیه ساوانا و انتخاب زیستگاه در انسان را مطرح می‌کرد. این فرضیه چه میگوید:

 یک پیش فرض قابل قبول برای فلسفه ذهن باوری به واسطه ژن ها ارایه می‌کند. به واسطه این فرضیه نقدی جدی به پست مدرنیسم و نسبی باوری دارد. ضمن اینکه یک جبریگرای ضمنی نیز داشت و در دعوای بین طبیعت( ژن ها) و تربیت، بیشتر سمت اولی غش می‌کرد.

این فرضیه بخصوص در امر زیباشناسی حرفها برای گفتن داشت. اینکه:

ما چه چیز خاصی را زیبا ( و زشت)

میبینیم؟ و پاسخ میدهد زیبایی و زشتی نتیجه برهم کنش های میان ویژگی های اشیا و دستگاه عصبی انسان است. در این دیدگاه چیزهای زیبا آنهایی بودند که اگر به آنها با واکنش مثبت نشان می دادیم زندگیمان بهتر می‌شد افزایش احتمال بقا و به جا گذاشتن فرزند از خود را می یافتیم

 

کتاب توضیح میدهد ما کجاها و چه چیزهایی را به واسطه صدها هزار سال زندگی در ساوانا زیبا و دلپذیر میبینم چرا که این زیبایی ذاتی و ریشه در ژن های تکامل یافته از پدرانمان است. کدام درختان را و چرا زیبا میبینم؟( این قسمت بخصوص برای من بسیار آموزنده بود، چرا که واقعاً بسیاری از درختان را بخاطر شکل هندسی شأن زیبا میبینم و مبهوت زیبایی شان میشوم)

یک اتفاق تاریخی را به تکامل ما گره زد. اینکه قاره ها جدید به این دلیل کشف شدند که انسان ها در راه یافتن مسیری تازه و سریع برای تجارت فلفل و ادویه بودند و اینگونه جهان ما بزرگتر شد. در واقع خوراک، پختن و مزه غدا، باعث حرکت و یافتن قاره ها شد، و چرا مزه برای انسان مهم است و کارکرد آن برای تکامل انسان چه بوده است؟

هیجان نفرت که در ما ممکن است تولید شود, مثلا مرگ بر فلان و بهمان کنیم و بیشتر از بعد فرهنگی به آن می‌نگریم ریشه در تغذیه و حس چشایی ما دارد!! که اتفاقاً در چهره و بخصوص عضلات دهانمان نُمود می یابد.

در فصل هشت، کتاب سراغ موسیقی رفته و دلیل زیبایی آن برای انسان را در ژن ها و تاریخچه آن می یابد. و اینکه ما چه موسیقی را زیبا تر می پنداریم. و کارکرد آن را در سود و زیانش را شروع به یافتن میکند.

با خواندن این کتاب چه اتفاقی برای خواننده می افتد؟

می‌تواند به کمک فرضیه های کتاب لذت بیشتری از مناظر ببرد. مثلاً من پاسخ های خود را یافتم که چرا چکاد کوه رو به دره ترجیح میدهم. چرا در دشت حس آرامش بیشتری دارم تا جنگل انبوه. چرا درختانی را زیبا میبینم. چرا موسیقی برایم دل‌نشین تر است.چرا مشام قوی دارم؟ چرا رنج ها و درد ها مدت ماندگاری بیشتری بر خوشی ها دارد و...

 

 

@parrchenan

انتخاب من

پرچنان:

پیرامون پست قبلی، کامنتهای خوبی از زاویه دیدهای متفاوتی خواندم و از عزیزانی که در این امر مشارکت داشتند تشکر می نمایم.( همه کامنتها را در کامنت دانی این پست کپی خواهم کرد)

دوستانی که دانش و علمشان نسبت به حوزه زبان و ادب فارسی بالا بود، بیت دوم را بخاطر فرم آن انتخاب کردند و این نکته جالبی بود. برای فرمالیست بودن نیاز به تخصص و دانش است تا فرم ها و زیبایی های عمیق تر آن کشف شود.

اما انتخاب بیت من:

چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش

 

برای رهیافت دقیق تر به معنا لازم است در اخلاق گرایی غوری بزنیم. اخلاق وظیفه گرای کانتی و پیامد گرای انگلیسی.

در بیت مولوی وظیفه گرایی موج می‌زند. این وظیفه تو است که چراغ بر افروزی پس بهانه نیاور. اما در بیت حافظ رفتار تو پس از پیامد ماجرا سنجیده خواهد شد. اگر گره گشایی کرد، اگر غنچه ای را شکوفا کرد، رفتار تو، باد بهاری تعریف خواهد شد.

و ما می دانیم که اخلاق وظیفه گرایی ممکن است تا کجاها کشیده شود. مهمترین سخن آیشمن، قاتل شش میلیون انسان در دادگاه اورشلیم آن بود که می‌گفت: من اخلاقی عمل کردم، چون وظیفه ام، اجرا قانون و دستورات مافوق بود که اگر هر کسی به قانون عمل نکند، جامعه از هم می‌پاشد.

 اما از نگاه دوم که مهمترین است نیز به این ابیات نگاهی می‌اندازیم:

تفکر انتزاعی و تفکر عینی‌

 ما مردم ایران، وخاورمیانه، و پرورش یافته در سنت، مردمی با تفکر انتزاعی هستیم. ایده آلیست، این که ایده ها در ذهنمان حرف اول را میزنند. از محرم و صفر بگیر تا روز کوروش. مثلا تا صد سال پیش ایرانی جماعت نه کوروش می‌شناخت و نه هخامنش و هنوز قصر داریدش را تخت جمشید میخواند..، اما تفکر انتزاعی ، او را سینه چاک پاسارگاد کرده، چرا؟ برای تفکر انتزاعی از گذشته ای دور که فکر میکند ما این بودیم!!

اما تفکر عینی‌ چیست؟

 یعنی تفکر پیرامون آنچه هست.

 

 اما از کجای ابیات مولوی و حافظ می‌شود این مفاهیم را استخراج کرد؟

بیشتر دوستان، وقتی به بیت مولوی مراجعه میکنند به تو یکی نه ای هزاری نگاه میکنند

اما

 در واقع اینجا یک « تو» وجود دارد. این تو،در تفکری انتزاعی، معلوم نیست مبتنی بر واقعیت باشد میخواهد چراغی روشن کند و نه اندازه یک نفر، اندازه هزار نفر.

این تو یک ذهن است. تصویر ذهنی که فقط و فقط تو آن را میبیند. این تصویر ذهنی آیا همیشه سالم است؟ آیا این ذهن، این تصویر، لزوماً مبتنی بر حقیقت است؟ واقعی است؟ خیالی نیست؟ میتوان به. هر تصویر ذهنی شک کرد؟

مثلاً یک عالم بزرگی خواب دیده است آن هم در گذشته و مسجد جمکران ساخته شده است. آیا این رویا که اینک تصویری ذهنی از آن وجود دارد با برهان و استدلال و قابلیت نشان دادن به دیگران، واقعی و عینی است؟در واقع شعر مولوی به دلیل تیزی بیش از حد آن و اینکه فرد فقط و فقط قائلم به تصویر ذهنی و آنچه فکر میکند درست است و لزوما معلوم نیست درست باشد، حتی می‌تواند خطرناک باشد و چه بسا از چنین افکاری بهتر است اجتناب کرد!

من جمله ای برای خودم دارم:

 از هیچ کس، هیچ چیز بعید نیست. در این کس و چیز، خودم را نیز لحاظ می‌کنم. اما وقتی بیت مولوی را سر لوحه خود قرادهید و تو یکی نه ای هزاری را برای خودت فرض کنی، ممکن است یک تصویر ذهنی یک فکر اشتباه را با قدرتی ضرب در هزار به نیت چراغ افروزی، دنبال کنی.

در واقع این نگاه ، چون فقط به تصویر ذهنی و فکری که تو دارد قائم است، نمی‌تواند برای جوامع انسانی مفید باشد. 

 در تاریخ ده ساله همین خاورمیانه، شخصی به نام ابوبکر البغدادی ظهور و بروز کرد. آیا او متناسب با تصویر ذهنی خود با همفکران خود صلح نکرد و یکی خود را هزار ندید و در نتیجه و پیامد داستان، فاجعه پشت فاجعه به بار نیاورد؟

 

اما بیت حافظ.

در بیت حافظ نیز « تو» وجود دارد.

اما این تو موکول به دیگری است. ذهنیت تو، تصویر ذهنی تو، فکر تو، وقتی اخلاقی و صادق و عینی است که در دیگری شکوفایی رخ دهد.

 در واقع بیت حافظ ما را از تفکر انتزاعی به تفکر عینی و واقعی هدایت می‌کند.

تو به واسطه دیگری است که معنا پیدا می‌کنی. قابلیت اصلاح پیدا می‌کنی. شاید این تصویر ذهنی داشتی که این فکر و رفتار من، باعث گره گشایی از دیگری میشود و نشده است. پس اصلاح می‌کنی پس رشد می‌کنی پس تغییر می‌کنی پس مشورت می‌گیری پس ارزیابی می‌کنی.

 در تو حافظ، شاید آدم گندی باشم، عوضی باشم، اما در آن لحظه گره گشایی کرده ام.

همین بس. بیش نه.

در بیت حافظ لازم نیست نیت خوانی کنی. فقط کافیست بصورت عملی ببینی گره گشایی شده است. کافیست. آفرین بر تو باد که نسیم بوده ای. بیشتر نه.

در واقع بیت حافظ یک نگاه مینمال اخلاق حداقلی و عملی است که قابلیت ساختن و باز ساختن و ارزیابی و باز ارزیابی دارد.

هم ارزیابی تو و هم ارزیابی عمل.

تو هیچ نیستی تا در مواجه با دیگری، امتحان پس دهی. تصویر ذهنی نداری تا در مواجه با دیگری آن را کشف کنی.

 

@parrchenan

 

 معتقدم ایران ما امروز سخت محتاج تفکری از جنس حافظ است. ما تو ها اسیر تصویرهای ذهنی خود هستیم. به تکلیف عمل میکنیم و نتیجه مهم نیست.( ما موظف به تکلیفیم)

 برای ساخت خود و ایران میتوانیم از حافظ کمک بگیریم. ایران امروز بیشتر محتاج تفکر تا حدودی جبری حافظ است و فاصله گرفتن از ایده آلیستی مولوی.

 

@parrchenan

کدامیک

نمی‌دانم برای شما، شعر چه جایگاهی دارد؟
برای من، جایگاهی رفیع دارد و معمولاً مانیفیست زندگیم را در اشعار می یابم و جستجو میکنم.
تا به امروز نیز، این علاقه تقریباً ناخدا کشتی زندگی ام بوده است.
 دیپلم ریاضی دارم و بخاطر شعر و البته تاریخ،پیش دانشگاه، تغییر رشته دادم و کنکور علوم انسانی شرکت کردم و در نهایت سر از جامعه‌شناسی و مددکاری و این راوی شدن های هر روزه ام  در آورده ام و تا به اینجا زندگی ام ادامه پیدا کرده است.

با این مقدمه از شما خوانندگانم یک سؤال مطرح میکنم و مشتاقم، اگر تمایل داشتید پاسخ آن را ارسال کنید:

اگر قرار باشد بین این دو بیت شعر، یکی را انتخاب کنید که استادی خطاط، آن را نستعلیق بنویسد و استادی بنام آن را تابلو خط کند و شما  سر اتاق آویزان کنید که هر بار ورود و خروج آن را ببیند و برایتان مانیفست زندگیتان را متذکر شود، کدامیک خواهد بود و چرا؟

یک.
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز.     مولوی


دو.
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان
تو همچو نسیم بهاری گره گشا میباش.      حافظ 


پی نوشت:
حافظ به تصحیح شاملو،( در تصحیح های دیگر بجای نسیم، باد ذکر شده است)


@parrchenan

یک سوم پایانی هستی    چیزی چون درختی بیرون مانده از دیوار

 

 

نمیدانم کرونا با شما، با فلسفه زندگی شما، با ایده ها، آرزوها، آرمان ها، اهدافتان چه کرد

اما برای من اتفاق مهمی را در باورم و فلسفه ام به جریان انداخت.

اینکه فهمیدم در نگاه کلی تنها عدد هستم. عددی که اضافه یا کم میشود. این کل، گاهی میشود جامعه، کشور، جهان و کل کل یا همان هستی، 

به واقع در نگاه کل، بود و نبود من یکی است.

 از این مقدمه به متن نگاه جدیدم می‌پردازم:

 کرونا فهماند سهیل، ای سهیل با تو هستم، با خود تو، تو هم رفتنی هستی. دریاب.

با توجه به سابقه ژنتیکی خانوادگی و کیفیت زندگی و تبار خانوادگی حدس میزنم در یک سوم پایانی چرخه هست‌بودن هستم. یک سوم پایانی احتمالأ با کیفیت از زندگی باقیمانده ام‌.

 بقیه ای اگر این هست‌بودن داشته باشد سر از کم کیفیتی بر خواهد داشت.

و این اتفاق و نگاهی است که از عید نود‌ و نه با آن زندگی کردم و نفس کشیدم.

در این گمان هستم که دو سوم گذشته هستی ام، حظی خوب، از کیفیت برده است و اینک تلاش دارم بیابم آنچه بر کیفیت بیشتر این یک سوم پایانی اثر گذار است چیست؟

با توجه به خوانده هایم، گمان دارم، این مسیر از پر رنگ شدن معنا زندگی بواسطه عشق امکان وقوع خواهد یافت. اینکه در عشقی و حضور با دیگری، ممکن است این یک سوم پایانی از هست‌بودن را با کیفیت بیشتری همراه کنم.

اما و هزار اما که یافتن آن بسی دشوار است، تقریباً مُحال. چرا که دیگری ها جنس نگاهشان به زندگی فرق دارد. آنها با دوچرخه ای، کتونی، کفش کوهنوردی، کوله پشتی، دیدن طلوع آفتابی، لذت بردن از شعری ...کیفشان کوک نمی‌شود...

 

 باشد که همه ما معنای زندگی در خور، عینی و واقعی و ملموس و نه ذهنی در هستِ باقی مانده خود داشته باشیم.

 

ای مــــــرغ گـرفتار بمـانی و بـبـیـنـی. آن روز همایون که به عالم قفسی نیست

 

پی نوشت:

 صبح بارانی بود، پُرو تر از این حرفها هستم، لباس ورزشی ام را پوشیدم و بجای کتونی، پوتین بر پا کردم و گفتم میزنم به باران و با دویدن بدنم را گرم میکنم.

زیر باران که رفتم، شدید تر از آنچه بود که در ذهنم می‌پنداشتم.

بارانِ پاییز خصوصاً اواخر آبان و آذر، حکم عزرائیل دارد، جان هزاران برگ ملول و رنگ پریده چسبیده به شاخه را می‌گیرد و بر زمین میزندشان. مثل باران بهار نیست که روح دمیده بر برگ شود.

باران پاییزی، حکم راحت کردن جان آن برگهای خسته و به انتهای هستِ‌خود رسیده است. برای آنها نعمت است. راحتی است، آزادی است. رها شدن از درخت، درختی که اینک با این خستگی و چروکیدگی، رهایش نمی‌کند و قفسش می شود و باران پیام آور آزادی او میشود. باران او را از قفس آزاد میکند.

 

نرفته بازگشتم، هنوز دلم جنسی از باران بهاری میخواهد. باران بهاری چیزی از جنس معنای زندگی، و نه پایان زندگی . از جنس هست هاست و نه نیست ها. از جنس عشق.

 

پوششم را بهتر خواهم کرد و دوباره به باران خواهم زد.

امروز با باران نفس خواهم کشید

 

 

 

 

@parrchenan

جان پدر کجاستی

جانِ پدر کجاستی؟

در اتوبان هستم که تابلو تسلیت به کشور همسایه را میبینم که در کنار بزرگراه نصب شده است.
غمی بر دلم می‌نشیند و نَم اشکی گوشه چشم مخفی شده پشت عینک دودی ام را تر میکند. می اندیشم، یک جمله سه واژه ای، چگونه ممکن است احوالات آدمی را که در آن لحظه سرخوش است به واسطه‌ی دویدن و آدرنالین و دیدن طلوع آفتاب و  صبحانه ای دل انگیز و رکاب زدنی و آسمان آبی و پاک و پر اکسیژن... را به غم تبدیل میکند؟
 در مُود بالای خود است و به آنی جمله ای سه واژه ای  دست خود میگرد و در غم ناکجاناآبادی رها میکند.
جانِ پدر کجاستی؟ چیزی شبیه شعر، یا خود شعر است این. شعری تراژدیک. همچنان به قدرت و حتی معجزه زبان، واژه، حرف می اندیشم و حیرانم‌ که چگونه احوال در اوج سرخوشی را کمتر از ثانیه ای به این تبدیل کرد؟
شاید بعضی از خوانندگان،  داستان جانِ پدر کجاستی را ندانند:
هفته قبل در دانشگاه کابل بمبی منفجر شده که تعدادی دانشجوی همزبان ما را کشت. در محل حادثه موبایلی یافت شده است که  ۱۴۴ بار تماس بدون پاسخ یا همان میسکال داشته و در نهایت یک پیامک یا مَسج بر روی موبایل  نقش بسته که:
جان ِ پدر کجاستی؟
همچنان که این ها را می‌نویسم قلیان عاطفی در من حال وقوع است.
این جمله سه واژه ای، پر از امید، پر از ناامید، پر از ترس، اضطراب، هراس، ایمان، تبار، تاریخچه یک عمر زندگی، تبارشناسی تکاملی و انتقال ژنی و... است.
و چگونه ممکن است تنها از ترکیب سه واژه چنین بار و وزنی بدست آیدظط؟

پی نوشت:
منظور از زبان در مفهوم عام انسانی و نه لزوما زبان فارسی مراد است.
این جستار را با شعری مرتبط به پایان میبرم:
غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست!
"مایاکوفسکی"

پی نوشت دوم:
محمدرضا وحیدزاده
زنگ زدم هزار بار، جان پدر کجاستی؟
باشه عزیز! برندار، جان پدر کجاستی؟
جان به لبم رسیده و بغض امان نمی‌دهد
حرمت من نگاه دار، جان پدر کجاستی؟
گفت کسی: شنیده‌ای این خبر شگفت را؟
با خبرش مرا چه کار؟ جان پدر کجاستی؟
خبر رسیده لشگری به دشت غنچه تاخته
تو را چه کار با سوار؟! جان پدر کجاستی؟
در دل این خاک غریب داغ هزار لاله است
بخوان، بخوان، بخوان هَزار! جان پدر ‌کجاستی؟

قاسم ساکنی
زمزمه‌ها شنیده‌ام، جان پدر کجاستی؟
از همه دل بریده‌ام، جان پدر کجاستی؟
زنگ زدم فزون ز صد به گوشی‌ات جواب‌گو
پای بنه به دیده‌ام، جان ‌پدر کجاستی؟
پیر شدم، جوان شدی، وای به من خزان شدی
زحمت تو کشیده‌ام، جان پدر کجاستی؟
دلهره می‌کشد مرا، رحم نما عزیز من
به این دل رمیده‌ام، جان پدر کجاستی؟
در غم جانگداز تو، ای مه جان‌فزای من
حنجره‌ها دریده‌ام، جان پدر کجاستی؟

 @parrchenan

1007

پرچنان:

هزار و هفت کیلومتر دویدن در نزدیک به یکسال

 

شرح در👇👇👇

 

خوشحالم

 چرا که امروز در دویدن صبحگاهی هزار کیلومترم را پُر کردم.

از سال پیش متوجه شدم که گوشی ام قابلیت سیو و ثبت و ادامه دویدن هر روزه را دارد و در نزدیک به یکسال دویدن، امروز عدد دویدنم هزار و هفت کیلومتر شد.

امروز هوا پر اکسیژن بود و وقتی در چنین هوایی فعالیت ورزشی و هوازی و بدنی می‌کنی، حسی خاص به سراغت می آید. حسی که شاید به آن بتوانم درکِ‌حال نام نهم. در چنین حالی احساس می‌کنی ابدی شدی، ابدی هستی و در حال و هوای ابدیت هستی.

 

برای من ورزش و بخصوص دویدن صبحگاهی یک رسم مهم در زندگی ام است. چیزی چون فریضه.

اجازه دهید فلسفه این نوع نگاه فریضه ای را خیلی کوتاه و ساده بیان کنم. 

اگر ما سخن نیچه را باور کنم و بپذیریم که در عصری که خدا مُرد زندگی میکنیم ،چه بدین سخن باور داشته باشیم و چه نداشته باشیم و چه تفسیر های متفاوت از آن کنیم یک چیز مشخص است. اینکه

 در عصری زندگی میکنیم که در همه زندگی، دین آن را معنا نمیکند.

 حال اگر حتی در فرض محال ما معنایی چون دین در زندگی نداشته باشیم، تنها چیزی که در دست داریم چیست؟(لطفاً کمی درنگ کنید و بدین سیؤال در ذهن خود پاسخ دهید)

 

پاسخ من به این سیؤال این است که تنها چیزی که داریم بدنمان هست. و چون این تنها چیزی است که داریم و با آن و به کمک آن و به کمک آنچه که در ذهنیات و افکاری که داریم و در بدنمان اتفاق می افتد، مجبوریم و باید هوای آن را داشته باشیم. از نظر من ورزش و دو صبحگاهی یکی از مهمترین اتفاقات مثبتی است که در بدن و به طبع آن شیمی خون، می افتد. در واقع برای پاسداشت و نگه‌داری از بدن به چیز واجبی چون فریضه ( نماز) نیاز داریم و آن در ورزش هر روزه اتفاق می افتد.

 

پیشنهاد:

۱.اگر دچار غم، فسردگی، دردهای ریز بدنی نا معلوم، هستید پیشنهاد میکنم ورزش صبحگاهی بخصوص دویدن صبحگاهی را امتحان کنید و بدان فریضه ای بنگریم.

۲. برای ورزش صبحگاهی بهتر است شبها زود بخوابیم.

۳. داشتن پایه، همراه، ریفیق، چیزی چون ثواب عظیم برپا کردن نماز به جماعت است. هزار کیلومتر را امکان نداشت بدوم جز اینکه همراهی، ریفیقی چون مهدی شجاعی داشتم. با سپاس بیکران از ایشان.

پی نوشت:

 من معمولا اگر خیلی خوشحال باشیم ، نُمود آن را با شیرینی نشان میدهم. از شیرینی فروش همسایه در حال خریدم، می‌گویم شیرینی خوشحالی است، خودتون هم بفرمایید. میگویدم به سلامتی، عقدی، عروسی نامزدی، بچه ای، میگویم هیچ یک. با خودم فکر میکنم دلیل خوشحالی ام را چگونه به او بگویم و اگر بفهمد، با خود خواهد گفت، عجب اسکول هایی این روزها پیدا میشوند.

 

 

@parrchenan

ایستگاه مترو

وارد مترو شده بودم که پلیس جلویم را گرفت.

آقا با دوچرخه چرا وارد مترو شدی؟

 توضیح دادم که هشت شب به بعد ورود دوچرخه آزاد است و در سایت مترو این موضوع ذکر شده است.

گفت من سایت قبول ندارم، و دستور توقف داد و رفت با ریس ایستگاه صحبت کند.

ته تهران بودم و هیچ حوصله نداشتم آخر شبی تا سر تهران و شیب مسخره اش رکاب بزنم.

با خودم گفتم باید مقاومت کنی.

 ریس ایستگاه آمد با چهره ای بشاش و ابتدا یک عکس ( همین عکس) گرفت و گفت خوش آمدید بفرمایید.

پلیس وسط حرف او پرید و گفت با آمارهایی که او گرفته!!! قطارها بسیار شلوغ هستند اما ریس ایستگاه قاطعانه پاسخ داد، متاسفانه یا خوشبختانه این قانونی است که مترو گذاشته است و ایشان ( من) میتواند برود.

در قطار مترو تقریباً کسی نبود و من نفهمیدم آن پلیس چرا و با کدام آمار از ازدحام جمعیت سخن می راند؟

 

 نتیجه:

۱. امیدوارم روزی قانون حرف اول و آخر را بزند فراتر از جایگاه و قدرت افراد.

۲. اگر مسیولیتی داریم تلاش کنیم برای قانونی که مسیول آن هستیم بجنگیم مثل ریس ایستگاه.

۳. تلفیق مترو دوچرخه ، تلفیق ایده آلیست.

۴. اگر چیزی نمی‌دانیم الکی برای خود، آمار و ارقام و استدلال نسازیم( همه ما به نوعی کم یا زیاد چنین گیری داریم)

 

پی نوشت:

دوستی در اینستا مترو عکس را دیده و گفته چهره، آشنا میزند و برایم فرستاده است.

 

@parrchenan

امامزاده

اینجا یک امامزاده است.

تا چند سال پیش یک ساختمان ساده خشتی چوبی کوچک بود که درِب ورودی آن همیشه بیست و چهار ساعت شبانه روز باز بود و گاهی که نیاز به معنویت و خلوتی داشتی، کافی بود اراده کنی و به آنجا بروی.

اما ناگهان دو سال پیش آمدم و دیدم امامزاده زیر و زبر شده، از آن ساختمان خودمانی و جمع و جور خبری نیست و این ساختمان جای آن را گرفته است.

نکته جالب ماجرا آن بود که درش بسته شد. در واقع دو قفله شد. یک قفل درب اصلی و دومی قفل آویزی که بر حصار بیرونی میزنند.

و صاحب پیدا کرد . تلفنی بر شیشه پنجره زدند که برای باز کردن در به این شماره تماس بگیرید!

حالا تو برای آن حس و حال روانی که نیاز به معنویت میشد تعریف کرد و گذرا است نیاز به اجازه و رخصت داری و خلوتت را باید در حضور دیگری برپا کنی!!

نتیجه:

آیا ما در زندگی هامان اینگونه عمل نمی‌کنیم؟

چیزی که سهل و آسوده بدست می آمده و از آن لذت می‌بردیم را به نام نو شدن، تکنولوژی، مُد... تغییر داده و بر خود سخت کرده ایم و دیر یافتنی

 درحالیکه

هدف اصلی رسیدن و برآورده شدن بود

مثلا برآورده شدن حس معنویت در این نمونه که ذکر آن رفت.

 

تو برای وصل کردن آمدی

یا برای فصل کردن آمدی

چهار چوب

چهارچوب

آیا ما افرادی چهارچوب دار هستیم؟

چهارچوب داشتن خوب است؟

نداشتن آن بد است؟

آیا فقط چهارچوب ما مورد تایید است و بقیه رد کردنی؟

اگر چهارچوب داشتن خوب است؟ پس انعطاف پذیری بد است؟ چگونه ممکن است هم چهار چوب داشت و در عین حال انعطاف پذیر بود؟ آیا این امر ممکن است؟

 

 

به این سوالات فکر میکنم و در خود، گمم. چند روزی بود که با این سیؤالت زندگی می‌کردم. بخصوص هنگامی این سوالات برایم جدی تر شد که خبر سر بریده شدن معلمی فرانسوی به دلیل نشان دادن کاریکاتور های نشریه طنز، آمد. و به دنبال آن، تجمع مسلمین. 

قسمتی از جستار کتاب مسکوب را یافتم که پاسخ به این سوالات را در خود برای من داشت، او معتقد است که تفکر ما، تفکری یگانه ( چهارچوب دار)و غیر انتقادی است و تفکر غرب منعطف و این را از تبار تاریخی هر دو فرهنگ استخراج کرده است اجازه دهید آن را در اینجا بیاورم:

«چون صحبت از دین است به جای اصطلاح هابی چون نقد، بررسی،دید انتقادی، سنجش عقلانی و جز اینها عبارت «اعتراف به گناه» را به کار می برم.

در سنت دینی مسیحیان گناه از ازل در کنه وجود آدمی سرشته شده است. مومن کاتولیک با اعتراف به گناه، روح خود را از آلودگی می شوید از آنجا که گناه در آدمی ریشه ای است که هر بار می تواند در دل و دست جوانه بزند اعتراف به امید پرهیز از آن نیز امری پیوسته و همیشگی است که هر بار می تواند تکرار گردد درست به خلاف توبه در نزد ما اگر با قصد شکستن و تکرار توأم باشد باطل است در اعتقاد مومن مسلمان توبه جدایی کامل، بریدن از ظلمت گناه نفس اماره شیطان و پیوستن به نور ایمان به حق است. اعتراف مومن مسیحی تنها گامی در راه رستگاری پرتوی از نور است نه بیشتر زیرا ناتوانی ضعف بشری امری ذاتی و در دین پذیرفته شده است... وقتی انسان مسیح بر صلیب بی تاب از شکنجه و تنهایی و تحقیق نومیدانه شکوه می کند که خدایا چرا رهایم کردی (متا ۲۷ مرقس ۱۵) فرستاده خدا بیچارگی و درد انسان بودن را دربن جسم و جان حس میکند... نمونه های دیگری از این دست در عهد جدید کمی نیست...

اینها همه حکم راندن درباره دیگری را دشوار و سخن گفتن از خطا و گناه یا ضعف خود را ممکن می سازد کسی که در چنین سنتی پرورش یافته باشد وقتی بخواهد کارنامه زندگی‌اش را در برابر چشم خود یا دیگری بگسترد با دشواری روانی کمتری دست به گریبان است زیرا روحیه ای که این کتاب ایجاد می کند به خودی خود مانع پذیرش لغزش‌ها و موجب محکوم کردن خطاهای انسانی مگر آنچه شرایط سیاسی اجتماعی همانطور که بارها دیده شده است( جنگ های صلیبی، انکیزیسیون و غیره)مومنان و بی‌گناهی خود و گناهکاری مخالفان معتقد کند و آنها را به تعصب آزاد و شکنجه و سوختن و کشتن دیگران وادارد.

اما از دیدگاه این بحث مهمتر آن است که کتاب مقدس مسیحیان خود کارنامه زندگی قدسی مسیح است بنا بر خاطرات چهار تن از حواریان شرح حقیقت( آرمان واقعیت) یگانه ای ست در چهار روایت کم و بیش متفاوت و با وجود تفاوت هر چهار معتبر، آن هم حقیقتی آسمانی و قدسی و نه بشری و این جهانی. وقتی حقیقت الهی در چهار وجه پذیرفته شود جای چند و چون تردید و جستجو در حقیقت زمینی ما باز می ماند به ویژه آنکه جوینده نه خود بی گناه است و نه در داوری نسبت به دیگران آزاد.

... باری در فرهنگ مسیحی راه نگارش زندگینامه و خاطرات با ایمان و بی ایمان... هموارتر بوده و هست اما سنت ما جز این است. کتاب مان وحی الهی و حقیقت آن به همان صورت یگانه و تردید ناپذیری است که نازل شده جز چند معصوم کسی از گناه بری نیست بشر جایزالخطا و بخشودنی ایست اما در حد گناهان صغیره نه کبیره که احکامش روشن است.

بنابراین رویارویی جهان و خود، حقیقت ما یک چهره بیشتر ندارد،چهره مخدوم یگانه و نفوذ ناپذیر نه ممکن و محتمل، روایت یا حالتی جز آن خلاف یا ضد حقیقت است...»

از صفحه ۱۸۷ تا صفحه ۱۹۱ کتاب شکاریم یک سر همه پیش مرگ.

 

به پاسخ های خود تا حدودی رسیده ام. چهارچوب چیزی بسیار تنگ نیست. بر عکس چیزی بسیار گُشاد و حتی منعطف و گُم است. چیزی در حد مرنج و مرنجان.

در واقع چهارچوب شرط اصلی نیست، انعطاف شرط اساسی است.

اگر بخواهم چهارچوب را به ذهنم نزدیک کنم یعنی چه، همین چهارچوب هر اتاق که درب، بر لولا های میخ شده بر آن قرار دارد را ملاکی قرار میدهم. آیا مثلا یک یخچال سای باساید از آن رد میشود؟

اما آیا در تبار بشری، مثلا یک چادر نشین، چادرش، چهار چوبی داشت که چیزی از پرده چادر عبور نکند و گیر کند؟ تقریباً هر چیزی می‌توانست در آن جا گیرد...

 

 نتیجه:

شاید لازم است اگر چهارچوب های محکم و سفت و سختی داریم، بر انعطاف پذیری آنها بیشتر فکر کنیم. 

 

@parrchenan

شکاریم یک سر همه پیش مرگ

یک کتاب بی نظیر از شاهرخ مسکوب:

شکاریم یک سر همه پیش مرگ

 

شاید اغراق نباشد بگویم که جستارهایی بی نظیری که از شاهرخ در این کتاب خواندم، بهترین هایی بوده که تا به اکنون خوانده ام.

معتقدم شاهرخ برای دوره خود ننوشت. برای دو سه نسل بعد از خود، شاید.

 

 اجازه دهید، کتاب را با جزئیات بیشتری معرفی کنم.

مقاله اول ( و نه جستار) پیرامون ناصر خسرو بود و در یک کلام چِرت. چیزی شبیه کتاب بینش اسلامیِ اجباریِ عمومی دوره دانشگاه. از آن عبور میکنم.

 

تقریباً نا امید شده بودم که کتاب خوبی دستم گرفته ام که جستار بی نظیر دوم را خواندم:

نگاهی ناتمام به شعر متعهد فارسی در دهه سی و چهل

 

به ادبیات چپ و شعر چپ آنجا که چهارچوب پذیر می‌شود، سخت می تازد. در واقع هنر را به معنای آزادی میگیرد و هر جا ببیند که چهار چوب و تعهدی بر آن قید شود، با استنادات تاریخی بر این نگاه می تازد.

این روزها بخصوص که ادهای ویترینی به واسطه اینستا زیاد شده است. این جستار می‌تواند بر اذهان آزاد و رها، راهگشا باشد.

مثلا امروز هنوز نام صمد بهرنگی را می‌شنویم او در مقدمه قصه اُلدوز و کلاغ می‌نویسد:

این بچه ها حق ندارند که کتابم را بخوانند

 یک بچه هایی که همراه نوکر به مدرسه می آیند

 دو بچه هایی که با ماشین سواری گران قیمت به مدرسه می آیند!!

 

آیا می‌توان هنوز از این دیگر هراسی، دیگر بدی، دیگر گریزی، دفاع کرد و آن را به باور کودک خود تبدیل کرد؟

این دیگر بدی که از آن سر بریدن آموزگار فرانسوی، امکان، پیدا می‌کند؟

 

در پایان جستار، اشاره دارد که ادبیات متعهد، ریشه در تاریخ دور دارد. خوب _ بد و پیروزی خوب بر بد

می نویسد:

امید و آینده روشن جان این ادبیات را زنده نگاه می دارد تا آنجا که اگر تردید یا تزلزلی ی که در آن راه یابد تار و پودش از هم میگسلد...

و در پایان پرسشی مطرح میکند:

آیا ادبیات ما این امید کاذب را که مثل چوب زیر بغل یدک می کشد روزی به دور می افکند تا یاد بگیرد که بر پاهای خود بایستد و فارغ از سود و زیان امید و یاس راه ناهموار حقیقت نامعلوم را بپیماید؟

 

 جستار بعدی نامش، ایران در آسیا اشاره ای به جغرافیای تاریخ ایران است.

  این جستار، سیر کلی از کوچ آریایی ها از دو سوی دریای خزر به این جغرافیا را گذرا معرفی می‌کند که برای من خواندنی بود.

دو جستار بعدی کتاب پیرامون نقاشی است. اولی درباره مینتاتور و دومی هنر قاجار

 جستار بعدی که نگاه بسیار متفاوت و عافیت سوزی داشت،

ملاحظاتی درباره خاطرات مبارزان حزب توده ایران بود

او پس از مرور خاطرات و نقاط ضعف آن می‌نویسد:

از اینجا به نکته ای دیگر می رسیم که نه تنها مربوط به مبارزان چپ بلکه مشکل همگانی بیشتر ما مردم از چپ و راست و از هر دست در دین و دنیا شاید با شدت و لجاجی کمتر ولی در نهایت جز خود و مانند خود را نمی‌پذیریم و در نفی مخالفان تردید به خود را نمی دهیم...

و در نهایت سئوالاتی را به تحقیق و پژوهش پیشنهاد می‌کند.( برای این قسمت پست جداگانه ای خواهم نوشت)

 

جستار بعدی مصاحبه ای خودمانی با فردی خودمانی( کتایون روحی) در فرانسه به نام ذات مکان یا سفر به ناکجاآباد است که برای من دل نشین بود و با آوردن این بیت از حافظ سخن خود را شرح می‌دهد:

قلم را آن زبان نَبوَد که سرِّ عشق گوید باز

 ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

 

در جستاری یکی مانده به آخر، روزانه نویسی هایش است و هجوم افکاری که بر ذهنش می آمد. کتابهایی که میخواهد 

 

و آخرین جستار پیرامون کوه و کویر رفتن هایش با دوستان شکارچی اش هست که برایم بی نظیر بود و قسمتی از آن را چند بار خواندم

نام این جستار برگرفته از بیتی از فردوسی است:

شکاریم یک سر همه پیش مرگ

 سر زیر تاج و سر زیر ترگ

 

@parrchenan

انتظار مرگ

بازدید از منزل رفته ایم.
پدر بزرگ و مادربزرگ زمین گیر شده و در بستر نالان هستند. پسرشان معتاد است و فرزندش را که نوه آنها میشود و از کودکی او را بزرگ کرده اند را بسیار اذیت می‌کند.
پدربزرگ می‌گوید توان جسمانی و مالی نگهداری نوه ام را دیگر ندارد و نسبت به امنیت نوه اش و پسر معتادش احساس خطر میکند.
زمین گیر بود و توان مقابله با پسرش را نداشت.
مادربزرگ می‌گوید:
تا قبل از کرونا در تالار کار میکرد و زندگی را تامین میکرد حتی نوه اش  را چند سال کلاس باله و زبان گذاشته بود. کرونا آمد تالار تعطیل شد. با ماشین و اسنپ کار کرد و در کمتر از چند ماه ستون فقراتش آسیب دید و اکنون توان حرکت ندارد.
دختر که پانزده سال داشت، در حالی‌که سگی پشمالو رو  بغل کرده بود،در پرسشم پاسخ داد تمایل دارد به بهزیستی بیاید. گفتم دلت برای سگت تنگ نمی‌شود؟ گفت نه اما همین سگ بود که وقتی بابا داشت مرا با لگد میزد آمده بود و از من دفاع می‌کرد.

از خانه آمدم بیرون. حالم عجیب گرفته بود‌. کنار ماشین روی جدول پیاده رو نشستم. با خودم فکر میکردم  این خانواده این پیر زن و پیر مرد و حتی پسر ناخلف و نوه اش، همه با هم نیاز به کمک مالی، پزشکی، فکری و... دارند و ما ناتوان از حل مشکل. نهایتاً بتوانیم دختر را در  بهزیستی پذیرش کنیم.

 نتیجه راوی:
۱. خانواده های بسیاری هستند که رنگ و و لعاب، یا بهتر بگویم روبنایی که عیان کرده اند، نشان فقر و فقیر بودن و مستضعف بودن نیست. سگ پت داشتن، گوشی داشتن ماشین داشتن... این روزها نشانه‌هایی است که ممکن است رهزنی کند.
۲. آسیب کرونا و بیکاری های پس از آن این روزها در حال رُخ نشان دادن است. خانواده ای که  تا به سن کهنسالی خود را به هر طریق رسانده اما کرونا، آنها را ضربه فنی کرد. با خودم فکر کردم حتی با هزینه ای مختصر هم نمی‌توان کمک حال شد. هزینه درمان لازم و بایدی که این دو باید انجام میدادند، حدس میزنم بیش از صد میلیون تومان میشد.
۳. گویی بعضی از آدم ها، که این خانواده نمونه ای از کل بود، آرام آرام خود را منتظر نگه داشته اند.
انتظار می‌کشند.
 انتظار مرگ.

 یاد قسمتی از  رمان جای خالی سلوچ افتادم که بابای قدیر رو به آفتاب می‌نشست در انتظار مرگ( سالهای خیلی دور خوانده ام و نمیدانم تا چه میزان نامها و فضا ها را درست به یاد آورده باشم)

پی نوشت:
شاید همه اینها، این قصه بسیار تلخ را گفتم که حواسمان به دیگری ها بیشتر باشد.
 دیگری های شکسته شده اما هنوز روبنا دار.

@parrchenan

اتاق بچه

محل کار جدیدم، اتاقی دم در نگهبانی دارد که اسباب بازی و استخر توپ و سرسره و عروسک و ... دارد.

اوایل برایم سیؤال شده بود این اتاق آن هم نزدیک در نگهبانی به چه کار می آید؟

 

 تا آنکه آخر هفته ای شیفتم خورد و راز آن را یافتم.

آن اتاق، محل انتظار کودک است. 

 برای خانواده هایی که از هم جدا زندگی میکنند. یا طلاق گرفته اند و به حکم دادگاه، کودک به فردی دیگر تحویل داده میشود.

آخر هفته ها، مأمور نیروی انتظامی می آید برگه رسید دارد و هنگام تحویل گرفتن و تحویل دادن از سلامت آن از والد امضا می‌گیرد.

 

نتیجه راوی:

۱. برایم دردناک بود این حد از شی‌انگاری که نسبت به کودکان، آن هم از جانب عزیزترین افرادش بر او تحمیل می‌شود. به راستی در ممالک مترقی این ساز و کار را چگونه ساخته‌اند که کودک این خانواده ها، اینگونه شی وار نگاه نشود؟

انتظار جامعه از فردی که از کودکی شی‌انگاری نگریسته و پرورش یافته است چه میتواند باشد؟

۲. چگونه میشود که زندگی را به سمتی ببریم که از نگهبان یک سازمان تا مأمور نیروی انتظامی، را درگیر زندگی شخصی کنیم؟

راه را کجا اشتباه میرویم؟

 

 

@parrchenan

الفبای فلسفه

پرچنان:

بازدید از منزلی رفته ایم. آدرس را پیدا نکرده و در ترافیک شبانه تهران، کلافه شده ایم.

با هر سختی و سماجتی که شده آدرس را یافته و به سر کوچه میرسیم. محله ای قدیمی با خانه های تو در تو.

دو خانم مسن که در کوچه منتظر ما هستند و در ضمن تماس گیرنده، مددجو را به ما نشان می‌دهند و اظهار می‌دارند نمی‌تواند حرف بزند و پدرش، برای درمان او اقدامی نمیکند.

 به در منزل رفته و با پدرش صحبت میکنیم و او با مستندات، به ما نشان می‌دهد که روند گفتار درمانی فرزندش را با جدیت دنبال می‌کند.

 

 نتیجه راوی:

چندین ساعت ترافیک سنگین، بد آدرس بودن منزل، خستگی آخر شیفت، و... مرا وادار به یک نتیجه گیری اولیه کرد: امان از فضولی.

خانم های مسنی که سر کوچه می‌نشینند را اینگونه ارزیابی کردم.

 

روز بعدش که خستگی از تنم خارج شده بود و هیجانات خشم ناشی از ترافیک را نداشتم، باز به موضوع اندیشیدم. آیا میتوانم این موضوع را فضولی ارزیابی کنم؟

کودکی چهار ساله که همیشه ساکت است را می‌بینند. و اینکه از پس سال‌ها تغییری نمی‌کند. آیا این کنجکاوی به جاست؟

اکنون ارزیابی ابتدایی ام را با تردید می‌نگرم

گویی مرز باریک و ناپیدا و گُمی دارد بین فضولی و کنجکاوی به‌جا.

اما ملاک و عیار آن چیست؟

سخت است فهمیدن آن. اکنون رفتار آن بانوان مسن را علی رغم عدم صحت ماجرا تصدیق میکنم.

 

@parrchenan

 

الفبای فلسفه

نایجل واربرتون

چند سال پیش بود که خوانده بودم و وسوسه شدم دوباره آن را بخوانم.

کتاب مفید و خوبی است.

شش فصل دارد و از نقد اساسی براهین اثبات خدا به درست و نادرست و سیاست و هنر و ذهن و وجود خود می‌پردازد.

برای من جذاب ترین قسمت کتاب، بخش نقد براهین اثبات خدا و فصل درست و نادرست بود.

کتاب به درستی به من نشان میدهد برای رسیدن به ایمان به خدا، دریچه ای غیر از منطق و فلسفه و عقل است و آن عواطف و احساسات است و عاشقی.

با خواندن فصل اول، کل کتابهای دینی و بینش و بهمان کتابهای عمومی اجباری دانشگاه میرود هوا.

 

کتاب، فرایند سخت یافتن درست و تشخیص آن از نادرست را نیز بر من معلوم میدارد. فرایندی که قطعی نیست و از زاویه ای به زاویه ای دیگر تغییر میکند.

 

@parrchenan

لوتی

نوزاد را بیمارستان به والدین تحویل نداده چرا که در خون مادر، آثار مواد مخدر بوده است پس، بازدید از منزل می‌رویم.

خانواده ی کارگر است. مرد خانواده‌ کارگر و نصاب تزئیناتی است و دکوراسیون منزل خودش را هم بسیار زیبا درست کرده است. با لحن و کلمه های لاتی قدیم صحبت می‌کرد: به خاک پات قسم، مرتضی علی نگهدارت، غلامم...

مادر نوزاد گفت در دو ماهی که در منزل مادرش بوده است، چند بار درد کلیه گرفته بود و پدرش که تریاکی بوده برای دردش، تریاک تجویز کرده و مردش از این موضوع بی اطلاع بوده است.

مرد لوتی که داشت شاخ و شانه میکشید برای زن و خانواده زنش را گفتم:

 اکبر جون!! این تقصیر شماست. چشمای اکبر گِرد شد. پرسیدم به زنش می‌رسد؟ با همان زبان لوتی توضیح داد که به علی قسم فلان قرص ویتامین و بهمان چیزها را خریده و کم نگذاشته است....

 پرسیدم: اکبر آقا اگر تو همدم و نفر اول زندگیش باشی اگر جایی اش دردش بگیرد از تو باید بپرسد یا پدرش؟

اینکه تو نبودی و او از پدرش کمک خواسته تقصیر کیست؟

سکوت کرد و گفت راست میگی. 

ساعت چند خانه می آیی؟

دیر.

و اینجا چه زمانی می ماند که حرفها و درد و دلهای همسرت را بشنوی؟

 رو کردم به خانم و گفتم: خواهرم هر چه هم بگم اکبر آقا هم در این‌جا می‌تواند مقصر باشد، وزنه شما سنگین تر است...

خانواده دوست داشتنی بودند. می‌پرسد، بچه ام را چه کنم؟ پاسخ می‌دهیم که گزارش را گونه ای تنظیم می‌کنیم که ظهر بروی تحویل بگیری.

 

 شروع به دعا کردن میکند:

 خدا ناموست رو برات نگه داره

رو میکند به همکارم و می‌گوید: خواهرم خدا آتیش جهنم را به حق آقام مرتضی علی برای خودت و خانواده ات حروم کنه.

 پی نوشت:

اگر این امکان بود که کیفیت رابطه که به حضور در کنار هم است را به کمیت خانواده که بعد مالی خانواده است، تقویت کنیم. شاید مثلا ماشین ظرفشویی، نداشته باشی اما غم ها و دردها و لذت ها و خوشی های محبوبت را بدانی و با هم شریک باشید. این لذت بر آن می چربد. چرا که در لحظه است و شُرب مدام و آن یکی، تا برآورده شد و تهیه شد. ملال آور خواهد بود.

 این روزها که اقتصاد خانواده ضعیف تر شده است، دویدن بیشتر ممکن است به سست شدن رابطه بی انجامد. این نکته مهمی است که بهتر است لحاظ کنیم.

 

@parrchenan

زندگی یعنی عجالتاً

داخل منزل هستیم. مادر که از حضور ما ناراحت شده است، به دختر سیزده ساله اش رو میکند و میگوید وسایل ات را جمع کن، که باید بری پیش بابات.

زن چهار سال پیش از همسرش جدا شده بود، سقف دهانش را نشان داد که پلاتین داشت و می‌گفت بدنش هم چند تایی دارد، به این خاطر که همسرش او را شدید می‌زده است.

دخترش، نیز حرفهای مادرش را تایید کرد و گفت پدرش، خانم بازی میکرد و می‌کند...

 

مادر و دختر، هنگامی دعوایشان شده بود که شبِ تولدِ مادرِ دختر، مادر می‌خواسته تنها باشد. ولی دختر خلاف آن نظر داشت و با مادرش بحثشان شده بود.

قرار شد، به همراه هم مشاوره بروند.

 

سخن راوی:

از منزل خارج و سوار ماشین میشوم. در فکر زنی که دیدم و هم مردی که ندیدم میروم.

اینها فکر میکنند، چند بار زندگی خواهند کرد؟

چه مقدار فرصت زندگی داریم؟

یاد سخنی از سهراب می‌افتم: زندگی یعنی عجالتاً.

به سراغ نثر نامه سهراب به احمد احمدی میروم:

«غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد می گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است! آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً. ایران، مادرهای خوب دارد و غذاهای خوش مزه...»

 

 آیا ما هم به این فهم رسیده ایم که زندگی یعنی عجالتاً؟

 به نظرم نکته بسیار مهمی است و اگر به این فهم برسیم، از بسیاری رفتارها و منش ها و باورهای مزاحم با این نکته، که زندگی یعنی عجالتاً عبور خواهیم کرد.

این گمان را دارم که دو باور مانع رسیدن به این فهمِ زندگی یعنی عجالتاً میشود. یک _ باور تناسخی، که به صاحب این باور اجازه میدهد عجالتاً را باور نکند و به زندگی های بعدی بی اندیشد و زندگی را در زندگی های بعدی دقیق شود

و

 دوم_ زندگی جاودانه که در باور های ادیان سامی منعکس است. باورمند زندگی جاودان، با خود می‌گوید من در زندگی جاودانه جبران این عجالتاً را خواهم کرد، یا آنکه در اواخر عمر، توبه خواهم کرد و برای زندگی جاودانه شفیع خواهم داشت و... در واقع این باور عجالتاً را می‌پذیرد اما آن را در قیاس با زندگی ابدی وعده داده شده بعد از مرگ، به هیچ میگیرد.

 

زندگی یعنی عجالتاً

یعنی آنکه ما همین و فقط همین یک زندگی را داریم و از قبل و بعد آن چیزی نمی‌دانیم جز گمانی.

 

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده کیست تا بما گوید باز

 

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز خیام

 

 در واقع وقتی زندگی یعنی عجالتاً را انتخاب کنیم، آن وقت است که به دنبال معنا دهی به زندگی خواهیم رفت و سخن سعدی را بیشتر فهم خواهیم کرد:

 

رفتی و نمی‌شوی فراموش

می‌آیی و می‌روم من از هوش

 

سحر است کمان ابروانت

پیوسته کشیده تا بناگوش

 

بنشین که هزار فتنه برخاست

از حلقه عارفان مدهوش

 

ای خواجه برو به هر چه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش

 

گر توبه دهد کسی ز عشقت

از من بنیوش و پند منیوش

 

سعدی همه ساله پند مردم

می‌گوید و خود نمی‌کند گوش

 

 سعدی در این بیت: ای خواجه برو به هر چه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش به من می‌گوید معنا زندگی ات را دریاب:

.

این یار جز معنای زندگی است؟ معنایی که نه از دین و نه از ایسم و نه از ایدولوژی ها بر نخواسته است.

 

 

 

 @parrchenan

گمان

حُسن شعر های استاد قنبری، آن است که داغ است و تازه. همچون نان تازه، عطری دارد چون بوی خوش تافتون. مثل نان تافتون تازه از تنور در آمده، گرسنگی آن لحظه ات را بر طرف میکند. و این یعنی در لحظه لذتی بردن، 

باری

 قسمتی از این غزل، ذهنم را گیر انداخت. مصرع یکی مانده به آخر: 

ترسم نبینم روی تو ترسم درافتم در گمان

 

اینکه اگر قرار بود بین دو واژه گُمان و ایمان یکی را انتخاب کنم، آن واژه کدامیک است؟

گمان، یعنی تردید، یعنی انسان. یعنی انتخابگری او، یعنی آزادی.

 در گمان، تو در بیم و امید، در لحظه انتخاب کردنی، در کنشگری هستی، در فسفر سوزی هستی و چون در گمان هستی، هیچ اعتقاد و ایسم و ایدولوژی را صد در صد درست نمی پنداری. چیزی به اسم سنت، رسم فامیل ما اینه، قدیمیان این گفتن، خدا این و گفته، ارسطو این و گفته ، بزرگی این رو گفته، را نمیپذیری چون در گمان هستی که درست و نادرست چیست؟. در گمان یعنی شدن و نه بودن.

گمان یعنی آنکه من تردید دارم. به همه چیز حتی خودم.

گمان یعنی از هر کس هر چیز ممکن است. 

با این تعاریف.

من واژه گمان را انتخاب می‌کنم.

 

انتخاب شما چیست؟

(این پست با پاسخ های احتمالی خواند گان آبدیت خواهد شد)

 

نظر خانم ژاله:

 

نهایت تلاش' عاشق و تمام ریاضتی که در سیر و سلوک تحمل می کند برای دیدار یا لقای معشوق است که در واقع بزرگترین بخت و دولتی است که نصیب وی میشود 

اما اگر چه معشوق عاشق را با ناز و دلبری به سمت خود کشانده است اما همیشه ترس عاشق از این است که چنین موهبتی نصیبش نشود ضمن اینکه گاه در نهایت ایمان هم چنین ترس و گمانی وجود دارد .

من گمان را انتخاب می کنم .

 

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد 

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست 

 

 

 

 

 

@parrchenan

مشورت

 

در طبقه بالای محل کار ما ، مرکز مراقبت و قرنطینه هست که باید، همه درها و پنجره های آن باید قفل باشد.

غروب شده بود و در تاریکی مرکز و سکوتش، داشتم کارهایم رو انجام میدادم که صدای زنانه ای ندایم داد.

دور و برم را دیدم و توجهی نکردم، دوباره صدایم کرد،

یعنی چه کسی و از کجا صدایم میکند؟

 وقتی به دنبال صدا رفتم، متوجه شدم از پشت دری که همیشه بسته است، مربی قرنطینه با استرسی در صدا، ازم کمک میخواهد.

 این که کلیه کلید قفل ها و درها را در یک دسته کلید، در چاه توالت انداخته است و اکنون نه خوراکی برای خوردن دارند و نه موبایلی، چرا که همه آنها در اتاقی است که در آن قفل است.

ازم همفکری خواست! و من نمی‌دانستم.

پاسخ دادم اجازه دهد، با راننده‌ها هم مشورت کنم و آنها را هم به کمک بطلبم.

 

در نهایت، به کمک ابزاری که یکی از راننده‌ها در ماشین خود داشت و شبیه آنتن رادیو جمع میشد و سر آن آهنربایی قوی جوش داده شده بود، دسته کلید بیرون درآمد.

این رو از صدای جیغ و کف و هورای بچه های ساکن در خوابگاه متوجه شدیم.

از راننده پرسیدم این چیست؟ پاسخ داد

ابزاریست در مکانیکی وقتی که مهره ای در سینی کف موتور می افتد، به کمک این ابزار، آن را خارج میکنند.

 

 

نتیجه راوی:

مشورت کردن، یعنی هم فکری کردن، یعنی تجربه سالها زیست آدمها را یک کاسه کردن، و این یعنی غنای بیشتر.

شاید به همین دلیل انسان ها در تکامل خود زندگی جمعی را برگزیدند که به راحتی بتوانند تجارب زیسته خود را تجمیع کنند. و در طول صدها هزار سال این تجربه زیسته در حافظه، هوش، خاطره، و نهایتاً خرد و خرد جمعی، بروز یافت. 

زندگی فردگرایانه امروزی ما را از این سابقه درخشان، غافل نکند.

مشورت کنیم.

 

@parrchenan

 

نازت نیاز عاشقان و آن غمزه ات درمان جان

باید کشیدن ناز تو ای جان جان و اصل جان

دل می برد آن ناز تو پر می کشد آن باز تو

آن ناز بی آغاز تو و آن جلوه تو صد جهان

ای شاه پر ناز و ادا وی بحر بحرخوش صفا

ای برده در پنهان جان جام نهان اندر نهان

زان عنصر خاکی مرا بردی به چالاکی 

مرا دادی تو جام هل اتی صد آسیا کردی روان

جانم بدادی از کرم بنشسته ای اندر برم

ترسم نبینم روی تو ترسم درافتم در گمان

ناز تو نازم می کند صدگون نیازم می کند 

محرم به رازم می کند ای پادشاه راز دادن

شاهد( استاد قنبری)

@parrchenan

تمیز درست از نادرست

میدان تجریش

 

در قسمتی از میدان تجریش، یک مشاهده داشتم که نتوانستم تا به اکنون آن را ارزیابی کنم.

یک:

زنی حدودا سی و پنج ساله به همراه یک دختر پنج ساله که احتمالأ دخترش می باشد، همیشه در قسمتی از میدان، نشسته است و لیف می فروشد. دختر و زن، سر و وضعشان مرتب است و رفتار متشخصی دارند.

به فاصله هفت هشت متر، آن طرف تر از آنها، یک گربه به همراه سه توله های بامزه اش، زندگی میکند.

 

 معمولاً با دوچرخه و یا پیاده از کنار این دو موضع عبور میکنم. 

بسیاری از مردم را میبینم که مفتون و شیدای زیبای توله گربه ها میشوند و برای آنها غذا می آورند و نوازششان می‌کنند. اما به همسایه گربه ها، یعنی آن زن و دختر‌، توجهی نشان نمی‌دهند، 

در واقع ما اینجا با دو پدیده زشت و زیبا طرف هستیم.

 زشت:

  فقر آن دختر و زن است که از حداقل زندگی انسانی و آسایش آن بی یا کم بهره هستند. دختری به آن سن که معمولاً شیرین زبانی ها دارد، در آلودگی و گرما و سرما، خسته، همیشه حضور دارد.

 زیبا:

 جلال گربهِ مادر و نمکین بودن توله هایش

 

دو:

حول و خوش ساعت نه شب در محله ای نزدیک تجریش که خلوتی شب را یدک میکشد، نزدیک داروخانه ای یک زن و مرد به همراه نوزادی در بغل، بساط کرده و جوراب می فروشند.

 روزهای اول که با دوچرخه از کنارشان عبور میکردم، ذهنم درگیر میشد، اینکه، چرا اینجا هستند؟ چه میتوانم کنم؟ بخرم؟ نخرم؟ ...

 اما یک شب، حتی متوجه نشده بودم که از کنارشان عبور کرده ام.

چرا؟ نمیدانم.

اما حدس می زنم، چون مشاهده ام، در روندی تکراری افتاده بود، مغزم دیگر به آن واکنش نشان نداده و ندید گرفته است.

 

به گمانم، این شرایط فرسایشی اقتصادی و سیاسی، که سالهای سال است که سرزمین و مردم آن درگیرش هستیم، باعث یک اتفاق بد در تحلیل پنداری و سپس در کنش و واکنش رفتاری شده است.

اینکه ما قدرت قضاوت، قدرت تمیزِ درست از نادرست، قدرت تمیزِ زشت و زیبا، قدرت اولویت بندی، قدرت داوری را از دست داده ایم.

 

@parrchenan

رمان درک یک پایان

پرچنان:

رمان درک یک پایان نوشته جولین بارنز با ترجمه حسن کامشاد را چند روز پیش تمام کردم.( با تشکر از دوستم حمید که آن را پیشنهاد کرد)

کتابی که تلاش داشته به سنت نویسنده های کارگاهی انگلیسی نزدیک بشود و تم فلسفی به آن ببخشد.

به نظرم ترجمه ضعیفی داشت. روان نبود. رمانی با تم فلسفی به نام تصرف عدوانی خواندم ام که ترجمه روان و رهایی داشت، اما این کتاب یا اشکال از نویسنده یا مترجم اینگونه نبود.

داستانش پیچیده است و بسیاری که پیشنهاد خواندن آن را میدهند به تک جمله های زیبا آن می‌پردازند و نه مفهوم کلی که رمان دارد. در واقع احتمال میدهم بسیاری که به جزیره های سرگردان جملات زیبا و جزئیات آن پرداخته اند از فهم کلی رمان ناتوان بوده اند.

اجازه دهید اول درکم را از خود داستان و فرایند آن بیان کنم

ما با دو روایت روبرو هستیم. روایت اول زمان جوانی یک مرد که رفیقش، با دوست دختر او، تیک میزند و بعد میفهمد رفیقش خودکشی کرد و روایت دوم همان مرد اما در آستانه کهنسالی و هفتاد سالگی که با نامه ای به مرور خاطرات جوانی اش و اتفاقاتی که بر او پیش می آید میپردازد. این دو با اینکه یکی هستند اما در طول فرایند زمانی نویسنده نشان داده که انگار ما با دو فرد کاملاً متفاوت روبرو هستیم. 

  این اتفاقات در نهایت معلوم میشود، بچه ای با معلولیت ذهنی از رابطه رفیق دوران جوانی اش با دوست دختر دوران جوانی، باقیمانده که چهل ساله است. و اینکه دخترِ دوست دختر دوران جوانی اش را تا مدتها به جای دوست دختر سالقش، فرض می‌کرده و فکر می‌کرده دختر همان دوست دختر دوران جوانی اش بوده است.

اینجا چند سیؤال را نویسنده بی پاسخ می‌گذارد و به نظرم داستان وِل است و انسجام درونی لازمه این نوع نوشته ها را ندارد.

چرا مادر دوست دختر دوران جوانی بعد از چهل سال باید به او نامه بنویسد و از آن مهمتر، پانصد لیر به او بدهد( طبق وصیت نامه)؟

چرا برادر دوست دختر دوران جوانی اش، اشاره ای به مرگ شش ماه پیش خواهرش نمیکند؟

 

اما آنچه که از داستان معنایابی کردم:

 

 یک: امکان عدم رسیدن به یک داوری و نتیجه‌گیری کامل در هر انسان ،که برگرفته از آرای ویکتنشناتین بود. و با گذر زمان و نزول مغز و حافظه و از طرفی دیگر کم رنگ شدن خاطره ها، گویی خاطره ها باز آفرینی و بازسازی میشود.

 اما اینبار به شکل دلخواه.

تا آنجا که یادم می آید دو فیلم انگلیسی دیدم که اینگونه بود و چنین مفهومی داشت. یعنی باز آفرینی خاطرات کهن به شکل دلخواه و بیان آن برای دیگری.

اولین آن فیلمی بود به نام تاوان، شاید نزدیک به پانزده سال پیش دیدم.

 و دومی فیلم pi یا پای که سرنوشت پسری هندی با ببری شناور در دریا بود.

در واقع این نویسندگان با مفهومی که از ویتگنشتاین گرفته اند و شناختی که از فعالیت نارسا و نا اطمینان مغز کسب کرده اند، یک پیشنهاد میکنند:

به داشته های ذهنی خود اعتماد کامل نکن.

و این اول راه نسبی نگری، تساهل گری است که امکان زندگی مجموعه افراد با دین و قوم و رنگ و فرهنگ و اندیشه های متفاوت را در کنار یک دیگر ممکن میکند. این‌جا عنصری به نام تبار شناسی نیچه ای که به تاریخ می پردازد، تاریخی که از ذهن نا مطمئن انسانی تراوش کرده را در مقابل تفکر ویتگنشتاینی عدم اعتماد به واژه ها و زبان، نارسا در انتقال مفهوم، قرار داده است. در واقع ما مطمئن بودن بر هر اندیشه ای را بر من مخاطب جا می اندازد.

تاریخ و تاریخمندی را با توسل به آرای ویتگنشتاین، زیر سیؤال می‌برد و خواهان عبور از تاریخ است. چرا که احتمالاً نادرست و نادقیق است.

 

پس نیاز به باز تعریف هر آنچه فکر می‌کنی هست.

شاید بهترین قسمت رمان آنجا بود که ما پس از اینکه از خاطرات فرد، فهمیدیم او آدم نسبتاً فهمیمی بوده است. با نامه ای زشت که چهل سال پیش برای رفیق و دوست دختر سابقش نوشته شده بود روبرو شدیم.

 شاید اوج این نارسایی مغزی وقتی بود که مرد، دخترِ دوست دختر پنجاه سال پیشش را به جای او فرض کرده و امکان فهم و مرز پذیری جوان تر بودن و پیر تر بودن را نداشت.

چه مقدار شهادت ها، روایت ها، مستند نگاری ها که میتوان بدان شَک کرد. چه مقدار که به پنداره های خود میتوان شک کرد. شخصی را فیلسوف می پنداری و میبینی او هم رفتار بچگانه یک غیر فیلسوف را انجام داده است( متناسب با متن داستان ) این فهم پس از پنجاه سال اتفاق می افتد.

تو نمی فهمیدی، نمی‌فهمی و نخواهی فهمید( سخنی در کتاب)، میتواند بن مایه اندیشه هر کسی شود پس آنگه به قضاوت هایش اعتماد کامل نمیکند چرا که ریشه در نفهمیدن دارد نه ریشه در فهمیدن. چقدر خوب اینجا و در این جمله رای ویتگنشتاین را آورده است.

ای تو، همه هستیم. همه ما معمولی ها و حتی آنها که فکر می‌کنیم هوشمند هستند

( ادامه در قسمت پایین👇👇)

 

@parrchenan

 

 ( ادامه از قسمت بالا)

.

 

دو: مفهوم بچه، بچگی، بچه کسی بودن ، در کل رمان به تناوب تکرار میشود. خودش که بچه مادرش بود( با تاکید نویسنده بر آن), بچه ای از کلاس که بخاطر باردار کردن( باز هم عنصر بچه و جنین) دوست دختر اش( او هم بچه دبیرستانی بود)، خودکشی میکند. تا بچه آدرین که مترجم آن را به نام ایئدرین ترجمه کرده بود!! دخترِ( بچه )دوست دخترش. و بچه خودش سوزی و‌ نوه هایش

ما دو خودکشی‌ داریم که هر دو بخاطر بچه است و بارداری احتمالاً ناخواسته.

نویسنده گویی می‌خواسته مسئولیت عظیم فرزند آوری و بچه را به مخاطبش نشان دهد. و آن را عظیم دیده است که حتی اگر نمی‌توانی از عهده و مسیولیت بچه برآیی، از قطار زندگی پیاده شو! چرا؟؟ چون که بچه و بچه ها هستند که تاریخ را مینویسند و می سازند نه ذهن ما.

 

پی نوشت:

 واژه خون‌بها احتمالأ بابت نفرینی بود که در نامه تونی به آدرین بیان شده بود و اشاره به باورهای خرافی که میگویند ( صحت آن را نمیدانم) انگلیسی ها دارند. داشت

 

@parrchenan