وزیر قاتل

داستان یک وزیر در پشت تلفن:
 پشت خط تلفن هستم که زنگ میخورد.
زنی پشت تلفن، هراسان بیان میکند که شوهرش او را تهدید به قتل کرده است.
 بیشمار  تلفن اینگونه تا به امروز داشته ام، اما صدای گوینده ها غالب موارد اینگونه هراسان نبوده و یا در غالب یک روایت در انبوه روایات هایی که از بدی شوهرش میگوید بیان میکرده است.
وقتی میپرسم: از کدام منطقه تماس گرفته اید ،با صدایی لرزان تر پاسخ میدهد: 
 سعادت آباد*، نیمچه خنده ای مرا فرا می‌گیرد. اول او را ارجاع به ۱۱۰ داده و تلفن را قطع کرده و بعد فکر میکنم.
اینکه  دیالوگ را ادامه داده ومثلا از او میپرسیدم: آیا زن دوم او هستی؟
آیا اختلاف سنی بیش از ۳۸ سال داری؟

 افکار عمومی ایرانیان بخصوص زنان تحت تاثیر واقعه قتل و قاتلی وزیر شده است.
شما پشت خط تلفن باید نشسته باشی تا ببینی حجم انبوه بهداشت روان ناسالم ما تهرانیان را.
و تبلور این بهداشت روان ناسالم ما، در قاتل شدن وزیر و شهردار ابر شهر تهران، در کشته شدن امام جمعه شهرستانی بازتاب گرفته است.
فکر کنم وقت آن رسیده که از خودمان کمی بترسیم.
 در یکی از دیالوگ هایم با  دوستم پیمان، حرف گوهرباری از او شنیدم که با کمی ویرایش و اضافات در اینجا بازگو می‌کنم :
«من همیشه برام ابزارمند شدن آدم ها جالب بوده. آدم ها وقتی ابزار ندارن یه چیزن وقتی ابزار دارن یه چیز دیگه.... همیشه جاده های ایران به این خاطر برام ناراحت کننده بوده اند که ایرانیان بسیاری توش صاحب ابزار می شن و با این ابزار ناچیز می خوان هزاران عقده را بگشایند ... اگر وزیری ابزاری به نام کلت در جیبش برای روز مبدا داشته باشد هم، ترسناک میشود. اگر مداحی هفت تیری هم»

اگر از خودمان بترسبم، اولین قدم را بخواهیم داشت:
 خود را از ابزراهایی که احتمال خطر آفرینی میدهد خلع خواهیم کرد:
 مثلا
 _من پشت رُل در ترافیک عصبی میشوم، پس کمتر سوار ماشین میشوم.
_به جای قفل عصایی از قفل پدال یا زنجیر استفاده کنیم
 در ماشین خود چماق برای روز مبدا قرار ندهیم.
_
_کلام خود را پاکیزه کنیم تا در خشونت بد زبانی نکنیم.
 _مهارتهای کنترل خشم فراگیریم
_در شرایط بحرانی زندگی به مشاور یا خطوط امدادی کمکی مرتبط شویم.
_خود را در موقعیت های دشوار قرار ندهیم
_و از همه مهمتر، اعتماد به نفس متوسط داشته باشیم.
این لیست را میشود ادامه داد...

 

*قتل همسر دوم شهردار سابق در محله سعادت آباد رُخ داد بود.

@parrchenan

کارگر

در سفر تا کرمانشاه، بعضی روزها در رستوران ها و غذاخوری ها ، خوراکمان را صرف کردیم.
در بعضی از این غذا خوری ها، روند گرانی و بیکاری و سرگیجه های قیمتی مشهود بود.
قیمتها را از روی تابلو و منو حذف کرده بودند.
یک فرد جای چند نفر کار میکرد، هم آشپز بود، هم گارسون، هم صندوقدار، هم کباب پز، هم کباب زن، و جای چند نفر میدودید. 
این رکود اقتصادی و گرانی بیش از همه قشر ضعیف کارگر را هدف گرفته است و او را از اشتغال رانده است.
خیلی از تلفن هایی که پاسخ میدهم و زنی گریان  پشت خط است و از زندگی و جفاهای مردش میگوید، شغل همسرش را که میپرسم، کارگر است. کارگری که با ماشین یا موتور کار میکند. 
 و این رکود، اینگونه وارد خانواده فرد میشود و کودکی ، خوب پرورش نمی یابد و بیست سال بعد  شاید خار چشم جامعه شود. آنچه امروز با شرایطی که فراهم شده است میکاریم را بیست سال بعد که احتمالاً بسیاری از ماها و حاکمان نخواهند بود، افرادی دیگر برداشت خواهند کرد.
 یادمان باشد که چه چیز میکاریم.
###
مفهوم طبقه اجتماعی و حضور ملموس آن را در زندگی را کجا میتوان متوجه شد؟ لازم نیست جاهای دور برویم.
  این روزها یافتن آن در بافت زندگی خودمان  با توجه به تغییرات تلکنولژی قدری گیج کننده شده است. پس اجازه دهید یک نشانی دهم:
صف نان بربری.
اگر نانوایی محله شما هم دو نوع نان پخت میکند. یک نان معمولی و دیگری نان کنجد دار که دوبرابر قیمت نان معمولی ایست این دوگانگی طبقاتی را خواهید یافت.
صف شلوغ و درهم و خسته از مدت زمان ایستادن از برای نان معمولی و بی صف وارد شدن برای خرید نان کنجد دار.
با این که در گروه دومی هستم، اما از این حس و این نگاه و این دوگانگی خوشم نمیاد.
همان طور که از اسنپ خوشم نمی آید و اگر مجبور باشم، از آن استفاده میکنم. ترجیح میدهم مسیرم تلفیق پیاده روی، تاکسی باشد تا اسنپی که در حال استثمار شدن است. و هنوز با خودم درگیری اخلاقی دارم، که آیا از آن استفاده کنم یا نه؟ هر چند که در انتهای مسیر مبلغی بیش از آنچه تایید شده را دهم، باز ته دلم راضی نمیشود. این داستان، بازی سرمایه داری با اخلاقیات انسانی ایست.
 
اگر کسانی از خوانندگان، کار سراغ داشت، لطفاً خبرم دهد برای آنهایی که ازم تقاضا کرده اند.

@parrchenan

حریم دل

اوایل بامداد بود که گریان و مستأصل تماس گرفته بود. زنی که از مرد خود از همه ابعاد ناراضی بود و افکار خودکشی داشت. زنی کارمند که در ارگان خوبی مشغول بود و تنها دلیلی که او را وامی‌داشت هر روز که صبح و عصر سوار مترو میشود ،خود را روی ریل آن نیندازد، کودکش بود.
دقایقی شنونده بودم و مختصر صحبتی کردم و قرار شد اولویت اولش تحت کنترل درآوردن افکارش باشد و بدین منظور صبح اول وقت، به روانپزشک و بیمارستان روان مراجعه کند و احتمالا دارو درمانی داشته باشد.
اما چیزی که این گفتگو را برایم متمایز کرد جمله ای بود که در حین گفتارش زد:

«بخدا هیچ کدام از همکارانم وضعیتم را نمی‌دانند، هر روز که میرویم اداره، الکی هایِ خود را نشان هم میدهیم و اینکه  الکی ما چقدر خوشبختیم. باورشان نمیشوند که من در چنین وضعیتی باشم».

زندگی اینستاگرامی  و مجازی این نقابی که همیشه تاریخ بر رُخ اکثریت انسانها بوده را قوی تر کرده است و اجازه داشتن یک گفتگو ناب، یک بودن در حریم دل را از ما گرفته و آن زمان است که به مترو، جور دیگری فکر میکنی و می‌اندیشی و هر بار حضور در ایستگاه آن، حکم خط مقدم مرگ_زندگیِ تو میشود.

مراقب باشیم این نقابها، ما را از حضور در حریم دل، محروم نکند.  
«حریم دل در گفتگوهای بی نقاب حاصل می‌شود».

به قول سیاوش قمیشی ما همه‌مون بازیگریم یکی ترانه خوان و یکی غزل فروش.

@parrchenan

حال خوب

حالت خوب باشه، کلا داستان زندگی و هر روزه ات فرق میکند. نوع نگاهت به همه موضوعات فرق میکند. نوع گفتارت.
تازه از سفر رکاب زنی به کرمانشاه بازگشته بودم و سر کار رفته و پشت خط بودم که تلفنم زنگ خورد.
حالم، پس از سفر و عالی.
معمولا ساعت هفت تا نه شب، ما و خط ما میشیم زنگ تفریح بچه های کار، فال فروش، دست فروش، شیشه پاک کن ها.
 یک تلفن همگانی پیدا میکنند و شروع به تماس و مزاحمت و فحاشی میکنند.
 کم کم دستت آمده  از کدام پیش شماره ها، تماس می‌گیرند.
 شماره آشنا بود. یعنی همین بچه های کار.
 اگر حال و حوصله داشته باشم به حرف میگیرمشان. اگر نه که تلفن را قطع میکنم.
گوشی را برداشتم و قبل از اینکه حرفی بزند، گفتمش: فحشَت را بهم بده، پسرم.
کودک پشت تلفن به حرف درآمد که:
 عمو من از اونجاش نیستم...😊

چه وقتها که دیدم همکارانم با فحش های رکیک این بچه ها برافروخته شده اند، حال آنکه، این برافروخته ای هیچ اثری بر مخاطب ندارد. 

حالت که خوب باشه میتوانی، جوری دیگر نگاه کنی و در نتیجه شاید شاید اثر بخش شوی.
با دوچرخه سمت باغ فردوس رفتم و  قبل نگهبانی استپ کردم، انواع مواجهه با نگهبانی را برسی کردم و تصمیم گرفتم از حضورم مطلعش کنم.
 نبود، صدایش کردم
داستانی از دوچرخه دزدیده شده قبلی و اینکه اگر بیرون بگذارم، نمیتوانم اعتماد کنم و از فضا و افطار لذت ببرم گفتم، درنگی کرد و گفت به نگهبانی قفلش کن. افطاری در آرامش نوش شد و هنگام خداحافظی چندین بار ازش تشکر و خداحافظی کردم. شاید هزاران نفر از درب آنجا رد شوند، اما یکی از آنها، هنگام ورود و خروج خود را وامدار نگهبان بداند و این وامداری را ابراز کند. 
حال خوب، حال خوب تولید میکند.
یکی از چیزهایی که حال مرا خوب میکند، زیر باران بودن است و دیشب در یکی از شدیدترین باران های بهاری تهران، زیر باران بودم و با رعد و برق هایش که فاصله صدا و نور به سه ثانیه و کمتر رسیده بود، فریاد  شادی سر می‌کشیدم.  در جوار دوست درخت عزیزم که غرق در شکوفه های ازگیلی بود، افطار کردم و حال خوب را در خودم تولید کردم.
حال حساب کنید این حال خوب پیدا کردن را در صحنه این روزگار سرزمین.
 جنگ نمیشود، مذاکره هم نمیکنیم، لشگر چنگیزی هم پشت درب سرزمین، خوب پس چیکار میکنید؟
آیا همین خوب پس چیکار میکنید،  فقط همین سئوال، اجازه میدهد حال خوبی در مردم سرزمین نُمود پیدا کند؟
من که بعید میدانم. تعریفی از عشق است که عشق یعنی حالت خوب باشه و معتقدم در این فضای اکنون سرزمین، عشقی جرقه نخواهد زد، اما ادای آن را میتوان درآورد.

@parrchenan

تب کنم

بر زیر  بعضی برگه گزارش ها، بیتی یا قطعه ای شعر مینویسم.
برای یافتن آن بیت و قطعه، دقایقی و لحظاتی ام را در شعر و احساس میگذرانم.
فکر کنید یک تلفن داشته اید که پس از شنیدن داستانِ راوی پشت تلفن، به این تشخیص رسیده ای که ، گزارش، نیاز به پرونده شدن دارد. یعنی حجم زیادی داستان نه خوش شنیده ای که احتمالا و اتفاقا بسیار هم واقعیست.
و بلافاصله بعد از این همه حجم داستان تاسف انگیز که شنیده ای، وارد شعر و غزل و قطعه میشوی.
شبیه همان آبلیمو تو فیلمهاست که بازیگر نیمه جاهل با یک لهجه و تُن صدا به طرف مقابلش می‌گوید:
 «آبلیمو بخور میشوره می بره پایین»!
بماند که بعضی واحدها گویا از این که شعری پای برگه باشد خوششان نیامد و گفتند بر روی همه پرونده ها ننویسم!! 
و من هنوز نفمیدم چرا

 خودم قبل از آنکه پشت تلفن بیاییم، در نیروی گشت بودم، خیال می اندیشم و خودم را دوباره در آن حال میگذارم و اینکه اگر پرونده قطعه شعری داشت. اینکه بعد از بازدید و دیدن پلشتی موجود در داستان آن زندگی و در ماشین و سرما و گرمایش و در تهران و ترافیکش به شعری فکر میکنم که در آن فضا برابر چشمم ظاهر شده است. احتمالاً حالم را به میکرد و ذهنم را در فضای خیال انگیز شعر قرار میداد تا فضای دهشتناک پرونده.
باری
 گاهی که شعری در اولین پرونده که پر میکنم، می نویسم،  شعر، خودم را هم میبرد، تا شب باهاش عِشقّ میکنم، تا شب حتی گاهی زمزمه میکنم.


شیفت قبلی به یک تک بیت از سعدی رسیدم و در آن ماندم، جُمب، نخوردم، باهاش هی حال کردم. از بعد هشتصد سال موجز و مختصر و مفید به زیباترین حالت نکته نغزی گفته است:

شنیدمت، که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و، دلم خوش، به انتظار عیادت

آخر شب ساعت دو شب پشت خط تلفن بودم، خبرهای گُهی جنگی بر سر خط خبرها می آمد و خلقم را تنگ کرده بود. ذهنم مثل این اسکیزوفرنی ها شده بود، لحظه ای ذهنم در خبرهای جنگی بود و لحظه ای دیگر به این بیت می‌چسبید
 انگار که ذهنم تلوزیون است و کودکی خردسال کنترلی دستش افتادست و دایم کانال یک و دو میکند. یک، حالا دو، حالا یک.
همین که خیالم در تک بیت گیر کرد، گفتم برو کل غزل را بخوانم و ...
 حظی بردم
 در نیمه های بامدادی، با غزلی از سعدی مست شدم، ساغر پر کردم و خالی.


کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه، قبولت؟
کجا روم؟ که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت، مگر، حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم، چه جای موت و اعادت
شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و، دلم خوش، به انتظار عیادت
گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی
فلک شوم به بزرگی و، مشتری به سعادت
بیایمت که ببینم؟ کدام زهره و یارا؟
روم که بی تو نشینم؟ کدام صبر و جلادت؟
مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی
گرفته دامن قاتل، به هر دو دست ارادت
اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و، رفتنی به شهادت

سعدی

 


پی نوشت:
می‌خواستم از چیزی دیگر بنویسم، اما خبرهای جنگی اجازه فوکوس کردن را بر من نداد و دلی نوشتم.

 

@parrchenan

خیام

تلفنم زنگ خورد.
خانمی پشت خط بود که ام اس شدیدی داشت و از روند طبیعی زندگی جا می مانند.
نیاز به کمک برای ابتدایی ترین امور خود داشت.
سنش را پرسیدم، نزدیک به پنجاه سال.
گفتم صدایش به هجده سال و حتی کمتر میخورد.
میخواستم استرس و اضطرابی که در وجودش رخنه کرده بود را با این پاسخ، رخنه ای ایجاد کنم.
مختصر پاسخم گفت و دوباره درخواستش را مطرح کرد. به یک استیصال رسیده بود.
 هیچ کس را نداشت. یا مرده و یا خارج از کشور بودند. به پرستارانی که گرفته بود و از او دزدی کرده بودند، بی اعتماد بود.
درخواست کمک داشت. از او درنگی درخواست کردم تا بتوانم پرستاری که به او بتواند اعتماد کند، بیابمش.
با آشنایانم تماس گرفتم. به در بسته خوردم و شیفتم به پایان رسیده بود. همکارم آمد که خانمی ام اس ای را مهلتی خواسته بودی؟
پاسخ دادم، برایش پرونده تشکیل شود، جهت اقدام برای آسایشگاه.
 این تلفن ، تنهایی و اضطراب مرگ دو آیتم از چهار آیتم  زندگی اگزیستانسیال انسان را برای این روزهایم اینگونه نُمود داد:
زندگی دمیست،  با دوست، هم‌صحبتی کن و دمش را غنیمت شمار.
 
امروز، بزرگداشت پیغمیر اگزیستانسیال، عمر خیام در تقویم ملی است، فردی که بر اشعار حافظ و عمق وجودی اشعارش، تاثیر بسزایی داشت

ابر آمد و زار بر تنِ سبزه گریست
بی باده ی گلرنگ نمی شاید زیست 
این سبزه که امروزتماشاگه ماست
تاسبزه خاک ِ ما تماشاگهِ کیست؟
خیام

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد
حافظ
@parrchenan

سه گانه

سه گانه


روز دوم سفر رکابزنی ما به سمت کرمانشاه است که بازی پرسپولیس در استادیوم آزادی بود. بعد از بازی خبر آمد یک نفر حین تماشا توسط  دیگر هواداران کشته شده است. این روزها نیز همه منتظر قهرمانی پرسپولیس هستند، و شاید کسی این روزها یادش نیاید که فردی به نیت تماشای بازی فوتبال از خانه بیرون رفت و هیچ گاه به خانه باز نگشت.
دوران نوجوانی یا ابتدای جوانی ام بود که علاقمند به فوتبال بودم، بازی رئال و بارسلونا را در حال تماشا که یک آن وسط بازی عده ای ریختند. با پرچمهایی که بعدها با خواندن اثری از جورج اورول متوجه شدم، پرچم آنارشیست هاست. به زور و زحمت پلیس، بازی از سر گرفته شد.

نظام سرمایه داری علاقمند آن نیست طرفدارانش درگیر این امور پیش پا افتاده، همچون مرگ یک تماشاگر باشند. وقتی حرف قهرمانی ایست چه جای این حرف ها.

این نگاه کاریکاتوری که این روزها به دلیل فقدان معنا در سبک زندگی انسان‌ها افتاده، چرایی بزرگی در ذهنم کاشته است.

پشت تلفن هستم که تلفن زنگ میخورد. زنی بود که پیرامون کودک کار و دخترک خردسالی که در بازار بر روی سنگ فرش آنجا دراز کشیده بود، درخواست پیگیری داشت. خودم هنگام مراجعت به بازار با این صحنه روبرو شده بودم، اما رویم را برگردانده بودم تا نبینم و زودی هم فراموشم شده بود.
 با جواب های سرد من، که کاری از دست من بر نمی‌آید روبرو شد، شروع به گریه کرد، گریه ای  بسیارشدید از جنس از دست دادن عزیزی.
« من دختری هم سن او دارم، آخه چگونه می‌توانم بی تفاوت باشم؟؟؟»
حجم بی تفاوتی ما را، همه ما را، آن مادر بر دوش میکشید. حجم بی تفاوتی  ای از جنس بازی فوتبال.
اما قرار ما این بی تفاوتی نبود.
از مشروطه تا به انقلاب، از انقلاب تا به امروز به دنبال عدالت بودیم.
 به دنبال از بین بردن فقر بودیم
از همان زمان مشروطه، مشروطیون  بر کار کودک حساس شده بودند. هنگام خوانش کتاب ایران بین دو انقلاب، متوجه این خواست تاریخی شدم. باورم نمیشد که یکی از خواسته های احزاب چپ مشروطه، توقف کار کودک بوده است و...
 اما هنوز من بهزیستی، من شهرداری، من دولت، از این خواسته صد و بیست ساله شانه خالی میکنیم.

نه قرار ما این نبود
 این نبود که قهرمانی تیمی ملاک ما در نادیده گرفتن، کشته ای باشد.
نه این نبود که وجوان جمعی ما را مادری، تنها بر دوش کشد.
قرار نبود، این چنین بی معنی زندگی کنیم.
 این چنین کاریکاتور وار.


 در پارک ملت در حال دویدنم،  پارک، پیست مخصوص دویدن دارد. گربه ای وسط پیست نشسته است. یک پیشت میکنم تا از وسط پیست کنار بکشد، محلی نمی‌گذارد. راهم را کج میکنم تا لهش نکنم.  از کنارش رد میشوم و دلیل این بی تفاوتی را میفهمم.
مردمی برایش غذای گربه ریخته اند و او مشغول خوردن است.
به حجم خبرهای فساد بر میگردم. اینکه چندین میلیون دلار، آن هم دلار ۴۲۰۰، هزینه وارادات غذای گربه شده است.
 نه قرار ما این نبود.
قرار نبود با حیوانات نامهربان باشیم، بلی این درست است.
اما قرارمان بود که با انسان ها مهربان باشیم.
این سبک زندگی را کاریکاتوری میبینم.
ای کاش لقمه ای  نان و پنیر و گردو هم در جیبمان بود نه از برای گربه ای، از برای کارتون خوابی، معتادی، کودک کاری.
ما سرگیجه داریم
 سرگردانیم
 ما جنتلمنان.

@parrchenan

۱۷

ساعت دو بامداد تماس گرفت.
دختری هفده ساله ای که در خیابان ول بود ،
تلاش کردم او را به سمت خانه امن هدایت کنم، زیر بار نمیرفت، اما حُسنی که داشت، « صحبتم» را میشنید. هر نیم ساعت زنگ میزد و دوباره صحبت را از سر میگرفتیم. ساعت چهار و ربع صبح بود که زنگ زد که: من جلوی آدرسی که داده  ای هستم.

فردا ظهر از مرکز مربوطه پیگیر شدم که آیا واقعا مراجعه کرده است؟
مراجعه کرده بود، اما مرکز را بهم ریخته و در نهایت چند ساعت بعد فرار کرده بود.

خستگی شبانه در تنم ماسید.
به این فکر میکنم که ای کاش همکارهایم، «هم صحبت» بهتری برای دختری هفده ساله و خسته و رمیده بوده و می توانستند اعتمادش را بخرند.

شاید چهار صبح سخت بوده «هم صحبتی».


یک تبریک و آفرین برای پیمان دارم که پروژه ای که در دست گرفته بود را به سرانجام رسانید.

« پروژه پیگیری تابعیت ایرانی گرفتن فرزندان مادر ایرانی»
 برای رسیدن به این مهم، افغانستان سفر کرد و کلی مصاحبه با مقامات کشوری و ذی‌نفوذ داشت.
خیلی خسته بود، از اول عید خسته بود اما در نهایت مزد تلاشش را گرفت، تا مرز نا امیدی رفت اما در این سرزمین بی خورشید ساکن نشد.
دمش گرم.
به نام سپهرداد از شخصی هایش می‌نویسد و
 در کانال دیاران، از اخبار مهاجران:
@diaran

از دلنگرانی هایمان میگفتیم، گفتم از جنگ میترسم، از  سرزمین سوخته شدن.
مرا حوالت به خیام و در لحظه زندگی بودن داد،
گفتم ای کاش کتاب ایران بین دو انقلاب را نخوانده بودم،« ایران اکنون برایم، گویی جسم دارد».
پیمان:
میوه آگاهی!!

@parrchenan

گوشی هفده میلیونی

محل کار من جنب شیرخوارگاه است و این روزها میبینم بچه ها را گاهی به محوطه می‌آورند تا  از بهار بهره خود را ببرند. چندین مربی مراقبتشان میکند، تا یکیشان بخواهد روی تپه چمنی غلطی بزند، چند تا مربی بِدو میروند سراغش تا که اتفاقی برایش نیفتاده، او را در پوشال امنیت خود قرار دهند.
من سالها مربی بچه ها بودم
در دوره آخر حضورشان در بهزیستی یعنی سن دوازده تا هجده سال.
هنوز گاهی با ترخیصی ها در ارتباطم.
زنگ زده بود و بسیار از شرایط زندگی ناراضی بود، دیگر توان مالی زندگی در تهران را نداشت. میخواست به دهی بسیار دور دست برود. ۲۸ ساعت از تهران تا آن‌جا راه است .دهی که مادر گنگش و خانواده مادریش آنجا زندگی میکنند. در نوزده سالگی مادرش را یافت.
«آقا آنجا آرامش دارم، اعصابم بهم نمیریزه، یکماه عید آنجا بودم، یکبار هم داد نزدم، از همه مهمتر، دیگه تنها نیستم، چه کنم؟ بروم؟»
شرایط جدید اقتصادی طبقه فرودست را مستأصل از زندگی در تهران کرده است.
هر چقدر که بهزیستی، کودکان تا شش سال خود را در پر قو بزرگ میکند، غافل از بچه هایی است که بزرگ کرد و در جامعه رها کرده است.
 این تضاد در نوع نگاه به ابتدا و انتها یک داستان برایم درک شدنی نیست.
نیمه های شب مادری زنگ زده بود و صدا و جنگ و دعوا بود. گویی از خط مقدم جبهه جنگ به قرارگاه بی سیم زده باشند. مادری پریشان بود که همسرش را سه سال پیش از دست داده و اکنون یک پسر شانزده ساله اوتیسمی و یک دختر سه ساله داشت.
پسرک خانه را بر سرش گذاشته بود و از مادرش لپ‌تاپ میخواست.
از مادر پسر خواستم تلفن را به او دهد و خود و دخترش به اتاقی دیگر برود.
با پسرک صحبت کردم و بیشتر شنونده بودم،  کم کم آرام شد و قرص هایش را خورد. از سیاست، از روزگار، از حاکمان، از یتیمی خودش می نالید. از مادرش حرص میخورد که سمت حاکمیت را می‌گرفت.
« آقای دکتر! رفتم مسجد، حاج آقا فلانی امام جماعت مسجد گوشی فلان برندی هفده میلیون تومانی دارد و ما هیچی آن وقت نداریم»
 پس از یکساعت آرام شده بود، خشمی  فراگیر از این تضاد بین فقیر و غنی داشت. خشمی که شاید مستحق آن بود. خشمی که اگر کتب تاریخی بخوانیم، اگر قدرت فریاد بگیرد، نیرویی عظیم دارد.

@parrchenan

حمیرا

دختری در محل بازی کودکان ساعتهاست که در حال بازیست و  کس و کاری انگاری ندارد.

 مادری نگران بود که تماس گرفته بود. پرسیدم سر و وضعش به بچه های کار میخورد که گفت خیر، اما لباسهایش تمیز نیست. از او خواستم گوشی را به کودک دهد . نامش را پرسیدم و کودکانه و شنگول حمیرا خود را نامید و  عشق بازی بود و نتوانستم بیشتر مصاحبه کنم. از او خواستم مامور کلانتری مستقر را در پارک را خبر کند  تا ما اقدام کنیم.

 از کلانتری زنگ زدند که بچه اینجاست و بیایید ببرید. در کش و قوس این بودیم که کی ببره و دعوا های اداریمان که کلانتری تلفن را قطع کرد.

ساعتی بعد، مردی زنگ زد، 

 آقا بچه گم شده اعلام نکردن؟

نام بچه را پرسیدم:

حمیرا

داشتم آدرس کلانتری مربوطه را میدادم که

 یکهو مرد پشت تلفن گفت: آقا رضازاده شمایی؟

 متعجب شدم و پرسیدم شما؟

 یکی از کودکان کاری بود که چندین سال مربی او بودم. کودکی خجالتی و سیاه ، عاشق پیشه و دلباخته‌ی فیلم های هندی، هر چه پول در می اورد را بر سر فیلم هندی میداد تا دو  سال پیش دم دم های عید کمکش میکردم، مرد زندگی شده بود و دختری داشت که  بهم گفته بود نامش را فاطمه الزهرا خواهد گذاشت و یکهو حمیرا شد

 

بعد از ده سال از آشنایی ما از صدایم شناخت و یک فیلم هندی طوری ای دوباره رقم خورد.

بیست و پنج سالم بود و او پانزده ساله که خودکشی کرد، سریع بردم بیمارستان و بستری و... 

 گفتم چرا؟

گفت چرا نه؟

و من پاسخی برای سیوالش نیافتم. مممم در همین مِن مِن ماندم و از آن سال به سراغ کتابهای فلسفی و اساتیدش رفتم.

 و اکنون با این تصادف تلفنی با تبسمی دوباره  به موضوعی می اندیشم.

زندگی دایره ای کارمایی در نگرش هندیست یا

همین نگاه خیامی  و اینجهانی که برگزیده ام: دریاب دمی که شب میگذرد.

 

 

@parrchenan

 

نوشته ای  کوتاه پیرامون این پسر که دو سال پیش نوشتم

 

 

 

سیزده به در

 

از زمانی که مددکار شدم، تقریبا با موضوع انتحار، درگیر  شدم، و یکبار با سوال کوبنده پسرک روبرو شدم: چرا خودکشی نکنیم؟ و من لال بودم از پاسخ. آن زمان برای او که هیچ اما برای خودم هم جوابی نداشتم، اما این روزها برای خودم پاسخ دارم. در این هشت سال فکر کردم که من اگر قرار بود انتحار کنم، آن چه دلیلی می داشت، یک پاسخ که یافتم، آن بود که اگر کور میشدم. نابینای مطلق. نگاه و دید و دیدن مهمترین معنای زندگی ، زمانی برایم بود. اما این روزها که خنده های خورشید دیدنم بیشتر از روزگار هشت سال پیشم شده، به این پاسخ خنده میگیریم. آن قدر این دنیا راز دارد که تو می‌توانی بنشینی و به رازهای زندگی، فکر کنی و بیندیشی  و در باغ معنا قدم بزنی که دیگر دید و دیدور شدن و دیدن، مثل سابق همه زندگی نیست.

 این روزها هر لحظه و هر زمان و‌مکان برایم راز دار تر شده و حیران ترم. از کشف آدم ها، روابط آنها، تا خودم و دنیای درونم. و طبیعت و آسمانی که گویی کلید- دندانه های این قفل راز ، هستند.

سیزده بدر، روزیست که بسیاری از بچه های شبانه روزی به انتحار می اندیشند. روزیست که بذر هر چند میکروسکوپی قاصدک وار آن، در کشت ذهن آنها می افتد و نسیم محبت خانواده ها به هم در این روز، و دیدن آن برای آنها ،برای بچه های شبانه روزی , باد خواهد بود، شاید طوفان.

 الهی توان مقابله با این باد و این بذر را در خود بپرورانند.

سیزده بدر، روزیست که آدم های تنها و آنهایی که خود را در تنهایی بین فردی میبینند، روزیست ، سخت و جانکاه.

اگر جایی رفتید و غریب و غریبه ای، خصوصا کودکی را دیدید که خیره، و ماتِ تماشای شما شده، از مٙحبت به او دریغ نورزید. شما آنجا یک مددکار خودکشی شاید باشید. قسمتی از گفتگویتان را با او تقسیم کنید. چون نان یک سفره ی خانواده.

 

@parrchenan

در نیمه های شب

پرچنان:
نیمه های شب است که تلفن زنگ میخورد. نگهبان یکی از بیمارستان ها بیان میکند زنی به همراه فرزندش پشت در بیمارستان هستند. از او خواهش میکنم تلفنش را به دست زن برساند. زن، ضد و نقیض صحبت میکند، مدعی است همسرش خواهد رسید. حدس میزنم مشکل روان داشته باشد. با تلفن همسرش تماس میگیرم، پاسخگو نیست. شروع میکنم او را مجاب کنم به نزدیکترین مرکز ما برود،چندین بار با موبایل نگهبان تماس میگیرم و با زن، صحبت میکنم،در بین صحبت های زن متوجه میشوم، مشکل مالی هم دارد، پیشنهاد رفتن به مراکز مان را با چاشنی مسایل مالی مطرح میکنم و سرانجام قبول میکند.
صبح با همکارم تماس میگیرم تا از سرنوشت زن و کودکش مطلع شوم. ببینم آمد یا نیامد.
میگوید آمد و به مراکز مربوط تحویل داده است. حدسم درست بوده و او زن را دچار اعتیاد تشخیص داده و احتمالا در مرکز مربوط جهت بهتر کردن اوضاع کودک و اگر خواست مادرش، تلاش خواهد شد.
حس خوبی دارد، اینکه زمانی که اکثریت آدم ها خواب بودند تو توانستی فردی را مجاب کنی به مراکز حمایتی برود و احتمالأ کودکش از شرایط بحران خارج شود.
این تلاش چندین نفره، از نگهبان بیمارستان که تماس گرفت و موبایلش را وسیله‌ ارتباطی کرد و برای او اسنپ گرفت تا همکارانم که او را در نیمه های شب جابجا کردند، برایم بسیار قابل تقدیر است. گویی در زمانه ای که  اکثریت آدم ها دنبال منافع خود هستند، آدمیانی هستند که درد کودکی، سرگردانی مادری را ادراک میکنند بدون آنکه نفعی مالی یا اداری داشته باشند. این رفتارها از لحاظ اداری هیچ وقت دیده نخواهد شد چرا که اصلا دیده شدنی نیست اصلاً.

خرم آن روز 
که 
بازآیی و
 سعدی
 گوید:
آمدی؟
 وه 
که چه مشتاق و پریشان بودم

 


استاد سخن، سعدی
حجم عظیمی از مفاهیم وجودی، در یک بیت. حالی که تک تک ما قادر به فهم تک تک واژه های بکار رفته در این بیت هستیم. حوصله داشتید این بیت را با مخلوط کردن تجربه زندگی تان مرور کنید.

@parrchenan

اقناع

مادری زنگ زده بود، از پسر دوازده ساله اش که بسیار بیقرار است و تاریخچه کودکی اش، مسلسل وار صحبت می‌کرد و در نهایت گفت:
تلویزیون گفته شماها جایی دارید که بشه بچه ها را آنجا گذاشت، آدرس بدید!!!
پرسیدم تا حالا بچه را روانشناسی یا روانپزشکی برده است؟
 پاسخ منفی داد و تمایلی نشان نداد و دوباره مسلسلی شروع کرد از اینکه این پسر با خودکار مبل چرمی ما را خط خطی کرده و میترسیم من و باباش آسیب بزنیم بهش و این تک بچه بوده و...
خانم خاااانم خااااانم
سکوت کرد.
خدایی ناکرده قلب بچه آسیب دیده بود چه می‌کردید؟
یکهو گویی وسط خط مقدم جبهه جنگ آتش بس اعلام شده باشد. گویی اخباری از بلندگو  مستقر در خاکریز،اعلام پذیرش آتش بس را در سال ۶۷ اعلام کرده باشد.
مسلسل سخنش بی خشاب شد، تیرهای حرفهایش نم کشید، چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام و زیر لبی گفت:
راست میگید و خدا... بقیه خداحافظی اش شنیده نشد. 
 نتیجه:
مهارت نگاه کردن از زاویه ای دگر به موضوع را در خود بپرورانیم.
نمیدانم بازی شطرنج را شناخت دارید یا نه، زمین بازی شطرنج کوچکترین زمین ورزشی دنیا است. گاهی که به بازی حریف در گوشه زمین خیلی فوکوس میکنی، دیگر مهره های دیگر زمین را گویی نمی‌بینی و آسیب را از همان جایی که ندیدی میخوری. باور کردنی نیست در زمینی بدین کوچکی هنوز خیلی از چیزها را میشود ندید.

یکی از راههای یافتن نگاهی دیگر، گفتگو با دیگری پیرامون موضوع مشخص است. زاویه ذهن آدم را باز
میکند


@parrchenan

جبرگرایی و مهربانی

ایام عید  و در ساعات پایانی وقت تحویل شیفت تماس گرفته بود. دچار تنش شدیدی در افکار و وجود خود بود و شب بسیار سختی را گذرانده بود، سابقه دو بار خودکشی را داشت. همکلام شدیم. فردی تحصیل کرده و باهوشی بود.
 نمی‌توانست از اشتباه دیگری بگذرد. چندین گفت و گو کردیم و به کوچه مشترکی نرسیدیم.
او چندین سال بود که انسان ها را انتخاب گر میدید. از او پرسیدم، کتاب تئوری انتخاب ویلیام گسلر را خوانده ای و پاسخ مثبت داد. پیشنهاد چند کتاب دیگر دادم  و گفتمش: اتفاقا تحقیقات جدید نورولوژیک ها و گفتار جدید فلاسفه مدرن و اشعری مسلکان و فیلسوفان قدیم ، بر جبری بودن زندگی و به طبع آن  نقش کم رنگ فرد در انتخاب هایش تأکید دارد. باورش برایش سخت بود.
نگاه انتخاب گری که روان شناسان بر انسان و فرد تحمیل کرده است، نگاهیست به دور از مناسبات اجتماعی که فرد در آن زندگی میکند و گاهی لازم است آدمی به فیلسوفان و جامعه شناسان و مددکاران که نگاه متفاوتی به فرد در قالب ژن هایش، تکاملش و جامعه اش دارد رجوع شود.
 ای کاش فیلسوفانی در نقش مشاوره هم در فضای امروز مشاوره ای نفس می‌کشیدند.

 وقتی تو نگاه حقیقی تر به زندگی انسان که سمت جبرگرایی میل میکند داشته باشی گویی از پشت میکروسکوپ نگاه اول به پشت تلسکوپ جبر گرایی ره یافته ای و از دور به نقاط دور می نگری و وارد جزئیات بسیار ریز آدمها و انتخابهایشان نمیشوی.
معتقدم نگاه مهربانانه به خود و دیگری  از زیر سایه نگاه جبری که تحقیقات جدید نورولوژیستها آن را به طور عملی و علمی تایید کرده و به طور عجیبی با نگاه اشعری مولوی و قدما  پهلو میزند، گذر میکند.
 تو وقتی میتوانی با خودت و دیگران مهربان باشی که خود را در اجبار و نه کاملا اختیار دیده باشی. شاید دارو عشق که مولوی برای انتخاب انسان تجویز میکند از دریچه این نگاه جبری عبور کرده باشد
اگر فکر میکنید با خود و دیگری مهربان نیستید و دیگران را مستحق عذاب و رنجی بابت رفتاری میدانید، به تحقیقات جدید در این زمینه و یک کتاب لاغر به نام دروغ/ اصالت عمل از انتشارات گُمان ارجاع میدهم.


@parrchenan

اولین استقلال

با یکی از اقوامم صحبت میکردم، نوجوانی که تازه به سن هجده سالگی رسیده است و بسیار سرزنده و قبراق با آمادگی جسمانی بسیار بالاتر از هم سن و سالهای خودش است اضطراب های معمول هم سن و سالهای خود را ندارد و یا در سطح نورمالی است.
آن زمانکه موقعیت انتخاب رشته را داشت، تلاش کردم تا به انتخابش جهت دهم و در نهایت رشته تربیت بدنی را در شاخه فنی و حرفه ای انتخاب کرد و از این انتخاب اکنون که دوره کاردانی را تمام می‌کند بسیار راضی بود. آمادگی جسمانی خوبی داشت و از لحاظ دویدن می‌توانست همپا باشد با هم در ایام عید در شالی ها میدویدیم.
از هم سن و سالهای خودش حرف میزد، اینکه در گفتگو ، آنها فضای ازدواجی به خود گرفته اند و منتظر!! تا کسی بیاید!!!
پاسخی که به آنها داده بود برایم  بسیارجالب بود:
«من خودم بچه هستم، هنوز اجازه شرکت در کلاس های مربیگری را ندارم آن وقت چگونه به ازدواج فکر کنم؟  میخواهم تازه تازه بروم سراغ مدرک مربیگری فلان رشته‌ها» و یعنی داشتن هدف، هدفهای کوتاه مدت اجرایی و لمس شدنی.
اما دختران دیگر چگونه فکر میکنند:
اجازه دهید بیان کنم، با توجه به بافت کلی فرهنگ این سرزمین فارغ از مذهبی و لائیک و آتئست و سکولار
 تقریباً همینگونه می اندیشند که:
تا دختری به سن نوجوانی _ جوانی میرسد، چیزی به اسم ازدواج در پس ذهنشان شکل خواهد گرفت و همه‌چیز خود و دیگری را از این فیلتر عبور خواهد داد، خود آگاه یا ناخودآگاه. پیدا کنید استرس ها و اضطراب های که به اسم درس به اسم کنکور به اسم آینده در پس این ناخودآگاه است.

یاد تماسی می افتم، دختری بیست و شش ساله بود که تماس گرفته بود و می‌گفت:«سال پیش سه چهار تا خواستگار بود اما امسال دریغ از حتی یکنفر، به نظر شما من ترشیده ام؟ مادرم میگوید منتظر باش بالاخره یکی میاد...»

بسیاری از ما مردمان ، فکر میکنیم برای رسیدن به «استقلال» باید اول از دریچه مالی یک زندگی عبور کنیم، پس باید درس بخوانم تا شغل خوبی بیابم. اما من مخالف این اولین هستم.
معتقدم برای رسیدن به اولین «استقلال»، از همه ابعاد، «استقلال» فکری، ذهنی ، مالی، شخصیتی،
 اولین گام رسیدن به «استقلال» بدنی است. یعنی آنکه تو با بدن خودت غریبه نباشی، بدنت و آمادگی هایش  و کمبود هایش را بشناسی و سعی در قوی ترکردن آن کنی. چرا؟ چون بدن است که باید این فکر و ذهن را در خود حمل کند و به آن جامه عمل بپوشاند. آمادگی جسمانی یک فرد مهمترین «استقلالیست» که یک فرد میتواند در زندگی خود داشته باشد، در واقع اولین «استقلال»، داشتن آمادگی جسمانی است، کسی که نسبت به بدن خود شناختی ندارد از آن حتی می‌ترسد، در پس زمینه «استقلال» مالی و درسی و علمی و... باز هم منتظر کسی هست، تا بیایید!!.

پینوشت: 
شاید این اندیشه هایی که اینجا به نوشتار تبدیل میکنم، برایتان خنده دار باشد، اما پیشنهاد میکنم امتحان کنید،
از اکنون به مدت یکماه، آمادگی جسمانی خود را بالا ببرید ( قدرت و هماهنگی بیشتر عضلات، ریه و اعصاب بدن) روزی سه تا شش کیلومتر در نزدیک ترین پارک به محل سکونت یا کار خود بدوید و با وسایل ورزشی آن کار کنید بعد از یکماه نه به وزنه نگاه کنید و نه به بدنتان، به افکاری که در شما در حال رشد و نمو هستد بنگرید و از این زاویه  یعنی «استقلال»، در آن درنگی کنید.

@parrchenan

جهان فاسد مردم را ، بریز دور و در این دوری
به عطر نافه یِ خود خو کن
کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
مفصل‌اند زمستان‌ها ، و برف نسخه‌ی خوبی نیست
برای سرفه‌ ی گلدان‌ ها ، گلی نمانده خودت گُل باش
تو را بکار و شکوفا شو ، تو را بچین و تو را بو کن
دلم دف است نیستانا ، نگاهِ صوفی ناخوانا
جهان پریشی مولانا ، دهان پریشیِ مولانا
تو خانقاه منی با من ، بچرخ و یا حق و یاهو کن
شب است یک تنه زیبا شو ، و چند ماه شکیبا شو
سپس مرا متولد کن ، بتاب رویِ شبم دریا
و جوجه اردک زشتم را ، به زیر بال و پرت قو کن
کسی نمیشنود ما را ، اگر که رویِ سخن داری
و درد حرف زدن داری ، اگر دهانِ خودت هستی
اگر زبان خودت هستی ، به گوش هایِ خودت رو کن
دو تا بریده یِ از شانه ، دو تا خجول دو دیوانه
منم دو دست که میخواهم ، بغل بگیرمت ای جنگل
تفقدی نظری چیزی ، به این دو ساقه یِ کم رو کن
مسم که پخش و پلا هستم ، دچار درد و بلا هستم
تو عادلی که طلا هستی ، به کیمیای مساواتت
تو را بدل به خودت اما ، مرا بدل به ترازو کن
تو را ببوس که لب هایت ،هنوز طعمِ عسل دارد
تو را بخواه که آغوشت ،هنوز میلِ بغل دارد
تو را بکار و شکوفا شو ، تو را بچین و تو را بو کن

حسین صفا

@parrchenan

این روزهای من

آخر شب بود که تلفن زنگ زد
 مرد و زنی خشمگین، پیرامون جمع آوری کودکان کار، پافشاری میکردند.
« همش چهار ساله ش شاید، زیر ماشین برود»
گفتم هنوز ارگان خاصی مسیولیت این امر را بر عهده نگرفته است.
مرد پرخاشگرانه حرفهایی زد و در آخر گفت، ما این موضوع را رسانه ای خواهیم کرد.
در تصور مرد، من آینه تمام نمای ظلمی بودم که او در آن لحظه داشت میدید. گاهی ما قادر به تفکیک کردن نیستیم.
اگر با من بود، همچنان اعتقاد به برخورد پلیسی با ماجرای کودکان کار دارم، چرا که مضرات  حضور آنها را در خیابان، زیاد میبینم. اما چه کنم که من، جزئی از سیستم هستم 
گاهی تفکیک جز و کل سخت میشود
 اینگونه مواقع معمولاً مپیشنهاد میکنم تلفن روابط عمومی، فرمانداری و شهرداری و بهزیستی را بگیرند و مستقیم به خود مقامات تصمیم گیرنده مطلبشان را برسانند.
###
گاهی افرادی زنگ میزنند که همکاران گشت ما به منزل آنها از بابت گزارشی رفته اند و آنها شکایت دارند از فرد تماس گیرنده و خواهان اقدام قانونی بر ضد او هستند.
 تقریبا دو تایم بلند مدت با او صحبت میکنم تا منصرف کنم او را از این اقدام قانونی. انواع استدلال ها را می‌آورم، گوشه چشمی به کودکان آسیب دیده که در تلویزیون و فضا مجازی نشان داده میشود میکنم و در آخر از آنها میخواهم، با توجه به آنکه گزارش همکاران ما هم موضوع پرونده را تأیید نمی‌کرد از این تصمیم منصرف شوند و معمولاً در این راه موفق هستم.

راستش، قبل ترها به این موضوع کم التفات بودم و میگفتم بعد پرونده به من ربطی ندارد. عملکرد مثبت یکی از همکاران در همین موضوع مرا به این سمت سوق داد که اتفاقا رفتار و سخن ما عمق پرتابی، بیشتری دارد و وقتی میتوان از بازخورد شر، جلوگیری کرد، پس باید تلاش خود را بکنیم.
###
 قسمت آخر داستان ریگو و رزا در این آخر سالی در پرچنان میگذارم ، اگر فکر می‌کردید باز خورد مثبتی خوانش این نوع کتابها دارد، بگوید تا کتابی دیگر را شروع کنیم.
من چند بار این داستان را خواندم، و واقعاً تعریف اصیلی از « ریفیق» بر من ارائه‌ کرد.
 خوشا رفیقان.
 سپاس ویژه از جناب دانشمند بابت پروراندن و تدوین خوانش ها و مترجم کتاب که آن را بر من هَدیت کرد.
###
 در ایام تعطیل احتمالأ مطالب ی که مدتها قبل در دفترچه ام نوشته ام را شروع به نوشتن در پرچنان کنم.
 تعطیلات بکام، سعی کنیم روزگار بهمان خوش بگذرد.

۲۶ ساله

دختر زنگ زد و مشاوره خواست، به قسمت مشاوره ارجاع دادمش، اما گفت هزینه ای ندارد که همان حداقلی را هم پرداخت کند و تقاضا کرد با خود ما مشکلش را مطرح و حل کند.
مشکلش را بیان کرد و سپس شروع به اولویت بندی مشکلاتش کردیم.
نپذیرفت، به دنبال راه حل سریع بود
ناگهان گفت من شوهر میخواهم، دخترهای فامیل می‌گویند که  از سن ازدواجت در حال عبور هستی.
در حالیکه ۲۶ سال بیش تر نداشت‌.
گفت:« سال پیش سه تا خواستگار بود اما امسال دریغ از حتی یکنفر!!»
گفت:« مادرش می‌گوید بنشین منتظر، بلاخره یکی میاد دنبالت!!»

نتیجه:
تا وقتی جامعه، دخترانش را چشم انتظار دیگری، تربیت میکند، نباید انتظار داشت، عدالت محقق و ظلم به افراد متوقف شود.
 این نکته و احتمال ریاضی را بیایید مرور کنیم.
طبق آمار وزارت بهداشت، از هر چهار ایرانی ، یک نفر دچار بهداشت روانی مختل هست.
 دختری که درس خوانده اما بازار کار برایش، محدودیت دارد و اینگونه پرورش یافته که:« یک نفر میاد میگیردت»،
 احتمال آنکه به فردی با مشکلات بهداشت روان، دچار شود بالا میرود.
 حال اگر « دچار» شد با توجه به قوانین جاری مملکت و « نه تبصره ها و شرایط ضمن عقد»
 عملا اسیر است. اسیر مردی با روان نا سالم.
 در واقع ما در حال تربیت ظالم و مظلوم هستیم و خود هم در این سیکل احتمال گرفتاری داریم‌.
 اما شاید بدترین اتفاق ماجرا آن باشد که برای تغییر در شرایط خود، به جای معطوف شدن به توانایی های خود، نگاه به دیگری خواهی داشت. نگاه به کنش دیگری، نگاه به دست دیگری خواهی داشت. و این یعنی خود اسارت. 

@parrchenan

فرزند داشتن یا نداشتن

تماس گرفته بود. مادر فرزند دو و نیم ساله ای بود که او را نمی‌خواست!!
 یهو ناخودآگاه گفتم: بله؟
« خیلی اذیتمان میکند و من و پدرش هم تصمیم گرفتیم، بگذاریم بهزیستی و هزینه اش را هم بدهیم».
وضعیت مالی بدی نداشتند و از محله ای خوب تماس گرفته بود.
حرفش ابلهانه بود من هم آدرس نخود سیاه دادم.
« برید فلان آدرس بهزیستی و این درخواست را آن‌جا مطرح کنید».

فکر کنم تنها جایی که میتوان گفت این جمله صحت دارد در این مقوله باشد:
«جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود».

###
 تماس گرفته بود، کارگری از جنوب شرقی ترین قسمت تهران.
« خانم سابقم بابت تنبیه بچه ها ازم شکایت کرده، الان فردا باید دیه دوتایشان را بدهم، پول نگهداشتن شان را ندارم. بغیر از این دو تا یکی دیگه هم از همان زن و دو تای دیگر هم از زن دومم دارم، چه کنم؟ ندارم؟»
پرسیدم چرا دادگاه برایت دیه بریده است؟
« تنبیه مختصرشان کردم»!!

پاسخ دادمش: «برو این شرایط را به همان قاضی که برایت حکم بریده بگو».
###
 در پارکی که صبح ها ورزش میکنم، کم کم در حال عمیق تر کردن آشنایی هایم هستم.
 آمد اسم و رسمم را پرسید و از زندگی ام.
پاسخش دادم و گفتم مجردم، حوصله بچه و این حرفها را ندارم. می‌گویمش که سالها مربی بچه ها بی‌سرپرست بودم و سختی بزرگ کردن بچه را از نزدیک لمس کرده ام.
هفتاد و یکسال سن دارد
پاسخم میگوید:
« اگر عقل امروز را جوانی ام داشتم، بچه دار نمیشدم. حتی اگر کشتی کشتی طلا بهم میدادند».
 ورزشکار سرحال و بدن آمده ایست.


 نتیجه این سه اپیزود:
 برای فرزند آوری به همه جوانب خود، خانواده، جامعه، اقتصاد، فرهنگ، احتمالات ناموجه، فکر کنید. خیلی فکر کنید.

@parrchenan

درختانِ جدید ِ خیابان ِ ولیعصر تهران،
سلام.

اما اگر من جای عوامل شهرداری بودم، سعی میکردم سرمونی و مراسم این عزیزانِ تهران را مفصل برگذار کنم.

 مثل فرش قرمز که برای بازیگران فیلم ها هنگام نمایش بر پرده برگذار میشود.

 اول از همه صدا و سیما را پیگیر میکردم از مردم پیرامون درختان  چنار گم شده یا بهتر بگویم خشک شده  تهران برنامه بسازد. بعد کمپینگ راه می انداختم و در نهایت به همراه داوطلبانی که اعلام آمادگی کرده اند، شروع به کار کاشتن درختها میکردیم و برای اینکار جشنی ترتیب میدادم. جشن تولد بازیگران جدید اکسیژن ساز تهران.

 تا ما مردم نسبت به درخت و درختان، قصه نداشته باشیم، کمتر به بود یا نبود آنان التفات خواهیم داشت.

چناران عزیز
 قدومتان پربرکت

@parrchenan

وای

تلفن زنگ زد، مادری بود دل نگران که سال گذشته دختر سیزده ساله خود را به شهرستانی دور شوهر داده بود و اکنون ناراحت بود که بعد از یکسال شوهرش اجازه هیچ گونه ارتباطی با آنها را نمی‌دهد. در خانه مانده و تلفنی ندارد و اگر بخواهم خلاصه کنم، « شنائتی » در وجود شوهر دخترش یافته بود و کمک میخواست.
یاد پرونده ای که وقتی خودم در گشت سیار بودم و مشابه این بود و دختری دوازده ساله عقد کرده بود و چند نفر دیگر را هم درگیر پرونده اش کردم و در نهایت هم نتیجه ای  نداشت می افتم.
خشمی فرا میگیردم، از تماس گیرنده می‌پرسم، دختری دیگر دارد؟ 
« بله پنج ساله و ده ساله»
فقر مالی داشتید؟
« نه»
 بر او تاختم، چون تَتارانِ سوار بر نیشابور. نمی‌دانم بیشتر بابت خشمم یا بابت اثر گذاری بر زندگی دو دختر دیگرش.
گفتم کاری نمیشه کرد و (واقعا هم قانون اینجا گیج است  با توجه به  درهم رفتگی و تناقضات قوانین  مربوط به سن کودکی و سن ازدواج و زن شوهر دار)و پاسخ دادمش« از دست ما کاری ساخته نیست».
 آب پاکی را دستش ریختم و  پنج دقیقه تقریباً همه گناه  و ظلمی که در حق دخترش میشد را بر سرش ویران کردم و در پایان گفتمش:
 او که سوخت مراقب باش این دو دخترت را به چنین سرنوشتی مبتِلا نکنی و در بچگی شوهرشان ندهی.

 آخرین تصویری که از این ماجرا یادم است، هیجانی توأمان با خشم و ناراحتی بود، هنگامی که گوشی را بر تلفن، گذاشتم.
 این ماجرا را با این که گذاشته بودم بنویسم، یادم رفته بود تا  ساعت دو نیمه شب چند هفته بعد که تلفنی بهم خورد.
 مردی قصد خودکشی داشت و مدعی بود حلقه طناب را هم برای بار سوم بر گردنش زمانی انداخته بود و اکنون نیز در بزنگاه است. پنج یا شش  بارِ دوازده دقیقه با او صحبت کردم.
 از شکنجه هایی که هفت سال بر زنش تحمیل کرده بود. از این که تعجب میکرد چگونه توانسته پانصد ضربه شلاقش را تحمل کند‌ از اینکه وقتی که صدای بلند زنش را می‌شنید، شکنجه اش میکرد، تا چهل بار با سیخ بر کف پایش میکوبید و چون در سی و هشتمین اش، دوباره صدای ناله اش بلند میشد این چله ها را تکرار میکرد و وقتی زنش چند ماه پیش او را ترک کرده است تا سه بار خودکشی کرده و اما زنده مانده است.
اینجا من هستم و افکارم و خشمی که نسبت به این شکنجه کر دارم، با خودم، خودم را مرور میکنم. اگر این مرد به سمت درمان برود و  این روانژندی را درمان کند کودکش در این سرزمین پر تلاطم و پر طوفان، بی حامی بزرگ نمیشود. اگر کمکش نکنم ...


 اینجا بود که یاد تلفن آن مادر و دخترْکودک شوهر داده اش افتادم.
مرد در دام دعا نویسی افتاده بود و می‌گفت زنش طلسم شده است..
 « زنم دوست دارد  به زندگی اش برگردد اما طلسمی او را کرده اند که اجازه به او نمی دهد»
 از او خواستم خود را در حالت دست بسته تصور کند که هفت سال کسی او را هر روز بشدت کتک زده است. و او حتی قادر نبوده به ضارب فحش دهد.
 او نسبت به ضارب چه حالی و قضاوتی خواهد داشت؟ و آیا این حالی که دارد را ناشی از طلسم میداند یا تجربه هفت سال شکنجه؟

 به طرز واقعا عجیب و باورنکردنی 
 این مرد قادر به تصویر کردن چنین خیالی نبود. گریز میزد راه سخن را عوض میکرد و اصلا نمی‌توانست چنین تصویر ذهنی که از او خواستم را خیال کند‌. گویی نمیفهمید.
شاید دو تا دوازده دقیقه را خرج این خیال اندیشی کردم اما دریغ.

نتیجه نگرفتم و او هم ذهنش از آن افکار خودکشی رها شده بود و راهی دگر را در پیش گرفتیم.

 اما چیزی که برایم عجیب ماند این عدم تصویر سازی و خیال اندیشی بود که او نداشت.

 یک نتیجه بیشتر از این پست نمیخواهم بگیرم:
« از آدمی که نمی‌تواند تصویر سازی ذهنی کند و خیال اندیشی کند، قوه خیالش تعطیل است، صدها  کیلومتر فاصله بگیرید. این آدم اگر  با تو دعوا کند نمی‌تواند این تصویر را در ذهنش داشته باشد که اگر اینگونه بزنم چگونه خواهد شد؟ «شاید مُرد» به ذهنش خطور نمیکند چون قوه خیال ندارد.
اگر  با تو شراکت کند، نمی‌تواند آینده بازار را خیال کند و تو از بازار جا خواهی ماند
 و اگر با تو ازدواج کند؛ وای بر این پیوند. وای وای وای.

@parrchenan

متواضع باش

اواخر شب بود که زنگ زد.
کودکی سیزده  ساله گریان پشت خط بود که می‌گفت برادر سربازش او را زده است.
« بیایید او را ببرید، یا بیایید مرا ببرید»
دقایقی صحبت کرد و از او خواستم گوشی را به مادرش دهد.
خود را اینگونه معرفی کرد:
 زنی هستم کارمند، در بیمارستان تا هشت شب کار میکنم، پدرشان پنج سال است زندان است و  اینها را با «دندون» نگه داشته ام. آمدم خانه، چسبیده بهم که برای من آیفون بخر، شانزده میلیونی اش را هم. وقتی که بهم لگد زد، داداشش عصبانی شد و او را زد.
دخترک گریه میکرد و داد و بیداد میکرد که یک آن، زن پشت تلفن داد زد:
«بیایید این رو ببرید بهزیستی، خسته شدم»

سه تا دوازده دقیقه با مادر و دختر صحبت کردم، مادر را قانع کردم داور منصفی باشد و خشونت برادر دختر ش را محکوم کند و با توجه به سن بسیار حساس دختر، با مشاور مربوط شود و دخترک را هم قانع کردم با مشاور گفتگو کنند.  ذهن هر دو را به این نکته معطوف کردم که از مشاور بخواهید که مهارت حل مسأله را به شما یاد دهد.

با اغماض میشد برای این تلفن، پرونده پر کرد اما با توجه به  زن خسته پنج سال دور افتاده از شوهرش که عمله این زندگی شده و این گفته اش که مدتی هم  دخترش در بهزیستی باشد، نمی‌خواستم به این ذهنیت مادر جولانی دهم. فضای مشاوره فضایی است که هر دو به آن نیاز داشتند و هر دو از آن استقبال کردند.

اما چیزی که باعث شد اینجا این موضوع را بنگارم، خواست دختر بود: « گوشی پانزده میلیونی»

گاهی که تبلیغات تلویزیونی بخصوص خورد و خوراک و پخت و پز با آن فیلمبرداری های عجیب و غریب که من سیر شده بعد از شام را گرسنه میکند میبینم، دلم برای کودکان سرزمین میسوزد. یک شو و تبلیغات دیوانه واری رسانه تلویزیون و اینستا جهت بیان این جمله که ما خوبه هستیم چون اینها را داریم و اینها را میخوریم و شماها که می‌بینید و نمیتوانید داشته باشید و بخورید اهِ هستید، در بین ما  و حاکمیت ما شکل گرفته است.
در کتاب هنر خوب زیستن که در پست قبل معرفی کردم چند مقاله با دلایل منطقی دارد که بیان میکند برای زندگی خوب داشتن:
متواضع باش.


این کودک، در آتش شوآف من و تو است در نشان دادن دارایی هایمان و محنت مادرش را همین من و تو با این رفتار افزون کرده ایم.
 ما اگر داریم متواضع نبودیم.

فردا روزی به ۱۲۳ زنگ نزنید که این توله سگا رو کی جمع میکنه از خیابون که از ماشینم آویزون شدن !!

@parrchenan

صداست

امان از  «صدای »فقر

سوار بی آرتی که میشوم و در اتوبوس بسته میشود، بوی تند ادرار مشامم را سخت می آزارد. با نگاهی به مسافران و درب بسته اتوبوس میکنم و، متوجه اوضاع میشوم. بویناکی از ویلچر پیرمردی است که زنی در کنارش مراقب اوست.
پرتاب شده ام به زمانی که در گشت سیار، کار میکردم و ماموریت‌هایی از جنس کهنسالان درمانده. پیرمرد سر و وضع مرتبی داشت و نشان از اصلاح سر و صورت خود داشت، اما توانی نمانده بود، نه برای خودش و نه همسرش که این جسم فرمان ناپذیرش را  بشورد و بهداشت اش را برقرار کند. احتمالأ آنقدر فقیر بودند که مجبور بودند برای رفتن به دکتر و درمان از بی آرتی استفاده کنند.
بویناکی مرا یاد ماجراهای عطر ادوار!!! انداخته بود.
به پیرمرد و بویناکی اش فکر میکردم و کاری که از دستم ساخته نبود. به قول همکارم، خیلی از تلفن‌ها و مددجویانی که میبینم و می‌شنویم را خجلت زده هستیم از کاری که نمیتوانیم انجام دهیم. میخواستم ایستگاه بعدی پیاده شوم و خودم را از بویناکی اتوبوس رها کنم.
اما ماندم تا ایستگاهی همیشگی.
بوی فقر را باید چشید، داستانش را شنید و اجازه ندهی نمودار های اقتصادی همه وجودت را در بر بگیرد.
###
دختری آخر شب زنگ زد و آدرس بیمارستان اعصاب و روان خواست.« صدایش شکننده خسته بود».
خواستم حرف بزند و سی و پنج دقیقه حرف زد و از فقر و پرخشاگری مواج و دایم در خانه شان گفت. به وضوح دختری باهوش بود، «صدایش» این را میگفت.
این که در مترو دستفروشی میکرد، تا در دانشگاهی دور در رشته ای خوب قبول میشود و تا یازده ترم داستان لیسانس را کش میدهد،تنها به یک دلیل:
«به خانه باز نگردد».  بیاندیشید،  انسان ها همه فعالیت زورشان را انجام میدهند که شب به امنیتشان باز گردند،« به خانه شان». خودتان را در سفر، سر کار و این اندیشه که به خانه برگردم و... آخیش.
به خانه برگشتن را و فضای عمیقی که دارد را یک مسافر دوچرخه سوار میفهمد که چندین روز در آب و باد و آفتاب رکاب زده باشد.
کسی میفهمد که مفهوم عمیق« خانه» را فهمیده باشد.

اکنون یکماه است که بازگشته به خانه ای که نمی‌خواست به آن بازگردد.
از رفتار و گفتار بدی که با اهل خانه داشته ناراحت بود اما دلش خنک هم بود، در یک تناقض بود.
« چرا ابتدا تماس آدرس بیمارستان روانی را خواستی؟»
« به نظرت این رفتارهای بدی که تعریف کردم، مشکل روانی نبوده؟»
 « نه، چون دانشگاه، که بودی، مشکلی نداشت رفتارت، فضای ناهنجار خانه، تو و هر کس دیگری از جمله مرا هم، « دچار» میکند».
 با همین جمله سبک شد، « صدایش» این را میگفت.

 اوج فقری که از خانواده اش گفت و صداش لرزید:
« مادرم از پدرم جدا شده که دوباره برود تحت پوشش بیمه پدربزرگم، هیچ کس نمیداند، چقدر دلم برای مادرم میسوزد، او قهرمان زندگی من است».

حیفم آمد این« صدا»،که از هویت فردی سخت کوش خبر میداد حرام شود. امیدوارم راهکاری که دادمش، اثر کند‌. 
 « صدایش» در آخر گفتگو، می‌درخشید!!

بیشتر مواقع شرمنده « صداها» هستم.
 «صدای» زنانی که کتک خورده اند و له شده اند و به تلفنی دیگر، ارجاع میدهم. از «صدایشان» له شدگی را میشود فهمید
و اکنون میدانم چرا شاعر گفته تنها «صداست» که می ماند.

 

@parrchenan

تنها صداست که می ماند
چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ....آه
وقتی که سوسک سخن می گوید .
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها میدانید ؟
@parrchenan

آشغالها دوست داشتنی

شیفت هستم و تلفنم زنگ میخورد. زنی گزارش دامادش را میدهد که بر روی پای نوه سه ساله اش آب جوش ریخته است.
 بعضی وقتها معطل میکنم، سیم جین میکنم ، تا تشخیص دهم تماس واقعی و حقیقی است یا خیر؟
اما اینجا نه، سریع تشکیل پرونده دادم، صدای زن، گواه صادقی بود از گزارشی صادق.
با اینکه پرونده تشکیل شده بود، اجازه دادم تا پایان فرصت زمانی تلفن، حرفش را بزند و من شنونده باشم.
ساعاتی دیگر زنگ زد.
آقا میخواهم پرونده را کنسل کنم.
انگار که ما آژانس باشیم.
«نمیشود خانم. پرونده حتما باید ارزیابی شود». حال آنکه می‌توانستم در آن نیمه شب، پرونده را اصلا به حوزه مربوطه فکس نکنم.
« دخترم نگران است که شوهرش طلاقش بدهد»!!!
گویی دل نگرانی به کودکی که پایش آب جوش ریخته شده به نگرانی درجه دوم تبدیل شد.
همدلی میکنم که ما کارمان را بلدیم، نمخواهیم «شر» افزون کنیم و در کاهش آن اقدام خواهیم کرد.
دوباره ساعتی دیگر تماس می‌گیرد.« دخترم نگران است که شوهرش طلاقش دهد، اون بچه هم کف پاش، یک ذره آب داغ ریخته شده دیگر».
«به هیچ عنوان نمیشود. حتما باید گزارش بررسی شود‌».

با خودم پرتاب شده ام به داستان زن ایرانی.( نه همه زنهای ایرانی صد البته)
زن ترسو غیر مستقل حسابگر( هر چند در اقلیت)
این زن وابسته ترسو که  در سیستم آموزش و پرورش و نهادهای تبلیغی و سازمانهای فرهنگی حاکمیتی، تنها از برای مادری قرار بود تربیت شود و گویی حتی این هدف هم محقق نشد. زنی که شجاعت در او شَکل نبسته باشد، تا حدودی استقلال نداشته باشد نمی‌تواند حتی اولین دلنگرانی اش فرزند جوشیده اش باشد. میشود دلنگران زندگی خودش و جدایی اش.  و تنهایش و چه کنم چه کنم هایش، و گریه کردن و لب فرو بستنش . باور دارم این زن که شجاع نباشد، فرزند شجاعی هم تربیت نخواهد کرد، یک فرزند پاستوریزه همونیژه ترسو وابسته شده نازک نارنجی شاید. پس، حتی نهادهای پرورشی انقلابی که به دنبال تربیت انقلابی نسل های آینده هستند نیز ناکام خواهند ماند.

 گفتمان فمنیست معقول، را در مناسبات حقوقی نباید جست، یک پله عقب تر حتی ، در چیدمان مناسبات اقتصادی، یک پله عقب تر، در پرورش دختران سرزمین، یک پله عقب تر در نگاه نقش زن در جامعه.
نگاه فقط مادری که حاکمیت با زبان بی زبانی به زن دارد حتی او را در این نقش بدلایل بالا ناکام خواهد گذاشت.
چه باید کنم،  چه باید کنی؟
اگر خواننده این نوشتار زن می‌باشد، شروع به اندیشیدن در این پله های مطرح شده کرده و در هر پله که آسیب پذیر می نمود، شروع به بازسازی مجدد آن پله کند‌. خودش را در قالب زن مثال واقعی که در بالا اشاره کردم قرار داده و ابتدا با او همدلی کند و بعد از خود بپرسد من جای او بودم، چه میکردم؟ می‌توانستم چون او رفتار نکنم؟ با چه ابزاری؟ آن ابزار ذهنی، صفتی، قانونی، حقوقی، مالی را برای خود فراهم کنید.
اگر خواننده این نوشتار مرد هستیم.
به دنبال زنانی با ویژگی هایی منفی که اشاره شد، در زندگی مان نباشیم. یا اگر چنین زنانی در زندگیمان هست، شروع به ترویج و قدرتمند نمودن آنها در ابعادی که ذکر شد باشیم.
 پی نوشت: نقاشی بزرگ این روزهای میدان ولیعصر، تنها به نقش مادری زن اشارت دارد، این نوشتار در پی این توضیح بود که زنی تنها در این نقش با توجه به مثال واقعی زده شده در روزگار امروز، در تربیت همان سه فرزند در تصویر هم ناکارآمد خواهد بود)
###

فیلم آشغال های دوست داشتنی، فیلم دوست داشتنی بود. خیلی فیلم عزیزی بود برایم. آن‌جا هم یک مادر است و یک دنیا حرف. حیف است که این فیلم را به نقد سال ۸۸ تقلیل دهیم. بسیار حیف است. منیر یعنی مادرم ایران و اگر با این استعاره جلو برویم فیلم بسیار درد غمناک شیرینی دارد. مادری که توهم به سراغش آمده و خود میداند و کمک میخواهد. مادری که یک نسلش مبارزان نستوه شکنجه شده تربیت کرد، نسلی دیگر، جنگجو وطن خواه و در نهایت نسلی مهاجر و غمگین و مِلون( نه شجاع)
 فیلمنامه بسیار قشنگی داشت. شهاب حسینی و عشق به  وصال رسیده اش سیمین را خیلی دوست داشتم. منیر را خیلی. منصور را هم. گفتگو منصور و پسر رزمنده را گریستم.
 و دلم برای آن مهاجر غمگین سه ستار زن سوخت. خییییلی
منیر تکلیفش با تاریخ مشخص نیست.
حتی ما هم.
آیا من بودم آن کیسه را میبردم یا در خانه می‌گذاشتم؟ 
پاسخ من:  با دلم تصمیم میکرفتم ونمیبردم، نه چون ناشی از توهم ضرب‌در در منزل بود، چون برایم انچه داخلش گذاشت، از صفحه گرامافون تا قابهای عکس ها به عنوان نماد تاریخی و نسلی، هنوز« دوست داشتنی » هستند.
 اما عقلم میگوید باید ببری.
منیر، من هم هستم. آدمی گیج و کمی خسته.


پیشنهاد اکیدی برای دیدن این فیلم دارم.
 لطفاً ببینید و پاسخ خودتان را بدهید. من جای منیر بودم چه میکردم؟ 
شاید بار دومی هم بروم ببینم.

@parrchenan

خود خودم دگر دگری

در گفتگویی هستم و می‌گوید: نوشته های حسی عاطفی ات خوب بود و این روزها کمتر اینگونه می نویسی.
 در گشت سیار که بودم عاطفه ام و احساساتم به سختی درگیر موضوع می‌شد. گاهی در همان لحظه بروز نمیدادم و بر روی چنبر که می نشستم، جور اشکهایم را چنبر بر عهده می‌گرفت. اول اینکه موضوع را مشاهده میکردم، با گوشت و پوست و همه حواسم. دوم آنکه برای پیش برد کار، نیاز به وجدان کاری بسیار بالاتر از معیار عرفی بود و برای تقویت این وجدان، نیاز بود عاطفه و احساسم رو باشد. دست برتر میدان باشد. اما حالا که پشت خظ تلفن ۱۲۳ آمده ام، عقل و قوه منطقم، دست برتر را دارد. تنها راه ارتباطی من با مخاطبم، تلفن و صَداست. باید بتوانم مجاب کنم کار درستی کرده که زنگ زده و گزارش کودک آزاری اقوام یا همسایه را داده، مجاب کنم خودکشی نکن، خودت را نکش، مجاب کنم از خودت فرار کن، مجاب کنم به خودتت برگرد و در عین حال تشخیص دهم کدام تلفن از سر آزار و خصومت است. کدام نیاز دارد من شنونده اش باشم و کدام نیاز ندارد و همه اینها، مستلزم آن است که عقل و منطقم رو باشد و وجودم را مدیریت کند.
 این روزهای سهیل یک لاکپشت پیر منطقی است که آرام در لاک خود می نشیند و می اندیشد.

یکی از نوشته های مربوط به گفتگویم پیرامون فردی با افکار خودکشی را خوانده بود و می‌گفت خیلی کم حقوق میگیری بابت این کاری که میکنید.
با کم و زیاد دریافتی ام کاری ندارم، اما بعد از یک دیالوگ سخت پیرامون خودکشی، بقدری خسته میشوم که گویی با گری کلسپاروف سر مرگ و زندگیم شطرنج بازی کرده ام. گویی کوه دماوند را از جایش تا چابهار جابجا کرده ام، خستگی که اگر روزگاری شطرنج باز نبودم باورم نمیشد این خستگی از کجا آمده است. من که بر روی صندلی بودم. پس از کجا این حجم خستگی بر من چون وزنه هایی از جنس سرب آویخته شد؟
معمولاً بعد از چنین دیالوگی دوست دارم بصورت جنینی دراز بکشم. 


چند صباحی بود از خودم ناراضی بودم، کاری، عملی، برای «دیگری _ دیگران» ،بدون «چشم داشت» نکرده بودم. مربی شبانه روزی که بودم، بچه ها اجازه اینکه از این فضا فاصله بگیرم نمیدادند. برای پیش برد اهدافم در خوابگاه، قول بردن آنها را به کوه میدادم و همین اردو و قولی که داده بودم، بچه ها را نسبت به من همراه تر میکرد. از آنجا که جابه جا شدم، در گشت ۱۲۳ اورژانس اجتماعی که امدم، گروه آفتاب کاران، اجازه خارج شدن از کار بدون چشم داشت را نمیداد و پرونده هایی بودند که اگر می‌خواستی کاری کنی از جنس شرح وظایف نبود.
اما در خط ۱۲۳ فاصله گرفته بودم.
در جلسه  ان جی او شکوفا، گفت برای عیدی بچه ها در مضیقه مالی هستیم، پرسیدم چه چیز بچه های کار را خوشحال میکند.
گفت :« اردو»
 قبول کردم ایام عید یک «اردو کوه» ببرمشان.

 این هفته هم به دعوت دبیر انجمن کوهنوردی دانشگاه بهشتی،با دانشجویان آنجا همراه شدم. لذت چشاندن طعمی دیگر از زندگی، نگاهی دیگر، زاویه ای دیگر به «دیگری _دیگران » قابل وصف نیست.
زمانی « خود_ خودم» خیلی مهم بود، هر هفته باید یک قله پر هیبت میرفتم اما این روزگار اکنونم دیگر این مهم نیست. شاید این چشاندن مهم تر باشد حتی.

 در سرما و خستگی بعد از قله نشسته بود و می‌گفت چرا من آمدم کوه، آخه!! دو دقیقه ایستادیم بالای قله و الان سرازیر شدیم در این شیب خطرناک پر برف و من پر از خستگی!!؟؟؟ چرا؟؟

هر جوابی بغیر از این پاسخ، مرا راضی نکرد.
«کوهنوردی همچون زندگی
 به همان اندازه، «هیچ». به همان اندازه «عبث.»»

از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
خیام

@parrchenan

تابو

پرچنان:
خانمی تماس گرفت بر صدایش بسیار مسلط بود. مشاوره میخواست، تا آمدم تلفن صدای مشاوره را بدهم، گفت دو هفته پیش افکار خودکشی داشته است و مدتیست چیزی خوشحالش نمیکند.
 و... کمی درنگ کردم، گفتگو را ادامه دادم، تا کاملا به سمت مشاوره، خود خواسته متمایل شود. از نامزدش گفت که، عاشقش بوده و اکنون شیشه ای شده است. اینکه اگر اینگونه نمیشد، با او ازدواج میکرد. 
« میخواستم خانه بخرم، صد میلیون کم داشتم، او بهم داد، صد میلیون برای او همه زندگیش بود، البته به مرور پسش دادم»
از او خواستم به همین نکته بیشتر توجه کند و نگاه ««انتقادی»» به آن داشته باشد. 
« تو جای او بودی اینکار را میکردی؟»
مکس میکند و پاسخ منفی میدهد. 
بیان میکنم:«گویی کسی که رفتارهایی این چنین سرد و داغ دارد پتانسیل رفتارهای بعدی هم دارد. رفتاری مثل مصرف شیشه».
به فکر فرو رفت و گفت تا به حال از این زاویه نگاه نکرده بوده است. در نهایت تلفن صدای مشاور را دادم.
 دوست داشت، تنها با « صدا» روبرو باشد و نه هیچ چیز بیشتر.
 تا به حال حبیبی را این چنین در چشم محبوب، از سکه نینداخته بودم.
 این روزها ذهنم در تعریف عشق می چرخد؟ عشق و تعریف آن چیست؟ چه بسا بسیاری از نیازها را به عشق نسبت دهیم. عشق، کلک طبیعت و تکامل برای ادامه حضور ژنهاست. شاید ‌.
 مرد و زنی زنگ زده اند که سه کودک خردسال تا هفت سال دارند و گاهی تاق می‌شوند و پدر میزندشان. مادر و پدر هر دو تا هشت و نه شب سر کارند!! «پدر خود را اینگونه معرفی میکند: من آدمی بسیار آرامم. اما اینها بی نهایت شیطنت دارند.»
آیا این دو گول خورده ژنهایشان هستند؟
پادکست های تابو، کار فهمیه خضری را گوش میکنم.
تقریبا هر سه نفر دست به مغالطه های ریز و درشتی میزنند. مهمان روحانی برنامه، همه تلاش خودش را میکند که اسلام را تنها در قرآن و مفهوم اخلاقی اش و نوع ارتباط زن و مرد بیان کند و مهمان فمینیست برنامه اما به حق، در مناسبات قانونی و فقهی الزام آور معرفی میکند. آری برادر چهل سال حاکمیت اسلام، اینک از خود کارنامه قرار داده است‌. دلم برای مهمان روحانی برنامه سوخت. دیگر نمی‌توانی از اسلام، فقط از بعد اخلاقیش صحبت کند. مهمان فمینیست هم البته مغالطه داشت. باید گوش کنید تا متوجه این قسمت نوشتار شوید. وقتی که عدم رضایت زن قانونی مردی را به رابطه، تا حکم تجاوز بالا میبرد، خبر ندارد که ای بابا، این زن در فرهنگی زیست کرده و زیست میکند که نفقه میگیرد.
در قبال خدماتش، هزینه اش را دریافت کرده، پیش پیش. خانواده برابر اینگونه زیست نمیکند . نه زن داستان و نه مردش. یاد حرف بچه های شبانه روزی در هجده سالکی و هنگام ترخیص شدن و نگاه ترسانشان در مواجهه با جامعه می افتم:
« ای کاش دختر بودیم، می رفتیم زن یکی دیگه میشدیم خرجمان را میداد».

 اما عشق:
این روزها  که پای تلفنم و  با دیگرانی از پشت خط گفتگو میکنم، این جمله ذهنم را مشغول کرده که روزگاری از زبان استاد منصوری شنیدم:
عشق، مفهومی مردانه است. اگر نگاهی به طبیعت کنید خواهید دید نرها برای رسیدن به ماده ها تا پای جان حتی می جنگند.


@parrchenan

دی شیخ با چراغ دو

این نوشته را اول صبح، بعد از شیفت نیمه خواب هوشیار بیداری نوشتم و یک پی نوشت هم دارد که زایشی است جدید  از آنی و لحظه‌ای ،بعد از رکابیدن تا به منزل:

 

دقیقه هفت‌:
 در دقیقه هفت او نا امید و من هم کم امید برای رسیدن به یک راه گریز، نجات دادن از خودش شده بودیم. « نه من کارم را تمام میکنم دیگه». با صدایی ضعیف که جمله کِش می آمد گفت.
تا دقیقه هفت فهمیده بودم یک کودک دوازده ساله و یک جوان هجده سال دارد. هجده ساله از آب و گِل درآمده اما آن دوازده ساله چی؟
یاد دیالوگ نیمه شبم در ماه پیش افتادم. زنی که افکار شدید خودکشی داشت و زنگ زده بود و در پرچنان هم نوشتم. مادرش خودسوزی کرده بود و از کودکیش که دایم نگران بود هنگام ورود به منزل با جنازه مادرش روبرو شود مگفت و از خودش میترسید‌.
سهیل، نگذار کودک دوازده ساله او سرنوشت آن زن را تجربه کند. نیاز به یک گل داشت تیم ما. 
 سخن کِش آمده اش را گفت و

 سکوت کرد و سکوت کردم. 

زمانی بود در کوه و کمر، در یخبندان خیابان، پایم سر می‌رفت و زمین می‌خوردم به کسری از ثانیه بلند میشدم، که یعنی، نه چیزی نیست. اصلا من مگه افتاده ام اصلا؟؟؟
اما چند صباحی است که  اگر سر رفتم، بعد از آن درنگی میکنم. سریع برپا نمیزنم. میپذیرم سُریدنم را. شاید آخرین تصادف با چرخ که چندین ماه پیش اتفاق افتاد در این رویکرد جدیدم بی تاثیر نیست. درنگی، تا ارزیابی، تا شاید معجزه ای.

سکوت کرد و سکوت کردم

یاد گل اولی که به دلیل اشتباه دفاع ایران، از ژاپن در بازی های آسیایی خورده بود افتادم. چه اشتباه مهلکی کرد دفاع، و من اکنون در دقیقه هفت آن را فهم میکنم، او را درک میکنم. 
درنگ من ممکن است با قطع تلفن از جانب او همراه شود. اما از این که زودی بحرفم، بدون آنکه بدانم چه میخواهم بگویم،  بدون آنکه فهم کنم خودم را، او را، پیدا  کنم او را، خودم را،مثل آن تیز پاشدن بعد از سر خوردن است.  مثل همان«چیزی نشده است که» است. گویی از همدلی ام می‌کاهد. کمی شانس را هم چاشنی زندگی او کنیم. نه مگر که همه زندگی،همه همه همه زندگی شانس است که به آن اجبار هم می‌گویند؟

 سکوت کرد و سکوت کردم.

 در مرحله ای نبود که کودکش رو یادآوری کنم.

سکوت کرد و سکوت کردم

 در دقیقه هفت مانده بودم. از کودکی زمان برایم مهم بود. تقریبا همیشه آن تایم بودم و هستم. از اولین کادو هایی که  در کودکی دریافت کردم، ساعت بود. ساعت مچی، ساعت شماطه دار، ساعت عقربه ای، ساعت کامیپوتری و در ساعت کامیپوتری ماندم، سالهاست مانده ام، چرا که دقیق ترین است. و اکنون کارم ، لحظه ام با لحظه و زمان فردی دگر گره خورده است که در دقیقه هفت که مانیتور تلفن نشان میدهد گیر کرده است.

سکوت کرد و سکوت کردم

به پسر دوازده ساله فکر میکنم، سرنوشت اش بعد از دیدن جنازه پدر، به روزگارش با خاطره ای که، پدرم خودکشی کرد، به باب جدیدی که جلوی چشمش گشوده خواهد شد: باب خودکشی.

سکوت کرد و سکوت کردم

به کتابی که در همان شیفت خوانده بودم فکر میکنم. به مقاله ادیپ و شرکان با پارگراف های بسیار بسیار بسیار زیبایی از مسکوب نوشته جلال ستاری. دلم نمی‌آمد آرام بخوانم، بلند چون شعر میخواندم و همینگونه فهمی دگر از فیلم همه میدانند اصغر فرهادی برایم شکوفا شد. او از ادیپ حرف زده بود. بخدا او این مقاله جلال را خوانده و شروع به نوشتن فیلمنامه همه میدانند کرده است.  اصغر تو دزدی!! دزدی که دوست داشتم جای تو باشم. همه میدانند از این زاویه بسیار با شکوه است. چرا ندیده بودم این زادیه را؟
مسیولیتی که در اسطوره ادیپ ، از پدر تا فرزند کشیده می‌شود.

مسیولیت کش آمده این پدر در قبال فرزندش که به لحظه مسیولیت من پشت تلفن گره خورده است‌.
سهیل، مسیولیت سرنوشت این کودک دوازده ساله اینک در کلام توست. همچون بازیکن دفاعی که گلی ناشی از اشتباه او تیمش خورده و هشتاد میلیون چشم او را نگاه میکنند، پر میشود از چی، پر میشوم از چی، نمیدانم شدم و معجزه اتفاق افتاد.

 سکوتش را شکست و سکوتم را شکستم.

 و بقیه داستان که در متن اصلی به آن اشاره شد.
صبح پرونده را به واحد مربوطه با قید آنی ارسال کردم.

@parrchenan

دی شیخ با چراغ

پرچنان:
زنگ زد، 
«آقا هر چی قرص پیدا کرده ام ریختم جلو رویم، جلوم پر از قرص است...»
شروع به دیالوگ با او شدم.
  دیالوگی از این جنس، نفس گیر و دقیق باید باشد. حواسم را جمع میکنم تا از جنس دیالوگ فاصله نگیرم.
 باید او را از دست دشمنش نجات دهم. دشمنش، خودش است.
دقیقه هفت، خسته و به بن بست رسیده هستیم. خداحافظی میکند. تلاش مجددی می آغازم. مثل تیم فوتبالی هستم که نیاز به یک گل دارد تا در تورنومنت بماند. بی میل پاسخم میدهد و در نهایت در دقایقی پایانی تورنمنت دوازده دقیقه ای ما دفاع حریف اشتباه میکند و گل لازم را میزنیم:
«شما میتوانید با او صحبت کنید؟»
 «آری شماره اش را ده». همین که شماره را می نویسم یک تکنیک میزنم.  «صبح ها ساعت چند بیدار میشود؟»،«هشت و نیم»،« یعنی ساعت ده یازده صبح سرحال و قبراق میشود دیگر؟»، « آری».
زمان خوبی خریده ام
 در دقایق پایانی دوازده دقیقه دوم هستیم. تا حدودی اعتماد هم را جلب کرده ایم. 
«حمید جان، به خودت هفت روز دیگر وقت ده، مثل بازی فوتبالی که داورش، هفت دقیقه وقت اضافه گرفته است. ما هم هستیم. قبول؟»
و وقتی که قول و قرارداد گرفتم، از او تقاضا کردم همه قرص ها را همین الان در چاه توالت بریزد و قبول کرد.
این قسمت مسابقه و وقت اضافه داوری را بعدا به آن فکر کردم. قصه ای دم دستی و در عین حال بسیار  اماده به ذهن بود. این داستان را مدیون کتاب« حیوان قصه گو» هستم. کتابی که سر بزنگاه اینگونه به کمک من و انسانی که دشمن خود شدست، آمده بود.
 همه انسان و انسانیت اش به این حیوان قصه گویی اش ربط دارد.

یاد قصه ای دگر می افتم. یک سری چراغ قوه هایی کودکانه بود که فروش نمی‌رفت. برایشان قصه ساختم. وقتی مشتری می‌پرسید اینها چیست؟
توضیح میدهم:
«شما برای کودکاتان در یک اتاق نیمه تاریک چیزی مخفی میکنید و به او این چراغ قوه را میدهید و می‌گویید برو گنجی که در جزیره تاریک مخفی شده است را بیاب و او با چراغ اش به دنبال گنجش میرود و پر از هیجان میشود. وقتی می یابد اعتماد به نفسش با تشویق عزیزانش بیشتر میشود. سرچر شدن را از کودکی در او نهادینه میکنید».
همچون شاعران بزرگ:
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
چراغ قوه ای که فروش نمی‌رفت با این قصه اولین مشتری، چهار عدد از آن خرید.
هیجانش را افزون تر میکنم:
شما حتی میتوانید نقشه گنجی هم برای او بکشید و به دستش دهید.

 انسان و همه قصه هایش که اگر نبود تخیلش، هنوز بالای درختان میزیست.

@parrchenan

میتوانم صدایت کنم بابا؟

به همراه مادرم مشغول دیدن سریال خانه کوچک هستیم. موضوع این داستانش آن است که پسرکی یتیم به جمع اینگلز ها پیوسته است و داستان در حال نمایش دادن عمیق تر شدن روابط عاطفی بین آنهاست.
پسرک در حالیکه در مزرعه سخت کوشیده، شباهنگام، به پدر خانواده میگوید: میتوانم شما را بابا صدا کنم؟
اینجا دیگر از داستان فیلم جدا میشوم و وارد داستان و خاطرات خودم میشوم.
پرتاب میشوم شش سال پیش، زمانی که مربی شبانه روزی بودم. پسرکی به جمع ما اضافه شده بود و سخت میکوشید. نظافت مشکلی میخورد و بچه های موظفی آن شیفت کار را کامل انجام نمیدانند، کار را دست می‌گرفت و به نحو احسن تحویل میداد.
  بعد از دو سه هفته یک شب، همین که خاموشی زده بودم و بچه ها در خواب و بیدار بودند، آمد کنارم نشست و آرام شروع به حرف زدن کرد و حرافی کرد و  گفت: آقا؟
جانم
 کمی مکث کرد و گفت: «میتونم بابا صدات کنم؟»
تقریبا چکشی پاسخ منفی دادم و او هم دیگر آچار فرانسه شیفت نشد. تربیت خوابگاهی و پرورشگاه حکم میکرد از یک لذت بابا گفتن او را محروم کنم!!
به خودم می آیم و میبینم فیلم در حال پخش است.
این سریال را پنجاه سال پیش ساخته اند و از همان زمان، شروع به مهندسی فرهنگ خود کرده بودند و درحال جا انداختن فرزند خواندگی بودند و اکنون جامعه شان گندم آن بذر پنجاه سال پیش را درو میکنند و انسان هایی را تربیت میکنند که با مشکلات کمتری مواجه هستند و جامعه و سرزمین شان از آن بهره می‌برد. 
 با دوست و‌ همکارم که در این ده سال در سازمان کار کرده ایم صحبت میکردم و اسم بچه ها را نام میبرد و میگفتم نه اوضاعش خوب نیست. این هم نه...
به تلفن هایی که در شیفت پاسخ میدهم فکر میکنم.
«آقا من می‌خواهم یکی از این بچه های کاری که چند صباحی ایست میبینم و به دلم افتاده را به فرزندی قبول کنم، با خانواده اش هم صحبت کردم و قبول کرده»
نمیشود. قانون ایران اجازه این کار را نمیدهد.

به قوانین دست و پاگیر و بسیار سختگیرانه فرزند خواندگی می اندیشم که به دلیل مخالفت شرعیت، اجازه حرکت آزادانه را نمیدهد و در نتیجه بچه های قد و نیم قدی که کمی بزرگ‌تر از تایر ماشین هستند، باید لای ماشین ها وول بخورند و گدایی کنند و لای ماشین ها هضم!! یا در مراکز شبانه روزی به دور از عاطفه، از لذت یک بابا گفتن و مامان گفتن محروم کنیم. به این بزرگسال کودکی نکرده حق میدهم با معتاد شدن، دزد شدن، از جامعه انتقام بگیرد.
معتقدیم پیامبر رحمت العالمین هست و برای مکارم اخلاق مبعوث شد، این نگاه تنگ و بدور از محبت و  اخلاقی پیامبرانه  مدعیان شریعت که فضای فرزند خواندگی را تار و تاریک و بسته قرار داده است با این اعتقاد هم خوانی ندارد.
سریال به پایان این قسمتش نزدیک شده است و مِری( دختر مرد کشاورز) فریاد میزند، پرورش این اسب، کار برادرم( همان کودک یتیم) بوده است.
برادر با چشمانی خیسِ از شوق، سمت خواهرش می شتابد.
این داستان را اگر جلا دهیم  و به دید سازه ای فرهنگی  بنگریم به نظرتان چند تا کودک کار از خیابان کم میشود؟
هر شیفت دهها تلفن پیرامون این موضوع دارم و وقتی میپرسند متولی این موضوع کیست؟ 
پاسخ میدهم:« این داستان را متاسفانه متولی و سازمان خاصی بر عهده نگرفته و ندارد!!»
داستان را ول کرده ایم  به امان روزگار، همچون همان لطیفه معروف:
خودش خشک میشه می افته.

@parrchenan

2030

تلفن زنگ زد و پسری احتمالأ دوازده سیزده سال مزاحم تلفنی بود. میخواست همان سناریوی که این روزها در فضای نت دست به دست میشود را اجرا کند. سناریو بدین گونه است که مردی ازدواج کرده و اکنون همسرش که دو جنسه است مشکلاتی را برای او رغم زده است. وقتی که متوجه شد که موضوع را میدانم و نمی‌تواند سناریو را به پیش براند، تلفن را قطع کرد. شب بر روی دوچرخه ناگهان تلفن برایم برجسته شد و به سر خط افکارم تبدیل شد.
اینکه شما که قرار بود با فیلتر، از کودکان حمایت کنید و بدین بهانه فیلترینگ خود را در در تلگرام آغاز گردید. پس چه شد؟ آیا کارنامه مثبتی از این عمل دارید؟ معتقدم دوران امروز، اصولا اجازه سانسور را همچون دوران گذشته به حاکمان نمیدهد.
این روزها در حال خوانش کتابی داروینی تکاملی هستم و ذهنم در گذشته دور بشریت می‌چرخد. شاید آن زمانی که انسان آتش را کشف کرد عده ای با نگهداری آن مخالفت کرده باشند و اینگونه استدلال آورده باشند که کودکان ما نمی فهمند و ممکن است آتش را در دهان بگذارند ( اتفاقی که در اسطوره موسی در دوران کودکی در برابر فرعون افتاد). احتمالأ سالها بر سر این موضوع بحث بوده است. اما در نهایت، آتش به دست فرزندانشان که ما هستیم رسید.
پروژه فیلترینگ به شکست کامل انجامید، بخصوص که کودکان امروزی که تسلط بیشتری به تکنولوژی نسبت به والدین خود دارند، به راحتی آن را دور می‌زنند و دست رسی به موضوعات گوناگون، از جمله موضوعاتی که با سکس مربوط است دارند. حال چه باید کرد؟
به نظرم این ماجرا ۲۰۳۰ که سازمان ملل برای آموزش از همه ابعاد فرزند بشری لحاظ کرده بود، اجازه میداد، کودکان با مفاهیمی که بیشتر از مقتضی سنشان است، آشنا شوند و راهکارهای مناسب با این زمان و مفاهیم را فراگیرند. آنان پیش از ما به این نکته رسیده اند که حاکمان دیگر نمیتوانند سانسور کنند. پس باید رویین تن کنند فرزندان را. و یک سند عملیلتی برای آن تعریف کردند، همچون همان آتش که اجداد ما یاد دادند فرزندانشان را تا نسوزند.
اما ما با سند ۲۰۳۰ رفتاری کردیم که بیشتر ما از آن آگاه هستیم. ترجیح دادیم چشمانمان را بر واقعیت ببندیم.

مزاحمت تلفنی آن کودک، مرا یاد نامه و مانیفیست فیلم یک بمب عاشقانه انداخت که نوشته بود: نمیدانستم رفتارم درست است یا نه، حتی نمیدانم و نمیتوانم بپرسم یا از کی بپرسم.

کودکانی بی پناه بدون آموزش مبتنی بر واقعیت روز و حال جهان را در حال پرورش هستیم و والدین و مسئولان آموزش کشور و حاکمان، سرشان را چون کبک در برف فرو کرده اند.

همچون همه سربازان کودک و جوانی که بدون آموزش لازم به جبهه‌ها جنگ فرستادند و جان خود را از دست دادند چرا که یاد نداده بودند که نباید با قمه به سراغ تانک رفت( فیلم اخراجی ها).

چه باید کرد:
پیشنهاد شخصی من این است( این پیشنهاد لزوما پیشنهادی علمی و اصولی نمی‌تواند باشد) :
والدین گرامی، حالا که حاکمان چشمانشان را بر واقعیت بسته اند، شما چشمانتان را باز کنید، اول این سند را بخوانید و سپس راهکارهای جهانی را سرلوحه تربیت خود قرار دهید. کارتون های روز جهان را با توجه به رده سنی که تولید شده ( بدون سانسور )با فرزندان خود ببینید و بعد از آن پیرامون کارتون با فرزندتان گفتگو کنید. و این‌گونه کم کم کودکتان را با مفاهیمی که خود کودکتان آن را کشف میکند و برایش جای سئوال میشود ،آشنا کنید.
در کمتر کارتونی است که این روزها ببینم و بوسیدن و عشق در آن وجود نداشته باشد.

@parrchenan

کارتون لوراکس رو دیدم و وقتی که آخرین درخت را بریدند، چشمانم تر شد
دلنگران همه دوستْ درخت هایم شدم
و دلم برای دوستْ درخت کهنسال و بزرگی که او را از دور دیده ام و روزی نزدیکش خواهم رفت، تنگ گرفت.
درختی بزرگ بر بالای یالی و تنهای تنها در منطقه ای وسیع.

این کارتون به مخاطبش این را می‌خواست بگویید که
عشق( عشق پسر و دختری دوازده ساله) میتواند آگاهی دهنده باشد و محیط زیست و زیست بوم جهانی را نجات دهد.

یک اتفاق بزرگ که در کارتون ها می افتد و به کودکان آموزش میدهد این است که همیشه راهی هست اگر به این فلسفه برسی:
«مگر اینکه»

یعنی خلاف جهت عمومی و ملی و کلی، منش و رفتار و اندیشیدن

همیشه آخرین بذر هست. راهکار جدید هست،
اگر به فلسفه مگر اینکه دست یافته باشی

به عکسهایی که این چند روز به دستم رسیده فکر میکنم.
عکس هلند ۵۰ سال پیش پر از ماشین و پر از دود
و عکس هلند امروز پر از دوچرخه و آسمان آبی.

فلسفه « مگر اینکه» و آن بذری که در این انیمیشن به آن پرداخته شد را در آن عکس میشد، نُمود یافته دید.

@parrchenan

بی جایگزین

در اتوبوس نشسته بودم که تلفنم زنگ زد. پاسخ گفتم، همان فردی بود که افکار اسید پاشی داشت و نهایت در روند درمان قرار گرفت.
حالش را پرسیدم،
: خیلی خوبم آقا سهیل
و از زندگی و پیشرفتهایش و اهدافی که برای خود در نظر گرفته، گفت.
گفت امیدوارم جبران کنم، پاسخش دادم:« مگر تو طراحی نمیکنی و اگر طرحت جایزه ای ببرد دلت غنج نمیرود؟
این تلفن تو و این که حالت خوب شده برای من همان حالی را دارد که وقتی تو طرحت برنده میشود‌.
همین که در طراحی حال و اکنون ات، اثر گذار بودم، مرا بس.
گاهی که در انتهای شب، در نیمه شب تلفن میخورد و فرد افکار خودکشی دارد و تو او را منصرف میکنی و در پایان تلفن حالش را می‌پرسی و میگوید:
دیگه آرامم
و او را از بحران رد کرده ای،
حس رضایتی از خود به دست می آوری. این حس جایگزین ندارد.


@parrchenan

صَدا

ملت انگاری که داشتند بازی فوتبال می‌دیدند و زنگ خور کم بود. بین دو نیمه یاد دعواها، سختی ها، مشکلات زندگی افتادند و یهو همه باهم زنگ زدند.
نیمه دوم شروع شده بود که تلفن زنگ خورد.
:سلام علیکم
: سلااام، ازتون مشورت میخواستم.
صدای کودکانه ای بود که ازم مشورت میخواست.
:چند سالته؟
: نُه سال، اسمم نیوشاست. مامانم با بابام دعوا کردند و الان بابام از خونه زده بیرون. میخوام کمکم کنید.
صدای گرم و زنده و بامزه و امیدواری داشت.
پرسیدم فوتبال دوست داری؟
آره.
بیشتر صحبت کردم، خواهری بزرگتر نیز داشت و ازش خواستم گوشی را به مادرش دهد و او کمی از تاریخچه مشکل گفت و به چند مرکز ارجاع دادمش.
اما چیزی که برایم باشکوه و یک نوعی حتی شهود بود، صدای کودک بود.

نزدیک به هفت سال مربی کودکان شبه خانواده و مددکار شیلتر کودکان کار بودم و شب و روزم در دو شبانه روز هفته سالها در کنار این بچه ها گذشت.
یکی از چیزهایی که آنجا یاد گرفتم، توجه به لحن و تن و فرکانس صدایی بود که هنگام گفتگو با فرد دیگری بود که با درصد بالایی می‌توانستم خلق و خوی و هیجان و حتی رنگ افکاری که پسرکهایم درگیرش بودند را تشخیص بدهم. گاهی میشد پسرکهایم یکی دو جمله میگفتند و از تن و لحن صدایشان، می‌فهمیدم چیزی برای گفتن دارند و ساعتها می نشستم پای حرفشان. افرادی که بیشتر مرا میشناسند، شاید گاهی این موضوع را که از لحن و تُن صدایشان چیزهایی بیشتر فهم کرده ام را دیده باشند.
باری
صدای این کودک ولم نکرد، تا صبح با نوعی روشن بینی به آن اندیشیدم. با اینک لحظاتی قبل شاهد تنش بین عزیزانش بوده، اما صدایی شاد و گرم و زنده و معنوی داشت. اما چرا؟
شاید امید.
با این که نُه سال داشت و پدر و مادر و خواهری بزرگتر از خود را در خانه داشت، او جهت یافتن راهی، اقدامی کرده بود و تماس گرفته بود.
با دلی و افکاری کودکانه، به ما، به ۱۲۳ «امید» بسته بود.

دکتر سروش می‌گوید، اگر قرار بود ایمان را ترجمه به فارسی کنم، آن را امید ترجمه میکردم. امید به امر مطلق.

صدای کودک نُه ساله پر از ایمان بود. با همان افکار و توان نُه ساله اش امید بسته بود، به امری معنوی، امید به خدا، خدایی که شاید در صدای مشاور ۱۲۳ است.
دلم این نوع ایمان خواست. این نوع امید. امیدی از سر «تواضع»، از سر« فروتنی».
پر از رنج باشم اما این لحن و صدای امید_ ایمان را داشته باشم.
حس و حال وجودیم شبیه لحظاتی ایست که در کوهنوردی، به قله نزدیک میشوم. یک حس خلأ_ پر.
پر از خلأ .

هنگام خداحافظی با مادر کودک، به او میگویم، دختر زیرک و پر ذکاوتی دارد. از پشت گوشی از یکی میپرسد کدامشان زنگ زده بود.
با من بود دوست داشتم ساعتها و ساعتها با دخترکی از جنس ایمان، از جنس امید، صحبت کنم.
از سحر گاه، آنقدر پر انرژی هستم که شروع به نظافت سنگر تنهایم کردم. همکارم هم، فضا گرفتش و روزنامه باطله یافت و شیشه های کابین خودش را تمیز کرد.
با خودم فکر میکنم، صحبت چند ثانیه یک آدم پر از ایمان، پر از امید در ده ساعت قبل ،تا چه مقدار میتواند بازتاب داشته است.
به آنهایی می اندیشم که سالها در پرتو حضور آدم هایی از جنس پیامبران و امیدوارانی که عارف نام نهادیم، بودند و اینکه تا کجاها حس عمیقی از رضایت را تجربت کردند و تا کجاها پرواز کردند.

دل و قلبتان پر از امید از جنس صدای کودک نه ساله ای.


@parrchenan

صعود زمستانی شانه شرقی ۴۰۵۰

برف کوبی سنگینی کرده و بر روی گردنه چادر زدیم.
آفتاب بسیار دلچسبی بود و دلمان نبود داخل چادرها رویم. آفتاب در حال غروب و بر ستیغ کوه سمت مغربمان، آخرین تشعشعات خودش را بر ما می‌پراکند، دلم نبود نباشد، به گرمایش دلْ خوشم بود، رو به او فریاد زدم، نرو، نرو بمان. گوش نکرد.
نماند.
یاد شیفت قبلم می افتم
نیمه شب حول و حوش ساعت دو و ربع شب بود که زن، زنگ زد. میگفت خودش مشاور است و میداند که اینگونه نباید کند، اما چرا میکند را نمی‌دانست، افکار خودکشی داشت و در آستانه انفجار. همسرش به او خیانت کرده بود و میخواست از او جدا شود، اما زن، بی‌نهایت عاشق بود، عاشق همسر خیانتکارش.
دلش به او می‌گفت بمان.
چهار تا دوازده دقیقه صحبت کرد و چندین بار او را باشخصیت اول کتاب تصرف عدوانی مقایسه کردم. وقتی که دور آخر گفتگو تمام شد، گفت اینک آرام شده و بعد از مکالمه، میخواهد برود تصرف عدوانی را دانلود کند و بخواند.
کوه آتشفشان خاموش شده بود.
دلش به سمت «خوب نمان»، برو، حرکت کرده بود.

آفتاب ما هم نماند و در کسری از دقیقه کفشهایم یخ زد و چندین درجه دما افت کرد. تا آفتاب روز دگر، دمای چهارده درجه را اکنون که در چادر درازیدم ، در حال تجربه هستم و به امید دیدار آفتاب و دل بستنی دیگر به او شب را می‌خوابم.
دلبند اما اگر رفت، گو برو، نباش

صبح از چادرهای سردمان، چادری که حتی نفسهایمان را به پودری از یخ تبدیل میکند بیدار و عازم قله میشویم. گرمای مطبوع آفتاب به ما می‌ تابد، همنوردم میگوید باید شب لرز سرما تجربه کرده باشی تا لذت لبخند آفتاب را بفمی.
شایدمیترا پرستی گذشتگانِ سرزمین از همین لبخند گرمابخشش شکل گرفته باشد. حتی اگر میتراپرست هم باشی، آفتاب میرود و شب سرما فرما میرسد.
حتی آفتاب، قرار نیست بماند،
همین که لحظه بودنش را لبخند زنیم، ما را بس.
خوشبختی شاید، درک همین نمان و برو باشد.

@parrchenan

شنونده

از طریق همین نوشته ها با آدم های زیادی آشنا شده ام. یکی از آخرین آشنایی هایم، دیدارم با مترجم این کتاب بود.
کتاب خوب و دل نشینی برای کودکان یا به قول جلد کتاب، افراد ۷ تا ۷۷ سال‌.
مهمترین چیزی که از این کتاب ، من درک کردم، پاسداشت « ریفیق» و رفاقت به دلیل حجم عظیم تنهاییِ انسانی بود.
آخرین صفحات کتاب را در حالی خواندم و تمام کردم که سر کار بودم و پشت تلفن، چند ساعت بود که یک مزاحم داشتم و جوابش را نمیدادم ، الو کرد، سلام دادم گفتم اگر جوابم بدهی جوابت میدهم. سلام داد. پرسیدم خوبی؟ گفت خوبم. پرسیدم چند ساعته پشت تلفنی و قطع کرد.
داشتم تلاش میکردم ریگو و رزا از درون این تلفن در آورم. نشد.
با خودم قرار گذاشتم این کتاب را برای سن ۷ تا ۷۷ سال خوانش کنم و در پرچنان قرار دهم. احتمالأ در چندین قسمت.
پیشنهاد خوانش آن را به همه دارم

پرونده سختی را تشکیل میدهم و بصورت اورژانسی و آنی به دست واحد مربوطه می رسانم. در فضای باز تا رسیدن به آشپزخانه و گرفتن شام شیفت، آرام قدم میزنم و به پرونده فکر میکنم، اینکه من اگر بودم، باید این کارها را میکردم و این مراحل را پشت سر می‌گذاردم و حداقل چندین ساعت زمان میبرد و قطعا با توجه به ساعت، تا پایان زمان اداری کار اتمام نمی یافت. احتمالا دیگر ارگان‌ها مربوط به این موضوع همکاری لازم را نمی‌کردند و کار در دست انداز می افتاد و روان آدمی را خراش میداد و با غرولند راننده روبرو میشدم و دوباره داستانی دیگر میداشتم و همه اینها را اضافه میکردم به کودکی که اختلال روانی آسیب دیده ای دارد و مدتی که برقرار نگه داریش تا در بیمارستان پذیرش شود.
در همین افکار بودم که دیدم خوراک شب دستم است و در حال برگشت. خوش حال بودم از اینکه من فقط شنونده هستم و نه عمل‌کننده.
هوای سرد شب زمستان بود. وقتی رسیدم و پشت خط قرار گرفتم، تماسی از همان خانواده برقرار شد، همکار مربوطه آنگونه که فکر میکردم، کار را انجام نداده بود و شرایط کودک مانده بود برای روزهای دیگر.
یکی از نقاط ضعف بسیاری از سازمانها در ایران، بخصوص سازمان ما، آن است که استانداری و عیاری و تلاشی برای دیدن تلاشگر و غیر آن نیست و وجود ندارد.
###

زنگ زده و حامله بیست و سه ساله است. همسرش گویا او را زده و سپس منزل را ترک کرده است. منطقه ای که تماس گرفته بود، منطقه متوسط شهری بود. آدرس خانه امن میخواست. دقایقی صحبت کردیم. گفتم خانه امن به درد او و شرایط اش نمیخورد. از تنها بودن در خانه می ترسید. و تنها دلیل اش برای رفتن به خانه امن این بود. یکسال پیش ازدواج کرده و اینکه تا به حال فضای مشاوره را تجربه نکرده بودند.
به آموزش و پرورشی فکر میکنم که در هیچ کدام از کتاب هایش آموزش جرئت ورزی، آموزش و مهارت مشاوره گرفتن را یاد نداد اما انتگرال را یاد داد، تاریخ تولد شخصیت های دینی و تاریخی را هم، و حتی در کتاب های اجتماعی اش، بحث های دینی را گنجاند
اما یاد نداد، چگونگی زیست در دنیای امروز را.

@parrchenan

اتاق تاریک

شاید
دو نوع برخورد با ریس و کارکنان جز و کل صدا و سیمای کیش و عدم برخوردای این چنین با مسیولین دانشگاه آزاد
نمود و مثال دیگری برای تبین این دو نوع مدیریت باشد.
مدیریت جهادی وقتی ببیند فیلم چهار ثانیه ای، که با توجه به ساعت پخش و جمعیت آن جزیره، احتمالا چند صد نفر بیشتر ندیده اند اما چون با ایده و سازه و ساختار مدیریت جهادی زاویه پیدا کرده، شروع به قلع و قمع عوامل مقصر میکند
و البته که با مسیولینی که جان ده نفر دانشجو _ مشتری که پول خدماتی که باید به آنها میشده را گرفته اند، با مماشات رفتار میکند.
از این نوع داستانهای غمبار همه دنیا کم و بیش به نحوی وجود داشته و خواهد داشت. اما مدیریت نوع اول و اومانیستی با مسیولین اشتباهات همچون همین نوع رفتار با ریس و کارکنان صدا و سیمای کیش میکنند.

@parrchenan

این روزها شصت تا هفتاد درصد وقتم را پشت تلفن ۱۲۳، گفتگو پیرامون کودکان کار و تکدی گر سر چهار راه ها می‌گذرد. اینکه آدم ها با نیت های گوناکون، از دلسوزی و ترحم تا خشم و مجازات، تماس می‌گیرند و خواهان جمع آوری بچه ها میشوند و این چون سوال و دغدغه خود من نیز هست، با آنها وارد گفتگو میشوم. معمولا هفت دقیقه اول را فحش میخورم یا سکوت میکنم، سه چهار دقیقه مشکلات این امر را بیان میکنم و در آخر که او هم، اکنون سر در گم شده یک راهکار دم دستی میدهم:
زنگ بزنید ۱۱۸ تلفن روابط عمومی شهردار و فرمانداران و مدیران ارشد سازمان های مربوطه را بگیر و به آنها این موضوع را انعکاس ده.
همین که از این راهکار دلش قرص میشود میگویم:
اما خودت را بگذار جای آنها، با توجه به این مشکلات که اینک میدانی، چگونه راهکاری میدهی؟
و با یک سرگیجگی مکالمه پایان میابد.
پیرامون این موضوع بیشتر خواهم نوشت، اما چیزی که باعث شد با این مقدمه این نوشته را شروع کنم، فیلم اتاق تاریک است.
پیشنهاد دیدن این فیلم را به سه گروه می دهم:
۱. زوج هایی که در فکر فرزند آوری هستند و از دیگرانشان میشنوند که: حالا دیگه وقتشه

۲. خانواده هایی که تک فرزند هستند و کودک آنها زیر ده سال می باشد.
این فیلم را دوست داشتم، چرا که کارگردان دغدغه مند موضوع کودک است و برای آن فسفر سوزانده.
كودک دیروز را با نشان دادن دختر پیانیست و پسرک ول در بیابان ها، کودک امروز را با نشان دادن امیر تبلت بدست و افسرده که دیگران این افسردگی را ادب تعریف میکنند و کودک فردا را با نشان دادن دو کودک خردسال فیلم نشان میدهد.
آدم های دور افتاده از اصل خویش، یکی از دیار خود دور افتاده و دیگری سودای دور افتادگی دارد و اینجا، آنجایی زندگی میکند را ترسیم میکند.
با توجه به ده سال کار با کودک در حوزه شغلی ام، این دغدغه کارگردان برایم دوست داشتنی و بسیار قابل احترام بود.
کارگردان دل نگران است. دل نگران کودکانی که قرار است ما تربیت کنیم و المانهای دقیقی برای آن معرفی میکند. مهمترین نشانه ای که معرفی می‌کند، توالت است، که برای این مهمترین لحظه تربیت شما را به یکی از نوشته های گزارش رکاب زنی به یزد ارجاع خواهم داد.
موخره این نوشته را به مقدمه ارتباط میدهم.
مادر نگران روشنفکر داستان چرا نسبت به قادر ، کودک افغانِ سرایدار و لرزش های ناشی از سرمای او، به زخم صورت او بی توجه بود و آن را ندید؟

این سوال سوالی ایست که هر کس می‌تواند از خود بپرسد؟
اگر ما نسبت به کودکان کار، خیابان، زباله گرد، تکدی گر، کودکان محنت کشیده، بی تفاوت باشیم، گویی که کودک خود را ندیده ایم، گویی کودک خود را بی سپر دفاعی کرده ایم.
همه را در مقام متهم خواهیم دید، همسایه، فامیل، نوجوان خانواده، سرایدار، کارگر، همه و همه، دست و نوازش محبت دیگری را دست خصم خواهیم یافت و کودک خود را زشت و زخمی از شکنجه لیف کشیدن خواهیم گذارد. او را زشت تصویر خواهیم کرد، پلشتی خود را در تمیز کردن بیمار گونه کودک خواهیم یافت حال آنکه:
گناهکار، متهم و مجرم اصلی در درون خود خانواده بود. خود پدر و مادری که در این دوران پست مدرن، گیج اند، نه خود را میشناسند و نه جامعه خود را. به درد دیگری بی تفاوت اند و از همه مهمتر میترسند، از جامعه، از کمک کردن به زنی با کودکی. میترسند از سگ خاطرات دوران کودکی. گیجند بین انداختند خود از ارتفاع یا بین ماندن و رفتن، ماندن و رفتن از این سرزمین، یا از این دنیا . بیخواب اند و باز گیج،
چرا؟
مهارت گفتگو را یاد نگرفته اند، یاد نگرفته ایم، خود را سانسور کرده ایم، پیش همسر و خانواده.

این فیلم بخصوص با نشان دادن لرز و زخم صورت کودک سرایدار به مخاطبش حرف مهمی زد:
بخاطر کودک خودت، دل نگران کودک فال فروش، زباله گرد و... باش
بی تفاوتی به این امر، مرگ روان خودت و کودکت است.
مشاهده این فیلم را به گروه سومی هم پیشنهاد میدهم:
آنها که به این بی تفاوتی هنوز نرسیده اند.
@parrchenan

چرا و جوابش

با روانشناس یکی از مراکز گفتگو میکنم، بیان میکند دو تا از مددجویانش که بیست سال بیشتر نداشته اند خودکشی کرده اند. دل و دماغ کار کردن به صورت فعلی را نداشت. گویی سنگینی فضایی که در آن کار میکند را تازه لمس کرده باشد. یاد رمان پس از تو می افتم، گره خوردگی با فرد متوفی همچون بمبی عمل میکند و دیگرانِ هنوز مانده در ساحل زندگی را دچار تلاطم میکند. گویی دریای مرگ با یک موج، زنده ای را در ربوده باشد و یکی از امواج بلندش را هم نیز برای تو ارسال کرده است و کف پایت به موج گرفته و تر شده باشد. موج عقب نشینی میکند و تو می مانی و حیرت از مرگِ آنی که اکنون فهمیده ای قسمتی از وجودت با او گره خوردگی پیدا کرده بود. نگاه حیرت به دریای اینک آرام دوخته ای
و به شن های چسبیده به کف پایت، گیر کرده لای انگشتانت، که خاطره ها هستند نیز نگاه میکنی. اگر قدم از قدم برداری، شن های بیشتری به پاهایت میچسبد و خاطره های زیاد تری را به یاد می‌آوری و حمل خواهی کرد. پس مبهوت به دریای مرگ خواهی نگریست، تا تری پاهایت خشک شود تا خاطره ها همچون شن ها از پایت جدا شوند.
یک هفته بعد تر حتی در خانه هستی و میبینی هنوز چند تا شن لای انگشتان پایت جا خوش کرده اند. همانند همان خاطره های سمج.
مددکار یا روان شناس یا مشاور بودن در بعضی مراکز خاص، سخت ترین است، اگر بخواهی اثر گذار باشی، پس ناچار به گره خوردگی هستی حتی اگر ندانی.
###
اوایل بامداد بود که تلفن زنگ خورد. زنی افغان بود. با همسر دوم که از اقوامش بود ازدواج کرده و همسر اولِ معتاد را طلاق گرفته بود. پاسپورت دار بود و از نوع حرف زدنش میشد فهمید در خانواده متوسطی رشد کرده است. یاد فیروزه رمان افغانی کشی افتاده بودم. عجب رمانی بود. یک گره با جانم زد این رمان.
گفت همسرش خیلی آرام است اما گاهی دیوانه میشود و اکنون با سر به سرش کوبیده است و پیشانی اش شکاف عمیقی برداشته است و اینک رفته داروخانه تا بتادین بگیرد.
نشانه خلق مرزی داشت و در شرایط خطرناکی بود. پسشنهاد تماس با ۱۱۰ را دادم و اینکه به خانه اقوامش برود یا من خانه امن معرفی کنم.
با توجه به فرهنگشان رفتن به خانه اقوام و طلاق اولیش، سر افکندگی بدی برایش رغم می خورد و احتمال آنکه خانواده اش به حساب این شوهرش برسند را هم میداد.
گفت ، چند بار که گفته ام تو را ترک میکنم، شوهرش تهدید کرده خودکشی میکند.
صحبت راندم و راندم تا آخر پرسیدم اصلا خودکشی کند، شما که این‌گونه از او آسیب دیده ای!

دوستش دارم!!!
و گفت آمد و تلفن قطع شد.
با خودم بلند بلند فکر میکردم چرا چرا چرا؟

و انتهای شب جواب چرایم را در مجموعه شعر منجنیق‌ حسین صفا یافتم:

با تواَم جیکِ در نیامده ام!
چند وقت است از تو بیدارم؟
صبحِ زودی که دیر آمده ای!
از تو گنجشک ها طلبکارم

عرشه دریا شد از گرفتاران
لنگر انداختند بسیاران
گفتم ای کشتیانِ غرق شده!
من در اعماق خود گرفتارم.

عشقِ بی وقفه دوستم را کشت
کرگدن های پوستم را کشت
از کجای دلم بیاویزم
«« قاتلی را که دوستش دارم»»...

زندگی با این نوع افراد بدون تحت نظرات پزشک و دارو درمانی، با توجه به احتمال جدی اختلال مرزی کنترل نشده، یکی از خطرناک ترین زندگی هاست.

 

 

*رمان افغانی کشی  نوشته ذولعلی، نویسنده بسیار خوب کرمانی ایست


@parrchenan

روزهای تویتری

کم کم در حال جا افتادن در خط هستم. وقتی که فردی با خط تماس می‌گیرد، از خیلی از نقابها و ادهایی که داشته است چشم پوشی میکند. چرا که نیازی به آن نیست. به خود واقعی اش نزدیک تر است. یک راحتی در گفتار خارج از جنسیت و سن هست. دو طرف راحت ترند هم این ور خط و آن ور. چرا که نه او مرا میبیند و نیاز به ارزیابی و قضاوت دارد و نه من او را و هیچ گاه نیز، نخواهیم دید هم را.
در انسانی ترین حالت گفتاری و دیالوگ هست. هر دو طرف فقط و فقط انسان بودن هم را می‌بینید و نگاه وسیله و ابزار ندارند. شی نگری اتفاق نمی افتد. و تو انسانی در عمق شئون خود و او.
گاهی که لازم به مداخله بیشتر هست و احتمال میدهم با تلفن بتوانم به یک سرانجامی برسانم نام و سن فرد را میپرسم تا بتوانم ارتباط حرفه ای تری بگیرم تا بتوانم اعتماد بیشتری جذب کنم‌.
به لطف حضور و هم تیمی شدن با دوست قدیمَم، روش های مددکاری به روز تری متناسب با بومی تهران یاد گرفته ام و حس خوبی دارم. کلاً
پشت خط که هستم رضایت بیشتری نسبت به گشت ۱۲۳ دارم ‌از همان پشت تلفن میتوانی صحبت کنی و نهایتاً دوازده دقیقه، بعضی از تماس ها را با کمی وقت گذاشتن به یک سرانجام حداقلی برسانی.
این را مقایسه میکنم با وقتی که مربی شبانه روزی بودم. سالها تلاش میکردی و شاید شاید شاید نتیجه ای می‌دیدی که باز احتمالاً دست خوش حوادث میشد و یا با مددکار بودن در گشت سیار مقایسه میکنم که چندین هفته یک پرونده زمان میبرد تا یک نتیجه حداقلی بگیری.

این روزهایم شبیه همین روزگار انسان امروز شده است. داستانک وار. توئیتری.


@parrchenan

درون و برون

شیفت شب هستم و تا صبح کنار گوشی تلفن. و اگر گوشی زنگ نخورد تو هم چشمانت همانند تلفن، سنگین میشود. و اگر زنگ بخورد و تو در سنگینی چشمانت گرفتار شده باشی، به آنی از عالم رویا به عالم بیداری پرتاب میشوی. در رویا بوده ای و رویا میدیدی و اکنون در داستانی و شاید داستانی را از گوشی بشنوی. تلفیق رویایی که دیدی با داستانی که شنیدی گاهی معجون لذیذی میشود. در زندگی دوست نداشته ام رویاها و خواب هایم را کشافی کنم. بعضی شان آنقدر عجیب بوده اند که تصمیم گرفتم فراموشی را اصل خوابیدن قرار بدهم، تا خواب عمیقی را تجربه کنم، نه اینکه صبح با کلی رویا و خواب و بیخوابی روبرو شوم. تلاشی برای تفسیر آنها نکرده ام. گاهی حتی مرز واقعیت آنچه در بیداری دیده ام یا شنیده ام را تشخیص نمی‌دادم و گویی یکبار قبلا آن را تجربه کرده باشم، چشم آشناست. باری برهه ای از زمان که با جسم خسته به خانه میرسیدم، تصمیم گرفتم خودم را به کوچه علی چپ بزنم و خوابهایم را نادیده گرفته و در عوضش خواب خوبی کرده و صبح سر حال بیدارشوم و جسمم باز توانی کرده باشد. اما این شبها که تلفن زنگ میخورد باعث میشود از وسط خوابی پرتاب شوم و کمتر فراموشی به سراغم بیایید. خوابی که دیده ام را با جزئیات در خاطرم می ماند. مرحله بعدی که نمیدانم انجام بدهم یا نه، آنست که همان لحظه آن خواب را به رشته تحریر درآورم و بنویسمش و شاید حتی با داستانی که شنیدم خود به خود تلفیق کنم.
اینگونه سرحالی صبح را از دست میدهم و نمیدانم چه بدست می‌آورم.
###
دخترک با صدایی غمگنانه زنگ زد و بی مقدمه گفت:
پدر و مادرم دعوا میکنند بیایین ببریدشون...

سن و سالش را میپرسم و ...
گاهی آدم ها فراموش میکنند وظیفه پدر و مادری هم داری و تو مسئول کسی هستی که به خواست « تو» اینک هست. با این خواست « مسئولانه» رفتار کنید.

@parrchenan

سنگر تنهایی

به صفحه ۸۷ کتاب انسان خداگونه میرسم:

از همین حالا هم میتوانیم این فرآیند را در بیمارستان ها در بخش های ویژه نگهداری سالخوردگان، شاهد باشیم. برثر باورِ انعطاف ناپذیر اومانیستی به تقدس زندگی، انسان ها را آن قدر زنده نگه میداریم تا به چنان وضعیت رقت آوری برسند که مجبور شویم از خود بپرسیم: « این وضعیت دقیقا چه چیزِ مقدسی دارد؟»

یاد یک دیالوگ درخشان و عمیق و وجودی با مادرم می افتم. مادر، مشغول مراقبت از مادربزرگ کهنسالم شده بود و اینک زنی را می‌دید که سالها وسواس گونه، طهارت و نظافت میکرد و اینک، مغزش دیگر فرمان های لازمه بهداشت فردی را نمی‌داد.
مامان با یک حیرت سوالی را با خود مطرح کرد و زیاد هم به دنبال جواب نبود:
این همه ویتامین و قرص میخوریم که چی؟ بدنمان سالم تر از ذهن و حافظه بماند که چی؟

یادمه مادر بزرگم به واکرش فشار وارد میکرد و از یک سطح شیب دار بالا میرفت و با خودش میگفت پیری بدرد نمیخورد، وقتی جوانی را دیدی چرا پیری را بپذیری؟ و پیری را « یامان» میداد


در این کتاب، پاسخ هایی را در حال کشفم.
###

در اتاق ۱۲۳ ام نشسته ام و به ابعاد آن فکر میکنم. اسم اتاقکم را گذاشته ام سنگر تنهایی. درب سنگر تنهایم را معمولا قفل میکنم و تلاش میکنم اگر تلفنی ندارم، با تنهایی ام بیشتر خو کنم. قفل میکنم تا هر کسی پابرهنه به تنهایی سنگرم ورود نکند و از همان پشت در شیشه ای مرا ببیند. اگر مشغول تلفن نباشم گاهی کتاب میخوانم، گاهی نقاشی و گاهی اینترنت. معماری محل کار جدیدم خیلی با سلیقه همکارانم جور نیست. محل کار قبلی خط۱۲۳، میشد از کابین خودت با همه سالن و اتاق و کابین های دیگر صحبت کنی اما اینجا نه. و این به مذاق آنها که دوست دارند یا با تلفن یا با همه همکارانش از همه چیز و همه کس صحبت کند، خوش نمی آید. سنگر تنهایم را دوست دارم. وقتی زنی زنگ میزند و گریه کنان از شوهر پلشتش میگوید، گوشی شنوا و راه حلی که نه سیخ بسوزه و نه کباب دنبال میکند، در این زمان تلاش میکنم نگاهم به زیباترین چیزی که در سنگرم قرار میدهم خیره بماند.
ابعاد سنگر تنهایم، دقیقا به اندازه کلبه ای که در کوهستان دارم است. در یک برهه زمانی دو اتاقک یک اندازه را لحظاتی از زمان حس مالکیت دارم.
این حس مالکیت را این روزها اگر بخواهم تعریف کنم، چشم آشنایی نام می‌نهم. در کنه مالکیت، گویی چیزی وجود دارد از جنس آشنایی، این که با همه آنچه غریبه هستیم، این آشنا فرق دارد. چون آشنای چشم من است پس مال من است.
آن زمان که در ماشین گشت بودم، یک آن همکارم در خیابان نزدیک اداره با شعف فریاد زد.
«گربهِ« ما»، همان گربه ای که در حیاط اداره بچه هایش شیر میدهد و به او غذا میدهیم»
این ما، مای مالکیت بود. مایی از جنس آشنایی. همه اینها را در «سنگرم» مینویسم و همه مردم شهر، مرام به کمال میگذارند و تلفن زنگ نمی‌خورد.

انصافا نوشته های صبحگاهیم را بیشتر دوست دارم. این روزها برنامه زندگی ام عوض شده و آن ساعتی که مینوشتم را در حال رفتن به پارک ملت برای دویدن هستم و محبورم حوالی ظهر بنویسم.

@parrchenan

اولین آموخته

پشت خط تلفن۱۲۳ بعد از ساعت اداری بغیر از یکی پو نفر، دیگر کسی نیست. معمولا تلفنی که بهت شده را در اسپیکر قرار میدهی و گوشی بدست نمیشوی.
میخواستم بروم شام را بیاورم و به همکارم زنگ خورد.
خانم جوانی با یک لهجه محلی، با یک لحن ملتمسانه خواهشانه ریز گفت:
آقا میشه من و با شوهرم آشتی بدید؟
همکارم گفت گوشی را بدهد به دست شوهرش و...
من از سالن خارج شدم و دیگر نشنیدم داستان به کجا رفت.
معمولاً در پشت خط با این عنوان که ما مشاور نیستم و این خط اورژانسی اجتماعی است از پاسخ دادن به این نوع تماس ها طفره میروند و البته طبق آیین نامه، رفتاری پذیرفتنی است. اما همکارم نگاهش آیین نامه ای نبود. شهودی بود. این اولین درسی بود که گرفتم. از حصار تنگ آیین نامه ها خارج شوم.
###
نیمه های شب بود که تماس گرفت و قصد خودکشی داشت. از دورترین شهرستان های اطراف. شنونده شدم. در پایان پرسیدم پس دختر چهار ساله ات چی؟
به فکر فرو رفت و تلفن قطع شد و دیگر تماس دیگری نشد.
###
برای خداحافظی و پایان حضور خط در مرکز قبلی، آیین یادمانی برقرار کرده بودند.
در آخرین گام خروج درخت شب خسبم را بغل کردم و او را به او سپردم. زیبایی اش ماندگار.
@parrchenan

فردانیت

قرار است شب خانه مادربزرگم باشیم. به مادرم میگویم، با چنبر خواهم آمد. میپرسد فردا چگونه برگردیم؟
« من با چنبر، شما با حمل و نقل عمومی یا اقوام.»
چند ماهیست باطری ماشین از بس استارت نخورده، خالی شده و انگیزه کافی برای برپا کردنش نیست. فردا شب شد و من با چنبر در حال برگشت به خانه هستم و مادرم هم با ماشین یکی از اقوام، سمت منزل آمد. به این فرایند فکر میکنم. آیا دوچرخه باعث جدایی فرد، این فرد که « من » باشم، از ما، این مای خانواده، مای اقوام، مای دوستان، مای جامعه شده است؟ و اگر شده آیا نتیجه اش مثبت است یا منفی؟

پشت خط ۱۲۳ نشسته ام و تلفنی میخورد، زنی است چهل ساله که افکار خودکشی دارد، تلاش میکنم شنونده فعال باشم، پس از چهل دقیقه به یک نتیجه بینا بینی رسیده ایم و تماس تمام میشود، اما نکته ای ته ذهنم را درگیر میکند:
«من مهدی( شوهرش) را دوست دارم، [با اینکه دوست پسر دارد]. دلم میخواد مهدی بهم توجه کنه، در سر سفره، هنگام شام نگاهم کنه، باهام حرف بزنه، بغلم کنه، میشه کسی را بفرستید که بغلم کنه...»
و این سوال در ذهنم همچون موج در حال شکل گیری ایست
این که درون خانواده ، درون گروه های دوستی، درون جمع اقوام، چه اتفاقی می افتد که دیگر با هم حرف نمیزنند؟
سوالات شب قبلم هنگام رکابیدن با این سوال جدید میکس میشود و از آن چرایی دیگر در می آید.
چرا حرف نمیزنند؟
چون خالی شده اند. چون دیگر پر نیستند. انبان کلمات که ناشی از عوامل بسیار چون، تجربه آن روز و تجربه زیستی طول عمر، خلق و سنخ روان و هیجان و غم ها افسردگی ها تا شادی ها و شیدایها و... است خالی شده است. پس ره به ترکستان میرود.
بنده یکی از ارادتمندان داروین هستم و تلاش میکنم فرضیه‌هایی برای پاسخ به این چراها بیابم.
در طول تکامل زندگی انسان، یا انسانها در حال کوچ بودند و هر کس پای پیاده یا بر چهار پای خود ، یا در حال کار برای کاشت و برداشت و پس از آن شب هنگام خستگی در کردن بوده است برای فعالیت روز بعدی.
اما زندگی انسان نوین تغییرات اساسی با اجداد خود پیدا کرده است. انسان ها با توجه به تکنولوژی، زمان و فرصت بیشتری رابا هم و در جمع می‌گذرانند. فکر کنید زن و شوهری در منزل هستند، در ماشین باز هم با هم هستند تا به انتها و شب باز هم با هم هستند. مگر یک انسان چقدر پر است که بتواند همه این فضاها را با (حرفیدن) پر کند؟ پس فضای خالی بین آن دو نفر بوجود می آید. و یادمان باشد که انسانها در تنهایی خود در فردانیت خود دوباره «پُر» میشوند، با تفکر به تجربه های روزانه شان، و تجربه زیستی شان که تا شامل هنر، کتاب و.. میشود، «پُر »شدگی اتفاق می افتاد. و عصر جدید و تکنولوژی جدید و سبک زندگی جدید این تنهایی و فردانیت را از او گرفته است. در نتیجه آدم ها در جمع هستند اما خالی ترند. زن و شوهر، خالی تر از آن اند که این همه فضای با هم بودن را با کلمه، با سخن، پر کنند و پس، راه به ناکجا آباد میرود.
اما حسن رکابیدن این است که تو آن تنهایی و فردانیت را داری. تو را دایم در فضای جمع قرار نمیدهد. فرصت خروج از جمع را به تو میدهد و بسیاری چیزهای مثبت دیگر که در نوشته های قبلی بیان شده است و در این مقال نمیگنجد.
مادرم با اقوام به منزل رسید. برای تشکر و سپاس مجبور به حضور فعال در ماشین اقوام داشت. از راه های جدید و کم ترافیکی که بواسطه« برنامه ویز» آمده بودند میگوید ( از سخن پر شده بخاطر تجربه ای جدیدتر) و وقتی مرورش میکنم، سرزنده تر از زمانیست که با ماشین خودمان به منزل آمده ایم.

دوچرخه فرصت« فردانیت »ماست. گول سبک زندگی جدید را نخوریم و برای فردانیت و «تنهایی» خود زمانی کنار بگذاریم.
@parrchenan